پند جاوید جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : نگارش: علی زینتی

معنا و مفهوم وصیّت

كلمه «وصیّت» به معناى سفارش است. در این جا منظور از وصیّت، اصطلاح فقهى آن ـ كه بعد از مرگ اختصاص دارد ـ نیست. بلكه همان گونه كه اگر خطیب جمعه مى‌گوید: «اوصیكم بتقوى الله»، معنا و مقصودش این نیست كه وصیّت مى‌كنم كه بعد از مرگ من تقوا داشته باشید، این وصیّت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، نیز مشتمل بر سفارشهایى است كه حضرتشان آنها را براى اشخاص مختلف در تمام اعصار، از جمله براى فرزندانشان بیان كرده‌اند و منظور این نیست كه فقط نزدیكان حضرت و آن هم بعد از مرگ او به آن مراجعه كنند.
حضرت على(علیه السلام) در ابتداى این وصیّت، نخست خود را معرفى مى‌نماید و به بیان شخصیّت خود، به عنوان وصیّت كننده مى‌پردازد كه در چه موقعیّتى قرار دارند و به چه لحاظى این وصیّت را انجام مى‌دهند. آن‌گاه به معرّفى شخصیّت مخاطب مى‌پردازند كه مخاطب چه شخصى است و در چه موقعیّتى قرار دارد. و در نهایت هم به بیان رابطه وصیّت‌كننده با وصیّت‌شونده اشاره دارند. البته در آغاز وصیّت خلاصه‌اى از وصایا را به صورت یك بیان فشرده متذكّر شده، آن گاه بیانات تفصیلى خود را شروع مى‌فرمایند.

امام معصوم را وصیّت به چه كار آید؟

هر چند كه در كیفیّت بیان حضرت على(علیه السلام)، نكته‌هاى آموزنده‌اى نهفته است كه جاى تأمل فراوان دارد، اما این كیفیّت خاص ورود و خروج مطلب، و خصوصیّاتى كه براى وصیّت‌كننده
‌﴿ صفحه 24 ﴾
و وصیّت‌شونده بیان شده، موجب اشتباه‌ها و سوء برداشتهایى از این وصیّت گردیده است. به عنوان مثال در این وصیّت براى گوینده، امیرالمؤمنین صلوات الله علیه، اوصافى ذكر شده است كه در نگاه اول سزاوار یك امام معصوم نیست. همین طور براى مخاطب، یعنى امام حسن مجتبى(علیه السلام) نیز اوصاف و خصوصیّاتى بیان گردیده كه متناسب با مقام و شأن یك امام معصوم نمى‌باشد. به همین جهت عده‌اى مى‌گویند آن دسته روایات و كتبى كه مخاطب این وصیّت را محمّد بن حنفیه معرفى مى‌كنند، ترجیح دارند و به صواب نزدیك‌تر مى‌باشند. چون در این وصیّت تعبیراتى به وصیّت‌كننده و وصیّت‌شنونده نسبت داده شده است كه سزاوار مقام عصمت و امامت نیست. مگر این كه بگوییم مخاطب حضرت، یك شخص غیر معصوم مى‌باشد. لذا این كیفیّت بیان از یك طرف موجب این برداشت نادرست از این حدیث شریف شده است و از طرف دیگر، كسانى كه در ایمان خود دچار ضعف شده‌اند این روایت را شاهدى بر عدم عصمت ائمه اطهار(علیهم السلام) مى‌دانند و مى‌گویند ائمه اطهار(علیهم السلام) براى خودشان مقام عصمت قایل نبوده‌اند و این مقاماتى كه شیعیان براى ائمه معصومین ذكر كرده‌اند، غلوّ و مبالغه‌اى بیش نیست وگرنه هرگز خود ائمه(علیهم السلام) براى خودشان علم غیب و عصمت قائل نبودند و این وصیّت خود شهادت مى‌دهد كه آنها خود را فردى عادى، گنهكار، خطاكار و حتى در بعضى موارد جاهل و نادان مى‌دانستند. این گروه، یكى از شواهد بر ادعاى خود را همین تعبیراتى دانسته‌اند كه در ابتداى این روایت و وصیّت آمده است. مثل تعبیر «تاجرالغرور» ـ تاجر فریب و نیرنگ ـ و یا عبارت «صریع‌الشهوات» ـ زمین خورده شهوت‌ها ـ كه حضرت این دو صفت را در مورد مخاطب خود یعنى امام حسن(علیه السلام) به كار گرفته‌اند كه هرگز با مقام عصمت مناسبت ندارد. و اگر مخاطب، امام معصوم باشد به یقین چنین تعبیرى صحیح نیست. چون وقتى حضرت على(علیه السلام) مى‌فرمایند: این وصیّت را به كسى مى‌گویم كه، «صریع‌الشهوات» است؛ یعنى مخاطب من كسى است كه در میدان مبارزه با شهوات زمین خورده و مغلوب شده است، چنین تعبیرى با امامت امام حسن(علیه السلام) تناسب ندارد. پس یا مخاطب وصیّت، امام حسن(علیه السلام) نیستند و یا طبق نظر بعضى، عصمت براى ائمه(علیهم السلام) ضرورى نیست.
‌﴿ صفحه 25 ﴾
اما باید گفت كه هر دو برداشت نادرست است. البته نمى‌گوییم این روایت قطعى‌الصدور است و حتماً به همین ترتیب صادر شده است. ولى از آن جا كه مضامین شریف و عالى و محتواى الهى گونه‌اى كه در متن روایت هست، و بزرگان و افراد برجسته‌اى این روایت را نقل كرده‌اند، به ظن و گمان قوى این روایت صادر شده است. و از طرف دیگر اگر با اندكى تدبیر در تعابیر این وصیّت‌نامه نگاه كنیم، به ناصواب‌بودن دو برداشت مذكور، پى خواهیم برد. چرا كه حضرت مى‌خواهند این وصیّت را به گونه‌اى بیان بفرمایند كه همه مردم از آن استفاده كنند. اگر حضرت به عنوان یك امام معصوم، امام معصوم دیگرى را موعظه مى‌كردند، طبعاً تعبیراتى متناسب با مقام عصمت به كار مى‌گرفتند، كه به یقین در این صورت، من و شما از وصیّت حضرت بى‌بهره بودیم و نكته‌هاى فوق‌العاده ظریف و در سطح خیلى عالى را بیان مى‌كردند كه هرگز براى ما قابل استفاده نبود. حال به صورت یك فرضِ صحیح، در نظر بگیرید كه اگر دو نفر معصوم بخواهند همدیگر را موعظه كنند، چه خواهند گفت؟ كاملا روشن است كه اگر چنین وصیتى با توجه به علم الهىِ دو انسان معصوم و این‌كه چیزى براى آنها مخفى نیست، بیان مى‌شد، براى دیگران هیچ فایده‌اى نداشت و مى‌گفتند آنها معصوم بودند و این حرف‌ها را زدند، به ما ربطى ندارد.
امّا حق این است كه اگرچه امیرالمؤمنین سلام الله علیه مخاطبشان را فرزند معصوم خودشان قرار داده‌اند، ولى هدف اساسى و اصلى ایشان آن است كه عموم مردم از این استفاده كنند. و چه بسا هدف اصلى، دیگران بودند و امام‌حسن صلوات الله علیه نیازى به چنین وصیّتى نداشتند.
به هرحال این‌گونه سخن‌گفتن كه در ابتدا موقعیّت وصیّت‌كننده را معین مى‌كند، و بعد موقعیّت وصیّت‌شونده را تبیین مى‌نماید، این معنا را افاده مى‌كند كه من به عنوان امام معصوم، براى مأموم خودم وصیّت نمى‌كنم ـ چه وصیّت‌شونده معصوم باشد و چه غیر معصوم ـ بلكه فقط به عنوان پدرى پیر، كه عمرى را سپرى كرده و مُشرف به مرگ است مى‌خواهم وصیّت كنم. جالب‌تر این كه بیان اوصاف وصیّت‌شونده خود دلالت دارد كه مخاطب این وصیّت هر شخصى است كه این خصایص و ویژگى‌ها را دارد، هرچند كه مخاطبِ حاضر، امام حسن(علیه السلام) باشند.
‌﴿ صفحه 26 ﴾

وصیّت‌كننده

اینك باید مشخص نمود كه گوینده این وصیّت چه فردى است؟ حضرت، خود را پدرى پیر معرفى مى‌فرمایند كه مرگش نزدیك شده و در مقام وصیّت به جوانى است كه در نهایت قدرت جوانى قرار دارد.
این تعابیر چنین موقعیّتى را تصویر مى‌كند كه حضرت، خودش را فقط به عنوان یك پدر در نظر مى‌گیرند؛ پدرى پیر كه با معلومات و تجربیّاتى فراوان از زندگانى خود و گذشتگانِ خود براى مخاطبى وصیّت مى‌كند كه هنوز همه مشكلات زندگى را درك نكرده و مصائب فراوان دیگرى بر سر راه اوست كه باید با آنها دست و پنجه نرم نماید. هر جوانى كه خود را در آینده با مشكلات فراوان روبه‌رو مى‌بیند و پندى را انتظار دارد كه راهگشاى زندگى او باشد، علاقمند مى‌شود تا از این وصیّت استفاده كند. اگر حضرت(علیه السلام) مى‌فرمود: هذِهِ وَصِیَّةٌ مِنَ الاِْمَامِ الْمَعْصُومِ، عَلِىٍّ اَمیرِالْمُؤْمِنِینَ اِلَى وَلَدِهِ الْمَعْصُومِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِى؛ این وصیّت امام معصوم على امیرالمؤمنین به فرزند معصومش امام حسن‌بن على است، دیگران انگیزه‌اى براى گوش‌دادن به چنین وصیّتى را نداشتند؛ چرا كه مى‌گفتند صحبتى است بین دو امام معصوم و به ما ربطى ندارد. پس حضرت خودش را تنزّل مى‌دهد و در موقعیّتى خاص، فرض مى‌كند و در نقش و قالب گفتگویى كه بین پدرى پیر و پسر جوان او انجام گرفته است، سخن مى‌گویند تا همه جوان‌هاى دیگر بتوانند از این وصیّت استفاده كنند. این خود انگیزه‌اى است تا این‌كه دیگران از این وصیّت درس بگیرند. از همین روست كه رابطه پدر و پسر را درست تصویر و معرفى مى‌فرمایند: اى پسرم! من چقدر به تو علاقه دارم! آن قدر به تو علاقمند هستم كه حتى وقتى كه تمام فكرم متوجه شخص خودم مى‌باشد، باز تو را نمى‌توانم فراموش كنم!
توجّه انسان در زندگى روزمرّه‌اش به بسیارى از مسائل مختلف جلب مى‌شود. به خاطر مسؤولیت‌هاى مختلفى كه دارد و یا به علّت مشاهدات و ادراكاتى كه براى او حاصل مى‌شود، مسائل عدیده‌اى براى او جلب توجه مى‌كند. امّا با وجود این، هرگز پاره تن خود و فرزند خود را فراموش نمى‌كند. از این روى حضرت مى‌فرمایند: آن وقتى كه من دیگران را كنار بگذارم و فقط خودم باشم و خودم، در آن وقت هم تو را نمى‌توانم فراموش كنم. تو اى فرزندم! مثل جزئى از وجود من هستى، بلكه تمام هستى من تو هستى. گویا تو، خود من هستى.
‌﴿ صفحه 27 ﴾
حضرت على(علیه السلام) از این جهت این سخنان را بیان مى‌فرمایند كه آدمى وقتى نصیحت دیگرى را با گوش جان مى‌شنود كه مطمئن باشد خیرخواه اوست و اعتقاد قلبى دارد كه این سخنان را از روى محبت و خیرخواهى به او مى‌گوید. شما هم مى‌توانید چنین حالتى را آزمایش كنید. به هر میزان كه به كسى اطمینان دارید، به همان مقدار هم به حرفش توجه مى‌كنید. لذا اگر احتمال بدهید كه با توجّه به مصالح شخص دیگرى این حرف‌ها را مى‌زند ـ چه سخن نیك، چه بد ـ چون خیر شما مطرح نیست و براى شما دلسوزى ندارد، به سخن او كمتر توجه و دقت مى‌كنید. یا اصلا انگیزه‌اى ندارید تا به نصیحت او توجه و عمل كنید. امّا اگر مطمئن شدید این گفتگویى كه انجام مى‌گیرد و این سخنى كه به شما مى‌گوید از سر دلسوزى و خیرخواهى است و فقط خیر شما را مى‌خواهد، كاملا دقت مى‌نمایید كه چه مى‌گوید، تا خوب بفهمید و خوب عمل كنید. از این جهت حضرت بعد از معرّفى خود به عنوان پدرى كه سال‌هاى آخر عمرش را مى‌گذراند، مخاطبش را هم به عنوان فرزند جوانى كه در معرض آفات و بلیّات و گرفتارى‌هاى زیاد است در نظر مى‌آورند و مى‌فرمایند: من آن‌قدر به تو علاقه دارم كه گویا تو جزئى از وجود منى، بلكه گویا تو تمام وجود منى! از همین‌رو مخاطبى كه این سخنان را مى‌خواند توجه مى‌كند كه گوینده چه اندازه خیرخواه شنونده بوده و این سخنان را از سر دلسوزى گفته است. به یقین وقتى پدرى براى پسرش این گونه سخن مى‌گوید و چنین مطالبى را بیان مى‌كند ـ آن هم پدرى مثل امیرالمؤمنین كه پسر خودش را همانند خود مى‌بیند ـ جا دارد كه ما نیز از این وصیّت‌نامه استفاده كنیم و ببینیم چه رازى در كار بوده و چه چیز موجب سعادت مى‌شود تا ما هم با نیل به آن سعادتمند شویم. پس در واقع حضرت(علیه السلام) از همین طریق، ابتدا ایجاد انگیزه مى‌كنند تا توجه مخاطب را بیشتر جلب نمایند و آن گاه لب به سخن مى‌گشایند و دُرافشانى مى‌فرمایند.
همان گونه كه گفته شد، كمتر موعظه‌اى هست كه خصوصیّات این وصیّت الهى در آن رعایت شده باشد؛ چرا كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) در موقعیتى است كه تازه از جنگ صفین برگشته و مشكلات جنگ را پشت سرگذاشته‌اند؛ جنگى كه در نهایت به مسأله حكمیت و توابع آن منتهى شد و اینك حاصل تجارب عمرشان را یكجا به فرزندشان تحویل مى‌دهند. چون دیگر
‌﴿ صفحه 28 ﴾
روزهاى آخر عمر است و نمى‌شود فرصت را از دست داد. لذا آنچه را در این عمر شصت ساله كسب كرده، به بهترین كسى كه او را جزئى از وجود خود، بلكه تمام وجود خود مى‌داند، تحویل مى‌دهد. و چه كسى سزاوارتر، از چنین فرزندى كه ثمره درخت شصت ساله عمر خود را به او بسپارد؟
بارى، در این وصیّت ارزشمند مطالب گرانبهایى بیان شده كه با نهایت اهتمام، بهترین و مفیدترین اندوخته‌هایى كه در كمال انسان تأثیر دارد، بیان گردیده است. بدان امید كه این توضیحات باعث شود گوینده و شنونده و خواننده، در فهم این وصیّت و عمل كردن به آن، توجه و عنایت بیشترى داشته باشند. ان شاء اللّه.
پس در این وصیّت، امیرالمؤمنین(علیه السلام) خودشان را به عنوان پدرى پیر كه اواخر عمر خود را سپرى مى‌كند در نظر آورده و بدون آن‌كه امامت و علم امامت و عصمت و... را در نظر گرفته باشند، به نصیحت فرزند خود مى‌پردازند و مى‌فرمایند:
مِنَ الْوالِدِ الْفانِ المُقِرِّ لِلزَّمانِ المُدْبِرِ العُمْرِ، المُسْتَسْلِمِ لِلدَّهْرِ الذّامِّ لِلدُّنْیَا ...؛ این وصیت از آن پدرى است كه در شُرُف سفر به آخرت مى‌باشد و به گذشت زمان و پشت نمودن دنیا اقرار دارد.
جالب توجّه این‌كه حضرت(علیه السلام) نمى‌فرماید: مِن على امیر المؤمنین؛ وصیّتى از امیرمؤمنین به ...، بلكه مى‌فرمایند این وصیّت پدرى است كه فانى شونده و مُشرف به مرگ و مقرّ به گذشت زمان ... تا همگان، خود را مخاطب وصیّت پندارند. البته تعبیر «اَلْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ» مقدارى براى ما ناآشنا است. این تعبیر را این چنین مى‌توان معنا نمود: انسان طبعاً دوست دارد تا با عواملى كه حیات و لذت‌هاى او را تهدید مى‌كنند، مبارزه و آنها را محكوم و نابود كند. یكى از چیزهایى كه انسان را راحت نمى‌گذارد، همین مسأله گذر زمان است كه جوان را پیر مى‌كند. اگر چه در پیرى حیات و زندگى براى مدّتى ادامه پیدا مى‌كند، ولى در نهایت او را فرتوت ساخته و سرانجام مى‌میراند. اگر گذر زمان نبود، انسان مى‌توانست باقى باشد و وجودى ابدى یابد. انسان مایل نیست عمرش بگذرد و زندگى‌اش خاتمه یابد، بلكه مى‌خواهد باقى باشد و عمرى با دوام و ابدى داشته باشد. این، خواست فطرى هر انسانى است. ولى چه سود كه گذر زمان
‌﴿ صفحه 29 ﴾
واقعیّتى است كه نمى‌شود با آن مبارزه كرد. باید پذیرفت كه انسان موجودى است با عمرى محدود و به یقین این عمر سپرى خواهد شد. لذا هر چند مرگ تلخ است و آدمى از آن گریزان، ولى چاره‌اى نیست جز این‌كه مرگ را بپذیرد. پس پدرى به فرزندش وصیّت مى‌كند كه این معنا را پذیرفته و در مقابل زمان تسلیم شده است و به یقین مى‌داند كه زمان در حال گذر است و چاره‌اى براى آن نمى‌توان اندیشید. به تعبیر عامیانه، معناى اَلْمِقِرِّ لِلزَّمَان همان لُنگ‌انداختن و تسلیم‌شدن در برابر گذر عمر و زمان است. یعنى دیگر قبول كردم كه این عمر محدود مى‌باشد و روزى به پایان مى‌رسد. حال به پشتوانه همین امر مسلّم، حضرت مى‌فرمایند: المُدْبِرِ الْعُمْر؛ یعنى پدرى كه عمرش گذشته و سپرى شده و عمر به او پشت كرده و در حال رفتن است؛ رفتنى كه بازگشت ندارد. و این پدر در برابر روزگار تسلیم شده است. تعبیر المُسْتَسْلِمِ لِلدَّهْر هم شبیه اَلْمُقِرِّ لِلزَّمَانِ است. البته این تعبیر، مقدارى رساتر و غلیظ‌تر است و این حالت را مجسّم مى‌كند كه گویا دو نفر در میدان مبارزه و جنگ با هم مى‌جنگند و یكى مشاهده مى‌كند كه دیگرى در شُرُف پیروزى است، لذا دست‌هایش را بالا برده و تسلیم مى‌شود. حال، همین حالت را انسان در مقابل گذر زمان دارد؛ در حالى كه مایل نیست تسلیم گذر زمان شود و مى‌خواهد باقى بماند و ابدى باشد، اما در جنگ با زمان، سرانجام شكست خود را مسلّم مى‌بیند، لذا دست‌هایش را بالا مى‌برد، در برابر زمان و روزگار تسلیم مى‌شود و مى‌پذیرد كه این عمر در گذر است. آرى، ما نیز باید بگذاریم و برویم و چاره‌اى جز این نیست. بنابراین منظور از اَلْمُسْتَسْلِمِ لِلدَّهْر، آن كسى است كه در مقابل روزگار دست‌هایش را به علامت تسلیم بالا برده و پذیرفته است كه این عمر، گذراست و نمى‌توان با آن مبارزه نمود.
در ادامه حضرت على(علیه السلام) خود را به عنوان وصیّت‌كننده این چنین معرفى مى‌كنند: اَلذَّامِّ لِلدُّنْیَا؛ یعنى این وصیّت از جانب كسى است كه عمرى را سپرى كرده است و با نظر نكوهش به دنیا نگاه مى‌كند. گویا مى‌فرمایند: توقع نداشته باشید كه من در این وصیّت، مطالبى را براى شما بگویم كه شما را به زرق و برق دنیا تشویق كند. بلكه از اوّل، بناست كه با نظر نكوهش به دنیا بنگرم و از دنیا بدگویى نمایم. پدرى كه عمرى را سپرى كرده است، ولى از زندگى دنیا خیلى دل خوشى ندارد، چگونه به دیگران بگوید كه قدر زندگى دنیایتان را بدانید و هرچه
‌﴿ صفحه 30 ﴾
مى‌توانید لذّت ببرید؟! این گونه نیست. این پدر این‌گونه نصیحت مى‌كند كه دنیا را داراى مقامى ارجمند و لایق خضوع و ستایش ندانید. قائل نباشید. بلكه مى‌فرماید: من دنیا را نكوهش مى‌كنم، چون در موقعیّت و مكانى قرار گرفته‌ام كه مردگان در آن‌جا بوده‌اند؛ یعنى در جایى زندگى مى‌كنم كه كسانى كه قبلا آنجا زندگى مى‌كردند، الآن مرده‌اند و اثرى از آنها باقى نمانده است و من نیز به همین زودى‌ها خواهم مُرد. در همین سرزمین و محل سكونت ما، قبلا هزارها انسان زندگى مى‌كردند و اینك از دنیا رفته‌اند. آیا ما كه جاى آنها را گرفته‌ایم جاودانه زنده و باقى خواهیم ماند!؟ به یقین ما نیز مانند آنها خواهیم مُرد. پس این پدر، پدرى است كه خود را در چنین موقعیتى مى‌بیند. در جایى كه قافله مردگان از آن عبور كرده‌اند و او هم یكى از آنهاست. هر كدام مدتى در این منزلگاه توقف كرده، آن‌گاه بار سفر بستند و رفتند و من هم به دنبال آنها خواهم رفت. بدین جهت در ادامه حضرت در معرفى وصیت‌كننده مى‌فرمایند: اَلظّاعِنِ عَنْها غَدا؛ یعنى این وصیّت كسى است كه فردا از این منزلگاه كوچ خواهد كرد. اكنون به طور موقّت در این كاروانسرا توقّفى دارد اما همانند قافله‌هاى پیشین كه رفتند و جزء مردگان شدند، او نیز خواهد رفت.
با این بیان، موقعیّت وصیّت‌كننده مشخص مى‌شود، لذا اگر كسى بخواهد وصیّت‌كننده را بشناسد، كافى است كه در همین اوصاف و ویژگى‌ها نظر و تأمل نماید تا وصیّت‌كننده را شناخته و آن‌گاه در نظر بگیرد كه آیا مفاد آن وصیّت براى او نیز مفید خواهد بود یا خیر؟