امر به معروف و نهی از منکر

نویسنده : حجه الاسلام محسن قرائتی

مماشات

حضرت ابراهیم همین كه ستاره پرستان را دید، فرمود: این ستاره پروردگار من است.
همین كه ستاره غروب كرد، گفت: من غروب كنندگان را دوست ندارم.
با دیدن ماه گفت: این پروردگار من است.
وقتى ماه ناپدید شد، گفت: «اگر پروردگار واقعى مرا هدایت نكند، به طور قطع از گمراهان مى شوم.»
بار سوم خورشید را دید و گفت: این از ستاره و ماه بزرگتر است. پس این پروردگار من است. خورشید كه غروب كرد، رو به مردم گفت: من از هر چه كه شما شریك خدا مى پندارید، بیزارم.
شكى نیست حضرت ابراهیم خداپرست بود؛ زیرا در پایان گفتگو با ستاره، ماه و خورشید پرستان گفت: من از شرك شما بیزارم.
و نفرمود: من از شرك خودم بیزارم.
دلیل آنكه چند بار به ماه و ستاره و خورشید گفت: «هذا رَبِّى » این پروردگار من است به خاطر آن بود كه او براى نهى از بزرگترین منكرات (شرك) از راه مدارا و مماشات وارد شد و گام به گام به انتقادات خود اضافه كرد.
یعنى: بار اول فرمود: «من غروب شدنى را دوست ندارم»؛ «اِنِّى لا اُحِبّ اْلا فِلِینَ».
بار دوم فرمود: «ماه پرستى انحراف است و خدا مرا گرفتار آن نكند؛ «لَئِنْ لَمْ یَهْدَنى رَبِّى ...»
بار سوم فرمود: « من بیزارم از هر چه كه شما شریك خدا مى دانید. «اِنِّى بَرِى ءٌ مِمَّا تُشْرِكُون»
حضرت ابراهیم با این حركت مماشاتى خود به مردم فهماند: «وجودى كه در معرض محو و تغییر است، نمى تواند خدا باشد؛ خواه ستاره به اصطلاح كوچك و خواه خورشید بزرگ.
او به مردم فهماند: همین كه دیدید راه انحرافى است، با سرعت و شهامت برگردید و لجاجت نكنید.
او از مردم برائت نداشت. از شرك مردم برائت داشت. «مِمَّا تُشْرِكُون»

حكمت، موعظه و جدال نیكو

قرآن كریم به پیامبر عزیز مى فرماید: «از طریق حكمت و منطق یا موعظه و نصیحت و یا جدال نیكو مردم را به راه خدا دعوت كن!(507)
ناگفته پیداست كه ظرفیت فكرى، روحى و علمى مردم متفاوت است. گروهى را با استدلال، گروهى را با موعظه و گروهى را با مجادله باید دعوت كرد.
كلمه حكمت در مواردى به كار مى رود كه گفته ها و پیشنهادها بناى محكمى در عقل و فطرت همه انسانها داشته باشد؛ براى مثال، در سوره اسراء انسان از فرزند كشى به خاطر فقر، زنا، قتل، تصرف در مال یتیم، انجام كارهایى كه نسبت به آن علم ندارد، راه رفتن متكبرانه و كم فروشى نهى شده است. قرآن سپس مى فرماید: «این نهیها حكمت است؛ زیرا احدى در بدى آن شك و گفتگو ندارد. بنابراین، حكمت به معناى سخن محكم و قطعى است. براى مثال، از سینما و ماهواره بدگویى نكنید؛ زیرا انتقاد شما محكم نیست و در واقع جهت گیرى و مقابله در برابر پیشرفتهاى علمى است. ولى از فیلم بد انتقاد كنید كه دوست و دشمن آن را سخنى محكم مى داند.
خاطره
امام سجاد علیه السلام در شام همین كه خواست دستگاه بنى امیه را رسوا كند، فرمود: پدرم امام حسین را به نحو سبر شهید كردند؛ همچون پرنده اى در قفس، او را با نوك چاقو سوراخ سوراخ كردند تا شهید شد.
اینجا اگر امام سجاد علیه السلام مى فرمود: «پدرم را شهید كردند.» در چشم مردم شام كه شناخت عمیقى نسبت به اهل بیت نداشتند، خیلى مهم نبود؛ زیرا مى گفتند: «در جنگ، افرادى كشته مى شوند و یكى از آنها امام حسین بوده است.»
امام سجاد (ع) فرمود: بر فرض قصد كشتن دارید؛ اما چرا این گونه كشتید؟ چرا مثل پرنده بدنش را سوراخ سوراخ كردید؟ چرا كنار نهر آب، او را تشنه كشتید؟ چرا او را دفن نكردید؟ چرا به خیمه هاى او حمله كردید؟ چرا كودك او را شهید كردید؟ این كلمات به قدرى در نزد افراد غیرقابل خدشه بود كه شام را طوفانى كرد و یك كودتاى فكرى و فرهنگى علیه رژیم اموى به راه انداخت.
در امر به معروف و نهى از منكر باید روى مسائلى تكیه كرد كه قابل خدشه نباشد. به سخنان محكمى كه مورد قبول همه است، حكمت گفته مى شود.
و اما مراد از موعظه حسنه، موعظه اى است كه بر اساس محبت و با بیان نیكو باشد و در زمان و مكان مناسب با شیوه هاى صحیح انجام شود.
مراد از مجادله نیكو نیز حفظ اخلاق مجادله، پذیرفتن نقاط قوت دیگران و استدلال و مقابله به مثل در شیوه هاست.(508)

اصلاح عقاید

بعضى گناهان و مفاسد اخلاقى از عقائد و خیالهاى باطل بر مى خیزد كه اگر شیوه ما اصلاح عقاید باشد، بهتر به نتیجه مى رسیم. به چند نمونه توجه فرمائید:
1 - افرادى بر خلاف نهى قرآن، براى زندگى خود به طاغوتها و ستمگران تكیه مى كنند و از بازوهاى ظلم مى شوند. هدف آنان، كسب قدرت از طریق ستمگران است. خداوند مى فرماید: «تمام قدرت و قوت از آن خداست؛ اِنّ القوّة لله جمیعاً.
اگر انسان معتقد باشد كه تمام قدرتها از او است، براى كسب قدرت این همه ریاكارى، خودنمایى، تملق و عیب پوشى نمى كند.
گروه دیگرى كه صدها و هزاران كار خلاف انجام مى دهند، هدفى جز رسیدن به عزّت ندارند. آنها خیال مى كنند كه سرمایه، مقام و وابستگى به شرق و غرب، ازدواج با فلان فامیل، اشتغال به فلان كار و امثال آنها، عزت آفرین است؛ مثل پسر نوح كه در برابر تهدید به غرق كفار، به پدر مى گفت: من به كوه پناهنده مى شوم تا غرق نشوم.
غافل از آنكه روز قهر الهى، كوه نیز نجات نمى یابد. اگر این افراد باور كنند كه قرآن تمام عزتها را از خدا دانسته (فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِیعَا)(509) و زیادى و كمى عزّت افراد تنها به دست او است و نه دیگران، این همه خود را به آب و آتش نمى زنند تا قرآن آنان را ملامت كند و بگوید: آیا عزت را از دیگران مى خواهى؟!
آرى! باور و ایمان ما به اینكه قدرت و عزت تنها از اوست، ما را از ارتكاب بسیارى از گناهان باز خواهد داشت.