400 نکته از تفسیر نور

نویسنده : عباس بابائیان

توحید ... (نكات 36 تا 42)

36. «بسم اللّه...» آیه اى مستقل

سؤال: آیا «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» آیه اى مستقل است؟
پاسخ: به اعتقاد اهل بیت رسول اللّه علیهم السلام كه صد سال سابقه بر سایر رهبران فقهى مذاهب دارند و در قرآن نیز عصمت و پاكى آنها به صراحت بیان شده است، آیه «بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم» آیه اى مستقل و جزو قرآن است؛ اما فخررازى از بزرگان اهل سنت در تفسیر خویش شانزده دلیل آورده كه «بسم اللَّه» جزو سوره است. آلوسى نیز همین اعتقاد را دارد. در مسند احمد نیز «بسم اللَّه» جزو سوره شمرده شده است.(217) در طول تاریخ اسلامى برخى كه «بسم اللَّه» را جزو سوره ندانسته و یا در نماز آن را ترك كرده اند، مورد اعتراض واقع شده اند. در مستدرك حاكم آمده است: روزى معاویه در نماز «بسم اللَّه» را حذف كرد و نگفت، مردم به او اعتراض كردند كه «أ سَرقتَ أم نَسیتَ»، آیه را دزدیدى یا فراموش كردى؟!(218)
امامان معصوم علیهم السلام اصرار داشتند كه در نماز، «بسم اللَّه» را بلند بگویند. امام باقرعلیه السلام در مورد كسانى كه «بسم اللَّه» را در نماز نمى خواندند و یا جزو سوره نمى شمردند، مى فرمود: «سَرقوا اكرم آیة»(219) بهترین آیه قرآن را به سرقت بردند. در سنن بیهقى در ضمن حدیثى آمده است: چرا بعضى «بسم اللَّه» را جزء سوره قرار نداده اند!(220)
شهید مطهّرى قدس سره در تفسیر سوره حمد، ابن عباس، عاصم، كسایى، ابن عمر، ابن زبیر، عطاء، ابن طاووس، فخررازى و سیوطى را از جمله كسانى معرّفى مى كند كه «بسم اللَّه» را جزو سوره مى دانستند.
در تفسیر قرطبى از امام صادق علیه السلام نقل شده است: «بسم اللَّه» تاج سوره هاست.

37. آگاهان به علم غیب(221)

در این كه غیر از خدا كسى علم غیب مى داند یا نه؟ و اگر مى داند مقدار آن چقدر و كیفیّت آن چگونه است؟ چه افرادى مى دانند؟ و آیا این دانستن به اراده خودشان است یا نه؟ دائمى است یا لحظه اى؟ جزیى است یا كلى؟ موروثى است یا اهدایى؟ سخن بسیار است، لذا به تحقیقى كه در سال هاى جوانى داشتم و به یادداشت هایى كه سال ها قبل جمع آورى كرده بودم، مراجعه كردم و خلاصه آن را در این جا مى كردم.
اصل اول. احدى جز خداوند، به طور مستقل غیب را نمى داند، زیرا كلید و خزانه و سرچشمه علم غیب تنها نزد اوست: «و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الاّ هو»(222) و اگر دیگران بهره اى دارند از طرف خداوند است. بنابراین آیاتى كه مى گویند: ما كسى را بر غیب آگاه كردیم، یعنى بخشى از غیب را به او هبه كردیم. «تلك من انباء الغیب نوحیها الیك»(223)
در قرآن مى خوانیم كه حضرت عیسى به مردم فرمود: من شما را از آنچه در خانه هاى خود ذخیره كرده اید و آنچه خواهید خورد خبر مى دهم. «و انبّئكم بما تأكلون و ما تدّخرون فى بیوتكم»(224)
آرى آگاهى دیگران از غیب، تنها با خواست و اراده الهى است. «و لایحیطون بشى ء من علمه الاّ بما شاء»(225)
اصل دوم. در آیه 26 سوره جن مى فرماید: «فلا یظهر على غیبه احداً الاّ من ارتضى من رسول» یعنى خداوند جز افرادى نظیر پیامبر را كه از آنها راضى است، دیگرى را بر علم غیب خود آگاه نمى سازد و در آیه 174 سوره آل عمران نیز مى خوانیم: خداوند شما را بر غیب آگاه نمى سازد ولى از پیامبرانش هر كه را بخواهد بر مى گزیند (و علوم غیبى را به او مى دهد.) «و ما كان اللّه لیطلعكم على الغیب و لكن یجتبى من رسله من یشاء»(226)
بنابراین حساب افراد كاهن، جادوگر و كف بین كه ارتباطى با معنویات ندارند و گاه و بیگاه از رندى خود و سادگى مردم سوء استفاده كرده و براساس تخمین ها و تحلیل ها، پیشگویى مى كنند، از حساب اولیاى خدا جداست.
اصل سوم. بهره گیرى اولیاى خدا از علم غیب، تنها در موارد خاص آن هم به اذن خداست، نه آن كه براى رفع مشكلات شخصى از آن استفاده كنند. همانگونه كه پیامبراكرم صلى الله علیه وآله در مرافعات، به سوگند و شاهد و ظواهر عمل مى فرمود و از علم غیب استفاده نمى كرد.
اصولا اگر اولیاى خدا براى زندگى شخصى خود از معجزه و علم غیب استفاده كنند و مشكلات خود را حل نمایند، نمى توانند براى مردم الگوى عملى باشند، اگر امام حسین علیه السلام با معجزه و دعا، تشنگى صحراى كربلا را حل مى كرد، چگونه مى توانست براى مردمى كه این امكانات را ندارند امام باشد؟
یكى از رموز موفقیّت پیشوایان دینى، صبر آنان بر مشكلات شخصى، جنگ ها، فقرها، بیمارى ها، داغ دیدن ها و امثال آن بوده است. و صبر و پایدارى، قناعت و بردبارى و زهد و تقواى آنان در این صحنه ها جلوه مى كرد.
اصل چهارم. غیب بر دو گونه است: نوعى كه مخصوص خداوند است و نوعى كه به انبیا و فرشتگان و امامان معصوم داده مى شود. چنانكه امام صادق علیه السلام فرمود: «ان للّه عزّ و جلّ علمین: علماً عنده لم یطّلع علیه احداً من خلقه و علماً نبذه الى ملائكته و رسله فما نبذه الى ملائكته و رسله فقد انتهى الینا»(227)
بنابراین مراد از آیاتى كه مى گویند: علم غیب مخصوص خداست، نوع اول آن و آیاتى كه مى گویند: علم غیب را دیگران مى دانند، نوع دوم است. در دعا نیز مى خوانیم: خدایا به حق آن علمى كه مخصوص خودت است سوگند. «وبحقّ علمك الذى استأثرت به لنفسك»
اصل پنجم. دست خداوند در تغییر امور عالم و به تعبیر قرآن، محو و اثبات امور باز است و لذا اولیاى خدا نمى توانند نسبت به آینده، علم قطعى داشته باشند. چنانكه امام سجّادعلیه السلام مى فرماید: كه اگر یك آیه در قرآن نبود، تمام مسائل تا روز قیامت را به شما خبر مى دادم، پرسیدند: كدام آیه؟ حضرت فرمود: «یمحوا اللّه ما یشاء و یثبت و عنده امّ الكتاب»(228) خداوند هر چه را بخواهد محو مى كند و هر چه را بخواهد ثابت نگه مى دارد و ام الكتاب تنها نزد اوست.(229)
اصل ششم. گاهى كمال در دانستن غیب است و گاهى در ندانستن آن. مثلاً شبى كه حضرت على علیه السلام به جاى پیامبر در بستر خوابید، كمال او در این بود كه نداند دشمنان او را خواهند كشت یا نه؟ زیرا اگر مى دانست كه او را نمى كشند و به جاى او مى خوابید خیلى مهم نبود.
پیشوایان دینى خود فرموده اند: گاهى پرده كنار مى رود و امورى را مى دانیم و گاهى بسته مى شود و نمى توانیم كه بدانیم. «یبسط لنا فنعلم و یُقبض عنّا فلا نعلم»(230) آرى قبض و بسط علم غیب به دست خداست. چنانكه در قرآن به پیامبرش خطاب مى كند: «لا تعلمهم»(231) تو منافقان مدینه را نمى شناسى و در پاسخ كسانى كه از زمان قیامت سوال مى كنند مى فرماید: «قل ان أدرى»(232) بگو: نمى دانم.

38. نعمت هاى با منّت(233)

با این كه همه نعمت ها از جانب خداوند است وبندگان در هر نعمتى رهین منّت او هستند، لیكن او در خصوص چند نعمت، تعبیر به منّت فرموده كه طبعاً از اهمیّت بالاى آنها حكایت دارد، از جمله:
الف: نعمت اسلام. «كذلك كنتم مِن قبل فمَنّ اللّه علیكم»(234)
ب: نعمت نبوّت. «لقد مَنّ اللّه على المؤمنین اذ بَعثَ فیهم رسولاً»(235)
ج: نعمت هدایت. «بل اللّه یمُنّ علیكم أن هَداكم»(236)
د: نعمت حاكمیّت مؤمنان. «و نُرید أن نمُنّ على الّذین استضعفوا فى الارض...»

39. نمونه هایى از نعمت خداوند(237)

به گفته تفسیر نمونه در این سوره نعمت هاى زیادى براى تحریك روحیّه شكرگزارى بیان شد كه ما تمام چهل نعمت را نام مى بریم:
1. آسمان: «خلق السموات»
2. زمین: «والارض»
3. چهارپایان: «والانعام»
4. پوشش: «لكم فیها دف ءٌ»
5. منافع حیوانات: «و منافع»
6. گوشت: «منها تأكلون»
7. جمال وزیبایى: «فیها جمال»
8. حمل ونقل: «تحمل اثقالكم»
9. هدایت: «على اللَّه قصد السبیل»
10. آب: «منها شراب»
11. مراتع: «فیه تسیمون»
12. میوه ها: «و من كلّ الثّمرات»
13. شب وروز: «سخّرلكم الیل والنّهار»
14. خورشید وماه: «والشّمس والقمر»
15. ستاره: «والنّجوم»
16. نعمت ها وموجودات رنگارنگ زمینى: «ذرأ لكم ما فى الارض مختلفاً الوانه»
17. دریا و جواهرات دریایى: «سخر البحر ... تستخرجوا منه حلیة»
18. حركت كشتى: «ترى الفلك مواخر»
19. كوهها: «والقى فى الارض رواسى»
20. نهرها: «وانهاراً»
21. راه ها: «و سُبلاً»
22. علائم طبیعى: «و علاماتٍ»
23. راهیابى از طریق ستارگان: «و بالنجم هم یهتدون»
24. سرسبزى زمین: «فاحیى به الارض بعد موتها»
25. شیر خالص: «لبناً خالصاً»
26. فرآورده هاى میوه ها: «تتخذون منه سكراً و رزقاً حسناً»
27. عسل: «فیه شفاء»
28. همسر: «من انفسكم ازواجاً»
29. فرزندان و نوه ها: «من ازواجكم بنین و حفدة»
30. رزق: «رزقكم من الطّیبات»
31. گوش: «جعل لكم السّمع»
32. چشم: «والابصار»
33. عقل و روح: «والافئدة»
34. مسكن ثابت: «من بیوتكم سكناً»
35. مسكن سیّار: «جعل لكم من جلود الانعام بیوتاً»
36. انواع پوشاك: «من اصوافها و اوبارها و اشعارها اثاثاً و متاعاً»
37. نعمت سایه: «جعل لكم مما خلق ظلالاً»
38. پناهگاه مطمئن در كوه ها: «من الجبال اَكناناً»
39. نعمت لباسى كه انسان از گرما و سرما حفظ كند: «سرابیل تقیكم ...»
40. نعمت زره و لباس رزم: «تقیكم بأسكم»

40. مقدّرات الهى(238)

مطابق آنچه از آیات و روایات به دست مى آید مقدرات الهى بر دو نوع است:
1. امورى كه مصلحت دائمى دارد و لذا قانونش هم دائمى است. مثل آیاتِ؛«ما یبدّل القول لدىّ»(239) در كلام ما تبدّل راه ندارد. «كلّ شى ءٍ عنده بمقدار»(240) هر چیزى در نزد پروردگار داراى حساب و كتاب دقیقى است. اینگونه مقدرات در لوح محفوظ ثبت است «فى لوح محفوظ»(241) و فقط مقربان الهى با اذن خداوند مى توانند بر آن آگاه شوند. «كتاب مرقوم یشهده المقرّبون»(242)
2. امورى كه غیرحتمى و مصالح آنها تابع اعمال و رفتار مردم است، مثل توبه كردن مردم از گناه كه مصلحت عفو را درپى دارد، و یا دادن صدقه كه مصلحت دفع بلا را به همراه مى آورد و یا ظلم و ستم كه بخاطر مفسده اش قهر الهى را بدنبال دارد. یعنى خداوند متعال در اداره ى نظام آفرینش دست بسته نیست و با حكمت و علم بى نهایتى كه دارد، مى تواند با تغییر شرایط، تغییراتى در آفرینش و قوانین آن بدهد. بدیهى است كه این تغییرات، نشانه ى جهل خداوند متعال و یا تجدید نظر و پشیمانى او نیست، بلكه این تغییرات بر اساس حكمت و تغییر شرایط و یا پایان دوره ى آن امر است.
قرآن مجید در این زمینه نمونه هاى زیادى دارد كه به چند نمونه اشاره مى كنیم:
الف: «اُدعونى استجب لكم»(243) دعا كنید تا من براى شما مستجاب كنم. انسان با تضرع ودعا مى تواند مصالح خود را بدست آورد و سرنوشت خود را تغییر دهد.
ب: «لعلّ اللَّه یحدث بعد ذلك امرا»(244) قانون الهى در همه جا ثابت نیست ، شاید خداوند با پدید آمدن شرایط لازم، برنامه جدیدى را بوجود آورد.
ج: «كلّ یوم هو فى شأن»(245) خداوند، هر روز در شأن مخصوص همان روز است.
د: «فلّما زاغوا، ازاغ اللَّه»(246) چون راه انحرافى را انتخاب كردند، خدا هم منحرفشان ساخت.
ه: «و لو انّ اهل القرى آمنوا واتقوا لفتحنا علیهم بركات»(247) با ایمان و تقوا، مسیر قهر الهى به لطف و بركت تغییر مى یابد.
و: «ان اللَّه لایغیّر مابقوم حتّى یغیّروا ما بانفسهم»(248) خداوند سرنوشت هیچ قومى را تغییر نمى دهد، مگر آنكه آنها خودشان را تغییر دهند.
ز: «الاّ مَن تاب و آمن و عمل عملا صالحاً فاولئك یبدّل اللَّه سیئاتهم حسنات»(249) كسانى كه توبه كنند، ایمان آورند و عمل نیكو انجام دهند، خداوند بدى هاى آنان را به خوبى و حسنه تبدیل مى كند.
ح: «ان عُدتم عُدنا»(250) اگر شما برگردید، ما هم برمى گردیم.
سؤال: اگر علم خدا عین ذات اوست و قابل تغییر نیست، پس هر چه در علم او گذشته باید به مرحله عمل برسد وگرنه جهل خواهد بود.
پاسخ: علم خدا بر اساس نظام علل واسباب است، بدین صورت كه او علم دارد كه اگر از این وسیله استفاده شود، این نتیجه واگر از دیگرى بهره بردارى شود، آن سرانجام را درپى خواهد داشت و علم او جداى از علم بر اسباب وعلل نیست.

41. بدأ چیست؟

یكى از ایراداتى كه اهل سنّت بر شیعه وارد مى كنند این است كه مى گویند: شیعه براى خداوند «بدا» قائل مى شوند و به گمان آنها «بدا» یعنى تغییر در علم الهى و كشف خلاف براى خداوند، در حالى كه منظور شیعه از بداء ظاهر شدن چیزى است كه ما انسان ها خلاف آن را گمان مى كردیم.
«بدا» در آفرینش، نظیر نسخ در قانون است، مثل آنكه از ظاهر قانون و یا حكمى تصوّر كنیم كه دائمى است، ولى بعد مدّتى ببینیم كه عوض شده است. البتّه این به معناى پشیمانى و یا جهل قانونگذار نیست، بلكه شرایط باعث بوجود آمدن این تغییر در قانون شده است، درست مانند نسخه اى كه پزشك با توجّه به شرایط فعلى بیمار آن را مى نویسد، امّا به محض تغییر حال او، نسخه جدیدى تجویز مى كند. لذا همان گونه كه نسخ در آیات را كه در واقع یك نوع بداء است، همه فرق اسلامى از شیعه و سنى قبول كرده اند، مى بایست «بدا» را با همین معنا و بیانى كه آمد پذیرا باشند. پس بداء به معناى جهل ماست نه جهل خداوند.
نمونه هایى از بدا
1. ما گمان مى كردیم خداوند كه به حضرت ابراهیم علیه السلام فرمان ذبح فرزندش را داده است، مى خواسته اسماعیل علیه السلام كشته و خونش بر زمین ریخته شود، امّا بعداً ظاهر شد كه اراده ى الهى از این امر، آزمایش پدر بوده است نه كشته شدن پسر.
2. ما از وعده خداوند با حضرت موسى علیه السلام تصوّر مى كردیم كه دوره ى مناجات سى شب است، «و واعدنا موسى ثلاثین لیلة»(251) امّا بعداً ظاهر شد كه از اول برنامه چهل شب بوده است ولى خداوند به جهت آزمایش، آن را در دو مرحله اعلام فرموده است، ابتدا سى شب و سپس ده شب.
3. ما فكر مى كردیم كه قبله ى مسلمانان براى همیشه بیت المقدس است، ولى آیات تغییر قبله براى ما ظاهر كرد كه قبله ى دائمى، كعبه بوده است.
4. وقتى نشانه هاى قهر خدا پدید آمد، حتّى حضرت یونس علیه السلام هم مطمئن شد كه عذاب الهى نازل و قوم كافرش نابود خواهند شد، لذا از میان مردم بیرون رفت، امّا مردم ایمان آوردند و قهر الهى برطرف گردید. «الاّ قوم یونس لمّا آمنوا كشفنا عنهم»(252)
به هر صورت معناى بداء جهل خداوند و عوض شدن علم او نیست، زیرا خداوند از ابتدا مى دانست كه خون اسماعیل ریخته نخواهد شد، مدّت مناجات موسى چهل شب است، قبله دائمى مسلمانان، كعبه خواهد بود و قوم یونس اهل نجات هستند، ولى ظاهر دستورات و حوادث به نحوى بود كه انسان تصوّر دیگرى داشت. پس تغییرى در علم خداوند پیدا نشده و این ما هستیم كه داراى دید تازه اى شده ایم.
بداء به این معنا داراى اثرات تربیتى بسیارى است، از جمله اینكه انسان تا آخرین لحظه ى عمر، به تغییر شرایط امیدوار مى ماند، روحیّه ى توكّل در او زنده مى گردد، اسیر ظواهر نمى شود، ایمان انسان به غیب و قدرت خداوند متعال بیشتر مى شود. با توبه، صدقه، مناجات و دعا تلاش مى كند تا مسیر حوادث و قهر الهى را تغییر دهد.
امام صادق علیه السلام فرمودند: خداوند از همه انبیا همراه با توحید، ایمان به بداء را نیز پیمان گرفته است. در حدیث دیگر مى خوانیم: هركس گمان كند براى خداوند مسئله جدیدى روشن شده كه قبلاً آن را نمى دانسته، از او تبرّى بجویید.(253)

42. نقش خدا و غیر خدا در زندگى(254)

تفاوت نقش خدا و غیر خدا در زندگى انسان
الف: نقش خدا در زندگى انسان
1. آفریدگارِ اوست. «خلق الانسان»(255)
2. پروردگار او و همه جهانیان است. «ربّ العالمین»(256)
3. او را بسیار دوست دارد. «بالناس لرؤف»(257)
4. دعاى او را مى شنود. «سمیع الدعاء»(258)
5. فریادرس اوست. «یجیب المضطر»(259)
6. او را به خوبى راهنمایى مى كند. «الّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا»(260)
7. او را حمایت و سرپرستى مى كند. «و هو یتولّى الصالحین»(261)
8. به او رشد و تكامل مى دهد. «یهدى الى الرّشد»(262)
9. به او آرامش و اطمینان مى دهد. «ألا بذكر اللّه تطمئنّ القلوب»(263)
10. به او آموزش مى دهد. «الّذى علّم بالقلم»(264)
11. به او وسعت و فزونى مى دهد. «لئن شكرتم لازیدنّكم»(265)
12. بیماریش را شفا مى دهد. «و اذا مرضت فهو یشفین»(266)
13. امید آینده ى اوست. «والّذى أطمع أن یغفرلى خطیئتى یوم الدین»(267)
ب: نقش غیر خدا در زندگى انسان
1. قدرتى در آفرینش ندارند. «لن یخلقوا ذُباباً»(268)
2. از خواسته هاى انسان بى خبرند. «و هم عن دعائهم غافلون»(269)
3. دعاى او را نمى شنوند. «لا یسمعوا دعائكم»(270)
4. توان پاسخگویى ندارند. «یدعون من دون اللّه من لا یستجیب له» (آیه 5)
5. دشمن انسان اند. «كانوا لهم اعداء» (آیه 6)
6. در برابر حوادث ناتوان اند. «لا یملكون كشف الضرّ عنكم»(271)
7. نه قدرت نفع رسانى دارند و نه از ضرر جلوگیرى مى كنند. «ما لا یضرّهم و لا ینفعهم»(272)
و خلاصه به قول حضرت یوسف علیه السلام: «أارباب متفرّقون خیر ام اللّه الواحد القهار»(273) آیا خدایان پراكنده و گوناگون بهترند یا خداى یگانه مقتدر؟
«والحمد للّه ربّ العالمین»

نبوت (نكات43 تا 48)

43. پیامبر اكرم، قرآن مجسّم(274)

* پیامبر، قرآن مجسم بود. این كلام را شیعه وسنى از همسر پیامبر، نقل كرده است. «كان خلقه القرآن»(275)
* هم قرآن در قیامت شفیع است: «نعم الشفیع القرآن لصاحبه یوم القیامة»(276) و هم پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله فرمود: من اولین شفیع هستم. «انا اوّل شافع»(277)
* هم قرآن براى تمام جهانیان هشدار است: «للعالمین نذیراً»(278) و هم پیامبر. «نذیراً للعالمین»(279)
* هم قرآن خیرخواه است: «هو الناصح»(280) هم پیامبر. «فبالغ فى النصیحة»(281)
* هم قرآن موعظه است: «موعظة من ربّكم»(282) هم پیامبر مردم را به موعظه دعوت مى كند. «و الموعظة الحسنة»(283)
* قرآن مردم را به بهترین شیوه دعوت مى كند یا استوارترین ملت ها و امت ها را دعوت مى كند یعنى در قرآن خرافات و اوهام و زمان خاصّى راه ندارد: «یهدى للّتى هى اقوم»(284) همچنانكه حضرت على علیه السلام در مورد پیامبر مى فرماید: از راه و رسم پیامبرتان پیروى كنید كه بهترین راههاى هدایت است. «و اقتدوا بهدى نبیكم فانه افضل الهدى و استنّوا بسنّته فانّه اهدى السنن»(285) رفتارتان را با روش پیامبر تطبیق دهید كه هدایت كننده ترین روشهاست.
* هم نگاه به قرآن عبادت است: «النظر فى المصحف عبادة»(286) هم پیامبر فرموده: نگاه به من عبادت است. «النظر الّى عبادة»(287)
* هم قرآن وسیله اى است تا مردم از ظلمات به نور هدایت شوند: «كتاب انزلناه الیك لتخرج الناس من الظلمات الى النور»(288) هم درباره پیامبر مى خوانیم: كه پیامبر به حق مبعوث شد تا مردم را از عبادت بت هابه عبادت خدا و از اطاعت شیطان به اطاعت خدا رهبرى كند.(289)
* هم قرآن كتاب پیروى است: «هذا كتاب انزلناه مبارك فاتّبعوه»(290) و هم دستورات پیامبر باید مورد پیروى قرار گیرد. «ما آتاكم الرسول فخذوه»(291)
* هم قرآن كتاب رحمت است: «نزّلنا علیك الكتاب تبیاناً لكّل شى وهدى ورحمة وبشرى للمسلمین»(292) هم پیامبر براى هستى جز رحمت نیست. «ماارسلناك الاّ رحمةً للعالمین»(293)
* هم تلاوت قرآن هر چه بیشتر باشد بهتر است و هم صلوات بر پیامبر. چنانكه امام حسن عسكرى علیه السلام فرمود:«اكثروا...تلاوة القرآن و الصلاة على النبى»(294)
* هم قرآن نور است: «و انزلنا الیكم نوراً مبیناً»(295) هم پیامبر نور است: «السلام علیك یا نور اللّه»(296)
* هم قرآن بیان است: «هذا بیان للناس»(297) هم كلام پیامبر بیان است. «كلامه بیان»(298)
* هم قرآن مبارك است: «كتاب انزلناه الیك مبارك»(299) هم پیامبر مبارك است: «فصل على محمّد... مفتاح البركة»(300)
* هم قرآن پرچم نجات است: «عَلم نجاة»(301) هم پیامبر پرچم نجات است: «علماً لدلالة علیك»(302)
* هم درباره قرآن لقب كریم آمده است: «لقرآن كریم»(303) هم پیامبر معدن كرامت است: «تنشأ فى معادن الكرامة»(304)
* هم باید فرزندان خود را با قرآن گره بزنیم و هم با معرفت و اطاعت محمد و آل محمد آنان را ادب كنیم. «ادّبوا اولادكم على ثلاثة خصال: حبّ نبیّكم و حبّ اهل بیته و قرائة القرآن»(305)
* هم قرآن سراسر یقین است: «انّه لحق الیقین»(306) هم رسول خدا به قدرى عبادت خالصانه كرد تا به درجه یقین و باور رسید «و عبدت اللّه مخلصاً حتى اتاك الیقین»(307)
* هم قرآن شفاست: «و شفاء لمافى الصدور»(308) و هم پیامبر طبیب است: «طبیب دّوار بطّبه»(309)
* هم براى قرآن صفت روشنگرى آمده است: «و قرآن مبین»(310) و هم براى پیامبر. «قل انى اناالنذیر المبین»(311)
* هم قرآن عزیز است: «لكتاب عزیز»(312) هم پیامبر وسیله عزّت است: «اعزّبه الزلّه»(313)
* هم قرآن مردم را به رشد فرا مى خواند: «یهدى الى الرشد»(314) و هم پیغمبر مردم را به رشد فرا مى خواند: «و هدى الى الرشد»(315)
* قرآن حافظ اصول كتاب هاى آسمانى است: «مهیمناً علیه»(316) و پیامبر هم حافظ تمام انبیا پیشین است: «مهیمناً على المرسلین»(317)
* هم قرآن امام است: «علیكم بالقرآن فتّخذوه اماماً»(318) و هم پیامبر امام است: «و انا...امام المتقین»(319)
* هم قلبى كه در آن قرآن است گرفتار عذاب الهى نمى شود: «لایعذب اللّه قلباً وعى القرآن»(320) هم امتى كه در میان آنان پیامبر باشد گرفتار عذاب الهى نمى شود: «و ما كان اللّه لیعذبهم و انت فیهم»(321)
* نه در قرآن انحرافى است: «لم یجعل له عوجاً»(322) نه در پیامبر انحرافى است: «انّك لمن المرسلین على صراط مستقیم»(323)
* هم قرآن در اختلافات حرف آخر را مى زند: «انه لقول فصل»(324) هم كلام پیامبر آخرین حرف است. «كلامه الفصل»(325)

44. پیامبر، خُلق عظیم(326)

خُلق به صفاتى گفته مى شود كه با سرشت و خوى انسان عجین شده باشد و به رفتارهاى موسمى و موقّت گفته نمى شود. تفسیرهاى مختلفى درباره "خلق عظیم" شده است، از جمله:
الف) برخى از كتب لغت، خلق را به معناى دین و آئین گرفته اند، چنان كه در حدیثى از امام باقرعلیه السلام مى خوانیم كه آن حضرت فرمود: مراد از خلق عظیم آئین اسلام است.(327)
ب) مراد، تخلّق به اخلاق اسلام و طبع بزرگ است.
ج) مراد، صبر بر حق و تدبیر امور بر اقتضاى عقل است.
د) عایشه گوید: اخلاق پیامبر، متضمن بود آنچه را كه در 10 آیه اول سوره مؤمنون آمده است و بالاتر از این مدح، مدحى نیست.
ه) مراد، برخورد بزرگوارانه با مخالفان است. چنان كه خداوند او را به این شیوه، مامور ساخته بود: «خذ العفو و امر بالمعروف و اعرض عن الجاهلین»(328)
و) مراد، مكارم اخلاق است. چنانكه از آن حضرت روایت شده كه فرمود: «انّما بُعثت لاتمّم مكارم الاخلاق» و فرمود: «ادّبنى ربّى فاحسن تادیبى»(329) پروردگارم مرا تربیت نمود و چه خوب تربیت نمود.
ز) عایشه درباره اخلاق پیامبر گفت: «كان خلقه القرآن»(330) اخلاق پیامبر، تجسم قرآن بود.

45. اخلاق و سیره پیامبر اكرم

مرحوم علامه طباطبایى در تفسیرالمیزان (ج 6، ص 183)، حدود 27 صفحه در زمینه اخلاق و سنن و آداب زندگى پیامبرصلى الله علیه وآله روایاتى را نقل كرده است، كه به برخى از آنها فهرست وار اشاره مى كنیم:
1. كفش خود را مى دوخت.
2. لباس خود را وصله مى زد.
3. گوسفند را خودش مى دوشید.
4. با بردگان، هم غذا مى شد.
5. بر زمین مى نشست.
6. بر الاغ سوار مى شد.
7. حیا مانعش نمى شد كه نیازهاى خود را از بازار تهیه كند.
8. به توانگران و فقرا دست مى داد و دست خود را نمى كشید تا طرف دست خود را بكشد.
9. به هركس مى رسید، چه بزرگ و چه كوچك، سلام مى كرد.
10. اگر چیزى تعارفش مى كردند، آنرا تحقیر نمى كرد، اگرچه یك خرماى پوسیده بود.
11. كم مؤونه، كریم الطبع و خوش معاشرت بود.
12. بدون اینكه قهقهه كند، همیشه تبسّمى بر لب داشت.
13. بدون اینكه چهره درهم كشیده باشد، همیشه اندوهگین به نظر مى رسید.
14. بدون اینكه از خود ذلتى نشان دهد، همواره متواضع بود.
15. بدون اینكه اسراف ورزد، سَخىّ بود.
16. بسیار دل نازك و مهربان بود.
17. هرگز دست طمع بسوى چیزى دراز نكرد.
18. هنگام بیرون رفتن از خانه، خود را در آینه مى دید، موى خود را شانه مى زد و چه بسا این كار را در برابر آب انجام مى داد.
19. هیچ گاه در مقابل دیگران پاى خود را دراز نمى كرد.
20. همواره بین دو كار، دشوارتر آن را انتخاب مى كرد.
21. هیچ وقت به خاطر ظلمى كه به او مى شد در صدد انتقام بر نمى آمد مگر آنكه محارم خدا هتك شود كه بخاطر هتك حرمت خشم مى كرد.
22. هیچ وقت در حال تكیه كردن غذا میل نكرد.
23. هیچ وقت شخصى از او چیزى درخواست نكرد كه جواب (نه) بشنود و حاجت حاجتمندان را رد نكرد.
24. نمازش در عین تمامیّت، سبك و خطبه اش كوتاه بود.
25. مردم، آن حضرت را به بوى خوشى كه از او به مشام مى رسید، مى شناختند.
26. وقتى در خانه مهمان داشت،اول كسى بود كه شروع به غذا مى كرد و آخرین كسى بود كه از غذا دست مى كشید تا مهمانان راحت غذا بخورند.
27. بر سر سفره، همیشه از غذاى جلوى خود میل مى كرد.
28. آب را با سه نفس مى آشامید.
29. جز با دست راست چیزى نمى داد و نمى گرفت و غذا نمى خورد.
30. وقتى دعا مى كرد، سه بار دعا مى كرد و وقتى سخن مى گفت در كلام خود تكرار نداشت.
31. اگر اذن دخول به خانه مردم مى گرفت، سه بار تكرار مى كرد.
32. كلامش روشن بود به طورى كه هر شنونده اى آنرا مى فهمید.
33. نگاه خود را بین افرادى كه در محضرش بودند تقسیم مى كرد.
34. هر گاه با مردم سخن مى گفت، در حرف زدن تبسم مى كرد.

46. توجّه ویژه خداوند به پیامبر اكرم(331)

توجّه خداوند به پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله تا آنجا است كه نام برخى اعضاى بدن او نیز در قرآن مطرح شده است:
- صورت. «وجهك» در «قد نرى تقلّب وجهك...»(332)
- چشم. «عَینیك» در «لا تمدّنّ عینیك»(333)
- زبان. «بلسانك» در «لقد یسّرناه بلسانك»(334)
- كمر. «ظهرك» در «انقض ظهرك»(335)
- دست. «یدك» در «لا تجعل یدك مغلولة»(336)
- عمر. «لعمرك» در «لعمرك انهم لفى سكرتهم یعمهون»(337)
- گردن. «عنقك» در «لا تجعل یدك مغلولة الى عنقك»(338)
- دل. «فؤادك» در «لنثبّت به فؤادك»(339)
- سینه. «صدرك» در «ألم نشرح لك صدرك»(340)

47. رفتار پیامبر با مردم(341)

تمام برخوردهاى پیامبر با مردم، طبق فرمان خداوند بوده است، نه سلیقه ى شخصى و این برخوردها در موارد گوناگون و با افراد مختلف، متفاوت بوده است. آیاتى را كه در این زمینه وجود دارد مى توان به دو دسته تقسیم كرد:
دسته ى اوّل: آیاتى كه درباره ى رفتار و برخورد آرام با مردم سخن مى گوید.
دسته ى دوم: آیاتى كه در مورد برخوردهاى تند با منحرفان و نااهلان نازل شده است.
در این جا از هر دو مورد، آیاتى را به عنوان نمونه ذكر مى كنیم:
دسته ى اول: آیات مربوط به برخوردهاى آرام و مثبت پیامبر با مردم.
1. صبر در برابر مجادله و ستیز كفار
«فاصبر انّ وعد اللّه حقّ»(342)
«و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنین»(343) بال و پر خود را براى مؤمنانى كه از تو پیروى مى كنند، بگستر.
2. دعا براى مردم
«و صلّ علیهم انّ صلاتك سكن لهم»(344) بر آنان درود فرست (و دعا كن) زیرا دعاى تو، مایه ى آرامش آنان است.
3. دعوت مردم به حكمت
«ادع الى سبیل ربّك بالحكمة و الموعظه الحسنه»(345) با حكمت و اندرز نیكو، مردم را به سوى پروردگارت دعوت نما.
4. مشورت با مردم
«فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم»(346) آنها را ببخش و براى آنها آمرزش بخواه و با آنان مشورت كن.
5. بدى را با نیكى پاسخ مى دهد
«اِدفع بالتى هى احسن»(347) بدى را با نیكى دفع كن.
6. دعوت به توحید
«تَعالَوا الى كلمة سواء بیننا و بینكم»(348) بیایید به سوى كلام و سخنى كه میان ما و شما یكسان است.
7. بیعت و طلب آمرزش براى مردم
«فبایعهن و استغفر لهن»(349) با آنها بیعت كن و براى آنها (از درگاه خداوند) طلب آمرزش نما.
«قل اذن خیر لكم»(350) بگو گوش دادن او به نفع شما است.
8. به مردم سلام مى كند
«اذا جاءك الذّین یؤمنون بایاتنا فقل سلام علیكم»(351) هرگاه كسانى كه به آیات ما ایمان دارند نزد تو آیند به آنها بگو سلام بر شما.
9. مهربان بودن با مردم
«لو كنت فظا غلیظ القلب لانفضّوا من حولك»(352) اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مى شدند.
«و ان جنحوا للسلم فاجنح لها»(353) اگر (دشمنان) به صلح تمایل داشتند (تو نیز) تمایل نشان بده.
10. بشارت به پاداش
«بشّر المؤمنین بان لهم من اللّه فضلاً كبیراً»(354) مؤمنان را بشارت ده كه براى آنها از سوى خداوند فضل و پاداش بزرگى است.
دسته ى دوم: آیات مربوط به رفتار قاطعانه با نااهلانى كه قابل هدایت نیستند.
1. دورى از دشمنان
«فاعرض عنهم»(355) از آنها روى بگردان.
2. نرمش نداشتن با مخالفان
«فلا تطع المكذبین ودّوا لو تدهن فیدهنون»(356) از تكذیب كنندگان اطاعت مكن كه آنها دوست دارند نرمش نشان دهى تا نرمش نشان دهند. (نرمشى توأم با انحراف از مسیر حقّ)
3. سخت گیرى با دشمنان
«جاهد الكفّار و المنافقین و اغلظ علیهم»(357) با كافران و منافقان ستیز كن و بر آنان سخت گیرى.
4. دورى از دشمنان
«هم العدو فاحذرهم»(358) آنان دشمنان تو هستند، از آنها برحذر باش.
«لئن لم ینته المنافقون و الذّین فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدینه لنغرینك لهم ثم لا یجاورونك فیها الا قلیلاً»(359) اگر منافقین و آنها كه در دلهایشان بیمارى است و (همچنین) آنها كه اخبار دروغ و شایعات بى اساس در مدینه پخش مى كنند دست از كار خود برندارند تو را بر ضد آنها مى شورانیم و جز مدّت كوتاهى نمى توانند در كنار تو در این شهر بمانند.
5. بر منافقان نماز مگزار
«لا تصل على احد منهم مات ابدا و لا تقم على قبره»(360) بر مرده ى هیچ یك از منافقان نماز مگزار (و براى دعا و استغفار) برابرش نایست.
6. دشمنان را به حال خودشان رهاكن
«ذرهم فى خوضهم یلعبون»(361) آنها را در گفتگوهاى لجاجت آمیزشان به حال خود رها كن تا بازى كنند.
«لا تقم فیه»(362) در آن (مسجد ضرار) هرگز (براى نماز) نایست.
7. اعتنا نكردن به اذیت و آزار منافقان
«لا تطع الكافرین و المنافقین و دَع اذاهم»(363) از كافران و منافقان اطاعت مكن و به آزارهاى آنها اعتنا مكن.

48. مراحل بعثت(364)

بعثت، مراحلى دارد:
الف: گرفتن وحى. «یُلقى الیك الكتاب»
ب) برائت از كفّار. «فلا تكوننّ ظهیراً»
ج) صلابت در كار. «لا یصدنّك»
د) دعوت دیگران. «اُدع الى ربّك»
ه) اخلاص در عقیده و عمل. «لا تكوننّ من المشركین»

نبوّت (نكات 49 تا 53)

49. نكاتى در باره آیه تطهیر(365)

«اِنَّما یُریدُ اللّهُ لیُذهِبَ عنكْم الرِّجْسَ اَهلَ البَیتِ وَ یُطهِّرَكُمْ تَطهیراً»
* كلمه ى «اِنّما» نشانه ى این است كه آیه ى شریفه درباره ى یك موهبت استثنایى در مورد اهل بیت علیهم السلام سخن مى گوید.
* مراد از «یُرید»، اراده ى تكوینى است، زیرا اراده ى تشریعى خداوند، پاكى همه ى مردم است نه تنها اهل بیت پیامبر اكرم علیهم السلام.
* مراد از «رجس» هر گونه ناپاكى ظاهرى و باطنى است.(366)
* مراد از «اهل البیت» همه ى خاندان پیامبر نیست، بلكه برخى افراد آن است كه نام آنان در روایات شیعه و سنّى آمده است. این گروه عبارتند از: علىّ و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام.
سؤال: دلیل این انحصار چیست؟ و چرا این بخش از آیه درباره ى زنان پیامبر یا تمام خاندان آن حضرت نیست؟
پاسخ: 1. روایاتى از خود همسران پیامبر حتّى از عایشه و امّ سلمه نقل شده كه آنان از رسول خداصلى الله علیه وآله پرسیدند: آیا ما هم جزء اهل بیت هستیم؟ پیامبر فرمود: خیر.
2. در روایات متعدّدى مى خوانیم: پیامبر عبایى بر سر این پنج نفر كشید (كه یكى از آنان خود حضرت بود) و فرمود: این ها اهل بیت من هستند و اجازه ى ورود دیگران را نداد.
3. پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله براى این كه اختصاص اهل بیت را به پنج نفر ثابت كند، مدّت شش ماه (و به گفته ى بعضى روایات هشت یا نه ماه) به هنگام نماز صبح از كنار خانه ى فاطمه علیها السلام مى گذشت و مى فرمود: «الصّلاة یا اهل البیت انّما یرید اللّه لیذهب عنكم الرّجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا»
در كتاب احقاق الحق بیش از هفتاد حدیث از منابع معروف اهل سنّت درباره اختصاص آیه شریفه به پنج نفر ذكر شده و در كتاب شواهد التنزیل كه از كتب معروف اهل سنّت است بیش از یكصد و سى روایت در همین زمینه آمده است.(367)
به هر حال این آیه شامل زنان پیامبر نمى شود زیرا:
آنها گاهى مرتكب گناه مى شدند. در سوره ى تحریم مى خوانیم: پیامبر رازى را به بعضى از همسرانش فرمودند و او امانت دارى نكرد و به دیگرى گفت. قرآن این عمل را گناه نامیده، فرمود: «ان تتوبا اِلى اللّه فقد صغت قلوبكما»(368)
عایشه كه همسر پیامبر بود، جنگ جمل را علیه حضرت على علیه السلام به راه انداخت و سپس پشیمان شد، با آنكه در این جنگ عدّه بسیارى از مسلمانان كشته شدند؟

50. چند سؤال

1. آیا «یطهّركم» به معناى آن نیست كه اهل بیت علیهم السلام آلودگى داشته اند و خداوند آنان را تطهیر كرده است؟
پاسخ: شرط تطهیر آلودگى نیست، زیرا قرآن درباره ى حوریان بهشتى كلمه «مطهّرة» را به كار برده در حالى كه هیچ گونه آلودگى ندارند. به عبارت دیگر «یطهّركم» به معناى پاك نگه داشتن است نه پاك كردن از آلودگى قبلى.
2. اگر اهل بیت تنها پنج نفرند، چرا این آیه در میان جملاتى قرار گرفته كه مربوط به زنان پیامبر است؟
پاسخ: الف: جمله ى «انّما یرید اللّه ...» به صورت جداگانه نازل شده ولى هنگام جمع آورى قرآن در این جا قرار گرفته است.
ب) به گفته ى تفسیر مجمع البیان، رسم فصیحان و شاعران و ادیبان عرب این بوده كه در لابلاى مطالب معمولى حرف جدید و مهمّى مطرح مى كنند تا تأثیرش بیشتر باشد. چنانكه در میان اخبار صدا و سیما، اگر گوینده یك مرتبه بگوید: به خبرى كه هم اكنون به دستم رسید توجّه فرمایید، این گونه سخن گفتن یك شوك روانى و تبلیغاتى ایجاد مى كند. نظیر این آیه را در آیه ى سوّم سوره ى مائده خواندیم كه مطلب مربوط به ولایت و امامت و كمال دین و تمام نعمت و یأس كفّار و رضاى الهى، در كنار احكام مربوط به گوشت خوك و خون، نازل شده و این گونه جا سازى ها رمز حفظ قرآن از دستبرد نااهلان است. درست همان گونه كه گاهى زنان هنگام خروج از خانه زیور آلات خود را در لابلاى پنبه هاى متّكا قرار مى دهند. با این كه طلا و پنبه رابطه اى ندارند ولى براى محفوظ ماندن از دستبرد نااهلان این كار انجام مى گیرد.
ج) در میان سفارش هایى كه به زنان پیامبر مى كند، یك مرتبه مى فرماید: خدا اراده ى مخصوص بر عصمت اهل بیت دارد، یعنى اى زنان پیامبر! شما در خانه اى هستید كه معصومین علیهم السلام هستند و حتماً باید تقوا را بیشتر مراعات كنید.
د) در مورد اهل بیت ضمیر جمع مذكر به كار رفته كه نشان غالب بودن مردان است، به خلاف جملات مربوط به زنان پیامبر كه در آنها از ضمیر جمع مؤنث استفاده شده است. «بیوتكنّ، اقمن - عنكم، یطهّركم»
گرچه این آیه خطاب به زنان پیامبر است ولى قطعاً مراد همه ى زنان مسلمان هستند كه باید به این دستورات عمل كنند.

51. پاداش محبّت اهل بیت(369)

اگر در روایات، رهبر معصوم و ولایت او زیر بنا و پایه و اساس دین شناخته شده است، «بنى الاسلام على خمس... الولایة»(370) و اگر حضرت على علیه السلام تقسیم كننده مردم میان بهشت و دوزخ معرّفى شده است، «قسیم الجنّة و النار»(371) و اگر نماز بى ولایت پذیرفته نمى شود،(372) و اگر مودّت اهل بیت حسنه است،(373) و اگر زیارت و توسّل به آنان سفارش شده، همه به خاطر همان جوهر كیمیایى مودّت است.
زمخشرى و فخررازى كه از بزرگان اهل سنّت هستند، در تفاسیر خود آورده اند كه رسول خداصلى الله علیه وآله فرمودند:
«مَن مات على حبّ آل محمّد مات شهیداً» هر كه با دوستى آل محمّد از دنیا برود، شهید است.
«مَن مات على حبّ آل محمّد مات تائباً» هر كه با دوستى آل محمّد از دنیا برود، توبه كننده است.
«مَن مات على حبّ آل محمّد مات مستكمل الایمان» هر كه با دوستى آل محمّد از دنیا برود، با ایمان كامل از دنیا رفته است.
«مَن مات على حبّ آل محمّد مات على السنة والجماعة» هر كه با دوستى آل محمّد از دنیا برود، طبق سنّت و سیره پیامبر از دنیا رفته است.
حال این سؤال پیش مى آید كه آیا مودّت بدون اطاعت، مى تواند هم وزنِ شهادت، مغفرت و ایمان كامل قرار گیرد؟
در همین تفاسیر ذیل این آیه حدیثى از رسول اكرم صلى الله علیه وآله آمده است كه:
«ألا و مَن مات على بغض آل محمّد جاء یوم القیامة مكتوب بین عینیه آیس من رحمة اللّه»، هركه با كینه و بغض آل محمّد بمیرد، روز قیامت مى آید در حالى كه میان دو چشم او نوشته شده: او از رحمت خداوند مأیوس و محروم است.
«ألا و مَن مات على بغض آل محمّد مات كافرا» هر كه با بغض آل محمّد بمیرد، كافر مرده است.
«ألا و مَن مات على بغض آل محمّد لم یشم رائحة الجنة» هر كه با بغض آل محمّد بمیرد، بوى بهشت را استشمام نمى كند.
فخر رازى در تفسیر خود آورده است: همین كه آیه مودّت نازل شد از پیامبر اكرم پرسیدند: قربى چه كسانى هستند كه مودّت آنها بر ما واجب است؟
حضرت فرمودند: علىّ و فاطمه و فرزندانش، سپس اضافه مى كند كه حضرت فرمودند: «فاطمة بضعة منّى یؤذینى ما یؤذیها» فاطمه پاره تن من است هركس او را اذیّت كند مرا اذیّت كرده و كیفر كسانى كه رسول خدا را اذیّت كنند، در قرآن چنین آمده است. «انّ الّذین یؤذون اللّه و رسوله لعنهم اللّه فى الدنیا و الاخرة و اعدّ لهم عذاباً مهیناً»(374)
در حدیث مى خوانیم كه امام حسن علیه السلام در ذیل جمله ى «و مَن یقترف حسنة نزد له فیها حسناً» فرمود: «اقتراف الحسنة مودّتنا اهل البیت»(375) كسب نیكى، مودّت ما اهل بیت است.

52. فضایل امیرمؤمنان و اهل بیت علیهم السلام(376)

* در آیه ى مورد بحث مى فرماید: كسى كه بخشى از علم كتاب را داشت، گفت: اى سلیمان! قبل از به هم زدن یك چشم، من تخت ملكه ى سبأ را از كشورش در این جا حاضر مى كنم. امّا در آیه ى آخر سوره ى رعد، خداوند به پیامبرش مى فرماید: كفّار، رسالت تورا قبول ندارند، به آنان بگو كافى است كه خداوند و كسى كه تمام علم كتاب را دارد، میان من و شما گواه باشد. در روایات مى خوانیم: مراد از كسى كه تمام علم كتاب را دارد، على بن ابى طالب علیهما السلام است. اگر كسى كه بخشى از علم كتاب را مى داند تخت بلقیس را در یك آن حاضر مى كند، پس كسى كه تمام علم كتاب را مى داند، در تمام عمر چه قدرتى دارد؟
* امام صادق علیه السلام مى فرماید: آگاهى كسى كه بخشى از علم را داشت، نسبت به علم على علیه السلام، مثل مقدار آبى است كه بر بال یك مگس باشد نسبت به دریا.(377)
* در روایات مى خوانیم: امام صادق علیه السلام به سینه ى مباركش اشاره كرد و فرمود: «و عندنا واللّه علم الكتاب كله» به خدا سوگند تمام علم كتاب نزد ما موجود است.(378)
* در روایات بسیارى مى خوانیم كه امامان معصوم علیهم السلام خارج از قید زمان و مكان در مناطقى حاضر مى شدند، مثلاً:
امام جوادعلیه السلام، در لحظه ى شهادت پدرش از مدینه به طوس رفت.
امام كاظم علیه السلام، از زندان بغداد بیرون آمد و در مدینه حاضر شد.
امام سجادعلیه السلام، در زمان اسارت، به كربلا رفت و بدن پدرش امام حسین علیه السلام، را دفن نمود.
امام حسین علیه السلام، قبل از شهادت، قبضه ى خاكى از كربلا برداشت و در مدینه به ام السّلمه داد.(379) بنابراین طىّ الارض و حركت برق آسا براى امامان سابقه دارد.

53. كوثر نبوّت(380)

از میان یكصد و چهارده سوره قرآن، چهار سوره با كلمه «اِنّا» آغاز شده است: سوره هاى فتح، نوح، قدر و كوثر.
«اِنّا فَتَحنا لك فتحاً مبیناً» ما براى تو پیروزى آشكار قرار دادیم.
«اِنّا ارسلنا نوحاً» ما نوح را به سوى مردم فرستادیم.
«اِنّا انزلناه فى لیلة القدر» ما قرآن را در شب قدر نازل كردیم.
«اِنّا اعطیناك الكوثر» ما به تو كوثر عطا كردیم.
در آغاز یكى از این چهار سوره، از حضرت نوح كه اولین پیامبر اولوا العزم است و بعد از حضرت آدم، پدر دوم انسان محسوب مى شود، سخن به میان آمده است. در آغاز سه سوره دیگر، به نعمت هاى ویژه اى همچون نزول قرآن، پیروزى آشكار و عطاى كوثر، اشاره شده است. شاید میان این چهار موضوع ارتباطى باشد كه یكى رسالت اولین پیامبر اولوا العزم، دیگرى نزول آخرین كتاب آسمانى، سوّمى پیروزى مكتب اسلام و چهارمى تداوم خط رسالت و ابتر نماندن آن را بیان مى كند.
كلمه «كوثر» از «كثرت» گرفته شده و به معناى خیر كثیر و فراوان است. و روشن است كه این معنا مى تواند مصادیق متعدّدى همچون وحى، نبوّت، قرآن، مقام شفاعت، علم كثیر و اخلاق نیكو داشته باشد، ولى آیه آخر سوره، مى تواند شاهدى بر این باشد كه مراد از كوثر، نسل مبارك پیامبر اكرم است. زیرا دشمنِ كینه توز با جسارت به پیامبر، او را ابتر مى نامید و خداوند در دفاع از پیامبرش فرمود: «انّ شانئك هو الابتر» دشمن تو، خود ابتر است. بنابراین اگر مراد از كوثر، نسل نباشد، براى ارتباط آیه اول و سوم سوره، توجیه و معنایى دل پسند نخواهیم داشت.
كلمه «ابتر» در اصل به حیوان دم بریده و در اصطلاح به كسانى گفته مى شود كه نسلى از آنان به یادگار باقى نمانده باشد. از آنجا كه فرزندان پسر پیامبر در كودكى از دنیا رفتند، دشمنان مى گفتند: او دیگر عقبه و نسلى ندارد و ابتر است. زیرا در فرهنگ جاهلیّت دختر لایق آن نبود كه نام پدر را زنده نگاه دارد. بنابراین جمله «انّ شانئك هو الابتر» دلیل آن است كه مراد از كوثر، نسل كثیر پیامبر است كه بدون شك از طریق حضرت زهراعلیها السلام مى باشد.
این نسل پر بركت از طریق حضرت خدیجه نصیب پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله شد. آرى خدیجه مال كثیر داد و كوثر گرفت. ما نیز تا از كثیر نگذریم به كوثر نمى رسیم.
فخررازى در تفسیر كبیر مى گوید: چه نسلى با بركت تر از نسل فاطمه كه مثل باقر و صادق و رضا از آن برخاسته است و با آنكه تعداد بسیارى از آنان را در طول تاریخ، به خصوص در زمان حكومت بنى امیّه و بنى عبّاس شهید كردند، امّا باز هم امروز فرزندان او در اكثر كشورهاى اسلامى گسترده اند.
در زمانى كه خبر تولّد دختر سبب اندوه پدر مى شد، به گونه اى كه صورتش از غصه سیاه گشته و به فكر فرو مى رفت كه از میان مردم فرار كند یا دخترش را زنده به گور كند: «یتوارى من القوم ام یدُسّه فى التّراب»(381) در این زمان قرآن به دختر لقب كوثر مى دهد تا فرهنگ جاهلى را به فرهنگ الهى و انسانى تبدیل كند.
بر اساس روایات، نام یكى از نهرها و حوض هاى بهشتى، كوثر است و مؤمنان از آن سیراب مى شوند. چنانكه در روایت متواتر ثقلین نیز پیامبر فرمود: «انّهما لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض» كتاب و عترت از یكدیگر جدا نمى شوند تا آنكه در قیامت، در كنار حوض به من ملحق شوند.
كوثر الهى، به جنسیّت بستگى ندارد؛ فاطمه، دختر بود امّا كوثر شد. به تعداد كثیر بستگى ندارد؛ فاطمه، یك نفر بود امّا كوثر شد. آرى خداوند مى تواند كم را كوثر و زیاد را محو كند.
خداوند از اولیاى خود دفاع مى كند. به كسى كه پیامبر را بى عَقَبه مى شمرد، پاسخ قولى و عملى مى دهد. وجود فاطمه پاسخ عملى و جمله «هو الابتر» پاسخ قولى است. خداوند نه تنها از اولیاى خود، بلكه از همه مؤمنان دفاع مى كند: «انّ اللّه یدافع عن الّذین آمنوا»(382)
هدیه كننده خداوند، هدیه گیرنده پیامبر و هدیه شده فاطمه است. لذا عبارت «اِنّا اعطیناك الكوثر» به كار رفته كه بیانگر عظمت خداوند و بزرگى هدیه اوست.
هر چه ضربه به دین و مقدّسات دینى شدیدتر باشد، دفاع هم باید قوى تر باشد. به پیامبر اسلام جسارت هاى زیادى كردند و او را ساحر، كاهن، شاعر و مجنون خواندند كه همه آنها به نحوى در قرآن جبران شده است.
به پیامبر گفتند: «انّك لمجنون»(383) تو جنّ زده اى، ولى خداوند فرمود: «ما انتَ بنعمة ربّك بمجنون»(384) به لطف الهى تو مجنون نیستى.
به آن حضرت گفتند: «لَستَ مُرسلاً»(385) تو فرستاده خدا نیستى، خداوند فرمود: «انّك لمن المرسلین»(386) قطعاً تو از پیامبرانى.
به حضرت نسبت شاعرى و خیالبافى دادند: «لشاعر مجنون»(387) خداوند فرمود: «و ما علّمناه الشعر و ما ینبغى له»(388) ما به او شعر نیاموختیم و براى او سزاوار نیست.
گفتند: این چه پیامبرى است كه غذا مى خورد و در بازار راه مى رود: «و قالوا ما لهذا الرسول یاكل الطعام و یمشى فى الاسواق»(389) خداوند فرمود: پیامبران پیش از تو نیز غذا مى خوردند و در بازارها راه مى رفتند: «و ما ارسلنا قبلك من المرسلین الاّ انّهم لیاكلون الطعام و یمشون فى الاسواق»(390)
به آن حضرت ابتر گفتند، خداوند فرمود: «انّ شانئك هو الابتر».
آرى، پاسخ كسى كه به اشرف مخلوقات ابتر بگوید، آن است كه خداوند به او كوثرى عطا كند كه چشم همه خیره و عقل همه مبهوت شود.
خداوند مصداقى براى كوثر در آیه نیاورد تا همچنان مبهم بماند تا شاید اشاره به این باشد كه عمق بركت كوثر عطا شده حتّى براى خود پیامبر اكرم در هاله اى از ابهام است.
در این سوره دو خبر غیبى نهفته است: یكى عطا شدن كوثر به پیامبر، آن هم در مكّه اى كه حضرت دست خالى بود و فرزند پسر نداشت، دیگر ابتر ماندن دشمن كه داراى فرزندان و ثروت هاى بسیار بود.
تاریخ و آمار بهترین شاهد بر كوثر بودن این عطیّه الهى است. هیچ نسلى از هیچ قومى در جهان، به اندازه نسل حضرت فاطمه علیها السلام رشد و شكوفایى نداشته است. خصوصاً اگر كسانى را كه مادرشان سیّد است، از سادات به حساب آوریم، آمار سادات در جهان نشانه معجزه این خبر غیبى است.
عطا كردن كوثر به شخصى مثل پیامبر، زمانى معنا دارد كه عطا كننده سرچشمه علم و حكمت و قدرت و رحمت باشد. بنابراین عطاى كوثر نشانه صفات وكمالات الهى است.
در این سوره كه سه جمله بیشتر ندارد، پنج بار شخص پیامبر مورد خطاب قرار گرفته است.
زیرا علاوه بر ضمیر كاف «ك» «اعطیناك»، در خطاب «صلّ» و «لربك» دو بار و در عبارت «انحر» و «شانئك» نیز دو بار، پیامبر مخاطب است. «اعطیناك، فصلّ، لربّك، انحر، شانئك»
در سراسر قرآن نیز، بیش از دویست و چهل بار خداوند به پیامبرش مى فرماید: «ربّك»
با آن كه او پروردگار تمام هستى: «ربّ كلّ شى ء»(391) و پروردگار همه ى مردم است: «ربّ النّاس»(392)، ولى از میان واژه هاى «ربّ» كلمه «ربّك» بیش از همه به كار رفته و این نشانه آن است كه خداوند بر پیامبرش عنایت خاصّى دارد.
چنانكه نمونه این عنایت ویژه را در آیات دیگر نیز مشاهده مى كنیم، مثلاً خداوند نام اعضا و جوارح پیامبر را در قرآن مطرح كرده است: چهره ات: «وجهك»(393)، زبانت: «لسانك»(394) چشمانت: «عینیك»(395) گردنت: «عنقك»(396) دستانت: «یدك»(397) سینه ات: «صدرك»(398) كمرت: «ظهرك»(399)
الطاف خداوند به پیامبر اسلام صلى الله علیه وآله، گاهى با درخواست آن حضرت صورت گرفته است، نظیر «قل ربّ زدنى علماً»(400) پروردگارا! مرا از نظر علمى توسعه بده. امّا كوثر هدیه اى الهى بود كه بدون درخواست، به پیامبر عزیز داده شد.