در جستجوی خدا

نویسنده : آیت الله مکارم شیرازی

2ـ نعمتهای بزرگی که گاهی نام بلا بر آن می گذاریم.

احساس دردبا یک مطالعه سطحی بسیار سخت و ناگوار است و انسان با خود می اندیشد که این رشته حساس (سلسله اعصاب) که در سراسر بدن ما مفروش است، هر آنی مزاحم ما است زیرا هنوز یک خاری بپای ما فرو نرفته و یا چای گرمی روی ما نریخته که فریاد ما به آسمان میرود!
اگر این «سلسله اعصاب» نبود بحقیقت ما راحت بودیم، این زود رنجی هاست که ما را به این روز گرفتار ساخته اگر اینها نبودند ما به آسانی مثلاً بدون «انبر» آتش برمیداشتیم و بهر کجا میخواستیم میگذاشتیم میخ را با دست می کوفتیم بدون اینکه احساس دردی بکنیم و اساساً در آن وقت دعوا و کتک که این همه سر و صدا دارد مفهوم نداشت، جراحی بیماران کار آسانی بود و احتیاج به بیهوش کردن و امثال آن نداشتیم.
ولی با کمی مطالعه بیشتر می فهمیم که اگر این دستگاه اعصاب نگهبان بدن ما نبودند بدن در مدت کوتاهی از بین میرفت. اینکه می بینیم مشتی استخوان و گوشت بیش از آهن دوام میکند و مدت 80 سال عمر می نماید مرهون همین دستگاه است.
و گرنه با برداشتن چند مرتبه آتش و کوبیدن چند میخ بدون احساس درد گوشتهای ما خاکستر و لقمه لقمه جدا می شد و چه بسا به شکسته شدن استخوانها، اندام ما بصورت کج و معوجی بیرون می آمد و کم کم ما را به مرگ می کشاند.
ولی این احساس درد است که ما را بفکر چاره می اندازد.
نقل می کنند بعضی افراد که احساس تألم را از دست داده اند دست آنها به آتش می سوزد ولی تا بوی گوشت سوخته بلند نشود خبر نمی شوند.
نتیجه اینکه احساس درد و تألم بعلل گوناگون حافظ و نگهبان بدن انسان واز مواهب بزرگ الهی است.
توجه به این نکته در مورد دردها ما را وادار می کند که درباره آلام اجتماعی و بلاها
بیشتر دقت کنیم:
یک نقطه سیاه چقدر جذابیت می دهد؟!
در فلسفه این مطلب ثابت شده که «عدم» را بوسیله «وجود» باید درک کرد و همچنان وجود را بوسیله عدم، و گرنه خود این دو نه قیافه شان را می بینیم و نه آوازشان را می شنویم.
دوست ما در کنار ما ایستاده، و شبکیه چشم ما بوسیله اعصاب بینائی تصویر او را به مغز ما می رساند بدینوسیله از وجود او با خبریم؛ ولی وقتی که از ما جدا شد تصویر او را نمی بینیم و همچنین تا آن ساعت صدای او را می شنیدیم وپس از آن نمی شنویم.
با مقایسه این دو حالت (بود و نبود و شنیدن صدای او و نشنیدن) مفهوم «عدم» و «وجود» در ذهن ما منعکس می شود.
چطور است که یک نقطه سیاه بنام «خال» در یک چهره سفید و زیبا بر جذابیت و زیبائی آن می افزاید؟ اگر از یک فیلسوف بپرسید میگوید: اینجا صحنه ای از وجود و عدم (سیاه و سفید) تشکیل شده، و از آن نقطه سیاه بیننده می تواند پی به چگونگی رنگ سفید و جذابیت پوست بدن از طریق مقایسه ببرد.
بنابراین چه مانع دارد که نقاش چیره دست جهان هستی، برای نمایاندن نظم حیرت انگیز این جهان بزرگ در گوشه ای از آن نقطه تاریکی بنام بی نظمی (البته تاریک و بی نظم از نظر ما) نشان بدهد؟
در حقیقت این عین نظم است نه بی نظمی.
چه مانع دارد برای پی بردن به نظم دستگاههای منظم بدن یک جفت پستان کوچک بی مصرف آفریده شده باشد (البته بی مصرف از نظر محدود ما)؟
ولی توجه داشته باشید که تمام بی نظمیهای بدن و آفات و بلاها و طوفانها و زلزله ها در برابر دستگاه های منظم این جهان بیش از یک نقطه کوچک در برابر یک جسم بزرگ نیست.
وانگهی ما در یک دریا از مواهب و نعمتهای خدا غرقیم اگر گاه و بی گاه از این نعمت محروم نشویم چگونه پی به اهمیت وجود آنها ببریم؟ فکر کنید اگر بدن همیشه سالم بود و جهان روشن، و زمین آرام، و هیچوقت درد و ظلمت و لرزش در کار نبود آیا می توانستیم موهبت عظیم سلامتی و نعمت گرانبهای نور خورشید و آرامش زمین را احساس کنیم؟ و اگر گاهی خشکسالی واقع نمی شد هیچگاه به نقش اساسی باران در زندگی خود متوجه می شدیم؟!
هیچ مانعی ندارد که برای قدر دانی بیشتر مواهب حیات و پی بردن به آفریدگار جهان، گاهی در آنها تغییر مختصری روی دهد: آری این تغییرات مختصر است که ما نام آنرا «بلا» می گذاریم.
پس اگر گفتیم «بلاها نعمت بزرگی هستند» تعجب نکنید. اما فوائد این «حوادث ناگوار» تنها همین نیست فائده بزرگ دیگری هم دارد که در بحث بعد مطالعه میکنید.

3­ـ زنگ بیدار باش:

از دریچه چشم یک نفر موحد و خدا پرست هیچ چیز بیهوده و بی مصرف و غلط آفریده نشده، بلکه آنچه را بد می بینیم او با نظری دقیق خوب مشاهده میکند، حتی صفات و ملکات رذیله را که بد می بینیم در واقع بد نیست، این افراط و تفریط در آنها است که بدبختی بار می آورد.
افراط در غریزه عشق بحیات سر از «دنیاپرستی» و در غریزه رقابت سر از «حسد» و در علاقه بخود سر از « خود خواهی» در می آورد.
بعنوان نمونه همین صفت «غفلت و فراموشکاری» را مورد توجه قرار دهید می بینیم در عین اینکه صفتی است بنوبة خود ضامن بقاء و حیات انسان افراط در آن کشنده است.
مثلاً شخصی، عزیزی را از دست می دهد، و یا ورشکست می شود ودیگری در مبارزه با رقیب شکست می خورد امواج کوه پیکر غم و اندوه آنچنان به او فشار می آورند که نزدیک است مغز وی متلاشی شود،ولی طولی نمی کشد که فراموشی همانند ابر رحمتی وی را آرامش می دهد. اگر این صفت نبود انسان عزیزان خود را دائماً در نظر داشت و ناکامیهای خود را می دید و درست می توان گفت در برابر کوچکترین حوادث زانو می زد.

کامیابیها، غفلت آور و غافل کننده است.

از موضوعاتیکه بر غفلت می افزاید و فراموشی را توسعه می دهد یکنواخت بودن زندگی و همیشه کامیات بودن است.
درست است که «ناکامیها» ناراحت کننده است، ولی کامروائیهای مطلق هم گمراه کننده و غفلت زاست، بتجربه ثابت شده افرادی که کامیاب و کامروا بوده اند مردمی کم احساس، کم ابتکار، خالی از عواطف رقیق انسانی خشن و زمخت و همیشه در یک حال غرور مستی بسر می برند.
در مقابل افرادیکه ناکامیها دیده اند، افرادی بیدار، متوجه جهات، پرعاطفه، مصمم، روشن و چاره جو هستند.
آنانکه با پیشرفتهای علمی رؤیای پرواز به آسمانها دارند و برای رسیدن به مقصود نیروی برق و بخار و اتم را در اختیار گرفته اند ممکن است احساس غرور و قدرت آنچنان آنها را بگیرد که نتوانند بدانند ضعیف هستند، و سرگرمی شهوات زندگی آنها را بی خبر سازد و هدف حیات و زندگی را فراموش کنند و اصول اخلاقی را زیر پا گذارند.
برای بیدار کردن آنها میبایست گاهگاه گوشه ای از این زمین ناآرامی کند و چنان تکانی دهد که تمام قدرتها در برابر آن مات بمانند سنگهای بزرگ را از کوهستانی بکند و به دریا بریزد و آنچنان به تلاطم در آورد که کشتیها را به خشکی پرتاب کند.
در این میان دولتهای نیرومندی که سرگرم تسخیر آسمانها هستند بکمک آنها بشتابند ولی مشاهده کنند هیچ کاری از آنها ساخته نیست، و تنها بایست با هواپیما از بالا خوراک و پوشاک بریزند و فرار کنند.
بدون شک اینگونه حوادث پرده های غفلت را میدرد، انسان را تکان می دهد و اثری تربیتی در روح او می گذارد و لو این اثر در «وجدان ناخود آگاه» باشد.
آیا میتوان گفت بلاهائی که از ادامه این حال غفلت و مستی متوجه جهان انسانیت می شود از این بلاها کمتر است؟ شکی نیست که زیادتر است.
بخصوص اینکه افرادی از این حوادث درسهای فراوانی می آمورند و به آفریدگار هستی بیش از پیش آشنا می شوند.
از بحثهای گذشته نتیجه میگیریم که آنچه را ما «بلا و بی نظمی و ناکامی و آفات» میبینیم در حقیقت عین نظم است. و اینها که تنها بلای نسبی حساب میشوند، در عین حال برای ما نعمتهای بزرگی هستند که انسانرا از غفلت و فراموشکاری که خود زیانهای بسیاری دارد بدر می آورند.