400 نکته از تفسیر نور

نویسنده : عباس بابائیان

معارف (نكات 407 تا 411)

407. جنّ در قرآن(2717)

در جهان بینى الهى، هستى تنها دیدنى ها هم نیست ودیدنى ها مخصوص آنچه ما امروز مشاهده مى كنیم نیست.
نباید انسانى كه هر چند صباحى كهكشانى را كشف مى كند كه میلیاردها ستاره در آن است و معیار فاصله آن ها سال نورى است، توقّع داشته باشد كه با هستى به طور كامل آشنا باشد. بنابراین ما خود را در اختیار وحى قرار مى دهیم و به آنچه قرآن فرموده است اعتقاد داریم. قرآن درباره جنّ آیات زیادى دارد كه به برخى از آنها اشاره مى كنیم:
جنّ، جایگاهى همچون جایگاه انسان دارد، زیرا هدف از آفرینش او، نظیر هدف از آفرینش انسان است.«و ما خلقت الجنّ و الانس الاّ لیعبدون»(2718) من جنّ و انس را نیافریدم مگر براى آنكه عبادت كنند.
آفرینش جنّ قبل از انسان بوده است. «والجانّ خلقناه من قبل»(2719)
مورد امر و نهى و خطاب و عَناب است.«یا معشر الجنّ و الانس»(2720)
قدرت انتخاب دارد و لذا گروهى از آنان مومن و گروهى كافرند.
از آتش آفریده شده و شیطان از آن جنس است. «كان من الجنّ»(2721)
گرچه ما او را نمى بینیم ولى او ما را مى بیند.«انّه یراكم هو و قبیله من حیث لاترونهم»(2722)
مى تواند براى اولیاى خدا خادم باشد. قرآن مى فرماید: آنان براى حضرت سلیمان كار مى كردند. «یعملون له»
جنّ امتیازات قرآن را فهمید و گفت: «قرآناً عجباً» ولى عرب زبانان لجوج گفتند: عجیب نیست و ما هم اگر بخواهیم، مى توانیم مثل آن را بیاوریم. «لونشاء لقلنا مثل هذا»(2723)
راه رشد همان راه حق است. «یهدى الى الرشد»، «یهدى الى الحق»(2724) و جالب آكه این دو تعبیر از جنّ است.
علمى اعتقادى

408. حكمت، معرفت، طاعت(2725)

حكمت، بینشى است كه در سایه ى معرفت الهى پدید آید و بر اساس فكر در اسرار هستى و رسیدن به حقّ، نور و تقوا مى توان به آن دست یافت.
امام باقرعلیه السلام فرمودند: حكمت، همان فهم، معرفت و شناخت عمیق است، شناختى كه انسان را به بندگى خدا و رهبر آسمانى وا دارد و از گناهان بزرگ دور سازد. امام صادق علیه السلام فرمودند: رأس حكمت، طاعت خداوند است.(2726)
راغب در معناى این واژه مى گوید: حكمت، رسیدن به حقّ به واسطه علم وعقل است.(2727)
پیامبرصلى الله علیه وآله فرمودند: من سراى حكمت هستم و علىّ درگاه آن، هركس طالب حكمت است باید از این راه وارد شود. «انا دار الحكمة و علىّ بابها فمن اراد الحكمة فلیأت الباب»(2728) در روایات متعدّد، اهل بیت علیهم السلام دروازه و كلید حكمت معرّفى شده اند.(2729)

409. ارزش حكمت

یكى از وظایف انبیا، آموزش كتاب و حكمت است. «و یعلّمهم الكتاب والحكمة»(2730)
حكمت، همتاى كتاب آسمانى است، و به هركس حكمت عطا شود، خیر كثیر داده شده است. «یؤتى الحكمة من یشاء و من یؤت الحكمة فقد اوتى خیرا كثیرا»(2731)
به گفته ى روایات؛ حكمت، همچون نورى است كه در جان قرار مى گیرد و آثار آن در گفتار و رفتار انسان پیدا مى شود.(2732)
حكمت، بینش و بصیرتى است كه اگر در فقیر باشد، او را در جامعه از ثروتمند محبوب تر مى كند و اگر در صغیر باشد، او را بر بزرگسالان برترى مى بخشد.(2733)
حكمت، گمشده ى مؤمن است(2734) و در فراگیرى آن به قدرى سفارش شده است كه فرموده اند: همان گونه كه لؤلؤ قیمتى را از میان زباله بر مى دارید، حكمت را حتّى اگر از دشمنان بود فرا گیرید.(2735)
فرد حكیم در مسائل سطحى و زودگذر توقّف ندارد، توجّه او به عاقبت و نتیجه ى امور است. نه نزاعى با بالا دست خود دارد و نه زیردستان را تحقیر مى كند، سخنى بدون علم و آگاهى نمى گوید و در گفتار و رفتارش تناقضى یافت نمى شود.
نعمت هاى الهى را ضایع نمى كند و به سراغ بیهوده ها نمى رود، مردم را مثل خود دوست دارد و هر چه را براى خود بخواهد براى آنان مى خواهد و هرگز با مردم حیله نمى كند.

410. چگونگى دست یابى به حكمت

حكمت، هدیه اى است كه خداوند به مخلصین عنایت مى فرماید. در روایات متعدّد مى خوانیم: «مَن اَخلَصَ للّه اربعین صَباحاً ظَهرت یَنابیع الحكمة من قلبه على لسانه»، هركس چهل شبانه روز كارهایش خالصانه باشد، خداوند چشمه هاى حكمت را از دل او به زبانش جارى مى سازد.(2736)
در حدیث دیگرى مى خوانیم: كسى كه در دنیا زاهد باشد و زرق و برق ها او را فریب ندهد، خداوند حكمت را در جانش مستقر مى كند.(2737) حفظ زبان، كنترل شكم و شهوت، امانتدارى، تواضع و رها كردن مسائل غیر مفید، زمینه هاى پیدایش حكمت است.(2738)

411. نمونه هاى حكمت

خداوند در سوره ى اسراء از آیه 22 تا آیه 38 دستوراتى داده و در پایان مى فرماید: این اوامر و نواهى حكمت هایى است كه پروردگارت به تو وحى كرده است، آن دستورات عبارتند از:
یكتاپرستى و دورى از شرك، احسان و احترام به والدین به خصوص در هنگام پیرى، گفتار كریمانه وتواضع همراه با محبّت، دعاى خیر به آنان، پرداخت حقّ الهى به اولیاى خدا، فقرا و در راه ماندگان، پرهیز از اسراف و ولخرجى، میانه روى در مصرف، پرهیز از نسل كشى و عمل نامشروع جنسى، دورى از تصرّف در مال یتیم، اداى حقّ مردم و دورى از كم فروشى، پیروى نكردن از چیزى كه به آن هیچ علم و آگاهى ندارى ودورى از راه رفتن متكبّرانه.
سپس مى فرماید: «ذلك مما اوحى الیك ربّك من الحكمة» این سفارشات نمونه هاى حكمت الهى است.

معارف (نكات 412 تا 416)

412. خواب و رؤیا(2739)

پیامبراكرم صلى الله علیه وآله مى فرماید: «الرؤیا ثلاثة: بشرى من اللَّه، تحزین من الشیطان، و الّذى یحدث به الانسان نفسه فیراه فى منامه»(2740) خواب بر سه قسم است: یا بشارتى از سوى خداوند است، یا غم و اندوهى از طرف شیطان است و یا مشكلات روزمره انسان است كه در خواب آن را مى بیند.
برخى از دانشمندان و روان شناسان، خواب دیدن را در اثر ناكامى ها و شكست ها دانسته و به ضرب المثلى قدیمى استشهاد كرده اند كه: «شتر در خواب بیند پنبه دانه» و برخى دیگر خواب را تلقینِ ترس گرفته اند، بر اساس ضرب المثلى كه مى گوید: «دور از شتر بخواب تا خواب آشفته نبینى» و بعضى دیگر خواب را جلوه غرائز واپس زده دانسته اند؛ امّا علیرغم تفاوت هایى كه در خواب ها و رؤیاها وجود دارد، كسى اصل خواب دیدن را انكار نكرده است و البتّه باید به این نكته توجّه داشت كه همه خواب ها با یك تحلیل، قابل بررسى نیستند.
مرحوم علامه طباطبایى در تفسیر المیزان(2741) مى گوید: سه عالم وجود دارد؛ عالم طبیعت، عالم مثال، عالم عقل. روح انسان به خاطر تجردّى كه دارد، در خواب با آن دو عالم ارتباط پیدا مى كند و به میزان استعداد و امكان، حقایقى را درك مى كند. اگر روح كامل باشد، در فضاى صاف حقایق را درك مى كند. و اگر در كمال به آخرین درجه نرسیده باشد، حقایق را در قالب هاى دیگر مى یابد. همانطور كه در بیدارى، شجاعت را در شیر و حیله را در روباه و بلندى را در كوه مى بینیم، در خواب، علم را در قالب نور، ازدواج را در قالب لباس و جهل و نادانى را به صورت تاریكى مشاهده مى كنیم.
ما بحث ایشان را با ذكر مثال هایى بیان مى كنیم؛ كسانى كه خواب مى بینند چند دسته اند:
دسته اوّل، كسانى كه روح كامل و مجردى دارند و بعد از خواب رفتنِ حواس، با عالم عقل مرتبط شده و حقایقى را صاف و روشن از دنیاى دیگر دریافت مى كنند. (نظیر تلویزیون هاى سالم با آنتن هاى مخصوص جهت دار كه امواج ماهواره اى را از نقاط دور دست مى گیرد.) اینگونه خواب ها كه دریافت مستقیم و صاف است، نیازى به تعبیر ندارد.
دسته دوم، كسانى هستند كه داراى روح متوسط هستند و در عالم رؤیا، حقایق را ناصاف و همراه با برفك و تشبیه و تخیّل دریافت مى كنند. (كه باید مفسّرى در كنار دستگاه گیرنده، ماجراى فیلم را توضیح دهد وبه عبارتى، عالمى آن خواب را تعبیر كند.)
دسته سوم، كسانى هستند كه روح آنان به قدرى متلاطم و ناموزون است كه خواب آنها مفهومى ندارد. (نظیر صحنه هاىِ پراكنده و پربرفك تلویزیونى، كه كسى چیزى سردرنمى آورد.) این نوع رؤیاها كه قابل تعبیر نیستند، در قرآن به «اضغاث احلام» تعبیر شده است.
قرآن در سوره هاى مختلف، از رؤیاهایى نام برده كه حقیقت آنها به وقوع پیوسته، از جمله:
الف) رؤیاى یوسف علیه السلام درباره سجده ى یازده ستاره و ماه و خورشید بر او كه با رسیدن او به قدرت و تواضع برادران و پدر و مادر در برابر او تعبیر گردید.
ب) رؤیاى دو یار زندانىِ یوسف كه بعداً یكى از آنها آزاد ودیگرى اعدام شد.
ج) رؤیاى پادشاه مصر درباره گاوِ لاغر و چاق كه تعبیر به قحطى و خشكسالى بعد از فراخ شد.
د) رؤیاى پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله درباره عدد اندك مشركان در جنگ بدر كه تعبیر به شكست مشركان شد.(2742)
ه) رؤیاى پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله درباره ورود مسلمانان با سر تراشیده به مسجدالحرام، كه با فتح مكّه و زیارت خانه خدا تعبیر شد(2743)
و) رؤیاى مادر حضرت موسى كه نوزادش را در صندوق گذاشته و به آب بیاندازد. «اذ اوحینا الى اُمّك مایوحى اَن اقذ فیه فى التابوت»(2744) كه روایات بر این دلالت دارند كه مراد از وحى در اینجا، همان رؤیاست.
ز) رؤیاى حضرت ابراهیم در مورد ذبح فرزندش حضرت اسماعیل.(2745)
از قرآن كه بگذریم در زندگى خود، افرادى را مى شناسیم كه در رؤیا از امورى مطلع شده اند كه دست انسان به صورت عادّى به آن نمى رسد.
حاج شیخ عباس قمى صاحب مفاتیح الجنان، به خواب فرزندش آمد و گفت: كتابى نزدم امانت بوده، آنرا به صاحبش برگردان تا من در برزخ راحت باشم. وقتى بیدار شد به سراغ كتاب رفت، با نشانه هایى كه پدر گفته بود تطبیق داشت، آن را برداشت. وقتى مى خواست از خانه بیرون برود، كتاب از دستش افتاد و كمى ضربه دید. او كتاب را به صاحبش برگرداند و چیزى نگفت، دوباره پدرش به خواب او آمد و گفت: چرا به او نگفتى كتاب تو ضربه دیده است تا اگر خواست خسارت بگیرد و یا رضایت دهد.

413. ابزار شناخت(2746)

وَعَلاَمَاتٍ وَبِالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ
ونشانه هاى دیگرى (در زمین قرار داد) وآنان به وسیله ستاره راه مى یابند.
براى حركت در بیابان ها و پیدا كردن راهها، نیاز به علائم داریم. علائم طبیعى در روز، و ستارگان در شب، كه خداوند در این آیه به این دو امر اشاره مى نماید.
نه فقط براى شناخت راه از بیراهه، دربیابان ها، نیاز به علامت داریم، بلكه براى شناخت حقّ از باطل نیز در لابلاى هوس ها و غرائز و طاغوت ها، به نشانه هاى روشن نیازمندیم. پیامبرصلى الله علیه وآله براى بعد از خود علامت هایى را قرار داد كه هرگاه مردم دچار حیرت و سرگردانى شدند به آنها نظر كنند و حقّ را بشناسند. اوّلین آنها حضرت زهراعلیها السلام است كه درباره اش فرمود: رضاى او رضاى من و غضب او غضب من است. علامت دیگر ابوذر غفارى است كه پیامبر درباره اش فرمود: آسمان بر كسى راستگوتر از ابوذر سایه نیفكنده است، تا مردم ببینند زبان ابوذر از چه كسى حمایت مى كند و او در تبعیدگاهِ چه كسى از دنیا مى رود. علامت دیگر عمّار یاسر است كه پیامبر فرمود: قاتلِ عمّار گروه منحرفند. مردم دیدند كه در جنگ صفین، عمّار بدست لشگر معاویه كشته شد. و مهم ترین علامتِ روشن پس از پیامبر، امام حسین علیه السلام است كه پیامبر درباره اش فرمود: حسین از من است و من از حسین. چنانكه امام صادق علیه السلام نیز مى فرماید: «نحن العلامات»
ستارگان، هم وسیله ى شناخت جهت قبله هستند و هم در دریاها و كویرها كه هیچ علامتى نیست، بهترین وسیله ى راه یابى مى باشند.

414. هدایت و ضلالت(2747)

هدایت الهى دوگونه است: ابتدایى و تكمیلى.
هدایت ابتدایى در رابطه با همه مردم است، «انا هدیناه السبیل»(2748) امّا هدایت تكمیلى نسبت به كسانى است كه هدایت عمومى اول را پذیرفته باشند. مثل معلمى كه در روزهاى اوّل درس، مطالب خود را یكسان و یكنواخت به همه شاگردان عرضه مى كند؛ امّا بعد از مدّتى براى محصلین كوشا، جدى و پركار خود، لطف بیشترى مبذول مى دارد. «والّذین اهتدوا زادهم هدى»(2749)
امّا براستى براى افرادى كه قرآن درباره ى آنها مى فرماید:
«و ما تأتیهم من آیة من آیات ربّهم الا كانوا عنها معرضین»(2750) هیچ آیه اى از آیات الهى برایشان نازل نشد، مگر آنكه از آن اعراض كردند.
«و لو نزلنا علیك كتابا فى قرطاس فلمسوه بایدیهم لقال الّذین كفروا ان هذا الا سحر مبین»(2751) اگر ما كتاب را از آسمان در كاغذى فرو فرستیم و آنها با دست خودشان آن را لمس كنند، باز هم مى گویند سحر است.
«و انْ یروا كلّ آیة لایؤمنوا بها»(2752) اگر هر معجزه اى ببینند، ایمان نخواهند آورد.
آیا جز برداشتن دست عنایت و زدن مهر ضلالت بر دلهایشان، چاره اى دیگر مى باشد؟!
در هر حال، خداوند، حكیم و عادل است و تمام كارها و خواست او از: «یهدى من یشاء»، «یضّل من یشاء»، «یرزق من یشاء»، «یغفر لمن یشاء»، «یعذّب من یشاء»، «یخلق ما یشاء» همه بر اساس عدل و حكمت و لطف و عنایت تفسیر مى گردد.
یعنى اگر فرمود: «یهدى من یشاء»، چنین نیست كه بدون هیچ ضابطه و معیارى، هدایت را براى كسى خواسته باشد، بلكه چنانچه از آیات دیگر برمى آید، یكجا ایمان را شرط هدایت مى شمارد و مى فرماید: «و من یؤمن باللَّه یهد قلبه»(2753) و در جاى دیگر، كسب رضایت و خشنودى حقّ را با پیمودن راه سلامت زمینه هدایت معرّفى مى فرماید: «یهدى به اللَّه من اتبع رضوانه سبل السلام»(2754)
و یا اگر فرمود: «یضل من یشاء»، در آیه دیگر، اسراف و تردید و شك را عامل این اضلال مى داند. «یضل اللَّه من هو مسرفٌ مرتاب»(2755)
به هر صورت اگر دهانه ظرفى بطرف آسمان باشد، باران در او وارد مى شود؛ امّا اگر به طرف زمین قرار بگیرد، از نزولات آسمانى بهره اى نخواهد برد و اینچنین است انسانى كه دهانه روحش به جانب مادیّات باشد، بدیهى است كه از باران معنویّت الهى بى نصیب خواهد بود. «استحبوا الحیاة الدنیا على الاخرة و ان اللَّه لایهدى القوم الكافرین»(2756)

415. حیات برزخى و توسل(2757)

در تفسیر نمونه(2758) مى خوانیم: فرقه ى وهّابیون، آیه ى «انّك لاتسمع الموتى» را دستاویز تفكّر انحرافى خود قرار داده، مى گویند: پیامبر اكرم از دنیا رفته وهیچ سخنى را نمى شنود، بنابراین معنا ندارد كه ما پیامبر را زیارت كنیم وخطاب به او مطالبى را بیان كنیم.
پاسخ فرقه ى مذكور این است كه آیه در مقام یك تشبیه اجمالى است؛ نظیر تشبیه قلب سنگدلان به سنگ در تأثیر ناپذیرى، «قلوبكم ... كالحجارة»(2759) نه اینكه قلب آنان در همه چیز مثل سنگ است، زیرا قرآن، حیات برزخى را درباره ى شهدا پذیرفته ونسبت به آن، روایاتى از شیعه و سنّى نقل شده است:
1. محمّدبن عبدالوهّاب در كتاب الهدیة السنیه، ص 41، مى گوید: پیامبر بعد از وفاتش داراى حیات برزخى، برتر از حیات شهداست و سلام كسانى را كه به او سلام مى دهند مى شنود.
2. روایات فراوانى در كتب شیعه واهل سنّت، در این زمینه آمده است كه پیامبر و امامان علیهم السلام سخن كسانى را كه بر آنها از دور و نزدیك، سلام مى دهند مى شنوند و پاسخ مى دهند و حتّى اعمال مردم بر آنان عرضه مى شود.(2760)
3. ما خود شاهد هزاران نمونه از توسلاتى هستیم كه عین سخن و درخواست افراد متوسّل، لباس عمل پوشیده است.
4. در صحیح بخارى مى خوانیم: رسول خداصلى الله علیه وآله با كفّار هلاك شده ى جنگ بدر گفتگو مى كرد و همین كه مورد سؤال عمر قرار گرفت، فرمود: «والّذى نفس محّمد بیده ما انتم باسمَع» به خدایى كه جانم در دست اوست، شما از آنان شنواتر نیستید.(2761)
5. حضرت على علیه السلام در پایان جنگ جمل فرمود: لاشه ى كعب بن سور را بنشانند، سپس به او كه هلاك شده بود فرمود: واى بر تو كه علم و دانش، تو را سودى نبخشید و شیطان تو را گمراه كرد و به دوزخ فرستاد.(2762)

416. شجره ى ملعونه(2763)

وَإِذْ قُلْنَا لَكَ إِنَّ رَبَّكَ أَحَاطَ بِالنَّاسِ وَمَا جَعَلْنَا الرُّءْیَا الَّتِى أَرَیْنَكَ إِلَّا فِتْنَةً لِّلنَّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِى الْقُرْءَانِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا یَزِیدُهُمْ إِلَّا طُغْیَناً كَبِیراً
و (به یادآور) آنگاه كه به تو گفتیم: همانا پروردگارت بر مردم احاطه دارد و آن رؤیایى را كه نشانت دادیم و آن درخت نفرین شده در قرآن را، جز براى آزمایش مردم قرار ندادیم. و ما مردم را بیم مى دهیم، ولى (هشدار ما) جز طغیان و سركشى بزرگ، چیزى بر آنان نمى افزاید.
در آیه ى قبل سخن از كشتن ناقه ى صالح بود و در این آیه، سخن از شجره ى ملعونه كه قاتل اهل بیت پیامبرعلیهم السلام بودند.
در روایات مى خوانیم كه اهل بیت فرمودند: ما كمتر از ناقه ى صالح نیستیم، جسارت به ما هلاكت را به دنبال دارد.(2764)
در قرآن، چند رؤیا براى پیامبر اسلام بیان شده است: یك رؤیا در آستانه ى جنگ بدر، كه خداوند دشمنان را به چشم پیامبر اندك نشان داد، تا مسلمانان سست نشوند.(2765) دیگرى رؤیاى ورود فاتحانه به مسجدالحرام.(2766) و یكى هم خوابى كه در این آیه مطرح است. دو خواب قبلى پس از هجرت و در مدینه بوده؛ اما این خواب در مكّه بوده است. البتّه برخى رؤیا را مربوط به معراج دانسته اند، در حالى كه معراج در بیدارى بود و رؤیا ظهور در خواب دیدن دارد.
آن خواب و شجره ى ملعونه یكى است، چون نتیجه ى واحدى دارد و آن فتنه بودن براى مردم است. خداوند این شجره ى ملعونه و اعمالشان را در خواب به پیامبرصلى الله علیه وآله نشان داد و فرمود كه این سبب فتنه ى امت توست و با جمله ى «اِنّ ربّك احاط بالناس»، آن حضرت را دلدارى داد.
«شَجرة»، هم به معناى درخت است، هم هر اصلى كه شاخه ها و فروعى داشته باشد. لذا به قبیله هم شجره گفته مى شود. پیامبر نیز فرمود: من و على از یك شجره ایم «أنا و علىٌّ من شجرة واحدة».(2767) به سلسله ى نسب و نژاد نیز «شجره نامه» گفته مى شود. پس شجره ى ملعونه، قومى ریشه دارند كه ملعونند.
در آخر این آیه آمده است كه هشدارهاى الهى نسبت به شجره ى ملعونه، نتیجه اى جز افزایش طغیان بزرگ اینان ندارد. و «طغیان كبیر» تنها یكبار و در همین آیه به كار رفته است. پس باید در قرآن از یك شجره ملعونه واز قوم و قبیله اى سراغ گرفت كه به ظاهر مسلمان، ولى در باطن داراى نفاق وسبب فتنه ى مردم اند.
در قرآن، امور متعدّدى لعنت شده است، مثل: ابلیس، یهود، منافقان، مشركان، علمایى كه حقّ را كتمان كردند، آزاردهندگان پیامبر؛ امّا تنها منافقانند كه همراه مسلمانان وموجب فتنه آنانند، زیرا ابلیس و اهل كتاب ومشركین، چهره اى روشن دارند، ولى منافقان به ظاهر مسلمان، پیوسته عامل فتنه بوده اند.(2768)
بعضى پنداشته اند شجره ى ملعونه، همان «درخت زقّوم» است كه وسیله ى عذاب الهى است، ولى چیزهاى دیگرى هم وسیله ى عذاب الهى بوده است كه این نشانه ى لعنت شدن آن وسیله نیست، مثل رود نیل كه فرعون را غرق كرد، یا فرشتگان كه بر اقوامى عذاب نازل كردند، یا مؤمنان كه در جنگ ها بازوى خدا در عذاب و نابودى كفّار بودند. «قاتلوهم یعذّبهم اللّه بایدیكم»(2769)
علامه ى طباطبایى قدس سره در بحث روایى سوره ى قدر، از برجستگان اهل سنّت مثل خطیب بغدادى، ترمذى، ابن جریر، طبرانى، بیهقى، ابن مردویه و از علماى شیعه مثل كلینى صاحب كتاب كافى نقل مى كند كه پیامبراكرم در خواب، بالا رفتن بوزینگان را از منبر خود دید و بسیار غمگین شد. جبرئیل نازل شد. حضرت خواب خود را بر او بیان كرد. جبرئیل به آسمان رفت و چون برگشت، این آیات را با خود آورد: «أفرأیت اِن مَتعّناهم سنین . ثمّ جائهم ما كانوا یوعدون . ما أغنى عنهم ماكانوا یمتعّون»(2770) آیا نمى بینى كه اگر ما سالیانى آنان را بهره مند سازیم، سپس عذابى كه به آنان وعده داده شده، سراغشان آید، بهره گیرى هاى دنیوى برایشان سودى نخواهد بخشید. این رؤیا، همچنین سبب نزول سوره ى قدر شد، تا به پیامبر تسلى بدهد كه اگر بنى امیه هزار ماه حكومت مى كنند، در عوض ما به تو شب قدر دادیم كه بهتر از هزار ماه است.
مسأله خواب دیدن بوزینه هایى كه حكومت را به دست گرفتند و بر منبر پیامبر بالا مى رفتند، از امام باقر و امام صادق علیهما السلام نیز روایت شده است.(2771) و مفسّران شیعه و سنّى مراد از شجره ى ملعونه را «بنى امیّه» مى دانند؛ امام سجادعلیه السلام فرمود: جبرئیل بوزینه ها را بر بنى امیّه تطبیق داد. پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله پرسید: آیا این حادثه در زمان من رخ مى دهد؟ پاسخ داد: نه، حدود چهل سال بعد از هجرت تو رخ مى دهد.(2772)
در میان بنى امیه هم، آن كس كه بیش از همه طغیان كرد و حادثه ى كربلا را به وجود آورد، «یزید» بود و این فاجعه، بزرگ ترین طغیان در تاریخ بود.

معارف (نكات 417 تا 421)

417. انواع گریه و اشك(2773)

در قرآن چهار نوع گریه و اشك داریم؛
1. اشك شوق: گروهى از مسیحیان با شنیدن آیات قرآن اشك مى ریختند. «ترى اعینهم تفیض من الدمْع ممّا عرفوا من الحقّ»(2774)
2. اشك حزن و حسرت: مسلمانان عاشق همین كه از رسول اكرم صلى الله علیه وآله مى شنیدند كه امكانات براى جبهه رفتن نیست گریه مى كردند. «تفیض من الدمع حزناً الا یجدوا ما ینفقون»(2775)
3. اشك خوف: همین كه آیات الهى براى اولیا تلاوت مى شد، گریه كنان به سجده مى افتادند، «خرّوا سُجدا وبُكیّاً»(2776)، «و یخِرّون للأذقان یبكون ویزیدهم خشوعاً»(2777)
4. اشك قلابى و ساختگى: همین آیه كه برادران یوسف گریه كنان نزد یعقوب آمدند كه گرگ یوسف را درید. «یبكون»

418. زوجیت در نظام آفرینش(2778)

نظام آفرینش بر اساس زوجیّت است:
الف: زوجیّت در نباتات؛ «وانبتت من كلّ زوج بهیج»(2779)
ب: زوجیّت در حیوانات؛ «و من الانعام ازواجاً»(2780)
ج: زوجیّت در انسان؛ «خلق لكم من انفسكم ازواجاً»(2781)
د: زوجیّت در همه چیز؛ «و من كلّ شى ءٍ خلقنا زوجین»(2782)

419. مراحل حیات(2783)

حیات، داراى مراحلى است:
1. حیات نباتى. قرآن مى فرماید: «یحیى الارض بعد موتها»(2784) خداوند زمین را بعد از مرگ به وسیله ى باران زنده مى كند.
2. حیات حیوانى. قرآن مى فرماید: «یحییكم»(2785) ما به شما حیات دادیم.
3. حیات روحى. «لینذر مَن كان حیّاً»(2786) تا افراد زنده را هشدار دهى. یعنى كسانى كه عقل و فطرت سالم دارند ونیز مى فرماید: دعوت انبیا براى حیات شماست، «دعاكم لمایحییكم»(2787)
4. حیات سیاسى واجتماعى. «ولكم فى القصاص حیاة»(2788) اگر با اجراى حكم قصاص، عدالت برقرار كردید، جامعه زنده است (وگرنه جامعه ى مرده اى دارید).
5. حیات اخروى. «یالیتنى قدّمت لحیاتى»(2789) اى كاش براى حیات و زندگى حقیقى در آخرت چیزى مى فرستادم و ذخیره اى مى اندوختم.

420. حیات و اقسام آن(2790)

مقصود از حیاتى كه با دعوت انبیا فراهم مى آید، حیات حیوانى نیست، چون بدون دعوت انبیا نیز این نوع حیات وجود دارد، بلكه مقصود حیات فكرى، عقلى ومعنوى، اخلاقى و اجتماعى و بالاخره حیات و زندگى در تمام زمینه ها مى باشد. البتّه ممكن است مراد از دعوت به حیات در اینجا (به دلیل آن كه آیه در كنار آیات جنگ بدر آمده است)، دعوت به جهاد باشد.
حیات انسان، در ایمان و عمل صالح است و خداوند و انبیا هم مردم را به همان دعوت كرده اند. «دعاكم لما یحییكم» اطاعت از فرامین آنان رمز رسیدن به زندگى پاك و طیّب است، چنانكه در جاى دیگر مى خوانیم: «مَن عمل صالحاً من ذكر أو أنثى و هو مؤمن فلنحیینّه حیاة طیّبة»(2791) و طبق روایات شیعه وسنّى، یكى از مصادیق حیات طیّبه، پذیرش نداى پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله در مسأله ى ولایت علىّ بن أبى طالب علیهما السلام و اهل بیت اوست.(2792)

421. تشبیه انسان به چهار پایان(2793)

إِنَّ شَرَّ الدَّوَآبِ ّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِینَ لَا یَعْقِلُونَ
همانا بدترین جنبندگان نزد خداوند، (كسانى هستند كه نسبت به شنیدن حقّ) كران (و نسبت به گفتن حقّ) لال هایند، آنها كه تعقّل نمى كنند.
در تعبیرات قرآن، افرادى كه تربیت الهى انبیا را نمى پذیرند و دل را تسلیم حقّ نمى كنند، گاهى به مرده تشبیه شده اند: «انّك لا تسمع الموتى»(2794)
گاهى به چهارپایان: «اولئك كالانعام»(2795)، «یأكلون كما تأكل الانعام»(2796)
گاهى به بدتر از چهارپایان: «كالانعام بل هم أضلّ»(2797)
و گاهى به بدترین جنبنده: «شرّ الدّوابّ»
حضرت على علیه السلام فرمود: بدترین جنبنده ها كسانى هستند كه حقّ را مى فهمند، ولى لجاجت كرده و كفر مى ورزند.(2798)
گروهى در قیامت اقرار خواهند كرد كه به سخن حقّ گوش فرا نمى دادند ویا در آن تعقّل نمى كردند و این سبب دوزخى شدن آنان شده است. «لو كنّا نسمع أو نعقل ما كنّا فى اصحاب السعیر»(2799) اگر گوش شنوا داشتیم، یا تعقّل مى كردیم، از دوزخیان نبودیم.