پند جاوید جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

تقوا، محور ارزش‌ها

در آیات كریمه فراوانى از قرآن، به صور مختلف لفظ تقوا و یا مشتقات آن وارد شده است. یكى از بزرگ‌ترین ارزش‌ها در نظام ارزشى اسلام، یا بگوییم محور همه ارزش‌ها، تقواست. حضرت حق جل جلاله مى‌فرماید: اِنَّ اَكْرَمْكُمْ عِنْدَاللَّهِ اَتْقیكُم(9)؛ ملاك كرامت و ارزشمندى در پیشگاه خدا، تقواست كه هیچ بدیل و جانشینى ندارد. بنابراین به طور طبیعى اوّلین مطلبى كه توجه مخاطب این وصیّت‌نامه را به خود جلب مى‌كند، باید چیزى باشد كه محور همه وصایا و مواعظ است؛ یعنى همان تقوا.
درباره تقوا به مناسبت‌هاى مختلفى بحث كرده‌ایم. لذا در این‌جا فقط اشاره مى‌كنیم كه حضرت مى‌فرمایند: فَاُوصِیكَ بِتَقْوَى‌اللّهِ و لُزُومِ اَمْرِهِ؛ تو را به تقوا و ملازمت امر خداوند سبحان سفارش مى‌كنم. تقوا اطلاقات متعدد و معانى مختلفى دارد. در بعضى موارد تقوا به معناى اجتناب از گناهان مى‌باشد و در موارد دیگر مقصود از تقوا، رعایت همه احكام شرعى، اعم از واجبات و محرمات است. اگر منظور از تقوا فقط اجتناب از گناهان باشد، در این صورت باید گفت عبارت لُزُومِ اَمْرِه به عبارت تَقْوَى اللّه عطف شده و دو عبارت، معطوف به یكدیگر مى‌باشند. لذا معطوف و معطوفٌ‌علیه متباین خواهد بود؛ زیرا در این صورت مقصود از تقوا، فقط ترك گناهان و پرهیز از معاصى است و منظور از لُزُومِ اَمْرِه رعایت وظایف الهى و واجبات و تكالیفى است كه آدمى باید به آنها پایبند باشد. در واقع تقوا یعنى ترك منهیّات و لُزُومِ اَمْرِهِ یعنى انجام وظایف و واجبات. امّا اگر معناى عام تقوا ـ كه شامل انجام وظایف و ترك منهیّات هر دو مى‌شود ـ منظور باشد، در این صورت عبارت لُزُومِ اَمْرِه، عطف خاص بر عام خواهد بود. یعنى ابتدا به مطلق تقوا سفارش مى‌فرمایند و بعد به خصوص لُزُومِ اَمْرِه؛ ملازم امر خدا و تكالیف او بودن، توصیه مى‌نمایند تا آنچه را فرمان او است دقیقاً رعایت كنیم.
البته این احتمال ضعیف هم وجود دارد كه مقصود از كلمه امر در این‌جا امر تشریعى نیست، بلكه امر به معناى كار مى‌باشد. اَمْرُاللّه یعنى كار خدا. و چون در نسبت دادن، كمترین ملازمه و ارتباط كافى است، لذا در اینجا لُزُومِ اَمْرِه یعنى ملازم كارهاى خدایى باشید و كارى را
‌﴿ صفحه 42 ﴾
كه رنگ خدایى ندارد رها كنید. به هرحال اولّین وصیّت و سفارش حضرت(علیه السلام) این است كه، تقوا را رعایت كن و این كلام جامع، شامل تمام ارزشهایى مى‌شود كه در اسلام و در همه ادیان الهى معتبر است.
حضرت على(علیه السلام) از آن روى نخست ما را به تقوا سفارش مى‌كنند كه، تقوا محور همه ارزش‌هاست. و افزون بر آن، اگر روحیه تقوا و خداپروایى در نهاد آدمى وجود نداشته باشد؛ یعنى مواظب نباشد كه احكام الهى را رعایت كند و واجبات را انجام بدهد و محرمات را ترك كند، راه به جایى نمى‌برد. انسانى كه حالت بى‌بند و بارى و بى‌مبالاتى و بى‌تفاوتى بر او حاكم باشد، در زندگى خود سردرگم بوده و راه به جایى نمى‌برد. اوّلین شرط در مسیر تكامل آن است كه آدمى، براى اعمال و رفتار خود معیار و ضابطه‌اى در اختیار داشته باشد و هواهاى نفسانى خود را تحت كنترل بگیرد. آدمى براى ترقى و تعالى، باید طغیان و سركشى و بى‌بند و بارى را رها كند، والاّ مادامى كه پیرو هواى نفس خود باشد و هرچه دلش مى‌خواهد انجام دهد، هرگز به جایى نمى‌رسد. پس قدم اوّل این است كه خودش را كنترل كند. گویا از همین روست كه وصیّت اول حضرت(علیه السلام) رعایت تقوا مى‌باشد.

ذكر و یاد خداوند

دوّمین وصیّت اساسى، حضرت على(علیه السلام) ذكر و یاد خداوند است كه موجب آبادى قلب مى‌گردد، لذا سفارش مى‌فرماید: وَ عِمَارَةِ قَلْبِكَ بِذِكْرِهِ؛ قلب خود را با ذكر و یاد خدا آباد ساز. چنان كه ملاحظه خواهید نمود، در ادامه این وصیّت الهى مباحث و جملاتى خواهد آمد كه محور همه آنها را قلب تشكیل مى‌دهد و در این‌جا ابتدا راجع به «عمارت قلب» صحبت مى‌فرماید. گویا این‌گونه فرض شده كه قلب هم مى‌تواند آباد یا ویران باشد. از این جملات گهربار استفاده مى‌شود كه قلب، یك حیات و موت مخصوص به خود دارد. این از عجایب است كه قلب هم باید یك نوع حیات، و یك نوع مرگ داشته باشد، همان‌گونه كه قلب باید آرامش داشته و بعضى از مشكلات را بپذیرد و برخى از حقایق را باور نماید. طبیعى است كه هیچ كس نمى‌خواهد وجودش بى‌ثمر و عاطل و باطل، و همانند صحراى بایر، بى‌آب و علف و
‌﴿ صفحه 43 ﴾
لم یزرع باشد. انسان مى‌خواهد، وجودش منشأ اثر باشد. دوست دارد حیات داشته باشد، رشد و نمو بكند و میوه و ثمر بدهد. قلب انسان هم مانند یك سرزمین آباد مى‌تواند آبادانى داشته باشد و در مقابل ممكن است همانند یك شهرِ ویران و سرزمین بایر باشد. به تعبیر دیگر، هم مى‌تواند به صورت یك خانه آباد و یا كاخى مجلّل در بیاید و هم مى‌تواند مانند یك مخروبه و به ویرانه‌اى تبدیل شود. این مسأله‌اى است در اختیار خود انسان كه دل خود را به صورت ویرانه و زمینى بایر درآورد یا آن را به كاخى مجلّل و سرزمینى آباد و حاصل‌خیز تبدیل كند و محصولاتى مطلوب از آن برداشت نماید. به هرحال حضرت(علیه السلام) به اجمال مى‌فرمایند: باید قلبت را آباد كنى! البته حضرت(علیه السلام) در چشم‌اندازى اندك به راه آبادانى قلب اشاره مى‌كنند كه آبادانى قلب به این است كه به «یاد خدا» در آن باشد. اگر یاد خدا در دل نباشد، دل ویرانه مى‌شود؛ مثل یك مخروبه یا یك زمین بایر، كه حاصلى از آن به عمل نمى‌آید. پس باید بدانیم كه دل، موجودى است و حقیقتى دارد كه با «یاد خدا» آباد مى‌شود و اگر «یاد خدا» در دل نباشد، ویران مى‌گردد. البته بحث از حقیقت دل مناسب این مقام نیست تا به آن بپردازیم كه چگونه چیزى است و به چه لحاظ به روح انسان و قواى روحى انسان «قلب» اطلاق مى‌شود.(10)در هر صورت مواظب باشید و دل خود را آباد كنید و نگذارید ویران شود. و راه آن این است كه «یاد خدا» را در دل خود زنده نمایید.

اعتصام به حبل اللّه

حضرت در سومّین وصیّت بنیادین خود مى‌فرمایند: وَ اعْتَصِموُا بِحَبْلِهِ؛ به ریسمان خداوند چنگ بزنید.
معناى فارسى اعتصام، همان چنگ زدن مى‌باشد. یعنى آن گاه كه انسان به چیزى مى‌چسبد و چنگ مى‌زند، این حالت را اعتصام مى‌گویند. البته گاهى به جاى اعتصام، «استمساك» و یا «تمسّك» هم به كار مى‌رود؛ مثلا در این آیه مبارك حضرت حق جل جلاله به استمساك تعبیر كرده و مى‌فرماید: فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَى(11)، كه استمساك همان مفهوم اعتصام را افاده
‌﴿ صفحه 44 ﴾
مى‌كند. لفظ «حبل» هم به معناى «ریسمان» است. امّا نكته قابل بررسى این است كه انسان چه زمانى به ریسمانى مى‌چسبد و چنگ مى‌زند؟ و چه وقتى احساس مى‌كند كه باید ریسمانى را بگیرد و به آن بچسبد؟ انسان، هم آن‌گاه كه مى‌خواهد صعود كند، به ریسمانى چنگ مى‌زند و به كمك آن بالا مى‌رود و هم آنجایى كه معلّق و در حال سقوط است و یا مى‌ترسد سقوط كند، به چیزى مانند ریسمان مى‌چسبد كه مبادا سقوط كند. پس آن جایى كه انسان احساس خطر مى‌كند، به چیزى مانند طناب احتیاج دارد تا به وسیله آن خود را از خطر سقوط نجات دهد. چون مى‌داند اگر به این ریسمان بچسبد، سقوط نمى‌كند. همین‌طور آن وقتى كه مى‌خواهد تكامل پیدا كند نیازمند وسیله‌اى است كه به كمك آن مدارج كمال را طى نماید. پس وقتى امر مى‌فرمایند كه به ریسمانى بچسبید و چنگ بزنید، معنایش این است كه شما در یك موقعیت خطرناك و در معرض هلاكت قرار گرفته‌اید و در حال انحطاط و سقوط مى‌باشید و اگر مى‌خواهید از این خطر رهایى پیدا كنید، باید به چیز محكمى كه وسیله نجات شماست چنگ بزنید، كه اگر این كار را نكنید سقوط خواهید كرد. پس وقتى چنین دستورى به انسان داده مى‌شود كه به «حبل الهى» چنگ بزن، در وهله نخست به انسان هشدار مى‌دهد كه در موقعیتى خطرناك قرار دارى و مواظب باش كه سقوط نكنى. گویا مثل كسى است كه بین زمین و آسمان قرار گرفته و در حال سقوط است و لذا هشدار مى‌دهد. معمولا چنین حالتى براى ما پیش نیامده كه از یك مكان خیلى مرتفع سقوط كنیم و یا به طور معلّق بین آسمان و زمین قرار بگیریم و یا خطر خیلى بزرگى را تجربه كنیم. به هرحال حالت وحشتناكى است كه انسان خود را بین زمین و آسمان و یا درون یك دره هولناكى كه هیچ چیز نمى‌تواند از سقوط او جلوگیرى كند، مشاهده نماید. در آن زمان، وحشت عجیبى انسان را فرا مى‌گیرد و از عمق جان، احساس مى‌كند كه باید به جایى بچسبد؛ مثلا اگر در اتومبیل هست مى‌خواهد به جایى بچسبد تا شاید از خطر محفوظ بماند و یا اگر مى‌بیند كه از مكان بلندى در حال سقوط است مى‌خواهد وسیله‌اى وجود داشته باشد تا آن را در دست گرفته و جان خود را نجات دهد.