پند جاوید جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

مخاطب وصیّت‌نامه

حضرت در ادامه سخن، مخاطب وصیّت‌نامه را این گونه معرفى مى‌فرمایند: اِلَى الوَلَد الْمُؤَمَّل ما لا یُدْرَكُ، السّالِكِ سَبِیلَ مَنْ قَد هَلَكَ، غَرَضِ الاْسْقَامِ وَ رَهینَة الاَیّامِ وَ...؛ وصیّت من به آن فرزندى است كه آرزوهاى دست نایافتنى دارد و همانند گذشتگان، رو به سوى مرگ در حركت است و هدف آفات گرفتارى‌هاست و...»
این پدر به فرزندش وصیّت مى‌كند و حاصل عمرش را به وى تحویل مى‌دهد. این فرزند، آرزوهایى دارد و تب جوانى در وجودش شعلهور است. مى‌دانیم كه دوران جوانى دوران
‌﴿ صفحه 31 ﴾
امیدها و آرزوهاست. اگر این امیدها و آرزوها نباشد، در دنیا كسى هیچ فعالیّتى نمى‌كند. حیات انسان، توأم با آرزوهاست. فعالیّتى كه جوان در دوران جوانى دارد، به خاطر این است كه امید بیشترى دارد. هر قدر به پیرى نزدیك‌تر مى‌شود و سالخوردگى و فرتوتى او افزون مى‌گردد، امیدش كمتر مى‌شود و فعالیّتش نیز فروكش مى‌كند. این تعبیر حضرت(علیه السلام)، كه مى‌فرمایند: اَلسَّالِكِ سَبِیلَ مَنْ قَدْ هَلَكَ، غَرَضِ الاْسْقَام، از جهتى شبیه این تعابیر قرآن كریم است كه مى‌فرماید: اِنَّ الاْنسانَ لَفى خُسْر(4) ؛ وَ كانَ الاْنسانُ عَجُولاً(5) یا اِنَّ الاْنْسانَ خُلِقَ هَلُوعا(6) كه ممكن است در ذهن افراد زیادى این سؤال جوانه بزند كه آیا این مذمت‌هایى كه از انسان شده است، شامل معصومین هم مى‌شود؟ مگر آنها هم عجول و هلوع خلق شده‌اند؟! و همین طور سایر اوصاف مذمومى كه در قرآن كریم درباره انسان بیان شده است، چه سان شامل ائمه(علیهم السلام)مى‌شود؟ جواب این سخنان واضح است. مخاطب این آیات انسان عادى است و این تعابیر صرف‌نظر از ویژگى‌هاى خاص الهى و تربیت‌هایى كه ائمه(علیهم السلام) دارند، بیان شده است؛ یعنى مقتضاى طبیعت انسان این است كه هلوع و عجول و... باشد و نوع انسان‌ها این گونه آفریده شده‌اند. البته توجه داریم كه وقتى حضرت مى‌فرمایند: «من به فرزندى وصیّت مى‌كنم كه آرزوهایى دارد، امّا به همه آرزوهاى خود نمى‌رسد» و یا صفات دیگرى را بیان مى‌كند كه تا حدودى زنندگى و زشتى بیشترى دارد، معنایش این نیست كه امام حسن(علیه السلام) واجد این اوصاف هستند، بلكه مقصود حضرت این است كه من در چنین موقعیّتى هستم و به جوانى كه او هم در چنین موقعیّتى است، نصیحت مى‌كنم. یعنى خودم را مثل یك انسان عادى فرض مى‌كنم و فرزند خود را هم مثل یك انسان عادى در نظر مى‌آورم. از این جهت كه من پدر سالخورده‌اى هستم و او هم جوان، و من تجربیاتى دارم كه او ندارد، مى‌خواهم حاصل تجربیات خود را به وى منتقل كنم. پس واضح شد كه آن دو برداشت، نادرست و هر دو بى‌مورد است. لذا مى‌گوییم، حضرت موقعیّت وصیّت‌شونده را این‌گونه ترسیم مى‌فرمایند كه: ... اَلسَّالِكِ سَبِیل مَنْ قَدْهَلَكَ، غَرَضِ الاَْسْقَام ورَهِینَةِ الاَْیَّامِ وَ رَمِیَّةِ الْمَصَائِبِ وَ ...؛ یعنى مخاطب
‌﴿ صفحه 32 ﴾
وصیّت راه كسانى را مى‌پیماید كه آنها از دنیا رفته‌اند و هلاك شده‌اند. البته این هلاكت، هیچ معناى ارزشى ندارد، بلكه هلاكت در این‌جا به معناى مُردن است كلمه «غَرَض» نیز به معناى «هدف و نشانه تیر واقع شدن» مى‌باشد. طبیعى است كه هر جوانى مشكلات، مرض‌ها و مصیبت‌هایى پیش رو خواهد داشت كه از هم اكنون چون تیرهایى او را نشانه گرفته‌اند. به دیگر سخن، او هدف اسقام و امراض واقع شده و گروگان ایّام است؛ روزگار، او را به عنوان گروگان در اختیار خود گرفته است و مصیبت‌ها مثل تیرهایى او را نشانه گرفته‌اند.
در این‌جا حضرت، دو تعبیر دیگر جهت معرفى وصیّت‌شونده بیان مى‌فرمایند كه موجب شده عده‌اى توهّم كنند، مخاطب این وصیّت‌نامه محمّد بن حنفیّه است و امام مجتبى(علیه السلام) كه شخصى معصوم هستند، مورد خطاب این وصیّت نمى‌باشند. آن دو عبارت، در این كلام حضرت است كه مخاطب خود را عَبْدُالدُّنْیَا وَ تاجِرُ الغُروُرِ معرفى مى‌كند. این تعبیر بسیار نامأنوس است. و در نظر ما معنا و مفهوم ارزشى بسیار منفى دارد، در حالى‌كه منظور بیان، یك معنا و مفهوم تكوینى است. موجودى كه در این عالم است، محكوم عوامل طبیعى این عالم مى‌باشد و این عوامل، مالك او هستند و او عبد آنها و تسلیم قوانین حاكم بر این جهان طبیعت است. صرف نظر از آن تأییدات الهى و تعلیمات سبحانى، انسان به طور طبیعى به عنوان این‌كه انسان است ـ اعم از انبیا و اولیا و سایر مؤمنان ـ تسلیم قوانین طبیعى مى‌باشد. چنین موجودى تجارتش، تجارت غرور است. چون اگر توجه كنیم كه دنبال چه مى‌گردد و چه را با چه معامله مى‌كند و انتظار چه امرى را دارد، در خواهیم یافت كه حقیقت زندگى دنیا به جز غرور و فریب، هیچ نیست. حقیقت زندگى دنیا جز كالاى فریب نیست؛ وَ مَا الحَیَوةُ الدُّنْیَا اِلاَّمَتاعُ الغُروُرِ.(7) وقتى وضعیّت كلى چنین است، هركسى كه با متاع دنیا سروكار دارد، به حكم تكوین تاجر الغرور است. بنابراین سخنان حضرت(علیه السلام) در مقام مذمت مخاطب بیان نشده است كه چون به تجارت غرور مشغول هستید، پس كار بسیار بدى انجام مى‌دهید، بلكه مقصود این است كه طبع زندگى دنیا این چنین است. و این سخن، بیان واقعیّت تكوینى دنیاست.
آرى، در مقام موعظه باید این‌گونه سخن گفت تا وقتى مخاطب به خود توجه مى‌كند، ببینند كه تاجر الغرور است و دیگر به این متاع غرور، دل نبندد.
در ادامه حضرت، مخاطب خود، یعنى انسان، را این‌گونه توصیف مى‌كنند كه: وَغَریِمِ الْمَنَایَا وَ اَسیِرِ المَوْتِ وَ حَلیِفِ الْهُمُومِ، و قَریِنِ الاَحْزَانِ وَ رَصَیْدِ الاَْفاتِ وَ صَریعِ الشَهَّواتِ و خَلیفَةِ الاَمْواتِ؛ آدمى وام‌دار و بدهكار مرگ و بلا و گرفتار چنگال مرگ است و هم‌سوگند و هم‌پیمان غم‌ها و رنج‌هاست ... آفات و گرفتارى‌ها و مرگ، او را اسیر خود كرده است. بدهكارى است كه طلبكار، دست از او نمى‌كشد؛ یعنى اجل، طلبكارى است كه هر انسانى را دنبال مى‌كند، و دست از سرش بر نمى‌دارد تا طلبش را وصول كند. پس انسان، غریم و بدهكار است؛ بدهكارى كه در چنگال طلبكار ـ مرگ و آفات و بلایا ـ گرفتار شده است.
تعبیر دیگرى كه بعضى آن را مناسب مقام امام حسن(علیه السلام) نمى‌دانند، این سخن امام على(علیه السلام) است كه حضرتشان(علیه السلام) مى‌فرمایند: وَ قَرینِ الاَحْزانِ وَ رَصیدِ الاَفَاتِ و صَریعِ الشَّهَوَاتِ؛ تو اى جوان! قرین هموم و همراه حُزن‌ها و اندوه‌ها خواهى بود و آفات و مصائب به تو روى خواهند آورد و اسیر و مغلوب خواهش‌هاى نفسانى هستى. كسانى كه این تعابیر را مناسب مقام امام حسن(علیه السلام) نمى‌دانند، مى‌گویند: در این‌جا این‌گونه فرض شده است كه گویا امام حسن(علیه السلام) انسانى است كه با شهوت‌ها به مبارزه برمى‌خیزد و در این مبارزه شكست مى‌خورد و نقش زمین مى‌شود. صریع به كسى گفته مى‌شود كه در مُصارعه و مسابقه كشتى، زمین مى‌خورد. پس صریع الشهوات؛ یعنى زمین خورده شهوت‌ها، در حالى كه امام حسن(علیه السلام) زمین خورده شهوت‌ها نمى‌باشند. امّا باید توجه داشت كه این بیان نیز مبیّن یك واقعیّت است. یعنى خداى متعال غرایز را آن چنان بر انسان مسلط كرده است كه انسان به كلى نمى‌تواند از اینها رها شود. اگر این غرایز نباشند، اصلا زندگى دنیا ادامه پیدا نمى‌كند. چه آن غرایزى كه موجب بقاى زندگى شخصى مى‌شود؛ مثل خوردن و آشامیدن، و چه آن غرایزى كه موجب بقاى نوع انسان مى‌شود؛ مثل غریزه جنسى و چه سایر غرایز، همگى ابزارى هستند كه به وسیله آنها زندگى دنیا ادامه پیدا مى‌كند. پس خواه‌ناخواه انسان طورى آفریده شده است كه نمى‌تواند به كلى خودش را از این غرایز رها كند و به همه آنها جواب منفى بدهد. انسان عادى
‌﴿ صفحه 34 ﴾
هرگز چنین كارى را نمى‌تواند بكند. حالا اگر انسان غیر عادى بتواند چنین كارى را بكند، آن سخن دیگرى است كه اینك در مقام بیان آن نیستیم. سخن و بحث اینجاست كه یك جوان، داراى غرایزى است كه این غرایز بر او مسلط مى‌شوند و او نمى‌تواند خود را از چنگ آنها رها سازد. البته توجه داریم كه ارضاى هر غریزه‌اى نامطلوب نیست، بلكه ارضاى بعضى از غرایز گاهى اوقات واجب مى‌شود.
وصف دیگر وصیت‌شونده در لسان على(علیه السلام) خَلِیفَةِ الاَْمْواتِ است؛ یعنى شنونده‌اى كه این نصیحت‌ها را مى‌شنود و مخاطب این وصیّت است، همانند خود وصیت كننده، ساكن مساكن موتى بوده و در همان جایى سكونت گزیده است كه مردگان در آن‌جا بودند و زندگى مى‌كردند. پس این كسى هم كه این وصیّت را مى‌شنود، او هم جانشین مردگان است. من و شما هم به عنوان مخاطبان این وصیت باید توجه داشته باشیم كه این جایى كه قرار گرفته‌ایم، جایى نیست كه انسان بتواند تا ابد در آن‌جا زنده بماند.
تمام آنچه بیان شد در مقام معرفى وصیّت‌كننده و وصیّت‌شونده بود كه خود نیز حاوى نكته‌هاى آموزنده خاصى است.

انگیزه وصیّت

بعد از معرفى وصیت‌كننده و بیان ویژگى‌هاى مخاطب وصیّت، اینك حضرت(علیه السلام)به بیان انگیزه وصیّت و رابطه بین وصیّت‌كننده و وصیّت‌شونده پرداخته، مى‌فرمایند: امّا بَعْدُ، فَاِنَّ فیما تَبَیَّنْتُ مِنْ إِدْبارِ الدُّنْیا عَنِّى وَجُمُوحِ الدَّهْرِ عَلَىَّ و اِقْبالِ الاَخِرَةِ اِلَىَّ، ما یَزَعُنِى عَن ذكْرِ مَنْ سِواىَ، وَ الاِْهْتِمامِ بِما وَرائِى ...؛
وقتى متوجه شدم كه دنیا به من پشت كرده و عمر من سپرى شده و آخرت به من روى آورده است، این امر باید مانع توجه من به دیگران شده و اجازه ندهد كه من به فكر دیگران باشم؛ مى‌بایست فقط به فكر خود باشم و به چیزهاى دیگر اهتمام و توجه نداشته باشم، امّا چه كنم كه تو را نمى‌توانم فراموش كنم؛ چرا كه وقتى به خودم توجّه مى‌كنم و به فكر خودم مى‌افتم كه دیگر آخرِ زندگى است ـ به خصوص وقتى كه توجه پیدا مى‌كنم كه آخرتى در پیش
‌﴿ صفحه 35 ﴾
دارم و زندگى ابدى در انتظار من است و باید همگى را فراموش كنم و اهتمامى به دیگران نداشته و سخت به خود بیندیشم ـ در همین حال كه من به فكر خودم هستم، باز از تو غافل نیستم.
به بیانى دیگر وقتى به جاى همّ خودم، همّ مردم در دل من جایگزین مى‌شود و منحصراً همین همّ ظهور مى‌كند، و فكرم صادقانه با من سخن مى‌گوید و به طور صحیح بر من نمایان مى‌شود و جلوه مى‌نماید و مرا از هواى خودم منصرف مى‌كند و كار خالص خودم براى من زُلال مى‌شود و از آلودگى‌ها و كدورت‌ها پاك مى‌گردد، در چنین حالى باز هم تو را بخشى از خودم مى‌یابم. حضرت این‌گونه با مخاطب خود ارتباط دارد كه مى‌گوید وقتى به طور خالص، فقط به فكر كار خودم هستم و اندیشه من به‌گونه‌اى حقیقى و جدّى و به دور از هر شوخى و بازى ـ كه هیچ‌گونه دروغى همراهش نیست؛ صدقٌ لا یَشوُبُه كذب ـ نمود پیدا مى‌كند، در چنین حالتى نه تنها تو را بخشى از خودم مى‌یابم، بلكه حتى تو را تمام خودم مى‌بینم.
صرفنظر از این‌كه وجود ائمه صلوات‌الله علیهم نور واحد و یك حقیقت هستند، از آن جهت كه پدرى با فرزند خود هم‌صحبت است، ابتدا فرزند را بخشى از وجود خودش مى‌بیند كه تكویناً از او جدا شده است و حكم نیمه‌اى از وجود او را دارد و وقتى توجه پیدا مى‌كند كه خودش از دنیا خواهد رفت و فرزند او جانشین اوست، چنین تصور مى‌كند كه گویا، این خودش مى‌باشد كه در فرزندش باقى مانده است. پس در آن زمان، فرزند را تمام وجود خویش و خود را در او باقى مى‌بیند. امّا حضرت(علیه السلام) به این دلیل این‌گونه سخن مى‌گوید كه نظر شنونده را جلب نماید كه من به تو علاقمندم و نهایت خیرخواهى و دلسوزى را نسبت به تو دارم تا جایى كه هر چه براى خودم مى‌خواهم، براى تو نیز مى‌خواهم: حَتَّى كَاَنَّ شَیْئاً لَوْ أَصَابَكَ أَصَابَنِى؛ گویا اگر مشكلى براى تو پیش بیاید، این مشكل براى من پیش آمده است. آن چنان تو را با خودم یكى مى‌بینم كه اگر مرگ به سراغ تو آید، آن را مرگ خودم مى‌بینم. پس هرچه را براى خودم مهم مى‌شمارم، همان را براى تو نیز مهم مى‌دانم.
همان‌گونه كه مى‌دانید، در زندگى امورى وجود دارند كه انسان براى آن اهمیّت زیادى قایل است، در حالى كه نسبت به امور دیگر بى‌تفاوت بوده، وجود و عدم آنها براى او مساوى است
‌﴿ صفحه 36 ﴾
و گویا هیچ اهمیّتى ندارند. با وجود این، حضرت مى‌فرمایند: آن چیزهایى كه براى خودم جنبه حیاتى داشته و اهمیّت دارند، براى تو نیز مهمّ مى‌دانم. حالا كه من چنین حالتى دارم و تو را نیز در چنین حالى یافتم، كَتَبْتُ إِلَیْكَ كِتابى هذا مُسْتَظِهَراً بِهِ اِنْ أَنَا بَقیتُ لَكَ اَوْ فَنَیْتُ؛ این نامه را براى تو مى‌نویسم و آن را پشتوانه و پناهگاهى براى تو قرار مى‌دهم تا چه من باقى باشم و چه از این دنیا بروم از این نامه استفاده كنى؛ چرا كه این نامه، حاصل عمر من است كه اینك در دسترس تو مى‌باشد.
‌﴿ صفحه 37 ﴾

درس دوم: ارزشهاى بنیادین

برترین ارزش‌ها
تقوا، محور ارزش‌ها
ذكر و یاد خداوند
اعتصام به حبل‌اللّه
غفلت، زمینه‌ساز انحراف
‌﴿ صفحه 38 ﴾
‌﴿ صفحه 39 ﴾