پند جاوید جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

قلب سلیم

با عنایت به مطالب فوق، مى‌توان گفت قلب موجودى است كه، دو حقیقت متفاوت را داراست. به لسانى دیگر قلب موجودى است كه هم كارهایى را انجام مى‌دهد و هم حالاتى در او پدید مى‌آید. در یك كلام گویا قلب براى تأثیر و تأثّر، هر دو ساخته شده است. مثل این‌كه، چشم براى این ساخته شده است كه ببیند و اگر نبیند معیوب و یا نابیناست. دل هم باید چیزهایى را ببیند و نیز چیزهایى را بشنود و نیز باید حالاتى را بپذیرد و امورى در آن پدیدار گردد؛ مثلا چیزهایى را باید دوست و چیزهایى را باید دشمن داشته باشد؛ یعنى قلب باید گرایش‌هایى داشته باشد، همانگونه كه باید بینشهایى داشته باشد. حال اگر دلى آنچه را كه مى‌بایست داشته باشد داشت، سالم است. و قرآن چنین دلى را قلب سلیم(22) مى‌نامد. امّا اگر از آنچه كه مى‌بایست داشته باشد، برخوردار نبود و نسبت به آنچه كه باید بداند، جاهل بود و یا در فهم آنچه را كه مى‌بایست بفهمد دچار اعوجاج و خطا شد و یا آنجایى كه باید آرامش پیدا كند، مضطرب گردید و آنجایى كه مى‌بایست بترسد، هیچ عكس‌العملى نشان نداد و در یك كلام آنچه از او متوقَّع بود، بروز ننمود، این دل، مریض است و قرآن در مورد چنین انسان‌هایى مى‌گوید: دل‌هاى آنها مریض است؛ فى قُلوُبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا(23). پس به این اعتبارْ قلب و دل، همان روح انسان است و داراى ادراك‌ها و میل‌ها و گرایش‌هایى است. حال اگر این قلب، آن‌چنان كه بایسته است، باشد قلبى سالم و سلیم است و اگر آن‌چنان كه مى‌بایست، نباشد، آن قلب، قلبى مریض است.
‌﴿ صفحه 57 ﴾
حالات و صفاتى كه به دل نسبت داده مى‌شود، صفات و حالاتى دو سویه هستند، كه یك طرفش مطلوب و طرف دیگر آن نامطلوب است. مثلا وقتى دل سالم باشد، این حالت دل مطلوب است و باید این‌گونه باشد و در مقابل، دل مریض نامطلوب است و نباید دلى این‌گونه باشد. اگر گفته مى‌شود این دل زنده است؛ یعنى حیات دل از جمله حالات و اوصاف مطلوب دل است. وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغى لَهُ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْانٌ مُبینٌ * لِیُنْذِرَ مَنْ كانَ حَیَّاً و یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكافِرین(24)... این كتاب آسمانى، تنها ذكر و قرآن مبین است تا افرادى را كه زنده‌اند، انذار كند و بر كافران، اتمام حجت شود... انذار قرآن و دعوت انبیا و تعلیمات آنها در دلى اثر مى‌كند كه زنده باشد. همان‌گونه كه خداوند مى‌فرماید: أِنَّكَ» لاتُسْمِعُ الْمَوْتى(25) نمى‌توانى به مُرده‌ها چیزى را بفهمانى. كسانى كه دلشان مرده است، چیزى را نمى‌توانند بفهمند و انذار قرآن و انبیاء در آنها تأثیر ندارد. این تعبیر با همان سلامت و مرض قلب مناسبت دارد. اگر قلب، سالم بود، حالتى مطلوب است؛ چرا كه عاقبت مرض به مرگ و نابودى منتهى مى‌شود. همانگونه كه اگر انسان مریض شد و معالجه ننماید باید به مرگ تن دهد، دل هم اگر مریض شودو معالجه نگردد و مرضش طولانى شود، خواهد مُرد.

احیا و اماته قلب

توقّع این است كه بگوییم دل را باید زنده نگهداشت و اگر دلى مُرد، این حالت بسیار بدى است. امّا در این وصیّت‌نامه و سفارش الهى مى‌بینیم كه هم دستور داده شده كه دل را زنده نگه‌دار، و هم توصیه و سفارش شده است كه دل را بمیران. این تعبیر خیلى عجیبى است كه مى‌فرمایند: فَأَحْىِ قَلْبَكَ بالْمَوْعِظَةِ، وَأَمِتْهُ بِالزُّهْد؛ با موعظه دل را زنده كن و با زهد دل را بمیران! مگر مُردن دل هم مطلوب است؟ باید گفت كه این مُردن، در مقابل آن حیاتى است كه مطلوب نیست. دل و قلب انسان سكّه‌اى دوروست كه براى حیات و زنده نگهداشتن یك رویه و میراندن رویه دیگر آن باید كوشید. گرایش‌ها و میل‌ها و شوق‌هایى كه به دل نسبت داده مى‌شود، مختلف هستند. یك سلسله میل‌هاى الهى، مانند میل به كمال و گرایش به كمال بى‌نهایت و رو به قرب خداآوردن، شوق‌هاى مطلوب هستند و باید زنده باشند و هرچه زنده‌تر،
‌﴿ صفحه 58 ﴾
فعّال‌تر و مفیدتر باشند، مطلوب‌تر است. ولى در برابر، دل انسان یك سلسله میل‌هایى هم به طرف حیوانیّت و پستى و به سمت پایین دارد كه این هم خود یك نوع میل و گرایش است. شهوات و سایر تمایلات شیطانى و حیوانى و تمام تمایلات و گرایش‌هاى نفس امّاره كه در انسان هست و به دل نسبت داده مى‌شود، از جمله اوصاف دل و گرایش‌هاى آن است كه چون نامطلوب هستند، باید كشته شوند. نباید اجازه داد این میل‌ها در انسان قوّت یابند و نفس امّاره بر انسان تسلّط پیدا كند؛ باید این میل‌ها را كُشت، والاّ نمى‌گذارند انسان ترقّى كند. البته كشتن این امیال به این معنا نیست كه به هیچ صورتى و در هیچ جا نباید اِعمال و به كار گرفته شوند. بلكه مقصود این است كه به‌كارگیرى آنها باید در جهت تكامل باشد و به عنوان وسیله‌اى براى كمال و تعالى و اطاعت خدا اعمال شوند، كه این خود جنبه دیگرى از تعالى و حالات مطلوب دل مى‌باشد. اگر انسان به امورى همانند شهوت خوردن و آشامیدن و شهوات حیوانى و زیاده خواهى‌ها و فزون طلبى‌هاى دنیوى حرص و طمع و آز و مانند اینها تمایل پیدا كند، گروهى دیگر از میل‌هاى نامطلوب بروز مى‌كنند كه وقتى شعله بكشند، حیات انسان را مى‌سوزانند و آخرت انسان را نابود مى‌كنند از این‌رو باید این میل‌ها را خاموش كرد و كُشت. پس اگر حضرت(علیه السلام) در این وصیّت مى‌فرمایند: «دل را بمیران»، مقصودشان آن دلى نیست كه حیاتش مطلوب است، بلكه این موت، موت شهوت و موت حیوانیّت انسان است. حیات و زنده‌بودن دو معنا دارد: از یك جنبه، حیات دل، مطلوب و از جنبه دیگر نامطلوب است. مفهومى كه ما از حیات در ذهن خود داریم، همان چیزى مى‌باشد كه منشأ حركت و فعالیّت است. لذا وقتى مى‌گوییم این حیوان حیات دارد و زنده است، منظور این است كه نَفَس مى‌كشد و جنب و جوش دارد. و وقتى كه از حركت بیفتد و نفس نكشد، مى‌گوییم مرده است. پس مقصود ما از حیات همان فعّال‌بودن است. ولى در این‌جا دلى را «زنده» مى‌گوییم كه در جهت خاصّى فعّال باشد. هر فعالیتى نشانه زنده بودن نیست، بلكه فعالیتى كه در جهتى خاص باشد، علامت زنده بودن است. از همین رو باید دید در كدام جهت فعّال است؟ آیا در آن جهتى كه مى‌بایست فعّال باشد، فعال است یا نه؟ رو به كمال دارد و توجهش به خداست و در آن جهت فعّالیّت مى‌كند یا خیر؟ دلى كه در راه خیر، فعّال است باید زنده نمود و همواره زنده نگهداشت و این فعالیّت را باید تعالى بخشید و عاملش را باید تقویت نمود. امّا جهت یك نوع از فعالیّت‌ها، شیطان و
‌﴿ صفحه 59 ﴾
تمایلات شعله كشیده از آتش شهوت است كه این نوع فعالیت‌ها را نباید زنده كرد، بلكه باید آن را كشت و خاموش نمود.
بنابراین حیات دل، یعنى حیات آن شأنى از دل كه مطلوب است؛ همان شأن الهى دل. در جایى دیگر هم كه مرگ دل، مطلوب است، مرگ شأن حیوانى و شیطانى دل، مطلوب مى‌باشد. در نتیجه از یك طرف، حیات دل، مطلوب است و از جانب دیگر، مرگ آن هم مطلوب است.

آیین زنده دلى

اینك بعد از توصیه به كشتن و زنده نمودن دل، این مهم جلوه مى‌نماید كه چسان مى‌توان از دلى زنده برخوردار بود و یا دل را كشت؟! و راه رسیدن به دل زنده و دل مرده كدام است و از كجا مى‌گذرد؟ و چگونه مى‌توان حیات و مرگ دل را به دست آورد؟
زمینه این موعظه امیرالمؤمنین (علیه السلام) این جاست كه دلى داریم كه این دل حیات و مرگ دارد. یك نوع از حیات این دل مطلوب است و آن موتى كه در مقابل این حیات قرار دارد، نامطلوب است. از طرف دیگر، یك نوع از مرگ این دل هم مطلوب است و آن حیاتى كه در برابر این موت است، نامطلوب مى‌باشد. به تعبیر دیگر، حیات مطلوب دل، عبارت است از زنده و فعال بودن تمایلات الهى و حاكم بودن آن تمایلات بر انسان، و مرگ نامطلوب دل، عبارت است از كشتن تمایلات الهى در انسان و مرگ مطلوب دل، عبارت است از كشتن تمایلات پست حیوانى، و حیات نامطلوب دل، یعنى زنده كردن تمایلات پست حیوانى و حاكم شدن آنها بر انسان. حال چه كنیم كه هم حیات مطلوب دل و هم مرگ مطلوب دل را به دست آوریم؟ و از جانب دیگر از حیات نامطلوب و مرگ نامطلوب آن نیز برحذر باشیم؟
حضرت براى احیاى دل و داشتن یك دل زنده توصیه مى‌فرماید: أَحْىِ قَلْبَكَ بِالْمَوعِظَةِ؛ بهترین راه براى این‌كه دل زنده بشود، این است كه انسان موعظه گوش كند و یا موعظه بخواند و كتابهایى كه در آنها موعظه هست مطالعه نماید؛ مثلا از قرآن كریم و مواعظ انبیا و اهل بیت(علیهم السلام) استفاده كند و یا خودش، خود را موعظه نماید. انسان مى‌تواند واعظ خود باشد و مفاهیمى را به خود القا و تلقین كند و به یاد خود بیاورد. با شنیدن و خواندن و تلقینِ موعظه، دل زنده مى‌شود. تجربه آن بسیار راحت است. در آن جایى كه انسان توجهش را به موعظه
‌﴿ صفحه 60 ﴾
معطوف مى‌دارد، احساس مى‌كند حالتى در نهاد او ظهور مى‌یابد كه باعث مى‌شود دل و باطن در جهت خاصّى فعّال گردد؛ مثلا قبلا تنبل بود و تمایل نداشت نافله بخواند، امّا بعد از خواندن یا شنیدن این مواعظ، احساس مى‌كند كه به خواندن نافله تمایل پیدا كرده است. و یا تاكنون روحیه او به گونه‌اى بود كه اگر جلوى تلویزیون مى‌نشست و فیلم‌هاى مبتذل تماشا مى‌كرد، بیشتر خوشش مى‌آمد تا این‌كه قرآن و حدیث بخواند و یا به قرآن گوش دهد؛ ولى حال بعد از موعظه، دیگر چنین نیست بلكه تمایلات و گرایش‌هاى او بر عكس شده است. تا قبل از موعظه به امورى كه انسان را به طرف آخرت مى‌كشاند، تمایلى نداشت امّا وقتى پاى مجلس موعظه‌اى نشست به محض این‌كه از آن‌جا بیرون آمد، احساس مى‌كند تمایل دارد كه این قبیل مطالب را بخواند و بشنود. پس حركتى و حیاتى در قلب او پیدا شده است؛ چون قبلا قلب او مرده بود و این تمایلات در او خفته و خاموش بود و این خفتن و این بى‌حركتى، نشانه مرگ دل است، امّا الآن زنده شده و حركت كرده است.
پس موعظه مى‌تواند دل را زنده كند؛ یعنى دل را به آن طرفى كه بایسته است، مایل سازد و گرایش‌هایى را در دل انسان ایجاد و فعّال نماید و شوق‌هایى را برانگیزد كه مطلوب است. از همین روست كه موعظه مى‌تواند دل را زنده سازد.
از طرف دیگر، گاهى عواملى مانند اسباب طبیعى، مقتضاى سن، عوامل فیزیولوژیك و ژنتیك و ترشح هورمون‌هاى خاص و...، حالتى را در انسان پدید مى‌آورند كه تمایلات شهوانى و حیوانى در او قوت مى‌یابد و انسان از درس خواندن و مطالعه‌كردن و عبادت‌نمودن و ... باز مى‌ماند و جهت حركت او به سوى دیگرى معطوف مى‌گردد. وجود چنین عواملى در انسان باعث مى‌شود كه او به سمت تمایلات دیگرى كشانده شود. همین‌طور گاهى اوقات عوامل بیرونى نیز به این امر كمك مى‌كنند. مثلا دیدن بعضى از مناظر و شنیدن بعضى از مطالب و مانند اینها كمك مى‌كند كه این نوع گرایش‌ها شدیدتر بشوند. مى‌دانیم كه از این نوع گرایش‌هاى نامطلوب در وجود آدمى بسیار بروز مى‌نمایند و جوانان بیشتر از دیگران در معرض تهدید شدید این نوع گرایش‌هاى نامطلوب هستند. در این حالت نیز به یك معنى دل زنده است، امّا زندگى و حركتش به طرف شیطان است. این زندگى را باید كُشت. این تمایلات را باید فرو نشاند. این آتش را باید خاموش كرد. ولى چگونه؟ در این مقام، حضرت(علیه السلام) راه آن را بیان
‌﴿ صفحه 61 ﴾
مى‌فرمایند: أَمِتْهُ بِالزُّهْدِ؛ روش آن این است كه انسان التذاذات مادّى را كم كند و زهد بورزد. وقتى التذاذهاى مادّى انسان زیاد باشد و خوراك‌هاى محرّك زیاد مصرف كند و مناظر محرّك ببیند و سخنان تحریك‌آمیز بشنود، به حالات شیطانى مبتلا مى‌شود. لذا اگر مى‌خواهد از این حالات فرار كند و مبتلا و محكوم این حالات شیطانى نشود، باید از طریق اسبابش وارد شده، آن تمایلات را تعدیل نماید، چرا كه وقتى علّت آمد معلول هم به دنبال آن خواهد آمد. لذا اگر مى‌خواهد معلول تحقق پیدا نكند باید به علت آن اجازه تحقق یافتن ندهد. این چیزى است كه باتوجه به وضعیّت جسمى و روحى براى جوانان و به خصوص افرادى كه در بحران جوانى به سر مى‌برند، بسیار رخ مى‌دهد كه راه آن، كاستن از لذّات دنیوى است. البته راه‌هاى كاستن از لذّات دنیوى بسیار زیاد است؛ مانند روزه گرفتن و انجام عبادات و اشتغالات فكرى و ذهنى بیشتر و امور دیگرى كه هر یك به گونه‌اى باعث مى‌شوند تا رغبت انسان به دنیا و لذایذ دنیا كم شود.
بنابراین تا این‌جا دانستیم كه یك نوع حیات براى دل، مطلوب است و آن حیاتى است كه انسان را به طرف خدا و معنویات و كمال سوق مى‌دهد. اگر چنین حالات و انگیزه‌ها و شوق‌هایى در وجود انسان زنده شد، مى‌گوییم دل او زنده است. این زندگى همان زندگى مطلوب است و بهترین راه تحصیل آن همان موعظه است. چون به وسیله موعظه است كه آدمى به آخرت و فواید و مزایاى آن شوق پیدا مى‌كند و در برابر از عذاب آخرت و سختى‌هاى آن بى‌زارى مى‌جوید. این حیات همان حیات مطلوب است و راه تحصیل آن هم «موعظه» است. امّا موت مطلوب دل ـ كه همان موت شهوات و فرو نشاندن و خاموش كردن شعله‌هاى آتش شهوت و گرایش‌هاى شیطانى است ـ به وسیله «زُهد» تحصیل مى‌شود كه حضرت مى‌فرمایند: و أمِتْهُ بِالزُّهْدِ.
با بیان فوق، آشكار شد كه چطور هم حیات دل و هم مرگ آن هر دو مطلوب است و راه تحصیل آن كدام است. چرا كه حیات، یك شأن از شؤون دل، و مرگ شأن دیگرى از شؤون دل است و هر دو را باید تحصیل نمود.