پند جاوید جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

حالات قلب (1)

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم
فَأَحْىِ قَلْبَكَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ أَمِتْهُ بِالزُّهْدِ، وَ قَوِّهِ بِالْیَقینِ، وَ نَوِّرْهُ بِالْحِكْمَةِ.
[اى پسرم] دل خود را با پند و اندرز زنده بدار و با زهد و پارسایى بمیران و با یقین آن را تقویت كن و به حكمت، آن را روشن و منوّر نما!
موضوع سخن وصیّت‌نامه‌اى است كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) در سال‌هاى آخر عمر براى فرزندشان امام حسن(علیه السلام) مرقوم فرمودند. در مقدمه این وصیّت‌نامه، فشرده‌اى از مواعظ ایراد شده است كه به منزله خلاصه محتواى وصیّت‌نامه مى‌باشد. همانند نویسنده‌اى كه در یك فصل كوتاه، ابتدا خلاصه كتاب یا نوشته ذكر مى‌كند و بعد تفصیلا به شرح آن مى‌پردازد. حضرت على(علیه السلام)نیز در این‌جا چنین عمل نموده‌اند.
تاكنون چند جمله از بخش اوّل سخن، كه در واقع خلاصه نامه بود، توضیح داده شد: و اینك به توضیح جملات بعدى این وصیّت‌نامه الهى مى‌پردازیم.
حضرت على(علیه السلام) محور این قسمت از مواعظ را قلب قرار داده‌اند و مطالبى را درباره قلب انسان بیان مى‌كنند. این روش، شاید از این روست كه راه صلاح و اصلاح انسان، اصلاح قلب است؛ بلكه حقیقت انسان، همان قلب او است. اگر انسان بخواهد به خدا نزدیك شود، باید از راه دل، این هدف را دنبال كند. اگر بخواهد خود را از آلودگى‌ها پاك كند، باید دل را از آلودگى‌ها تطهیر نماید. به هرحال این قلب است كه نقش اساسى را در زندگى انسان ایفاء مى‌كند. چون قسمت عمده این بخش از وصیّت‌نامه در مورد قلب مى‌باشد، خوب است توضیحى درباره مفهوم قلب بدهیم.
‌﴿ صفحه 54 ﴾

ابعاد و مراتب وجودى انسان

اگر تعبیر ابعاد صحیح باشد، مى‌توان گفت: انسان داراى ابعاد وجودى مختلفى است. انسان بدن و روح دارد. روح هم داراى صفات ویژه و یا مراتب خاصّى است. یك سلسله مراتب طولى و یك مجموعه مراتب عرضى دارد. اگر دقت كنیم ما چیزهاى مختلفى را به انسان نسبت مى‌دهیم؛ مثلا «درك‌كردن» و «شناختن» و «دوست داشتن» و همین‌طور میل‌هاى مختلف و حالات متفاوت باطنى دیگر را به انسان نسبت مى‌دهیم.
در مجموع مى‌توان گفت آنچه را به انسان نسبت مى‌دهیم، در سه مقوله قابل تقسیم‌بندى است:
الف) امورى كه مربوط به بدن هستند، مانند آنچه به كمك عضلات و اعصاب و... در بدن انجام مى‌گیرد. البته آنها از این‌رو به روح نسبت داده مى‌شوند كه معمولا در مقوله تحریك روح یا عمل روح دسته‌بندى مى‌شوند. اگر بگوییم كه روح قوه عامله دارد، این عمل در همین امور بدنى ظاهر مى‌شود.
ب) امورى كه به «آگاهى»، «شناخت»، «دانستن» و «فهمیدن» مربوط مى‌شوند. شاید جامع‌ترین كلمه‌اى كه در این‌جا به كار مى‌رود، همان «علم» است؛ اعم از علم حضورى و شهود قلبى یا علوم حصولى با تمام اقسام آن. به هرحال این هم یك دسته از امورى است كه ما به روح خودمان نسبت مى‌دهیم.
ج) گروه دیگر، همان گرایش‌ها و میل‌ها و كشش‌ها مى‌باشند. در روانشناسى، این امور را به چند مقوله جداگانه همانند عواطف، احساسات، انفعالات؛ مثل «ترس»، «امید»، «محبّت»، «عشق»، «بغض»، «عداوت»، «شادى»، «حزن» و «اندوه» تقسیم مى‌كنند. این دسته، چیزهایى هستند كه عین علم نیستند، امّا بدون ادراك هم تحقق پیدا نمى‌كنند؛ مثلا انسان نمى‌تواند بترسد، ولى نداند كه مى‌ترسد و نفهمد كه ترسیده است. آدمى هرگاه بترسد، ترس او با علم و ادراك توأم است. درست است كه ترس، علم نیست، امّا بدون ادراك هم نیست. و یا محبّت اگرچه علم نیست، امّا بدون علم هم نیست؛ یعنى نمى‌شود كه انسان كسى را دوست بدارد، ولى نداند كه دوست مى‌دارد و یا نسبت به كسى دشمنى داشته باشد، ولى نداند كه با او دشمن است.
‌﴿ صفحه 55 ﴾
البتّه علم و آگاهى هم مراتبى دارد، ولى در تمام مراتب آن ـ اعم از ناآگاهانه، نیمه آگاهانه و آگاهانه ـ نوعى ادراك وجود دارد.
بنابراین در یك عبارت موجز مى‌توان گفت: امورى كه به روح نسبت داده مى‌شوند، عبارتند از: بینش، گرایش، كُنش یعنى كارهایى كه روح در بدن انجام مى‌دهد آنچه در دایره كُنش قرار مى‌گیرد، به قلب مربوط نیست و ارتباطى به آن ندارد. هیچ آیه و روایت و دلیلى نداریم كه بگوید، قلب انسان، بدن او را رشد مى‌دهد و یا قلب انسان، بدن را تغذیه مادّى مى‌كند. این افعالى كه در بدن انجام مى‌گیرد و به روح نسبت داده مى‌شود، هرگز به قلب منتسب نمى‌شوند. امّا دو مقوله دیگر، یعنى بینش و گرایش به قلب نسبت داده شده است. به عبارت دیگر از علم حضورى گرفته تا علوم و ادراكات دیگر و از احساسات و عواطف تا انفعالات، همه اینها به قلب نسبت داده شده است. البته در قرآن، هم لفظ «قلب» استعمال شده و هم لفظ «فؤاد» به كار رفته است كه مصداق «فؤاد» و «قلب» یكى است. اگر خداوند سبحان در قرآن مى‌فرماید: مَاكَذَبَ الْفُؤَادُ مَا رَأَى(20)؛ دل آنچه را دید، درست دید، دروغ نبود و به راستى دید، منظور از این رؤیت، رؤیت قلبى است. این علم، یك علم شهودى و یك علم حضورى و باطنى است؛ یعنى دل، دیده است. پس دل، یك نوع علم و ادراك از قبیل علم حضورى و رؤیت دارد. یا در جایى دیگر حضرت(علیه السلام)مى‌فرمایند: لا تُدْرِكُهُ العُیُونُ بِمُشاهَدَةِ العِیانِ وَ لكِنْ تُدْرِكُهُ الْقُلوُبُ بِحَقایِقِ الاْیمان(21)؛ دل، خدا را مى‌بیند. این علم، علم حضورى است و یك نوع شهود است كه به قلب نسبت داده مى‌شود.
امّا انتساب عواطف و احساسات به قلب، امرى مسلّم و پذیرفته شده است و نسبت‌دادن این امور به قلب بسیار شایع است. در قرآن، موارد زیادى از این قبیل امور به قلب نسبت داده شده است. تقریباً مى‌توان گفت كه كلمه «دل» در فارسى كاملا معادل كلمه «قلب» و «فؤاد» در عربى است. ما در فارسى امور بسیارى از این نوع را به دل نسبت مى‌دهیم. مثلا مى‌گوییم: «دلم مى‌خواهد»، «دلم دوست مى‌دارد»، «دلم تنگ شده»، «دلم شاد است»، «دلم اندوهگین شده»، «دلم گرفته‌است» یا «دلم فلان چیز را دوست مى‌دارد و فلان چیز را دوست نمى‌دارد». در
‌﴿ صفحه 56 ﴾
عربى هم همین نسبت‌ها دقیقاً استعمال مى‌شود. پس مى‌توانیم بگوییم، كلمه «قلب» از دو حیثیتِ كاملا متفاوت برخوردار است: 1. حیثیت علم و ادراك 2. حیثیت میل و گرایش
همان‌گونه كه مقولاتى از قبیل آگاهى و دانستن و شناختن و مانند آن به دل نسبت داده مى‌شود، امورى از قبیل و كشش و میل و گرایش ـ اعم از گرایش مثبت مانند محبت و گرایش منفى مانند دشمنى ـ هم به دل نسبت داده مى‌شود.

قلب سلیم

با عنایت به مطالب فوق، مى‌توان گفت قلب موجودى است كه، دو حقیقت متفاوت را داراست. به لسانى دیگر قلب موجودى است كه هم كارهایى را انجام مى‌دهد و هم حالاتى در او پدید مى‌آید. در یك كلام گویا قلب براى تأثیر و تأثّر، هر دو ساخته شده است. مثل این‌كه، چشم براى این ساخته شده است كه ببیند و اگر نبیند معیوب و یا نابیناست. دل هم باید چیزهایى را ببیند و نیز چیزهایى را بشنود و نیز باید حالاتى را بپذیرد و امورى در آن پدیدار گردد؛ مثلا چیزهایى را باید دوست و چیزهایى را باید دشمن داشته باشد؛ یعنى قلب باید گرایش‌هایى داشته باشد، همانگونه كه باید بینشهایى داشته باشد. حال اگر دلى آنچه را كه مى‌بایست داشته باشد داشت، سالم است. و قرآن چنین دلى را قلب سلیم(22) مى‌نامد. امّا اگر از آنچه كه مى‌بایست داشته باشد، برخوردار نبود و نسبت به آنچه كه باید بداند، جاهل بود و یا در فهم آنچه را كه مى‌بایست بفهمد دچار اعوجاج و خطا شد و یا آنجایى كه باید آرامش پیدا كند، مضطرب گردید و آنجایى كه مى‌بایست بترسد، هیچ عكس‌العملى نشان نداد و در یك كلام آنچه از او متوقَّع بود، بروز ننمود، این دل، مریض است و قرآن در مورد چنین انسان‌هایى مى‌گوید: دل‌هاى آنها مریض است؛ فى قُلوُبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضا(23). پس به این اعتبارْ قلب و دل، همان روح انسان است و داراى ادراك‌ها و میل‌ها و گرایش‌هایى است. حال اگر این قلب، آن‌چنان كه بایسته است، باشد قلبى سالم و سلیم است و اگر آن‌چنان كه مى‌بایست، نباشد، آن قلب، قلبى مریض است.
‌﴿ صفحه 57 ﴾
حالات و صفاتى كه به دل نسبت داده مى‌شود، صفات و حالاتى دو سویه هستند، كه یك طرفش مطلوب و طرف دیگر آن نامطلوب است. مثلا وقتى دل سالم باشد، این حالت دل مطلوب است و باید این‌گونه باشد و در مقابل، دل مریض نامطلوب است و نباید دلى این‌گونه باشد. اگر گفته مى‌شود این دل زنده است؛ یعنى حیات دل از جمله حالات و اوصاف مطلوب دل است. وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغى لَهُ اِنْ هُوَ اِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْانٌ مُبینٌ * لِیُنْذِرَ مَنْ كانَ حَیَّاً و یَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكافِرین(24)... این كتاب آسمانى، تنها ذكر و قرآن مبین است تا افرادى را كه زنده‌اند، انذار كند و بر كافران، اتمام حجت شود... انذار قرآن و دعوت انبیا و تعلیمات آنها در دلى اثر مى‌كند كه زنده باشد. همان‌گونه كه خداوند مى‌فرماید: أِنَّكَ» لاتُسْمِعُ الْمَوْتى(25) نمى‌توانى به مُرده‌ها چیزى را بفهمانى. كسانى كه دلشان مرده است، چیزى را نمى‌توانند بفهمند و انذار قرآن و انبیاء در آنها تأثیر ندارد. این تعبیر با همان سلامت و مرض قلب مناسبت دارد. اگر قلب، سالم بود، حالتى مطلوب است؛ چرا كه عاقبت مرض به مرگ و نابودى منتهى مى‌شود. همانگونه كه اگر انسان مریض شد و معالجه ننماید باید به مرگ تن دهد، دل هم اگر مریض شودو معالجه نگردد و مرضش طولانى شود، خواهد مُرد.