400 نکته از تفسیر نور

نویسنده : عباس بابائیان

اجتماعى (نكات 231 تا 235)

231. قارون، نماد برترى جویى(1589)

در تفسیر مجمع البیان حدیثى نقل شده كه قارون پسرخاله ى حضرت موسى و انسانى دانشمند بود و در خواندن تورات، مهارت بى نظیرى داشت. او ابتدا از یاران موسى علیه السلام و از جمله گروه هفتاد نفرى ملازم آن حضرت براى اعزام به كوه طور و مناجات در آنجا بود؛ امّا به واسطه بدست آوردن ثروت بى حساب، عَلَم مخالفت برداشت و سرانجام مورد خشم و قهر الهى واقع گردید.
حضرت موسى درطول دوران مبارزه اش با سه محور اصلى فساد و طغیان، درگیر بود: یكى محور قدرت و زور كه فرعون، سردمدار آن بود. دیگرى اهرم ثروت و زَر كه قارون، مظهر آن بشمار مى رفت، و سوّمى عامل فریب و تزویر كه سامرى رهبرى آن را به عهده داشت. به عبارت دیگر، حضرت موسى با مثلّث شومِ زور، زر و تزویر، دست به گریبان بود.

232. نفاق و منافقان(1590)

«نفاق» از «نَفَق»، به معناى تونل هاى زیرزمینى است كه براى استتار یا فرار از آن استفاده مى شود. بعضى از حیوانات مثل موش صحرایى و سوسمار، لانه هایى براى خود درست مى كنند كه دو سوراخ دارد. منافق نیز، راه پنهان و مخفى براى خود قرار مى دهد تا به هنگام خطر از طریق آن فرار كند.
مردم چهار دسته هستند:
الف) گروهى قلباً ایمان دارند و به وظیفه خود عمل مى كنند كه اینان مؤمن واقعى هستند.
ب) گروهى قلباً ایمان دارند ولى اهل عمل نیستند كه این دسته فاسق اند.
ج) گروهى قلباً ایمان ندارند ولى در ظاهر، رفتار مؤمنان را انجام مى دهند كه منافق اند.
د) گروهى نه قلباً ایمان دارند و نه به وظیفه عمل مى كنند كه این دسته كافرند.(1591)
حضرت على علیه السلام مى فرماید: نفاق انسان، برخاسته از احساس حقارتى است كه از درون دارد. «نفاق المرء ذلّ یجده فى نفسه»(1592)

233. ویژگى هاى منافق

ویژگى هاى منافق در قرآن:
1. دروغ گویى: «انّ المنافقین لكاذبون»(1593)
2. بى هدف و سرگردان: «لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء»(1594) نا با این گروه و نه با آن گروهند.
3. عدم درك عمیق: «لكن المنافقین لا یفقهون»(1595)
4. جمود و عدم انعطاف: «كانّهم خُشب مسنّدة»(1596)
5. نماز بى نشاط: «قاموا كُسالى »(1597) با كسالت به نماز مى ایستند.
6. تندگویى وتندخویى: «سلقوكم بالسنةٍ حداد»(1598) زبان هاى تند وخشن را به شما مى گشایند.
7. سوگند دروغ: «اتّخذوا أیمانهم جُنّة» سوگندهایشان را سپر توطئه هایشان قرار دادند.
8. انتقاد از رهبر معصوم: «یلمزك فى الصدقات»(1599) در تقسیم زكات، نیش مى زنند و تو را در تقسیم آن عادل نمى دانند.
9. تضعیف رزمندگان: «لا تنفروا فى الحَرّ»(1600) مى گویند: هوا گرم است، به جبهه نروید.
10. ایجاد مركز توطئه به نام مسجد: «و الّذین اتّخذوا مسجداً ضرارا»(1601) (در برابر مسجد پیامبر) مسجدى مى سازند تا (با توطئه هاى شوم خود) به مسلمانان ضرر بزنند.
11. پیمان شكنى: «و منهم من عاهد اللّه لئن اتانا من فضله لنصدّقنّ و لنكوننّ من الصّالحین فلمّا اتاهم من فضله بخلوا»(1602) بعضى از آنان با خداوند پیمان بستند كه اگر از فضلش به ما داد حتماً صدقه مى دهیم و از افراد صالح خواهیم بود، پس چون خداوند از فضلش به آنان عطا كرد، بخل ورزیدند و زكات مال خود را ندادند.
12. تحقیر مسلمانان: «أ نؤمن كما آمن السفهاء» آیا همچون سفیهان ایمان بیاوریم؟
13. محاصره اقتصادى مسلمانان: «لاتنفقوا على من عند رسول اللّه حتى ینفضّوا» به اطرافیان پیامبر چیزى ندهید تا از دور او پراكنده شوند.
14. فریب كارى و نیرنگ بازى: «یخادعون اللّه و الّذین آمنوا و ما یخدعون الاّ انفسهم»(1603) مى خواهند خدا و مؤمنان را فریب دهند، در حالى كه جز خودشان را فریب نمى دهند.
15. بخل در انفاق: «لاینفقون الاّ و هم كارهون»(1604) جز با كراهت انفاق نمى كنند.
16. امر به زشتى ها و نهى از خوبى ها: «یأمرون بالمنكر و ینهون عن المعروف»(1605)
17. فراراز جهاد: «فرح المخلّفون بمقعدهم خلاف رسول اللّه و كرهوا ان یجاهدوا»(1606) بازماندگان (از جنگ تبوك) از مخالفت با رسول خدا خوشحالند و از اینكه به جهاد بروند، ناراحت.
18. شایعه پراكنى: «و اذا جاءهم امر من الامن او الخوف اذاعوا به»(1607) هرگاه خبرى از آرامش یا ترس را دریافت كنند، (قبل از تحقیق یا مصلحت سنجى) آن را پخش مى كنند.
در زمان پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله، سخن از منافقان زیاد بود، ولى بعد از رحلت آن حضرت، مسئله مسكوت ماند. در اینجا چند سؤال است:
1. آیا زنده بودن حضرت سبب نفاق گروهى بود و بعد از رحلت، همه مؤمن واقعى شدند؟!
2. آیا منافقان در همان اقلیتى بودند كه دور حضرت على جمع شده بودند؟!! نظیر سلمان، ابوذر، مقداد و...، در حالى كه هیچ كس این افراد را منافق ندانسته است، یا منافقان، اهداف خود را در نظر اكثریت یافته و ساكت شدند؟
منافقان، هم در دنیا دروغگویند: «انّ المنافقین لكاذبون»، هم در آخرت سوگندهایى مى خورند كه خداوند آنان را دروغگو مى نامد: «یوم یبعثهم اللّه جمیعاً فیحلفون له كما یحلفون لكم و یحسبون انّهم على شى ء ألا انّهم هم الكاذبون»(1608)
پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: من از مؤمن و كافر نمى ترسم، ولى از منافق مى ترسم.(1609) از سوى دیگر فرمود: من از فقر امت نمى ترسم از بى تدبیرى آنان مى ترسم.(1610) آرى اگر منافقانِ رِند با جاهلان بى تدبیر گره بخورند، جنگ صفین و واقعه كربلا پیش مى آید.

234. مقایسه مؤمن و كافر(1611)

كلمه «ظلّ» به معناى سایه و كلمه «حرور» به معناى باد داغ و سوزان است.
در این آیات، مؤمن و كافر به چهار چیز تشبیه شده اند كه نتیجه این چهار مقایسه و تشبیه آن است كه مؤمن از نظر شخصیّت و سرنوشت با كافر یكسان نیست.
مؤمن به بینا و كافر به نابینا.
مؤمن به نور و كافر به تاریكى.
مؤمن به سایه آرام بخش و كافر به بادسوزان و داغ.
مؤمن به زنده و كافر به مرده.
مؤمن، رو به رشد و حركت است، زیرا هم چشم حقیقت بین، هم نور دارد، هم نفس پاك و هم دل زنده؛ امّا كافر حاضر نیست حقیقت را ببیند و به خاطر سنگدلى، آن را نمى پذیرد و به دلیل ظلمات جهل و تعصّب و تحجّر در راه حقّ حركت نمى كند.

235. ویژگى هاى مؤمن و كافر(1612)

در مقایسه ى میان مؤمن و كافر مى بینیم كه مؤمن با یاد خدا آرام، به داده خدا راضى، به آینده امیدوار، راهش روشن و مرگ را كوچ كردن به منزلى بزرگتر مى داند ولى كافر هر روز به گرد طاغوتى مى چرخد و هر لحظه محكوم هوس هاى خود یا دیگران است، آینده را تاریك و مرگ را فنا مى داند.
لذا قرآن براى روشنگرى هر چه بیشتر روش مقایسه را مطرح مى كند، تا تمام وجدان ها در هر سطحى مسئله را درك كنند:
1. مؤمنان ایمانشان زیاد مى شود، «زادتهم ایمانا»(1613) ولى كفّار كفرشان بیشتر مى شود. «و ازدادوا كفراً»(1614)
2. سرپرست مؤمن خداست، «اللّه ولىّ الّذین آمنوا» ولى سرپرست دیگران طاغوت ها هستند. «اولیائهم الطاغوت»(1615)
3. خداوند بر دل مؤمن آرامش نازل مى كند، «انزل السكینة فى قلوب المؤمنین»(1616) ولى بر دل كفّار ترس و وحشت مى افكند. «سنلقى فى قلوب الّذین كفروا الرّعب»(1617)
4. افراد با ایمان پیرو حقّ هستند، «الّذین آمنوا اتّبعوا الحقّ» ولى كفّار پیرو باطلند. «الّذین كفروا اتّبعوا الباطل»(1618)
5. آینده مؤمن محبوبیّت است، «سیجعل لهم الرّحمن ودّا»(1619) ولى آینده كافر حقارت و ذلّت است. «ترهقهم ذلة»(1620)
6. اهل ایمان به هنگام جان دادن سلام فرشتگان را دریافت مى كنند، «تتوفّاهم الملائكة طیبین یقولون سلام علیكم»(1621) ولى ستمگران با قهر فرشتگان روبرو مى شوند. «تتوفّاهم الملائكة ظالمى انفسهم»(1622)
7. جهاد اهل ایمان در راه خداست، «یقاتلون فى سبیل اللّه» ولى جنگ و ستیز كفّار در راه طاغوت است. «یقاتلون فى سبیل الطاغوت»(1623)
8. پاداش اهل ایمان محفوظ است، «لا نضیع اجر من احسن عملا»(1624) ولى تلاش دیگران محو مى شود. «حبطت اعمالهم»(1625)
9. مؤمن امكانات و دارایى خود را از خدا مى داند، «هذا من فضل ربّى»(1626) ولى كافر هرچه دارد از علم و هنر و تلاش خود مى پندارد. «انما اوتیته على علم عندى»(1627)
10. كارهاى مؤمن پایدار است، «فلن یضلّ اعمالهم»(1628) ولى كارهاى كفّار از بین مى رود. «اضلّ اعمالهم»(1629)
11. مؤمن از هیچ كس نمى ترسد، «لا یخشون احداً»(1630) ولى دیگران ترس دارند.«یخشون الناس كخشیة اللّه»(1631)
12. بر اهل ایمان فرشته نازل مى شود، «تتنزّل علیهم الملائكة»(1632) ولى بر دیگران شیاطین. «تنزّل الشیاطین»(1633)
13. اهل ایمان امیدوارند، «یبشّر المؤمنین»(1634) ولى كفّار مأیوسند. «اذا هم یقنطون»(1635)
14. و در یك كلام راه حقّ، راه برترین است، «كلمة اللّه هى العلیا» و راه كفر پست ترین است. «كلمة الّذین كفروا السفلى»(1636)
آیا با این همه تابلوهاى شفاف قرآنى، جایى براى شك و تردید باقى مى ماند؟ در دین شكىّ نیست، «لاریب فیه»(1637) امّا آنان در خود وسوسه ایجاد مى كنند. «فى ریبهم یتردّدون»(1638)

اجتماعى (نكات 236 تا 240)

236. مقایسه بین اهل نفاق و اهل ایمان(1639)

1. اهل نفاق، «بعضهم من بعض»؛ امّا اهل ایمان «بعضهم اولیاء بعض»
2. اهل نفاق، «یأمرون بالمنكر و ینهون عن المعروف»؛ امّا اهل ایمان «یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنكر»
3. اهل نفاق، «نسوااللَّه»؛ امّا اهل ایمان «یقیمون الصلاة»
4. اهل نفاق، «یقبضون ایدیهم»؛ امّا اهل ایمان «یؤتون الزكاة»
5. اهل نفاق، «فاسقون»؛ امّا اهل ایمان «یطیعون اللَّه»
6. خداوند به اهل نفاق، «نار جهنّم» وعده داده؛ امّا به اهل ایمان «جنّات، مساكن»
7. براى اهل نفاق، «لعنهم اللَّه»؛ امّا براى اهل ایمان «رضوان من اللَّه»
8. براى اهل نفاق، «عذاب مقیم»؛ امّا براى اهل ایمان «فوز عظیم »

237. ویژگى هاى قلب مؤمن و كافر(1640)

قلب مؤمن قلب كافر
1. حیات. «أو مَن كان میتاً فاحییناه»(1641) 1. مرض. «فى قلوبهم مَرَض»(1642)
2. شفا. «و یَشفِ صدور قوم مؤمنین»(1643) 2. قساوت. «جعلنا قلوبهم قاسیة»(1644)
3. طهارت. «اِمتَحن اللّه قلوبهم»(1645) 3. عدم پذیرش. «اَزاغ اللّه قلوبهم»(1646)
4. سعه صدر. «ربّ اشرح لى صدرى»(1647) 4. مُهرخوردن.«طبع اللَّه على قلوبهم»(1648)
5. هدایت. «مَن یؤمن باللّه یَهدقلبه»(1649) 5. احاطه ظلمت.«ران على قلوبهم»(1650)
6. ایمان. «كتب فى قلوبهم الایمان»(1651) 6. حجاب. «جعلنا على قلوبهم أكنّة»(1652)
7. سكینه. «السكینة فى قلوب المؤمنین»(1653) 7. قفل شدن. «أم على قلوب اقفالها»(1654)
8. الفت. «و ألّف بین قلوبهم»(1655) 8. سختى. «ختم اللّه على قلوبهم»(1656)
9. اطمینان قلبى. «الا بذكر اللّه تطمئنّ 9. برگشت و نفهمى. «صرف اللّه
القلوب»(1657) قلوبهم»(1658)

238. كلیدهاى توسعه در اسلام(1659)

قرآن كلیدهاى توسعه را به ما آموخته و مى فرماید:
«لئن شكرتم لازیدنّكم»(1660) اگر شكر كنید، شما را با دادن روزى زیاد مى كند.
«استغفروا ربّكم... یرسل السماء علیكم مدرارا»(1661) از پروردگارتان استغفار كنید، او براى شما باران مى فرستد.
«و مَن یتّق اللّه یجعل له مَخرجاً و یرزقه من حیث لا یحتسب»(1662) هر كه نسبت به خدا پروا داشته باشد، او را از بن بست نجات داده و از راهى كه محاسبه نمى كند، روزى مى دهد.

239. رزق و روزى(1663)

إِنَّ رَبَّكَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن یَشَآءُ وَیَقْدِرُ إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِیراً بَصِیراً
همانا پروردگارت براى هركس بخواهد، روزى را گشاده یا تنگ مى سازد، همانا او نسبت به بندگانش آگاه و بیناست.
در قرآن بطور گسترده درباره ى رزق و روزى، بحث شده است. برخى از نكاتِ آن آیات عبارت است از:
الف: رزق هر جنبنده اى بر عهده خداست. «ما من دابّةٍ فى الارض الاّ على اللّه رزقها»(1664)
ب: سرچشمه ى روزى، در آسمان است. «و فى السماء رزقكم»(1665)
ج: اگر همه ى مردم رزق گسترده داشته باشند، فساد گسترش مى یابد. «و لو بَسط اللّه الرّزق لعباده لَبَغوا فى الارض»(1666)
د: مردم باید تلاش كنند و به دنبال رزق بروند. «فابتغوا عنداللّه الرّزق»(1667)
ه: تقوا از عوامل گشایش و موجب توسعه در رزق است. «و مَن یَتّقِ اللّه یَجعل له مَخرجا و یرزقه من حیث لایَحتسِب»(1668)
حضرت على علیه السلام مى فرماید: «قَدّر الأرزاق فكثّرها و قلّلها و قسّمها على الضیق و السّعة فعدل فیها لیبتلى مَن اراد بمیسورها و معسورها و لیختبر بذلك الشّكر و الصبر مِن غنیّها و فقیرها»(1669) خداوند، روزى مردم را با كم و زیاد كردن، تقدیر كرد تا هر كه را بخواهد در تنگناها و گشایش ها بیازماید و غنى و فقیر را با شكر و صبرى كه از خود بروز مى دهد، امتحان و گزینش كند.

240. انفاق در قرآن(1670)

شخصى از امام صادق علیه السلام پرسید: اگر خداوند جاى آنچه را انفاق شده پر مى كند، پس چرا من هر چه انفاق مى كنم جایگزینش نمى رسد؟! حضرت فرمود: اگر مال حلال باشد و براى مصرف حلال انفاق شود حتماً جبران مى شود.(1671)
علاوه بر این ممكن است جبران آن در آخرت باشد یا از طریق دفع بلا یا رسیدن عوض آن به نسل بعدى در همین دنیا و یا از طریق غیر مال جبران شود.
كلمه «یقدر» از «قدر» هم به معناى اندازه گیرى است و هم به معناى سخت گیرى.(1672) ولى در اینجا به قرینه كلمه «یبسط» به معناى سخت گیرى است.
در آیه 36 نیز مسأله ى گشایش و تنگى رزق مطرح شد لیكن مخاطب آن كفّار و مخاطب این آیه مؤمنین هستند.
تاجرى كه مى بیند سرمایه اش در معرض تلف شدن است، حاضر است جنس خود را ارزان یا نسیه بفروشد و اگر مشترى خوبى برایش پیدا شد و نفروخت، كم عقل است. عمر ما هم سرمایه اى است كه در معرض تلف شدن است و خداوند آن را به بهاى گران مى خرد، معامله نكردن با خدا كم عقلى است.
رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمودند: هر شب منادى ندا مى دهد: «هب للمنفق خلفاً و هب للمسك تلفا» (خدایا!) به انفاق كننده عوض وپاداش بده و ثروت خسیس و بخیل را تلف كن.(1673)
خداوند بهترین رازق است. «خیر الرّازقین» چون:
الف: همه چیز به دست اوست و مى تواند ببخشد.
ب: بخل ندارد.
ج: به همه مى بخشد.
د: بخشش او، بى منّت و بى توقّع است.
ه: دائمى است.
و: نیازها را مى داند.
ز: چیزهایى مى بخشد كه دیگران توان بخشیدن آن را ندارند.

اجتماعى (نكات 241 تا 245)

241. انواع انفاق(1674)

انفاق پنج گونه است:(1675)
1. انفاق واجب؛ مانند: زكات، خمس، كفّارات، فدیه ونفقه زندگى كه برعهده مرد است.
2. انفاق مستحبّ؛ مانند: كمك به مستمندان، یتیمان و هدیه به دوستان.
3. انفاق حرام؛ مانند: انفاق با مال غصبى یا در راه گناه.
4. انفاق مكروه؛ مانند: انفاق به دیگران با وجود مستحقّ در خویشاوندان.
5. انفاق مباح؛ مانند: انفاق به دیگران براى توسعه زندگى؛ زیرا انفاق براى رفع فقر، واجب یا مستحبّ است.

242. نمونه هایى از انفاق مؤمنان(1676)

1. ابوطلحه انصارى، بیشترین درختان خرما را در مدینه داشت و باغ او محبوب ترین اموالش بود. این باغ كه روبروى مسجد پیامبرصلى الله علیه وآله واقع شده بود، آب زلالى داشت. رسول خداصلى الله علیه وآله گاه و بى گاه وارد آن باغ مى شد و از چشمه ى آن مى نوشید. این باغِ زیبا و عالى، درآمد كلانى داشت كه مردم از آن سخن مى گفتند. وقتى آیه نازل شد كه «لن تَنالوا البِرَّ حتّى...» او خدمت پیامبر رسید وعرض كرد: محبوب ترین چیزها نزد من این باغ است، مى خواهم آن را در راه خدا انفاق كنم. پیامبرصلى الله علیه وآله فرمود: «تجارت خوبى است، آفرین بر تو؛ ولى پیشنهاد من آن است كه این باغ را به فقراى فامیل و بستگان خویش دهى». او قبول كرد وباغ را بین آنان تقسیم كرد.(1677)
2. چند نفر مهمان ابوذر شدند، ابوذر گفت: چون من گرفتارى دارم، شما خودتان یكى از شتران مرا نحر و غذا تهیه كنید. آنها شتر لاغرى را انتخاب كردند. ابوذر ناراحت شد و پرسید: چرا شتر فربه و چاق را نیاوردید؟ گفتند: آن را براى نیاز آینده تو گذاشتیم. ابوذر فرمود: روز نیاز من روز قبر من است.(1678)
3. وقتى فاطمه ى زهراعلیها السلام را در شب عروسى به خانه شوهر مى بردند، فقیرى از آن حضرت لباس و پیراهنى درخواست كرد. فاطمه زهراعلیها السلام به یاد این آیه «لَن تَنالوا البِرّ...» افتاد و همان پیراهن عروسیش را به او بخشید.
4. عبداللّه بن جعفر، غلام سیاهى را دید كه در باغى كارگرى مى كند، وقت غذا، سگى وارد باغ شد و در برابر غلام نشست. غلام لقمه اى به آن سگ داد، سگ آن لقمه را خورد و باز با نگاه خود تقاضاى غذا كرد، غلام با آنكه خود گرسنه بود، غذاى خود را لقمه لقمه به او داد تا غذا تمام شد. عبدالله از غلام پرسید: خودت چه مى خورى؟! گفت: من امروز سهمى ندارم. پرسید: چرا این كار را كردى؟ گفت:معلوم بود كه این سگ از این اطراف نیست و از راه دور آمده، گرسنه بود.
بنابراین، غذاى خود را به او دادم تا سیر شود. عبداللّه از فتوّت این غلام تعجّب كرد. آن باغ و غلام را خرید، غلام را آزاد كرد و باغ را به او بخشید.(1679)
در احادیث در باره ى این آیه مى خوانیم كه راه رسیدن به برّ، كمك به والدین، قبل از درخواست آنان است، گرچه بى نیاز باشند.(1680)
امام صادق علیه السلام به شاگرد خود مفضل بن عمر فرمود: «از پدرم شنیدم كه مى فرمود: كسى كه سال بر او بگذرد و از مال خود - كم یا زیاد - حق ما را ندهد ، خداوند روز قیامت به او نظر نمى كند، مگر آنكه او را ببخشد. اى مفضل! این تكلیفى است كه خداوند آن را بر شیعیان لازم كرده، آنجا كه در كتاب خود مى فرماید: «لن تَنالوا البِرّ...» پس ما برّ و تقوا و راه هدایت هستیم».(1681)

243. قرض الحسنه و شرایط پرداخت آن(1682)

1. از مال حلال باشد. 2. از مال سالم باشد.
3. براى مصرف ضرورى باشد. 4. بى منّت باشد.
5. بى ریا باشد. 6. مخفیانه باشد.
7. با عشق وایثار پرداخت شود. 8. سریع پرداخت شود.
9. قرض دهنده خداوند را بر این توفیق شكرگزار باشد.
10. آبروى گیرنده وام حفظ شود.
«قرض»، در زبان عربى به معناى بریدن است و این كه به وام، قرض مى گویند به خاطر آن است كه بخشى از مال بریده وبه دیگران داده مى شود تا دوباره باز پس گرفته شود و اگر همراه واژه «حسن» بیاید؛ یعنى جدا كردن از مال خود و در راه خیر قرار دادن است.(1683) كلمه «بسط» به معناى گشایش و وسعت است و «بساط» به اجناسى گفته مى شود كه در زمین پهن شده باشد. از آنجا كه انسان غریزه منفعت طلبى دارد، لذا خداوند براى تحریك انسان، از این غریزه استفاده كرده است.
كلمه ى «كثیر» در كنار كلمه ى «اضعاف»، نشانه ى پاداش بسیار زیاد است و جمله ى «یضاعفه» به جاى «یضعفه» نشانه ى مبالغه و ازدیاد است.(1684)
تعبیرِ قرض به خداوند، نشان دهنده آن است كه پاداش قرض الحسنة بر عهده خداوند است.
به جاى فرمان به قرض دادن، سؤال مى كند كه كیست كه به خداوند قرض دهد، تا مردم احساس اكراه و اجبار در خود نكنند؛ بلكه با میل و رغبت و تشویق به دیگران قرض دهند.
به جاى «قرض به مردم» فرمود: «به خداوند قرض دهید»، تا فقرا احساس كنند خداوند خودش را به جاى آنان گذاشته و احساس ضعف و ذلّت نكنند. و از طرفى بدانند كه پاداش قرض الحسنه به عهده خداوند است.
امام كاظم علیه السلام فرمود: «از مصادیق قرض به خداوند، كمك مالى به امام معصوم است».(1685)
با این كه وجود ما و هرچه داریم از خداوند است؛ امّا خداوند گاهى خود را مشترى و گاهى قرض گیرنده معرفى مى كند تا ما را به این كار تشویق نماید. حضرت على علیه السلام فرمودند: «جنود آسمان ها و زمین از آن خداست، پس آیه ى قرض براى آزمایش شماست».(1686)
گرچه در آیه، قبض و بسط به خداوند نسبت داده شده است؛ ولى در روایات مى خوانیم: هر كه با مردم گشاده دست باشد، خداوند به او بسط و گسترش مى دهد و هركس بخل ورزد، خداوند نسبت به او تنگ مى گیرد.
در روایات، پاداش قرض الحسنه هجده برابر؛ ولى پاداش صدقه، ده برابر آمده است.(1687) و دلیل این تفاوت چنین بیان شده است كه قرض را افراد محتاج مى گیرند؛ ولى هدیه و بخشش گاهى به غیر محتاج نیز داده مى شود.(1688)
در روایات آمده است: هركس بتواند قرض بدهد و ندهد، خداوند بوى بهشت را بر او حرام مى كند.(1689)
هنگامى كه این آیه نازل شد: «من جاء بالحسنة فله خیر منها»(1690) هركس كار خوبى آورد، بهتر از آن را پاداش مى گیرد. پیامبرصلى الله علیه وآله از خداوند تقاضاى ازدیاد كرد، آیه نازل شد: «فله عشر أمثالها»(1691) ده برابر داده مى شود. باز درخواست نمود، آیه قرض الحسنه با جمله ى «أضعافاً كثیرة» نازل شد. پیامبر متوجّه شد، چیز بسیار و كثیرى كه خداوند مقدّر كند، قابل شماره نیست.(1692)
جلوى بدآموزى و سوء برداشت باید گرفته شود. اگر در اوّل آیه خداوند با لحنى عاطفى از مردم قرض مى خواهد، بدنبال آن مى فرماید: «واللّه یقبض و یبسط» تا مبادا گروهى همچون یهود خیال كنند كه خداوند محتاج و فقیر است و بگویند: «انّ اللّه فقیر و نحن أغنیاء»(1693) و همچنین بدانند كه قرض گرفتن خدا، براى رشد انسان است، نه به خاطر نیاز او. منافقان مى گفتند: به مسلمانان انفاق نكنید تا از پیرامون رسول خدا پراكنده شوند. قرآن در جواب آنها فرمود: آنها در چه باورى هستند، مگر نمى دانند خزائن آسمان ها و زمین در دست خداوند است؟(1694)
پاداش خدا به قرض دهندگان، هم در دنیا وهم در آخرت است؛ زیرا در كنار «أضعافاً كثیرة» مى فرماید: «والیه یرجعون» گویا حساب قیامت، جدا از پاداش هاى دنیوى است.

244. نمونه هایى از امور مادى و معنوى در قرآن

در فرهنگ اسلام براى بسیارى از امور مادّى، مشابه معنوى نیز وجود دارد. براى مثال:
الف) خوراك مادّى: «كلوا من الطیبات»(1695)
خوراك معنوى: «فلینظر الانسان الى طعامه»(1696) كه امام علیه السلام مى فرمایند: «الى علمه»(1697) ببیند چه مى آموزد.
ب) لباس مادّى: «سرابیل تقیكم»(1698)
لباس معنوى: «و لباس التقوى ذلك خیر»(1699)
ج) زینت مادّى: «خذوا زینتكم عند كل مسجد»(1700)
زینت معنوى: «حبّب الیكم الایمان و زیّنه فى قلوبكم»(1701)
د) سفر مادّى: «و ان كنتم على سفر»(1702)
سفر معنوى: «انك كادح الى ربّك كدحاً»(1703)
ه) رزق مادّى: «من الثمرات رزقاً لكم»(1704)
رزق معنوى: «وارزقنى حج بیتك الحرام»(1705)
و) شیرینى مادّى: «حلاوة الدنیا»(1706)
شیرینى معنوى: «حلاوة الایمان»(1707)، «حلاوة وُدّك»(1708)
ز) پاداش مادّى: «جنات تجرى من تحتها الانهار...»(1709)
پاداش معنوى: «و رضوان من اللّه اكبر»(1710)
ح) پدر مادّى: «و والد و ما ولد»(1711)
پدر معنوى: «أنا و علىٌ ابوا هذه الامّة»(1712)
ط) هجرت مادّى: «و هاجروا»(1713)
هجرت معنوى: «و الرجز فاهجر»(1714)

245. ویژگى هاى رفیق خوب(1715)

اسلام براى دوستى وانتخاب دوست، سفارش هاى زیادى دارد و دوستى با افرادى را تشویق و از دوستى با افرادى نهى كرده است كه این موضوع به بحث مستقلّى نیاز دارد. برخى از عنوان هاى فرعى موضوع «دوست و دوستى» به این شرح است:
راه هاى شناخت دوست، مرزهاى دوستى، ادامه ى دوستى، قطع دوستى، انگیزه هاى دوستى، آداب معاشرت با دوستان و حقوق دوست، كه براى هر یك آیات و روایات بسیارى است و ما به گوشه اى از آنها اشاره مى كنیم:
* اگر در شناخت كسى به تردید افتادید، به دوستانش بنگرید كه چه افرادى هستند. «فانظروا الى خُلَطائه»(1716)
* تنهایى، از رفیق بد بهتر است.(1717)
* از پیامبرصلى الله علیه وآله پرسیدند: بهترین دوست كیست؟ فرمود: كسى كه دیدارش شما را به یاد خدا بیندازد، و گفتارش به علم شما بیفزاید و كردارش یاد قیامت را در شما زنده كند.(1718)
* حضرت على علیه السلام فرمود: هنگامى كه قدرتت از بین رفت، رفقاى واقعى تو از دشمنان شناخته مى شوند.(1719)
* حضرت على علیه السلام فرمود: رفیق خوب، بهترین فامیل است.(1720)
* در حدیث آمده است: دوستت را در مورد غضب، درهم، دینار و مسافرت آزمایش كن. اگر در این آزمایش ها موفّق شد، دوست خوبى است.(1721)
در شعر شاعران نیز درباره ى دوست و دوستى، بسیار سخن به میان آمده و به معاشرت و همنشینى با دوستان خوب بسیار سفارش شده است؛
همنشین تو از تو به باید
تا تو را عقل و دین بیفزاید
و از همنشینى با دوستان بد مذمّت شده است، رفیق بد به مار خوش خط و خالى تشبیه شده است كه زهرى كشنده در درون دارد؛
تا توانى مى گریز از یار بد
یار بد بدتر بود از مار بد
مار بد تنها تو را بر جان زند
یار بد بر جان و بر ایمان زند
یا دوست بد به ابر تیره اى تشبیه شده است كه خورشید با آن عظمت را مى پوشاند؛
با بدان منشین كه صحبت بد
گرچه پاكى تو را پلید كند
آفتاب بدین بزرگى را
پاره اى ابر ناپدید كند