نظریه حقوقی اسلام جلد دوم

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی کریمی‌نیا

پاورقی

1. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 207.
2.«تضایف» در لغت به معناى تنگ شدن رودبار است و در اصطلاح فلسفه، بودن دو چیز چنان كه تعقل یكى از آن دو، جز به قیاس با دیگران ممكن نباشد؛ و گفته‌اند: بودن دو چیز چنان كه تعلق یكى از آن دو سبب تعلق دیگرى بدو باشد، مانند: اُبوّت و بُنوّت. ر.ك: على اكبر دهخدا، لغت‌نامه دهخدا، چ دانشگاه تهران، ج 5، ص 6779، و نیز: محمدعلى التهانَوى، كشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، (بیروت: مكتبة لبنان ناشرون، 1996 م.)، ج 1، ص 468.
3. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 207؛ ترجمه آن گذشت.
4. همان.
5. بحارالانوار، ج 68، باب 27، حدیث 1؛ احادیث دیگرى نیز به همین مضمون وارد شده است كه به آدرس دو نمونه اشاره مى‌شود: اصول كافى، ج 2، ص 18 و بحارالانوار، ج 27، باب 4، حدیث 69. ضمناً مرحوم شیخ صدوق در بیان یكى از اعتقادات شیعه امامیه مى‌فرماید: و أنّ الدَّعائِمَ الّتى بُنىَ الاسلامُ علیها خمسٌ: الصلاة و الزكاة و الصوم و الحج و ولایةُ النبى و الائمةِ بعده صلوات اللّه علیهم، و هم إثنا عَشرَ اماماً= اركانى كه اسلام بر آن بنا نهاده شده است: نماز، زكات، روزه، حج و ولایت پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و ولایت امامان(علیهم السلام) بعد از پیامبر اسلام و ایشان دوازده امام هستند. (بحارالانوار، ج 10، ص 393، چ بیروت).
6. «جمهورى اسلامى ایران» و «حفظ نظام اسلامى» از امورى است كه پیوسته مورد سفارش امام خمینى(رحمه الله)بود. به عنوان نمونه تنها به سه فراز از كلام بنیان‌گذار جمهورى اسلامى ایران اشاره مى‌شود: الف ـ «مسأله حفظ نظام جمهورى اسلامى در این عصر و با وصفى كه در دنیا مشاهده مى‌شود و با این نشانه‌گیرى‌هایى كه از چپ و راست و دور و نزدیك نسبت به این مولود شریف مى‌شود از اهم واجبات عقلى و شرعى است كه هیچ چیز به آن مزاحمت نمى‌كند و از امورى است كه احتمال خلل در آن عقلا منجَّز است»، (صحیفه نور، ج 19، ص 106، 22/11/1363)؛ ب ـ «صحبت سر دولت و ریاست جمهور و اینها نیست. صحبت سر نظام است، نظام اسلام است... مطرح نظام جمهورى اسلامى است»، (صحیفه نور، ج 20، ص 37، 8/6/1365)؛ «اگر حفظ اسلام جزء فریضه‌هاى بزرگ است،... حفظ این جمهورى اسلامى از اعظم فرایض است»، (صحیفه نور، ج 15، ص 203).
7. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خ 207.
8. مهم‌ترین منبع براى مطالعه اعلامیه‌ها و سخنرانى‌هاى امام خمینى(رحمه الله) كتاب «صحیفه نور» است كه در 22 جلد تدوین شده است. در پاورقى صفحات قبل به سه فراز از گفته‌هاى ایشان در مورد اهمیت حفظ نظام اسلامى اشاره شد.
9. از امام خمینى(رحمه الله) كتاب‌هاى متعدد فقهى، اصولى، اخلاقى، عرفانى، فلسفى و شعر به یادگار مانده است. آنچه منظور استاد مصباح یزدى است كتاب‌هاى فقهى امام خمینى(رحمه الله) است كه درباره «ولایت فقیه یا حكومت اسلامى» به رشته تحریر درآمده است. در این‌جا فقط به چند كتاب فارسى اشاره مى‌شود.
1) ولایت فقیه، حكومت اسلامى (قم: مؤسسه نشر آثار امام خمینى، 1373).
2) شؤون و اختیارات ولى‌فقیه، ترجمه بحث ولایة الفقیه از «كتاب البیع» امام خمینى (تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، 1371).
هم چنین، در مورد طرح نظریه «ولایت مطلقه فقیه» از سوى امام خمینى(رحمه الله) نگاه كنید به: محمدتقى مصباح یزدى، نظریه سیاسى اسلام، ج2، ص109 به بعد.
10. نگاه كنید به: محمدتقى مصباح یزدى، نظریه سیاسى اسلام، ج2، ص15 و 28؛ ضمناً دلایل مورد اشاره براى نیاز جامعه به حكومت از این قرار است: ضرورت نظم و امنیت جامعه؛ لزوم تصدى كارهاى بى‌متصدى؛ لزوم تعلیم و تربیت همگانى؛ لزوم ایجاد تعادل بین فعالیت‌هاى اقتصادى؛ لزوم دفاع و آمادگى در برابر دشمنان؛ لزوم رفع اختلاف‌ها و كشمكش‌ها و لزوم وضع احكام و مقررات جزایى؛ در این باره ر.ك: محمدتقى مصباح یزدى، حقوق و سیاست در قرآن، نگارش شهید محمد شهرابى (قم: مؤسسه آموزشى پژوهشى امام خمینى، 1377)، ص181ـ187.
11. آنارشیسم (Anarchism): نظریه‌اى در فلسفه سیاسى است كه عقیده دارد مرجعیت سیاسى در هر شكل و لباسى، غیرلازم و ناپسند است. هرچند تأكید اصلى این نظریه بر دشمنى با دولت است، اما غالباً با طرز فكرهایى پیوند دارد كه نه تنها مرجعیت سیاسى، بلكه مرجعیت دینى و اجتماعىِ سازمان یافته را نیز نفى مى‌كنند. آنارشیسم بر امكانات همكارى داوطلبانه و یارى متقابل در زندگانى انسانى تكیه مى‌كند و به همكارى ناشى از فشار و تهدید و اجبار خارجى حمله مى‌كند.
آنارشیسم از لحاظ نفى بنیادى دولت، از وحدتى یكپارچه برخوردار است؛ اما از جنبه مالكیت، شاخه‌شاخه مى‌شود: آنارشیسم فردگرا معتقد است كه اشیاى مادى باید در مالكیت افراد باشد؛ در صورتى كه آنارشیسم كمونیستى عقیده دارد كه مالكیت در اصل باید از طریق گروه‌هاى داوطلب اداره شود. ر.ك: جولیوس گولد و ویلیام ال. كولب، فرهنگ علوم اجتماعى، ترجمه عده‌اى از مترجمان (تهران: مازیار، 1376)، ص 17.
12. استاد مصباح یزدى مدّ ظله در بیان یكى از خصایص جامعه كمونیستى از نظر كمونیست‌ها، مى‌گوید: «جامعه كمونیستى بدون دولت است در حالى كه ویژگى دوره سوسیالیسم از لحاظ نظام سیاسى، استبداد دولت ـ البته دولت كارگرى ـ است. خصیصه دوره كمونیسم درست در حدّ مفرطِ جهتِ مخالفِ آن، یعنى ناپدیدى دولت خواهد بود، زیرا مگر نه این كه دولت بیان‌گر و روبناىِ سلطه اقتصادى است؟ سلطه اقتصادى و طبقه سلطه‌گر را از میان ببرید تا قدرتِ سركوب كننده حكومتِ متمركز پلیس، ارتش، دیوان‌سالارى را از بین برده باشید.
با برقرارى جامعه كمونیستى دولت خود به خود منحلّ مى‌گردد و از بین مى‌رود. به تدریج، در قلمرویى پس از قلمرو دیگر، قدرت دولتى زایل مى‌شود و خود به خود فرو مى‌خوابد. دولت برچیده نمى‌شود، بلكه مى‌پژمرد و مى‌میرد. در نتیجه، اجبار از میان بر خواهد خاست و انسان‌ها به تدریج عادت خواهند كرد كه قواعد زندگى اجتماعى را بدون نیاز به خشونت، اجبار، فرمانبردارى و بدون این كه دستگاهى مخصوصِ قهر و جبر قانونى، به نام «دولت» وجود داشته باشد رعایت كنند؛ یعنى هماهنگى اجتماعى به خودى خود و به نحو طبیعى برقرار خواهد شد.» ر.ك: محمدتقى مصباح یزدى، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن (تهران: سازمان تبلیغات اسلامى، 1372) ص285ـ286.
13. قمر (54)، 54ـ55.
14. نور (24)، 55.
15. ذاریات (51)، 56.
16. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 40.
17. استاد مصباح یزدى در ادامه گفتار به یك آیه قرآن (قضیه حضرت ابراهیم(علیه السلام)) اشاره مى‌نمایند كه از آن استفاده مى‌شود كه خداى متعال در دنیا نعمت‌هایش را شامل مؤمن و كافر هر دو مى‌نماید. در این فراز براى تكمیل بحث به دو روایت در همین رابطه اشاره مى‌شود: 1. قال الامام الباقر(علیه السلام): إنّ هذِهِ الدُّنیا تُعْطاها البَرُّ و الفاجِرُ، و إنّ هذا الدِّینَ لا یُعطیه اللّهُ إلّا أهل خاصّته= به راستى هم انسان نیك و هم انسان فاجر این دنیا را به دست مى‌آورند، ولى همانا این دین را خدا جز به خاصانش ندهد. 2.‌قال الامام الباقر(علیه السلام): إنّ اللّهَ یُعطى الدّنیا مَنْ یُحِبُّ و یُبْغِضُ و لا یُعطى دینَه إلاّ مَنْ یُحِبُّ= همانا خدا دنیا را به دوست و دشمن خود بدهد، ولى دینش را جز به دوست خود ندهد. حسن بن على حرانى، تحف العقول عن آل الرسول، (تهران: كتاب فروشى اسلامیّه، 1352)، ص 307 و 310.
18. وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الَّثمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِیلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ (بقره، 126)= و چون ابراهیم گفت: «پروردگارا، این [سرزمین ]را شهرى امن گردان، و مردمش را ـ هر كس از آنان كه به خدا و روز بازپسین ایمان بیاورد ـ از فرآورده‌ها روزى بخش»، فرمود: «و[لى] هر كس كفر بورزد، اندكى برخوردارش مى‌كنم، سپس او را با خوارى به سوى عذاب آتش [دوزخ ]مى‌كشانم، و چه بد سرانجامى است».
19. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 163.
20. همان.
21. همان.
22. رَحى، طاحونه، آسیا؛ دستگاهى براى خردكردن و آرد كردن گندم، گچ، آهك و مانند آن است كه داراى انواعى است: دستى؛ بادى؛ ستورى و آبى. مهم‌ترین آن، آسیا آبى است كه در كلام شعرا و نویسندگان مورد تشبیه واقع مى‌شود. آسیا داراى چرخى است كه با حركت دورانى خود سنگ آسیا را به حركت در مى‌آورد.
«آسیا» یا «چرخ آسیا» دست مایه‌اى براى بیان شعر، مَثَل و تشبیه واقع شده است به گونه‌اى كه در زبان عربى و فارسى شواهد بسیارى را مى‌توان براى آن بیان داشت. پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) سقوط امام جایر در جهنم و چرخش او را به چرخش آسیا تشبیه فرموده است.
23. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 34.
24. «قضیه مهمله» در اصطلاح منطق قضیه‌اى است كه مراد از موضوع در آن، افرادند اما كمیّتِ افراد در آن تصریح نشده است؛ یعنى تصریح نشده است كه آیا بر تمام افراد حكم شده است یا بر برخى از آنها؛ مانند «الإنسانُ فى خُسر»، «ستارگان چشمك مى‌زنند». البته در این مثال‌ها مصادیق انسان‌ها و ستارگان مراد است اما معلوم نشده است آیا تمام افرادِ آدمى بدون استثنا در زیانند، یا برخى از آنها. همین طور، در مثال دوم مشخص نشده است كه آیا تمام ستارگان یا تنها بعضى از آنها چشمك مى‌زنند. ر.ك: محمد خوانسارى، منطق صورى (تهران: آگاه، 1362)، ج2، ص 30ـ31.
25. منظور از نفس‌الامر، همان محكىّ قضایا است و موارد آن به حسب اختلاف انواع قضایا تفاوت مى‌كند؛ مثلا مصداق نفس‌الامر در قضایاى علوم تجربى، واقعیات مادى؛ و در وجدانیات، واقعیات نفسانى؛ و در قضایاى منطقى مرتبه خاصّى از ذهن؛ و در پاره‌اى از موارد، واقعیت مفروض است. ر.ك: محمدتقى مصباح یزدى، آموزش فلسفه، (تهران: سازمان تبلیغات اسلامى، 1364)، ج 1، ص 225.
26. در این‌جا تنها به فرازى از كلام حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) اشاره مى‌شود:الهى كَفى بِى عِزّاً أَنْ أَكونَ لَكَ عبداً و كَفى بِى فَخْراً أَنْ تَكونَ لى رَبّاً أنتَ كَمَا اُحِبُّ فَاجْعَلنى كَما تُحِبُّ= خدایا! این عزّت مرا بس كه من بنده توام، و این فخر و شرف مرا بس كه تو پروردگار منى، تو همان گونه هستى كه من دوست دارم، پس مرا به گونه‌اى قرار ده كه تو دوست دارى. (بحارالانوار، ج 77، باب15، ح 23؛ خصال، ص420، كنزالفوائد، ج1، ص 386).
27. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض‌الاسلام، خطبه 207.
28. صفّین مكانى نزدیك شاطىءالفرات است. در این مكان جنگ صفین میان حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) و معاویه در صفر سال 37 هـق واقع شد. در شمار اصحاب هر یك اختلاف است؛ گفته‌اند: معاویه با یكصد و بیست هزار نفر بود و امام على(علیه السلام) با نود هزار نفر، و این درست‌تر است. در این نبرد از دو لشكر هفتاد هزار نفر كشته شد بیست و پنج هزار نفر از لشكر امام على(علیه السلام) و چهل و پنج هزار كس از لشكر معاویه، و از لشكر امام على(علیه السلام)، بیست و پنج صحابه بدرى به قتل رسید و مدت توقف آنان به صفین صد و ده روز بود. ر.ك: على اكبر دهخدا، لغت‌نامه دهخدا، (تهران: دانشگاه تهران، 1377) ج10، ص 14993، واژه صفین.
29. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 207.
30. روم (30)، 47.
31. انعام (6)، 54؛ برخى آیات مشابه دیگرى كه در آنها خداى متعال علیه خویش حقوق یا نعمت‌هایى را براى بندگان واجب گردانیده است از این قرار است: انعام (6)، 12؛ بقره (2)، 187 و مائده (5)، 21.
32. انعام (6)، 160.
33. استقرا (Induction) حجّتى است كه در آن، ذهن از قضایاى جزیى به نتیجه‌اى كلى مى‌رسد؛ یعنى از «جزیى» به «كلى» مى‌رود و به تعبیر دیگر از محسوس (Sensible) به معقول (Intelligible) یا از واقعه (Fait) به قانون (Low) مى‌رسد. استقرا بر دو قسم است: 1. استقراى تامّ، و آن وقتى است كه افراد مورد نظرْ محصور و معدود باشند و هر یك جدا جدا مورد بررسى قرار گرفته باشند، و پس از آن، حكم كلى صادر شود؛ 2. استقراى ناقص، و آن در صورتى است كه افراد مورد نظرْ نامعدود باشند و ما تعدادى از آنها را متّصف به صفتى بیابیم و آن‌گاه حكم را تعمیم دهیم. ر.ك: محمد خوانسارى، منطق صورى، (تهران: آگاه، 1362)، ج2، ص133.
34. نگاه كنید به: محمدتقى مصباح یزدى، حقوق و سیاست در قرآن، نگارش شهید محمد شهرابى، ج 1، ص 204ـ221.
35. نساء (4)، 59؛ آیات متعددى از قرآن كریم به لزوم اطاعت از پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) توصیه نموده است و آن را در كنار اطاعت خدا قرار‌داده است. براى نمونه به برخى از آنها اشاره مى‌شود: آل عمران (3)، 32 و 132؛ مائده (5)، 92؛ انفال (8)، 1، 20 و 46؛ نور (24)، 54؛ محمد (47)، 33؛ مجادله (58)، 13 و تغابن (64)، 12.
36. گر جمله كاینات كافر گردند بر دامن كبریاش ننشیند گرد
37. بقره (2)، 286.
38. در مبحث «نهادهاى اجتماعى» جامعه‌شناسان اختلاف‌نظرهاى فراوان دارند كه یكى از آنها در زمینه تعریف «نهاد اجتماعى» است. یكى از آن تعاریف این است: «نهاد اجتماعى مجموعه‌اى است از هنجارها كه در یك دستگاه اجتماعى به كار بسته مى‌شوند و قانونى بودن یا نبودن هر چیز را در آن دستگاه تعیین مى‌كنند». در این معنا، ازدواج، خانواده، مدرسه، دانشگاه و مانند اینها از نهادهاى اجتماعى‌اند؛ ولى مى‌توان گفت كه نهادهاى اجتماعى مفاهیمى انتزاعى هستند كه از امور و شؤون مهم و اجتناب‌ناپذیر زندگىِ اجتماعى بشر حكایت مى‌كنند. از نظر ما «نهادهاى اجتماعى اصلى» منحصر در نهادهاى خانواده، اقتصاد، آموزش و پرورش، حقوق و حكومت است. البته هر جامعه‌اى، به جز این پنج نهاد، نهادهاى دیگرى نیز دارد. مثلا، هر جامعه‌اى نیازمند به دفاع از كیان و موجودیت خود است در برابر هر دشمنى كه آن را تهدید كند؛ بنابراین، همه افرادِ هر جامعه باید به گونه‌اى ارتباط و تعاون در این زمینه داشته باشند كه نهاد «دفاع» را پدید مى‌آورد. ر.ك: محمدتقى مصباح یزدى، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص‌309ـ311.
39. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 270.
40. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 104.
41. خداى متعال در وصف پیامبر گرامى(صلى الله علیه وآله) مى‌فرماید: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْكُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ= شما را پیامبرى از خودتان آمد كه رنج بردنتان بر او گران است، به شما مِهر مىورزد، و نسبت به مؤمنان مهربان و دلسوز است (توبه / 128)؛ خیرخواهى و دل‌سوزى نسبت به دیگران از اوصاف رهبر شایسته است. نگاه كنید به: محمدتقى مصباح یزدى، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن، ص 400.
42. آیاتى از كلام اللّه مجید در باب «بیعت» است؛ مانند: فتح (48)، 10 و 18؛ ممتحنه (60)، 12. آیه اخیر در مورد بیعت زنان با پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) است: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ یُبایِعْنَكَ عَلى أَنْ لا یُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَیْئاً وَ لا یَسْرِقْنَ وَ لا یَزْنِینَ وَ لا یَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ وَ لا یَأْتِینَ بِبُهْتان یَفْتَرِینَهُ بَیْنَ أَیْدِیهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا یَعْصِینَكَ فِی مَعْرُوف فَبایِعْهُنَّ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ = اى پیامبر! چون زنانِ با ایمان نزد تو آیند كه (با این شرط) با تو بیعت كنند كه چیزى را با خدا شریك نسازند، و دزدى نكنند، و فرزندان خود را نكشند، و فرزند نامشروعى به دنیا نیاورند كه آن را با بُهتان (و حیله) به شوهرشان ببندند، و در (كار) نیك از تو نافرمانى نكنند، با آنان بیعت كن و از خدا براى آنان آمرزش بخواه، زیرا خداوند آمرزنده مهربان است.
«بیعت» از ماده «بیع» در اصل به معناى دست دادن به هنگام قرارداد معامله است، و سپس به دست دادن براى «پیمان اطاعت و فرمانبردارى» اطلاق شده است. در تاریخ اسلام چنین مرسوم بود كه آن كس كه پیمان اطاعت مى‌بست، دست خود را در دست پیغمبر یا خلیفه یا امیر مى‌گذاشت و از این طریق خلافت یا امارتِ او را به رسمیت مى‌شناخت و از فرمانش اطاعت مى‌كرد، و بیعت‌پذیر نیز حمایت و دفاع او را به عهده مى‌گرفت. هنگام فتح مكه همین كه پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) از بیعت با مردان فراغت حاصل كرد به سوى زنان متوجه شد و دست خود را در قدح آب فرو برد، و زنان نیز دست‌هاى خود را در آن قدح فرو بردند و بدین وسیله پیمان یا بیعتِ زنانِ مكه نیز انجام گرفت.
43. عثمان پسر عفان، از خاندان بنى‌امیه و مردى تاجر پیشه بود و بزازى مى‌كرد. در مكه مسلمان شد و با مهاجران به مدینه مهاجرت كرد. به تصریح دانشمندان و مورخان، عثمان از نظر اطلاعات دینى، حتى از دو خلیفه قبل، «ابوبكر» و «عمر» هم پایین‌تر بود! در اینجا به گوشه‌اى از عملكرد ناصواب او كه حتى علماى سنّى بدان معترفند اشاره مى‌شود:
هنگامى كه مردم با او بیعت كردند آن‌قدر ذوق‌زده شده بود كه هنوز بر منبر نرفته و خطبه‌اى نخوانده، یك راست به خانه خود رفت. تمام افراد بنى‌امیه كه در مدینه سكونت داشتند، در خانه او به عنوان تبریك حضور یافتند. ابوسفیان بن حرب، یعنى همان مرد پلیدى كه در بسیارى از جنگ‌ها علیه اسلام و مسلمین، فرمانده سپاه كفر بوده و خون صدها شهید مسلمان را به گردن داشت، فریاد زد: اى فرزندان امیه! همان طورى كه بچه‌هاى كوچه با توپ، بازى مى‌كنند، شما هم با خلافت بازى كنید و دست به دست بگردانید. قسم به آن كه ابوسفیان به او قسم مى‌خورد(!!) نه عذابى، نه حسابى، نه بهشتى، نه دوزخى، نه رستاخیزى و نه قیامتى در كار است و همه این حرف‌ها دروغ و بى‌اساس است!
با این كه، این سخنان، كفر محض بود و بر عثمان كه اینك خود را خلیفه پیغمبر مى‌دانست واجب بود او را به جرم ارتداد گردن بزند، ولى چون ابوسفیان، شیخ بنى‌امیه و مورد احترام عثمان بود از او درگذشت و هیچ اقدامى نكرد. او «عبیداللّه بن عمر» را كه قاتل سه نفر بى‌گناه بود ـ یعنى: هرمزان والى خوزستان، یك دختر كوچك و غلام سعد بن ابى وقاص ـ مورد عفو قرار داد. بدین ترتیب، قاتلى كه دو مرد مسلمان و یك كودك را بدون هیچ مجوزى كشته بود، از قصاص نجات یافت. علماى سنّى اعتراف دارند كه این قضاوت، اولین قضاوت ظالمانه و نامشروع عثمان در ایام خلافتش شمرده مى‌شود. او ولید بن عُقبه را كه برادر ناتنى‌اش بود، فرماندار كوفه كرد. ولید مردى فاسق، فاجر و دایم الخمر بود و در كوفه، كار هرزگى و رسوایى او به جایى رسید كه یك روز صبح، در حال مستى به مسجد اعظم رفت و در محراب، به عنوان امام جماعت، بر مردم نماز خواند، ولى آن چنان مست بود كه نماز صبح را چهار ركعت خواند! دو نفر از حاضران جلو رفتند و از مستى او استفاده كرده، انگشترى او را از دستش درآوردند و به عنوان مدرك جرم، به مدینه نزد عثمان بردند و شكایت كردند. عثمان نه تنها ولید را حدّ نزد، بلكه شكایت‌كنندگان را به عنوان این كه بر امیر خود تهمت زده‌اند، شلاق زد!!
او فدك را كه ابى‌بكر و عمر از تصرف دختر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) خارج ساختند، به مروان بن حكم بخشید و تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز دست به دست، میان فرزندان مروان مى‌گشت. هم‌چنین، یك پنجم از بیت‌المال را به مروان بن حكم هدیه كرد و آن رانده شده رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را وزیر خود گردانید!
او حكومت شام را به صورت یك حكومت خودمختار، به معاویة بن ابى سفیان واگذار كرد و به وى اجازه داد كه در آن سرزمین وسیع به دلخواه خود عمل كند.
او حكومت كوفه را ابتدا به برادرش ولید بن عُقبه و بعد به سعید بن عاص واگذار كرد. حكومت مصر را به عبداللّه بن ابى سرح كه در زمان رسول اكرم(صلى الله علیه وآله) مرتد شده و آن حضرت خونش را هدر كرده بود، چون برادر رضاعیش بود، هدیه كرد.
او عبداللّه بن عامر اموى، پسر عموى خود را، فرماندار بصره و كشور پهناور ایران نمود. همچنین، یعلى بن امیه را ـ چون از بنى امیه بود ـ بر سر مردم یمن مسلط ساخت و حاكم آن كشور كرد.
او سیصد هزار درهم صدقات طایفه قضاعه را یك‌جا به حَكَم بن ابى العاص ـ رانده شده پیغمبر ـ بخشید و خمس غنیمت‌هاى آفریقا را كه بالغ بر پانصد هزار دینار بود، به مروان به حكم ـ پسر عمو و داماد خودش ـ اهدا كرد. ابوموسى اموال بى‌شمارى از درآمدهاى كشور عراق، به مدینه آورد. عثمان تمام آن اموال را میان بنى‌امیه تقسیم كرد.
او سیصد هزار درهم به حارث بن حَكَم ـ برادر مروان ـ و یكصد هزار درهم به سعید بن عاص اموى بخشید و حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)و جمعى از بزرگان صحابه با او صحبت كردند و صداى اعتراض را به گوش او رساندند. عثمان در جواب گفت: او با من قرابت و خویشاوندى دارد!!
او به عبداللّه بن خالد اموى سیصد هزار درهم و به سایر مردان طایفه وى، هر یك صد هزار درهم عطا كرد و دویست هزار دینار نیز به ابوسفیان بن حرب بخشید. در اثر خلافت عثمان، جمعى از سرشناسان و كسانى كه اهل زد و بندهاى سیاسى و قادر بر اخلال‌گرى و خراب‌كارى بودند، توانستند ثروت‌هاى بى‌حسابى بیندوزند.
زبیر بن عوام از بركت بخشش‌هاى عثمان داراى ثروتى افسانه‌اى شده بود. یازده خانه در مدینه، دو خانه در بصره، یك خانه در كوفه و یك خانه در مصر داشت. داراى چهار زن بود كه پس از مرگ او ـ پس از اخراج ثلث ـ به هر یك، یك میلیون و دویست هزار درهم ارث رسید!! طلحة بن عبیداللّه نیز از بذل و بخشش‌هاى عثمان بى‌بهره نماند و مورخان املاك و اموال او را ـ در روز مرگش ـ سى میلیون درهم نوشته‌اند.
عبدالرحمن بن عوف هم، بهره كاملى از عثمان برگرفت. او هنگام مرگ داراى هزار شتر، سه هزار گوسفند، صد اسب و یك مزرعه بزرگ و قابل ملاحظه بود. سعد بن ابى وقاص از مراحم خلیفه، كاخى مجلل براى خود ساخته بود. وقتى چشم از جهان پوشید، دویست و پنجاه هزار درهم از او میراث باقى ماند. یعلى بن امیه نیز كه مشمول مراحم عثمان بود، در هنگام مرگ داراى پانصد هزار دینار نقد بود و قیمت املاك و مطالبات او هم به یكصد هزار دینار بالغ مى‌شد.
زید بن ثابت كه از فداییان و محافظان عثمان بود، وقتى از دنیا رفت ـ بنا به نقل مسعودى ـ به قدرى طلا و نقره از او باقى مانده بود كه آنها را با تبر مى‌شكستند! و سایر اموال و املاك او، جداگانه به حساب آمد كه بالغ بر صد هزار دینار‌بود.
عثمان بر خلاف روش رسول اكرم(صلى الله علیه وآله) و حتى بر خلاف رفتار دو خلیفه قبل ـ ابى‌بكر و عمر ـ لباسى مانند سلاطین مى‌پوشید و بر روى لباس‌هایش جُبه‌اى از خَز در بر مى‌كرد كه قیمت آن، به تنهایى یكصد دینار طلا بود. قسمت مهمى از زیورها و جواهرات بیت‌المال را كه از غنایم جنگى بود، به خانواده خود بخشیده بود. مقدار زیادى از اموال بیت‌المال را صرف ساختن یك خانه مجلل و كاخ باشكوه براى خودش كرده بود.
روزى كه عثمان كشته شد، مبلغ سى میلیون و پانصد هزار درهم و یكصد و پنجاه‌هزار دینار پول نقد نزد خزانه‌دارش موجود بود. هزار شتر در ربذه و املاكى در نقاط مختلف داشت كه دویست هزار دینار قیمت آنها بود.
ابوذر غفارى كه از اصحاب بزرگوار رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود، او را اندرز داد؛ ولى عثمان او را به شام و سپس به ربذه تبعید كرد و این تبعید منجر به مرگ ابوذر شد. عمار یاسر به خانه او رفت و با او درباره اشتباهاتش سخن گفت؛ ولى عثمان به اتفاق غلامانش او را مضروب نمودند كه در نتیجه، مدتى بى‌هوش بود و مبتلا به فتق شد.
آنچه ذكر كردیم ارقام و آمارى است كه مورد تأیید مورخان شیعه و سنّى است و بهتر است سخن را به بخشى از كلام حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) خاتمه دهیم: نفر سوم ـ عثمان ـ برخاست ـ و خلافت را اشغال كرد ـ در حالى كه هر دو جانب خود را پر از باد كرده بود و فرزندان پدرش ـ بنى امیه ـ با او هم‌دست شدند. مال خدا ـ بیت‌المال ـ را مى‌خوردند، مانند شترى كه گیاه بهارى را با میل و رغبت مى‌خورد.(نهج البلاغه، خطبه سوم، معروف به خطبه‌شقشقیه).
44. در این باره به یكى از معتبرترین سندها یعنى نهج‌البلاغه اشاره مى‌كنیم: خطبه 134 مربوط به مشاوره عمر با امیرالمؤمنین(علیه السلام) در باره جنگ با امپراتور روم است.
این جنگ در سال 15 هجرى واقع شد. حضرت به عمر فرمود كه خود در میدان جنگ حاضر نشو، بلكه مرد دلیرى را روانه میدان نما. خطبه 146 نهج‌البلاغه نیز درباره مشاوره عمر با امیرالمؤمنین(علیه السلام)در جنگ با امپراتور ایران است. ترجمه بخشى از این خطبه چنین است: «پیروزى و شكست اسلام به فراوانى و كمى طرفداران آن نبود، اسلام دین خدا است كه آن را پیروز ساخت... جایگاه رهبر، چونان ریسمانى محكم است كه مهره‌ها را متحد ساخته به هم پیوند مى‌دهد. اگر این رشته از هم بگسلد، مهره‌ها پراكنده و هر كدام به سویى خواهند افتاد و سپس هرگز جمع‌آورى نخواهند شد...همانا، عجم اگر تو را در نبرد بنگرند، گویند این ریشه عرب است اگر آن را بریدید آسوده مى‌گردید، و همین فكر، سبب فشار و تهاجمات پى در پى آنان مى‌شود و طمع ایشان در تو بیشتر مى‌گردد. این كه گفتى آنان به راه افتاده‌اند تا با مسلمانان پیكار كنند، پس خداوند سبحان از آمدن ایشان بیش از تو كراهت دارد، و خدا بر دگرگون ساختن آنچه كه دوست ندارد تواناتر است. امّا آنچه از فراوانى دشمن گفتى، ما در جنگ‌هاى گذشته با فراوانى سرباز نمى‌جنگیدیم، بلكه با یارى و كمك خدا مبارزه مى‌كردیم».
45. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 163.
46. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 163.
47. مروان داماد عثمان و منشى او بود و در او نفوذ بسیار داشت. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) او و پدرش را تبعید كرده بود، در زمان عثمان آزاد و داماد عثمان و سپس همه كاره او گردید و او را عامل اصلى كشته شدن عثمان مى‌دانند.
48. عثمان هشتاد سال عمر كرد.
49. یعنى این خطبه در باره اوصاف افرادى است كه در میان امت متصدى حكم و قضاوت هستند، و حال آن كه اهلیت و شایستگى آن را ندارند.
50. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 17.
51. نجم (53)، 29.
52. بحارالانوار، ج 18، باب 1، ح 3؛ این مضمون با تعابیر گوناگون در كتب روایى و ادعیه وارد گشته است. در این جا به یك روایت دیگر اشاره مى‌كنیم:
53. یوسف (12)، 30.
54. مانند این كلام امیرالمؤمنین(علیه السلام): یا أشباهَ الرِّجالِ و لا رِجالَ! حُلومُ الأطفالِ، و عقولُ رَبّاتِ الحِجالِ، لَوَدِدْتُ أَنّى لَمْ أرَكُمْ و لَم أعْرِفْكُمْ مَعرِفَةً= اى‌مرد نمایان نامرد! اى كودك صفتان بى‌خرد كه عقل شما به عروسان پرده‌نشین شباهت دارد! چقدر دوست داشتم كه شما را هرگز نمى‌دیدم و هرگز نمى‌شناختم! (نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 27).
55. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 17.
56. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 145.
57. همان، خطبه 168.
58. همان، خطبه 153.
59. . اشاره است به حدیث معروفِ نَبَوى كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: أنا مدینةُ العلمِ و عَلىٌّ بابُها فَمَن أرادَ المدینةَ فَلْیأتِ البابَ (اَو فلْیأتِها مِن بابها)= من شهر عِلم، و على دَرِ آن است؛ پس هر كس آهنگ شهر دارد باید از دَرِ آن وارد شود. (ر.ك: نهج‌البلاغه، ترجمه محمد دشتى، پاورقى ص285، از ینابیع المودّه، ج 1، ص 62؛ ارشاد مفید، ص 32؛ تذكرة الخواص، ص 48 و صواعق ابن حجر، ص 122).
60. بقره (2)، 189.
61. بحار الانوار، ج 2، باب 34، ح 45؛ احادیث متعددى در پرهیز از همراهى و یارى رساندن به صاحب بدعت وارد شده است كه تنها به دو روایت دیگر اكتفا مى‌شود:
1. قال النبى(صلى الله علیه وآله): مَن أتى ذا بدعة فَوَقَّرَهُ فقد سَعى فى هَدْمِ الاسلام= هر كس با صاحب بدعتى همراهى نموده و او را تكریم نماید، همانا در نابودى اسلام تلاش نموده است (بحارالانوار، ج 72، باب115، ح1؛ مَن لا یحضره الفقیه، ج‌3، ص 375)؛ 2. مَن أتى ذا بدعة فعظّمهُ فانّما سعى فى هدم الاسلام = هر كس پیش صاحب بدعتى آمده و او را تعظیم نماید، همانا در نابودى اسلام تلاش نموده است. (بحار الانوار، ج2، باب34، ح 46).
62. «عمار» فرزند یاسر و نام مادرش «سُمیّه» است. سمیّه نخستین كسى است كه در راه اسلام به شهادت رسید و «ابوجهل» او را با نیزه‌اى شهید كرد. «یاسر» پدرش نیز در مكه به شهادت رسید. عبداللّه بن یاسر، برادر وى نیز در مكه زیر شكنجه قریش از دنیا رفت. عمار و پدرش از نخستین كسانى بودند كه به اسلام گرویدند و در راه نشر دین خداوند رنج و عذاب فراوانى متحمل شدند و بارها پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله)بدانها فرمود: صبراً آل یاسر، مَوْعِدُكُم الجنّةُ= خاندان آل یاسر، صبر پیشه كنید، جایگاه شما بهشت است. تولد عمار در سال 57 پیش از هجرت بود، و با پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) به مدینه مهاجرت كرد. او در تمام غزوات شركت داشت؛ از جمله در «غزوه یمامه» كه گوش‌هایش قطع شد. پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) عمار را لقب: «الطیِّبُ المُطیِّب» داده بود و در حدیثى است كه «عمار را در انتخاب دو امر مختار نكردند مگر این كه ارجح و اصحِّ آن را برگزیده باشد». وى راجزو هفت تن مسلمانى آورده‌اند كه نخستین بار اسلام خویش را آشكار و علنى كردند. عمار نخستین كس در اسلام بود كه مسجد بنا كرد و آن «مسجد قُبا» در مدینه بود. در سال 21 هـق. معین و دستیار سعد بن ابى وقاص والى كوفه بود و در سال 22 هـق. خلیفه دوم ولایت شهر را به وى واگذار كرد، ولى پس از چندى او را معزول ساخت.
در واقعه جمل و صفّین با حضرت على(علیه السلام) شركت داشت و سرانجام در سال 37 هـق. در جنگ صفّین در سن 93 سالگى به شهادت رسید.
63. ابو عُماره خُزَیمة بن ثابت انصارى كه پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) گواهى او را به جاى گواهى دو مرد قبول فرمود. هنگامى كه آن حضرت اسبى از یك مرد اَعرابى خریدارى نموده بود ولى اَعرابى انكار مى‌نمود، حضرت فرمود: اى خُزَیمَه آیا گواهى مى‌دهى؟ گفت: یا رسول‌اللّه آیا تو را به آنچه از جانب خدا آورده‌اى تصدیق مى‌نمایم و بر این معامله با اَعرابى تصدیق نمى‌كنم. پس آن بزرگوار فرمود: گواهى تو چون گواهى دو مرد مى‌باشد. ذو الشهادتین در غزوه بدر و غزوات بعد از آن شركت داشت. از تاریخ استفاده مى‌شود كه وى در ابتدا امیرالمؤمنین(علیه السلام) را یارى نكرد ولى بعد، توبه كرده و از یاران نزدیك حضرت گشت. نقل است در جنگ صفین وى و ابوالهیثم انصارى در یارى على(علیه السلام)نهایت جدّیت را به كار بردند. امیرالمؤمنین(علیه السلام) فرمود: اگر چه در اول امر مرا خذلان كردند اما در آخر توبه كردند و دانستند كه آنچه كردند بد بود. ذوالشهادتین در جنگ صفین ملازم حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود و چون عمار یاسر شمشیر كشیده با دشمنان كارزار مى‌كرد تا شربت شهادت چشید.
64. ابوالهیثم مالك بن تیهان انصارى، از صحابه پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) بود و در جنگ بدر شركت داشت. همان طور كه گذشت وى نیز از ابتدا از یاران امیرالمؤمنین(علیه السلام) نبود، ولى توبه كرد و از یاران خاص حضرت گشت و در صفّین به شهادت رسید. در مقامِ معنوى او همین بس كه امام(علیه السلام) در رثاى او و دیگر یاران عزیزش گریست.

65. ر.ك: بحارالانوار، ج 5، ص 13ـ14، 75 و 95.
66. واژه «قضا» به معناى گذراندن و به پایان رساندن و یكسره كردن، و نیز به معناى داورى كردن (كه نوعى یكسره كردن اعتبارى است) به كار مى‌رود. و واژه «قدر» و «تقدیر» به معناى اندازه و اندازه‌گیرى و چیزى را با اندازه معیّنى ساختن، استعمال مى‌شود. و گاهى قضا و قدر به صورت مترادفین، به معناى «سرنوشت» به كار مى‌رود. گویا نكته استفاده از واژه «نوشتن» در ترجمه آنها این است كه بر حسب تعالیم دینى، قضا و قدرِ موجودات، در كتاب و لوحى نوشته شده است.
با توجه به اختلاف معناى لغوى قضا و قدر، مى‌توان مرتبه قَدَر را قبل از مرتبه قضا دانست؛ زیرا تا اندازه چیزى تعیین نشود نوبت به اتمام آن نمى‌رسد. و این نكته‌اى است كه در بسیارى از روایات شریفه به آن، اشاره شده است.
نقطه اصلىِ اشكال این است كه اگر كار انسان، واقعاً اختیارى و مستند به اراده خود او است چگونه مى‌توان آن را مستند به اراده و قضاى الهى دانست؟ و اگر مستند به قضاى الهى است چگونه مى‌توان آن را تابع اختیار و انتخاب انسان به شمار آورد؟ در پاسخ باید گفت: استناد افعال اختیارى انسان به خداى متعال، منافاتى با استناد آنها به خود وى ندارد؛ زیرا این استنادها در طول یكدیگر هستند و تزاحمى با هم ندارند. به دیگر سخن، استناد فعل به فاعلِ انسانى در یك سطح است، و استناد وجود آن به خداى متعال در سطح بالاترى است كه در آن سطح، وجود خود انسان و وجود چیزى كه فعل انسان روى آن انجام مى‌شود و وجود ابزارهایى كه كار را به وسیله آنها انجام مى‌دهد همگى مستند به او است. پس تأثیر اراده انسان به عنوان «جزء اخیر علت تامه» در كار خودش، منافاتى با استناد وجود همه اجزاى علت تامه، به خداى متعال ندارد. این، خداى متعال است كه وجود جهان و انسان و همه شؤون وجودِ او را در یَدِ قدرت خود دارد و همواره به آنها وجود مى‌بخشد و نو به نو آنها را مى‌آفریند و هیچ موجودى در هیچ حالى و در هیچ زمانى بى‌نیاز از او نیست و استقلالى از او ندارد. بنابراین، كارهاى اختیارى انسان هم بى‌نیاز از خداى متعال، و خارج از قلمرو اراده او نخواهد بود و همه صفات و ویژگى‌ها و حدود و مشخصات آنها نیز وابسته به تقدیر و قضاى الهى مى‌باشد و چنان نیست كه یا باید مستند به اراده انسان باشند و یا مستند به اراده خدا؛ زیرا این دو اراده در عرض یكدیگر و مانعة الجمع نیستند و تأثیر آنها در تحقق كارها على‌البدل انجام نمى‌گیرد، بلكه اراده انسان مانند اصل وجودش وابسته به اراده الهى است و اراده خداى متعال براى تحقق آن، ضرورت دارد «وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ» (سوره تكویر:29).
ر.ك: محمدتقى مصباح یزدى، آموزش فلسفه (تهران: سازمان تبلیغات اسلامى، 1365)، ج 2، ص 408ـ416؛ و محمدتقى مصباح یزدى، آموزش عقاید (تهران: سازمان تبلیغات اسلامى، 1375)، ج 2ـ1، ص 180ـ187.
67. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 181.
68. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خ 181.
69. ابو یزید نوف بن فضاله از قبیله بنى بِكال و از تابعین است. وى از خواصِ اصحاب امام على(علیه السلام) و ظاهراً دربانِ آن حضرت نیز بوده است. در یمن شهرى به نام صنعا است، در سمت غربى آن موضعى به نام حِمْیَر است و بِكال نام قبیله‌اى بوده كه در آن جا سكونت داشته‌اند.
70. جَعدة بن هبیرة أبى وهب القرشى المخزومى. وى پسر اُمّ هانى دختر ابوطالب و خواهر امام على(علیه السلام) است. بنابراین جَعده خواهرزاده امام على(علیه السلام) مى‌باشد. از طرف دیگر، جَعده دامادِ على بن ابى‌طالب(علیه السلام) نیز هست؛ چه آن كه آن حضرت، یكى از دخترانش به نام ام الحسن را به وى تزویج نمود. جَعده در سال 37 هـ ق. از جانب على(علیه السلام) به ولایت نیشابور فرستاده شد، اما مردم آن‌جا او را نپذیرفتند و او ناچار شد بازگردد.
71. حجت‌الاسلام آقاى قرائتى مى‌گوید: «در كربلا خدمت حضرت امام خمینى(رحمه الله) بودم كه فردى به ایشان گفت: مكه بوده‌ام و ایام حج و طواف جمعیت زیاد بود به طورى كه نزدیك بود شانه‌هایم بشكند! اگر همه مسلمان شوند و جمعیت طواف‌كننده زیاد شود، چه باید كرد؟ معظم له فرمودند: ما آن زمان طواف مستحب را حرام خواهیم كرد. او گفت: مگر مى‌شود مستحب خدا را حرام كرد؟ امام فرمودند: بله معناى ولایت فقیه همین است، زمانى كه طواف مستحبى ضرر بزند و مزاحمت براى واجب ایجاد كند، همین كار را باید كرد و وظیفه هم همین خواهد بود»؛ سید جواد بهشتى، خاطرات از زبان حجة‌الاسلام محسن قرائتى، (تهران، مركز فرهنگى درس‌هایى از قرآن، 1380)، ج1، ص138ـ139.
72. «در طول تاریخ تشیّع هیچ فقیهى یافت نمى‌شود كه بگوید فقیه هیچ ولایتى ندارد. آنچه تا حدودى مورد اختلاف فقها است، مراتب و درجات این ولایت است. امام خمینى(رحمه الله) معتقد بودند تمام اختیاراتى كه ولىّ معصوم در حوزه حكومت دارا است، ولىّ‌فقیه نیز همان اختیارات را دارد، مگر این كه چیزى استثنا شده باشد. امام خمینى فرموده‌اند: «اصل این است كه فقیهِ داراى شرایط حاكمیت ـ در عصر غیبت ـ همان اختیارات وسیع معصوم را داشته باشد، مگر آن كه دلیل خاصى داشته باشیم كه فلان امر از اختصاصات ولىّ معصوم است.» (حكومت اسلامى، نوشته امام خمینى، ص 56ـ57).
از چنین ولایتى، در باب اختیارات ولىّ‌فقیه به «ولایت مطلقه» تعبیر مى‌كنند. معناى ولایت مطلقه این نیست كه فقیه مجاز است هر كارى خواست، بكند تا موجب شود برخى ـ براى خدشه به این نظریه ـ بگویند: طبق «ولایت مطلقه» فقیه مى‌تواند توحید یا یكى از اصول و ضروریات دین را انكار یا متوقف نماید! تشریع ولایت فقیه براى حفظ اسلام است. اگر فقیه مجاز به انكار اصول دین باشد، چه چیز براى دین باقى مى‌ماند، تا او وظیفه حفظ و نگهبانى آن را داشته باشد؟! قید «مطلقه» در مقابل نظر كسانى است كه معتقدند فقیه فقط در موارد ضرورى حق تصرف و دخالت دارد. پس اگر براى زیباسازى شهر نیاز به تخریب خانه‌اى باشد ـ چون چنین چیزى ضرورى نیست ـ فقیه نمى‌تواند دستور تخریب آن را صادر كند. این فقها به «ولایت مقیَّد» ـ نه مطلق ـ معتقدند، بر خلاف معتقدان به ولایت مطلقه فقیه، كه تمامى موارد نیاز جامعه اسلامى را ـ چه اضطرارى و چه غیراضطرارى ـ در قلمرو تصرفات شرعى فقیه مى‌دانند.» محمد تقى مصباح یزدى، پرسش‌ها و پاسخ‌ها (قم: مؤسسه امام خمینى، 1377)، ج 1، ص 60.
73. امام خمینى(رحمه الله) مى‌فرمایند: «به حرف آنهایى كه بر خلاف مسیر اسلام هستند و خودشان را روشن‌فكر حساب مى‌كنند و مى‌خواهند ولایت فقیه را قبول نكنند، گوش ندهید. اگر چنان‌چه فقیه در كار نباشد، ولایت فقیه در كار نباشد، طاغوت است. یا خدا یا طاغوت. یا خدا است یا طاغوت. اگر به امر خدا نباشد، رئیس جمهور با نصب فقیه نباشد، غیر مشروع است. وقتى غیرمشروع شد طاغوت است. اطاعت او اطاعت طاغوت است. وارد شدن در حوزه او وارد شدن در حوزه طاغوت است. طاغوت وقتى از بین مى‌رود كه به امر خداى تبارك و تعالى یك كسى نصب بشود. شما نترسید از این چهار نفر آدمى كه نمى‌فهمند اسلام چه است، نمى‌فهمند فقیه چه است، نمى‌فهمند كه ولایت فقیه یعنى چه. آنها خیال مى‌كنند كه یك فاجعه به جامعه است. آنها اسلام را فاجعه مى‌دانند نه ولایت فقیه را. آنها اسلام را فاجعه مى‌دانند، ولایت فقیه فاجعه نیست، ولایت فقیه تبع اسلام است.» صحیفه نور، ج 9، ص 251.
74. مائده (5)، 38.
75. نور (24)، 2؛ آیات دیگر قرآن كریم در حرمت فعل زنا از این قرار است: فرقان (25)، 68؛ ممتحنه (60)، 12؛ اسراء (17)، 32؛ نور (24)، 3.
76. «رجم» در لغت به معناى سنگ زدن، سنگسار كردن، دشنام دادن و نفرین كردن است و در اصطلاح فقه، حدّ زناى مُحصِنه است و عبارت از آن است كه به مرد یا زن زناكار آن‌قدر سنگ پرتاب كنند تا بمیرد. و مراد از «مُحصن» مرد زن‌دار است و مراد از «مُحصنه» زنى است كه شوهر دارد. پس هر گاه مرد زن‌دار با زن اجنبى زنا نماید، یا زن شوهردار با مرد اجنبى زنا نماید، مجازات او از نظر اسلام «رَجْم» و سنگسار است. در این باره یه یك روایت اشاره مى‌شود: عن ابى بصیر، عن ابى عبداللّه(علیه السلام) قال: الرّجمُ حدُّ اللّه الاكبر، و الجَلدُ حدُّ اللّه الاصغرُ، فاذا زنى الرَّجُلُ المُحصِنُ رُجِمَ وَ لَم یُجَلَّدُ= ابى بصیر از امام صادق(علیه السلام) نقل مى‌كند كه آن حضرت فرمود: رجم، حدّ بزرگ خدا است، و شلاق حدّ كوچك خدا است، پس هرگاه مرد زن‌دار زنا نماید، سنگسار مى‌شود و شلاق زده نمى‌شود. (وسائل الشیعه، ج‌82،‌ص 346).
77. نساء (4)، 43.
78. حج (22)، 78؛ برخى آیات دیگر درباره نفى حرج از این قرار است: مائده (5)، 6، توبه (9) ،91؛ نور (24) 61؛ احزاب (33)، 37، 38 و 50؛ فتح (48)، 17.
79. بقره (2)، 185.
80. كافى، ج 2، ص 33، ح 4.
81. این دو كتاب عبارتند از: الاحكام السلطانیه و الولایات الدینیه، نوشته ابى الحسن على بن محمد بن حبیب الماوردى (450 هـ.) و الاحكام السلطانیه، نوشته قاضى ابى یعلى محمد بن الحسین القرا (متوفى 458 هـ.). این دو كتاب در یك مجلد، توسط انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى قم در سال 1406 ق. به چاپ رسیده است.
82. خون جهنده یعنى حیوانى كه وقتى رگ آن را ببُرند، خون از آن جستن مى‌كند.
83. مائده (5)، 44.
84. در اصل هشتم قانون اساسى مى‌خوانیم: «در جمهورى اسلامى ایران دعوت به خیر، امر به معروف و نهى از منكر وظیفه‌اى است همگانى و متقابل بر عهده مردم نسبت به یكدیگر، دولت نسبت به مردم و مردم نسبت به دولت. شرایط و حدود و كیفیت آن را قانون معیّن مى‌كند. «وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِیاءُ بَعْض یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ » (توبه، قسمتى از آیه 71).
85. در این‌جا به برخى از مطالبى كه در مطبوعات جمهورى اسلامى در تهاجم به فقه و دین صورت گرفته اشاره مى‌شود:
ـ دوران مدرن، دوران حكومت و رهبرى عقل است و دین باید به عرصه زندگى خصوصى باز گردد! (راه نو، 22/4/79).
ـ حكومت اسلامى حق تبلیغ دین را ندارد! (اخبار، 22/4/79).
ـ تفكر شیعى‌گرى موجب انحطاط مملكت‌ما و مانعى براى دموكراسى است! (صبح امروز، 22/8/1378).
ـ حكم سنگسار زناكار هیچ مستند شرعى ندارد! (زن، آذر 78).
ـ حكم «سابُّ النبى و الائمة» قتل نیست، بلكه باید آن را تحمل كرده، مقابله به مثل هم نكرد! (آبان، ش 95، 10/1/78).
ـ احكام كیفرى اسلام، كارآیى ندارد و موجب رواج خشونت مى‌گردد. مجازات‌هاى سنگین بدنى چون سنگسار، سیاست‌هاى كیفرى در حق زنان و غیرمسلمانان، از آن جمله‌اند. (كیان، ش 45، بهمن 77)
ـ خشونت در هر شكل آن باید از ایران محو شود و اعدام برجسته‌ترین نوع خشونت قانونى است. (نشاط، 2/6/78).
ـ حكم سنگسار بر خلاف عقل و فطرت انسانى است و زنا صرفاً یك لغزش نفسانى دو نفر نسبت به هم است. (زن، 9/9/77).
86. مائده (5)، 38: «و مرد و زن دزد را به سزاى آنچه كرده‌اند، دستشان را به عنوان كیفرى از جانب خدا ببُرید...».
87. اصل چهارم قانون اساسى: «كلیه قوانین و مقررات مدنى، جزایى، مالى، اقتصادى، ادارى، فرهنگى، نظامى، سیاسى و غیر اینها باید بر اساس موازین اسلامى باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم همه اصول قانون اساسى و قوانین و مقررات دیگر حاكم است و تشخیص این امر بر عهده فقهاى شوراى نگهبان است.» ضمناً در اصل هفتاد و دوم آمده است: «مجلس شوراى اسلامى نمى‌تواند قوانینى وضع كند كه با اصول و احكام مذهب رسمى كشور یا قانون اساسى مغایرت داشته باشد. تشخیص این امر به ترتیبى كه در اصل نود و ششم آمده بر عهده شوراى نگهبان است.»
88. در ماده 5 اعلامیه حقوق بشر آمده است: «احدى را نمى‌توان تحت شكنجه یا مجازات یا رفتارى قرار داد كه ظالمانه و یا بر خلاف انسانیت و شؤون بشرى یا موهن باشد.»؛ نیز در ماده 14 این اعلامیه چنین آمده است: «1. هر كس حق دارد در برابر تعقیب، شكنجه و آزار، پناهگاهى جستجو كند و در كشور دیگر پناه اختیار كند. 2. در موردى كه تعقیب واقعاً مبتنى بر جرم عمومى و غیرسیاسى یا رفتارهایى مخالف با اصول و مقاصد ملل متحد باشد، نمى‌توان از این حق استفاده نمود». ر.ك: محمدتقى جعفرى، تحقیق در دو نظام حقوق جهانى بشر از دیدگاه اسلام و غرب، (تهران: دفتر خدمات حقوقى، 1370)، ص 225ـ229.
89. آل عمران (3)، 7.
90. در این جا به فرازى از وصیت‌نامه سیاسى ـ الهى امام خمینى(قدس سره) اشاره مى‌شود: «یك مرتبه دیگر در خاتمه این وصیت‌نامه به ملت شریف ایران وصیت مى‌كنم كه در جهان حجم تحمل زحمت‌ها و رنج‌ها و فداكارى‌ها و جان نثارى‌ها و محرومیت‌ها مناسب حجم بزرگى مقصود و ارزشمندى و علو رتبه آن است. آنچه را كه شما ملت شریف و مجاهد براى آن بپا خاستید و دنبال مى‌كنید و براى آن جان و مال نثار كرده و مى‌كنید، والاترین و بالاترین و ارزشمندترین مقصدى است و مقصودى است كه از صدر عالَم در ازل و از پس این جهان تا ابد عرضه شده است و خواهد شد و آن مكتب الوهیت به معنى وسیع آن و ایده توحید با ابعاد رفیع آن است كه اساس خلقت و غایت آن در پهناور وجود و در درجات و مراتب غیب و شهود است و آن در مكتب محمدى(صلى الله علیه وآله) به تمام معنى و درجات و ابعاد متجلى شده و كوشش تمام انبیاء عظام علیهم سلام اللّه و اولیاء معظم سلام اللّه علیهم براى تحقق آن بوده و راهیابى به كمال مطلق و جلال و جمال بى‌نهایت جز با آن میسر نگردد، آن است كه خاكیان را بر ملكوتیان و برتر از آنان شرافت داده و آنچه براى خاكیان از سیر در آن حاصل مى‌شود، براى هیچ موجودى در سراسر خلقت در سِرّ و عَلَن حاصل نشود. شما اى ملت مجاهد در زیر پرچمى مى‌روید كه در سراسر جهان مادى و معنوى در اهتزاز است، بیابید آن را یا نیابید، شما راهى را مى‌روید كه تنها راه تمام انبیا(علیهم السلام) و یكتا راه سعادت مطلق است. در این انگیزه است كه همه اولیاء شهادت را در راه آن به آغوش مى‌كشند و مرگ سرخ را اَحلى مِنَ العَسَل مى‌دانند و جوانان شما در جبهه‌ها جرعه‌اى از آن را نوشیده و به وجد آمده‌اند و در مادران و خواهران و پدران و برادران آنان جلوه نموده و ما باید به حق بگوییم: یا لیتنا كنا معكم فنفوز فوزا عظیما، گوارا باد بر آنان.
91. در جریان مبارزات انتخاباتى هشتمین دوره ریاست جمهورى در خرداد 1380 یكى از كاندیدهاى ریاست جمهورى در جریان مبارزات انتخاباتى این شعار را مطرح ساخت:استقلال، آزادى، توسعه و پیشرفت!!
92. سفینة البحار، ج 1، ص 299.
93. . امام خمینى(رحمه الله): «جمعه آخر ماه مبارك رمضان روز قدس است. روز قدس كه هم‌جوار شب قدر است لازم است كه در بین مسلمانان احیا شود و مبدأ بیدارى و هوشیارى آنان باشد... هان اى مسلمانان جهان و مستضعفان گیتى به پا خیزید... تا كى باید قدس شما در زیر چكمه تفاله‌هاى آمریكا، اسراییل غاصب پاى كوب شود. تا كى سرزمین قدس، فلسطین، لبنان و مسلمانان مظلوم آن دیار در زیر سلطه جنایت كاران به سر برند و شما تماشاچى باشید.» (صحیفه‌نور، ج 15، ص 75)؛ نیز فرموده‌اند: «اگر یك هیاهویى از تمام ملت‌هاى مسلمین بلند شود... حالا همان تظاهرات، همان راه‌پیمایى‌ها را بكنند، این مقدمه مى‌شود از براى این‌كه ان‌شاءاللّه جلوى این مفسدین را ما بگیریم و كلك اینها از بلاد اسلام كنده بشود.» (صحیفه نور، ج 12، ص 282).
94. پیامبر گرامى، 13 سال تمام در مكه به سوى بیت‌المقدس نماز مى‌گزارد. پس از مهاجرت به مدینه، دستور الهى این بود كه به وضع سابق از نظر قبله ادامه دهد، و قبله‌اى كه یهودیان به آن نماز مى‌گزارند، مسلمانان نیز به آن طرف نماز بگزارند. این كار، عملا یك نوع همكارى و نزدیك كردن دو آیین قدیم و جدید به هم بود، ولى رشد و ترقى مسلمانان باعث شد كه خوف و ترس، محافل یهود را فرا گیرد؛ زیرا پیشرفت‌هاى روزافزون آنان نشان مى‌داد كه آیین اسلام در اندك مدتى سراسر شبه جزیره را خواهد گرفت و قدرت و آیین یهود را از بین خواهد برد. از این نظر، كارشكنى از جانب یهود آغاز گردید. آنان از راه‌هاى گوناگون مسلمانان و پیامبر را آزار مى‌دادند. از آن جمله، مسأله نماز گزاردن به بیت‌المقدس را پیش كشیدند و گفتند: محمد مدعى است كه داراى آیین مستقلى است و آیین و شریعت او ناسخ آیین‌هاى گذشته مى‌باشد، در صورتى كه او هنوز قبله مستقلى ندارد و به قبله جامعه یهود نماز مى‌گزارد. این خبر براى پیامبر گران آمد. حضرت نیمه شب‌ها از خانه بیرون مى‌آمد و به آسمان نگاه مى‌كرد. در انتظار نزول وحى بود؛ كه دستورى در این باره نازل گردد. با در نظر گرفتن این جهات، روزى در حالى كه پیامبر دو ركعت از نماز ظهر را خوانده بود امین وحى فرود آمد و پیامبر را مأمور كرد كه به سوى مسجدالحرام متوجه گردد. در برخى از روایات چنین آمده است: جبرئیل دست پیامبر را گرفته متوجه مسجدالحرام نمود. زنان و مردانى كه در مسجد بودند، از او پیروى كرده و از آن روز كعبه، قبله مستقلِ مسلمانان اعلام گردید. ر.ك: جعفر سبحانى، فرازهایى از تاریخ پیامبر اسلام (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1371)، ص 217 ـ 219.
95. اسراء (17)، 1.
96. ... پیامبر مى‌خواست پس از اداء فریضه، به استراحت بپردازد ولى یك مرتبه صداى آشنایى به گوش او رسید، آن صدا از جبرئیل، امین وحى بود كه به او گفت: امشب سفر دور و درازى در پیش دارید و من نیز همراه تو هستم تا نقاط مختلف گیتى را با مركب فضاپیمایى به نام «بُراق» بپیمائید. پیامبر گرامى سفر با شكوه خود را از خانه خواهرش، امّ‌هانى آغاز كرد، و با همان مَركب به سوى بیت‌المقدس، كه آن را «مسجدالاقصى» نیز مى‌نامند روانه شد، و در مدت بسیار كوتاهى در آن نقطه پایین آمد، و از نقاط مختلف مسجد، و «بیت‌اللحم» كه زادگاه حضرت مسیح است و منازل انبیاء و آثار و جایگاه آنها دیدن به عمل آورد؛ و در برخى از منازل دو ركعت نماز گزارد. سپس قسمت دوم از برنامه خود را آغاز فرمود. از همان نقطه به سوى آسمان‌ها پرواز نمود؛ ستارگان و نظام جهان بالا را مشاهده كرد؛ و با ارواح پیامبران و فرشتگان آسمانى سخن گفت، و از مراكز رحمت و عذاب (بهشت و دوزخ) بازدیدى به عمل آورد و درجات بهشتیان و اشباح دوزخیان را از نزدیك مشاهده فرمود. سپس به سیر خود ادامه، و به سِدرة المنتهى رسید، و آن را سراپا پوشیده از شكوه و جلال و عظمت دید. در این هنگام برنامه وى پایان یافت، سپس مأمور شد از همان راهى كه پرواز نموده بود بازگشت نماید. در مراجعت نیز در بیت‌المقدس فرود آمد، و راه مكه و وطن را در پیش گرفت. ر.ك: جعفر سبحانى، فرازهایى از تاریخ پیامبر اسلام، ص 169 ـ 170.
97. در این‌جا به صورت مختصر به نحوه تشكیل دولت اسراییل اشاره مى‌شود: «خاور میانه براى چندین قرن، تحت استعمار استعمارگران مخصوصاً انگلیس قرار داشت. این نفوذ و تسلط، به تدریج به ضعف گرایید. آنان مى‌خواستند كه جاى خالى خود را با نیرویى مطمئن و همیشگى پر كنند تا منافع استعمارى آنان استمرار داشته باشد. از طرف دیگر، در سال 1897، «جنبش صهیونیستى یهود» كنفرانسى را تشكیل داد و در آن، اساس دولت یهود پایه‌گذارى شد. صهیونیسم در آن كنفرانس، علاوه بر تعیین هدف نهایى، ابزار لازم را نیز مشخص كرد كه از جمله آن، تأسیس «سازمان صهیونى جهان» و دیگر تشكیلات اقتصادى و سیاسى لازم جهت تسهیل امر و رفع موانع مهاجرت یهودیان به فلسطین بود. آنان تا سال 1942 میلادى، به علت ترس از اعتراض جهانیان، به جاى لفظ «كشور»، كلمه «كانون» را به كار مى‌بردند. در نهایت، مهاجرت یهودیان به فلسطین، با خرید زمین‌هاى فلسطینى و اسكان یهودیان آغاز شد. این كار تا قبل از جنگ جهانى اول به دلیل مخالفت امپراتورى عثمانى، از گستره و رونق كمترى برخوردار بود. با پایان یافتن جنگ اول و فروپاشى امپراتورى عثمانى، دولت انگلیس از آزادى عمل بیشترى برخوردار شد و فلسطین به طور رسمى تحت قیمومیت انگلیس درآمد. مهاجرت یهودیان به فلسطین به صورت گسترده‌ترى ادامه پیدا كرد و وقتى فلسطینیان از فروش زمین‌هاى خود امتناع ورزیدند با قتل، غارت، تجاوز و انواع ظلم‌ها مواجه شدند.
با افزایش جمعیت مهاجر یهودى، صهیونیست‌ها موجودیت دولت اسراییل را اعلام كردند و كشورهایى هم‌چون انگلیس و آمریكا، فوراً آن را به رسمیت شناختند. كشورهاى عرب و مسلمان، به مقابله با این امر پرداختند كه نمونه آن «جنگ شش‌روزه اعراب و اسراییل» در سال 1967 میلادى است. این جنگ به دلیل تهدیدهاى ابرقدرت‌ها علیه مسلمانان و دعوت به آتش‌بس، ارسال تجهیزات فراوان براى رژیم اشغال‌گر و حمله ناگهانى هواپیماهاى اسراییل به فرودگاه‌هاى كشورهاى عربى، منجر به شكست مسلمانان شد و اراضى اشغالى را از 5/3 میلیون كیلومتر، به بیش از 27 میلیون كیلومتر مربع رساندند و غیر از چند شهر مهم، 205 روستاى فلسطین را تصاحب كردند و علاوه بر كشتار و ظلم‌هاى فراوان 1200000 انسان بى‌گناه را آواره ساختند. در آمریكا و كشورهاى اروپایى، براى شكست مسلمانان جشن گرفته شد. از آن تاریخ به بعد، اسراییل و حامیانش با ایجاد اختلاف در میان كشورهاى اسلامى، به دنبال ایجاد مشروعیت و تحكیم موقعیت اقتصادى و سیاسى خود مى‌باشند و با شعار صلح‌طلبى و هم‌زیستى مسالمت‌آمیز، به رابطه خود با كشورهاى اسلامى ادامه مى‌دهند. در این میان، بعضى از كشورهاى منطقه مانند مصر، با انعقاد قرارداد صلح، آب به آسیاب دشمن ریختند. هم اكنون با حذف شوروى از صحنه رقابت‌هاى سیاسى خاورمیانه، اسراییل به دنبال تحكیم موقعیت و موجودیت خود از راه‌هاى اقتصادى و تكنولوژیك مى‌باشد تا در درازمدت، مركز ثقل تولید، ابداع، تكنولوژى و تحقیق در خاورمیانه شود. ر.ك: محمدمهدى كریمى‌نیا، ره‌توشه راهیان نور، ویژه ماه مبارك رمضان (1421 ق، 1379 ش)، «یهود ملت برگزیده!»، ص 375 ـ 377.
98. اسراء (17)، 1.
99. حجرات (49)، 10.
100. آل‌عمران (3)، 96.
101. اسراء (17)، 1، ترجمه آن گذشت.
102. حشر (59)، 2.
103. اصل شصت و هفتم قانون اساسى: «نمایندگان باید در نخستین جلسه مجلس به ترتیب زیر سوگند یاد كنند و متن قَسَم‌نامه را امضا نمایند: بسم اللّه الرحمن الرحیم من در برابر قرآن مجید، به خداى قادر متعال سوگند یاد مى‌كنم و با تكیه بر شرف انسانى خویش تعهد مى‌نمایم كه پاسدار حریم اسلام و نگاهبان دستاوردهاى انقلاب اسلامى ملت ایران و مبانى جمهورى اسلامى باشم. و ودیعه‌اى را كه ملت به ما سپرده به عنوان امینى عادل پاسدارى كنم و در انجام وظایف وكالت، امانت و تقوا را رعایت نمایم و همواره به استقلال و اعتلاى كشور و حفظ حقوق ملت و خدمت به مردم پاى‌بند باشم. از قانون اساسى دفاع كنم و در گفته‌ها و نوشته‌ها و اظهار نظرها، استقلال كشور و آزادى مردم و تأمین مصالح آنها را مد نظر داشته باشم».
نیز در اصل یكصد و بیست و یكم مى‌خوانیم: «رئیس جمهور در مجلس شوراى اسلامى در جلسه‌اى كه با حضور رئیس قوه قضائیه و اعضاى شوراى نگهبان تشكیل مى‌شود به ترتیب زیر سوگند یاد مى‌كند و سوگندنامه را امضا مى‌نماید: بسم اللّه الرحمن الرحیم من به عنوان رئیس جمهور در پیشگاه قرآن كریم و در برابر ملت ایران به خداوند قادر متعال سوگند یاد مى‌كنم كه پاسدار مذهب رسمى و نظام جمهورى اسلامى و قانون اساسى كشور باشم و همه استعداد و صلاحیت خویش را در راه ایفاى مسؤولیت‌هایى كه بر عهده گرفته‌ام به كار گیرم و خود را وقف خدمت به مردم و اعتلاى كشور، ترویج دین و اخلاق، پشتیبانى از حق و گسترش عدالت سازم و از هر گونه خودكامگى بپرهیزم و از آزادى و حرمت اشخاص و حقوقى كه قانون اساسى براى ملت شناخته است حمایت كنم. در حراست از مرزها و استقلال سیاسى و اقتصادى و فرهنگى كشور از هیچ اقدامى دریغ نورزم و با استعانت از خداوند و پیروى از پیامبر اسلام و ائمه‌اطهار(علیهم السلام) قدرتى را كه ملت به عنوان امانتى مقدس به من سپرده است همچون امینى پارسا و فداكار نگاهدار باشم و آن را به منتخب ملت پس از خود بسپارم».
104. كافى، ج 2، ص 426 و خصال، ص 16.
105. نور (24)، 2.
106. بقره (2)، 179.
107. بقره (2)، 222.
108. مائده (5)، 38.
109. نساء (4)، 150 - 151.
110. آل عمران (3)، 7.
111. آل عمران (3)، 7.
112. اعراف (7)، 187.
113. فرقان (25)، 43.
114. مؤمنون (23)، 14.
115. بقره (2)، 171.
116. آل عمران (3)، 7.
117. بحارالانوار، ج 2، باب 32، ح 14.
118. یونس (10)، 32.
119. عوالى اللئالى، ج 4، ص 107، ح 159.
120. توحید صدوق، ص 68.
121. بحارالانوار، ج 36، باب 41، ح 3.
122. بحارالانوار، ج 3، باب 6، ح 14.
123. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض‌الاسلام، خطبه 86.
124. بقره (2)، 7.
125. نحل (16)، 108؛ آیات دیگر به این مضمون از این قرار است: نساء (4)، 155؛ توبه (9)، 87 و 93؛ محمد (47)، 16؛ اعراف (7)، 100 و 101؛ یونس (10)، 74؛ روم (30)، 59؛ غافر (40)، 35؛ منافقون (63)، 3.
126. بقره (2)، 6.
127. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض‌الاسلام، خطبه 147.
128. مائده (5)، 38.
129. نور (24)، 2.
130. نعمانى، كتاب الغیبه، ص 296؛ بحارالانوار، ج 52، باب 27، ح 131.
131. بحارالانوار، ج 39، باب 73، ح 15.
132. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض‌الاسلام، خطبه 34.
133. آل عمران (3)، 164.
134. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض‌الاسلام، خطبه 34.
135. شركت‌هاى چند ملیتى (Multinational Corporations) یا شركت‌هاى فرا ملى ( TransnationalCorporations) مؤسسه‌ها یا واحدهاى اقتصادى خصوصى هستند كه مركز تصمیم‌گیرى اصلى و محل ثبت اولیه آنها در یك كشور معیّن مى‌باشد، اما دامنه فعالیت آنها در زمینه‌هاى مختلف تجارى، صنعتى، مالى و به طور كلى اقتصادى، به گونه‌اى گسترده است كه از حدود مرزهاى ملى و قوانین و مقررات داخلى مركز اصلى فراتر مى‌رود و جنبه بین‌المللى مى‌یابد. فعالیت چنین واحدهایى همواره با زندگى اقتصادى، اجتماعى و سیاسى كشورهاى محل فعالیت، در برخورد و اصطكاك مى‌باشد.
136. انعام (6)، 29.
137. سبأ (34)، 7ـ8.
138. حجر (15)، 29؛ ص (38)، 72.
139. مؤمنون (23)، 14.
140. انعام (6)، 29.
141. نجم (53)، 29ـ30؛ برخى آیات دیگر در زمینه روى‌گردانى از كفار و مشركین از این قرار است: نساء (4)، 63 و 81؛ انعام (6)، 68 و 106؛ حجر (15)، 94؛ سجده (32)، 30 و توبه (9)، 95.
142. مفتوح عنوة، مفتوح العنوة، مفتوحة عنوة: در لغت به معناى: گشوده شده به قهر و زور، و در اصطلاح فقه عبارت است از زمین‌هاى آباد كه مسلمانان از دیگران از راه قهر و غلبه، از طریق به كار بردن قواى نظامى به اذن امام گرفته باشند؛ خواه در این بین عقد صلحى هم واقع شده باشد، و به موجب آن زمین‌هایى به مسلمانان واگذارده باشند، خواه نه. ولى اگر قبل از به كار بردن قواى نظامى صلحى واقع شود و زمین‌هایى به مسلمانان واگذار شده باشد، این زمین‌ها مشمول عنوان مفتوح عنوة نیست و جزو «اراضى انفال» محسوب است. هم چنین است اگر اراضى مذكور با اعمال قواى نظامى بدون اذن امام(علیه السلام)گرفته شده باشد كه در این صورت هم جزء اراضى انفال است. اراضى مفتوح عنوة ملك غیر مشاع همه مسلمین است و قابل افراز، تملیك و تملك نیست. به عبارت دیگر، داخل در قلمرو حقوق عمومى است و از قواعد مدنى و حقوق خصوصى تبعیت نمى‌كند؛ و عواید آن جزو درآمد عمومى و بیت المال بوده است. عده‌اى عراق، خراسان، شام و رى را جزو اراضى مذكور شمرده‌اند. ر.ك: على اكبر دهخدا، فرهنگ دهخدا، (تهران: دانشگاه تهران، 77)، ج14، ص 21257، واژه «مفتوح».
143. «سرقفلى» واژه‌اى است فارسى، كه در زبان عربى تقریباً به همین صورت به كار مى‌رود (السرقفلیة). بنابراین، این واژه بین زبان فارسى و عربى مشترك است. این واژه در نزد تجّار و كسبه زیاد به كار برده مى‌شود و در «فقه اسلامى» نیز جایگاه خاص خویش را دارد. منظور از «سرقفلى» مالى است كه مالك یا مستأجر از یكدیگر، و یا از شخص دیگر اخذ مى‌كنند تا به او اجازه تسلط بر مورد اجاره مانند: دكان و خانه داده شود. سرقفلى از اصطلاحات جدید و از مسایل «مستحدثه» محسوب مى‌شود؛ چون در غرب قانونى تصویب شد كه موجر پس از تمام شدن مدت اجاره حق بازپس گرفتن محل اجاره را ندارد، بلكه مستأجر مى‌تواند از مورد اجاره استفاده كند و یا آن را به دیگرى به عنوان اجاره واگذار نماید. در حالت اخیر كه مال را به شخص ثالث واگذار مى‌كند، مالى را به عنوان سرقفلى دریافت مى‌دارد. بنابراین مى‌توان گفت: «سرقفلى» حقى است كه بازرگان و كاسب نسبت به محلى پیدا مى‌كند به جهت تقدم در اجاره، شهرت، جمع‌آورى مشترى و غیره؛ و برخى از آن به «حق آب و گِل» تعبیر مى‌كنند. ر.ك: على مشكینى، مصطلحات فقه، ص 302؛ لغت‌نامه دهخدا، ج9، ص 13608 و عبدالله عیسى ابراهیم الغدیرى، القاموس الجامع للمصطلحات الفقهیه(بیروت: دارالمحجة البیضاء، 1418)، ص 248 - 249.
144. انفال: جمع نفل به معناى غنیمت، بهره، هبه. این واژه در فقه كاربرد زیادى دارد و آن عبارت است از اعیان و اموال منقول و غیر منقول كه خداى متعال آن را براى شخص اول اسلام مانند: پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و یا امام معصوم(علیه السلام)، به عنوان ولایت و حكومت بر مردم قرار داده است و او این اموال را در راه تقویت اسلام و مصالح مسلمین بر اساس صلاح‌دید خویش مصرف مى‌كند. انفال مصادیق متعدد و گوناگونى دارد كه تنها به بخشى از آن اشاره مى‌شود:
1. آنچه از كفار حربى از طریق غیر جنگ، مانند مصالحه یا واگذارى اخذ شده باشد؛ 2. اراضى موات، كه جز از طریق احیا قابل انتفاع نیست؛ خواه احراز شود كه ملك كسى است یا نه؛ 3. سواحل دریاها و نهرهاى بزرگ كه عادتاً ملك كسى نیست؛ 4. تمام زمین‌هایى كه مالك نداشته باشد، ولو موات نباشد؛ 5. سر كوه‌ها و آنچه كه از سنگ‌ها و درخت‌ها در آن یافت شود؛ 6. بطون اودیه(دره‌ها)؛ 7. جنگل‌ها و جاهایى كه درختان خودرو رشد كرده‌اند؛ 8. غنایمى كه از طریق جنگ و بدون اذن امام(علیه السلام) اخذ شده است؛ 9. معادن؛ 10. ارث كسى كه وارث ندارد؛ 11. هوا و فضاى اطراف كره زمین به آن مقدارى كه تصرف آن براى بشر میسر است. ر.ك: على مشكینى، مصطلحات الفقه، (قم: الهادى، 1377)، ص 93- 97؛ و نیز: حسین مروج، اصطلاحات فقهى، (قم: بخشایش، 79) ص 76 - 77.
145. انفال (8)، 41.
146. «خالصه‌جات» عبارت است از دهات یا مراتع و اراضى كه از زمان سلطنت نادرشاه به دولت تعلق یافته و به وسیله مأمورین دولتى اداره مى‌شوند. قسمتى از خالصه‌جات سابقاً به اشخاص متفرقه منتقل و فروخته شده و امروز این قبیل ده‌ها به اسم خالصه‌جات انتقالى در دفاتر مالیه نامبرده مى‌شود. تا این اواخر وضعیت این قبیل دهات غیر معلوم و مالكین به واسطه سنگینى منال دیوانى در صدد آبادى برنیامده بودند. از خالصه جات به «زمین و ملك پادشاهى» نیز تعبیر مى‌شود. ر.ك: لغت نامه دهخدا، ج 6، ص 9373.
147. توبه (9)، 35.
148. واقعه (56)، 63 - 64.
149. «قانون مجازات اسلامى» در ماده 101 در باره كیفیت اجراى حد چنین دارد: مناسب است كه حاكم شرع مردم را از زمان اجراى حد آگاه سازد و لازم است عده‌اى از مؤمنین كه از سه نفر كمتر نباشند در حال اجراى حد حضور یابند. هم‌چنین در ماده 100 در مورد كیفیت شلاق زدن به زانى مى‌گوید: حد جلد مرد زانى باید ایستاده و در حالى اجرا گردد كه پوشاكى جز ساتر عورت نداشته باشد. تازیانه به شدت به تمام بدن وى غیر از سرو صورت و عورت زده مى‌شود. تازیانه را به زن زانى در حالى مى‌زنند كه نشسته و لباس‌هاى او به بدنش بسته باشد. در باره رجم نیز در ماده 102 مى‌گوید: مرد را هنگام رجم تا نزدیكى كمر و زن را تا نزدیكى سینه در گودال دفن مى‌كنند آن‌گاه رجم مى‌نمایند.
150. نور (24)، 2.
151. بقره (2)، 278 - 279.
152. در برخى از روایات اسلامى به فلسفه حرام بودن ربا اشاره شده است؛ از آن جمله، امام صادق(علیه السلام)فرمود: إنّما حَرَّمَ اللّهُ عَزَّوجَلَّ الرّبا لِكَیلا یَمتَنِعَ النّاسُ مِن اصطِناعِ المعروف= خداوند ربا را حرام كرده تا مردم از كار نیك امتناع نورزند (وسائل‌الشیعه، ج12، ص 423، باب 1 از ابواب ربا، ح 4).
در روایت دیگرى آمده است: أنّه سُئِلَ اباعبدالله(علیه السلام) عَن عِلةِ تَحریم الرِّبا، فَقالَ: إنَّهُ لَوكانَ الرِّبا حَلالاً لَتَرَكَ الناسُ الِتجاراتَ و ما یَحتاجونَ إلَیهِ فَحَرَّمَ اللّهُ الرِّبا لِتَنفِرَ مِنَ الحرامِ إلىَ الحَلالِ وِ إلى التِّجاراتِ مِنَ البَیعِ و الشِّراء، فَیَبقى ذلِكَ بَینَهُم فِى القَرضِ= از امام صادق(علیه السلام) در باره علت تحریم ربا پرسش شد، آن حضرت فرمود: همانا اگر ربا حلال مى‌بود، مردم تجارت‌ها و چیزهایى را كه بدان احتیاج دارند ترك مى‌كردند؛ بنابراین خداوند ربا را حرام كرد تا مردم از «حرام» به سوى «حلال» و تجارت و خرید و فروش سوق داده شوند. پس بین مردم قرض دادن (نه ربا) باقى خواهد ماند (وسائل الشیعه، ج12، ص 424، باب 1 از ابواب ربا، ح 8).
عده‌اى گمان مى‌كنند «ربا» همانند تجارت است؛ در حالى كه تفاوت‌هاى آشكارى میان آن دو مشاهده مى‌شود: اولاً، در خرید و فروش معمولى هر دو طرف به طور یكسان در معرض سود و زیان هستند، گاهى هر دو سود مى‌كنند، گاهى هر دو زیان و گاهى یكى سود و دیگرى زیان مى‌كند؛ در حالى كه در «معاملات ربوى» رباخوار هیچ گاه زیان نمى‌بیند و تمام زیان‌هاى احتمالى بر دوش طرف مقابل سنگینى خواهد كرد و به همین دلیل است كه مؤسسات ربوى روز به روز وسیع‌تر و سرمایه‌دارتر مى‌شوند و در برابرِ تحلیل رفتن طبقات ضعیف، بر حجم ثروت آنها دائماً افزوده مى‌شود. ثانیاً، در تجارت و خرید و فروش معمولى، طرفین در مسیر «تولید و مصرف» گام برمى‌دارند، در صورتى كه رباخوار هیچ عمل مثبتى در این زمینه ندارد. ثالثاً، با شیوع رباخوارى، سرمایه‌ها در مسیر ناسالم مى‌افتد و پایه‌هاى اقتصاد كه اساس اجتماع است متزلزل مى‌گردد، در حالى كه تجارت صحیح موجب گردش سالم ثروت است. رابعاً، رباخوارى منشأ دشمنى‌ها و جنگ‌هاى طبقاتى است، در حالى كه تجارت صحیح چنین نیست و هرگز جامعه را به زندگى طبقاتى و جنگ هاى ناشى از آن سوق نمى‌دهد.
بنابراین رباخوارى یك نوع تبادل اقتصادى ناسالم است كه عواطف و پیوندها را سست مى‌كند و بذر كینه و دشمنى را در دل‌ها مى‌پاشد. در واقع رباخوارى بر این اصل استوار است كه رباخوار فقط سود پول خود را مى‌بیند و هیچ توجهى به ضرر و زیان بدهكار ندارد. این‌جا است كه بدهكار مى‌بیند رباخوار پول را وسیله بیچاره ساختن او و دیگران قرار داده است. درست است كه ربا دهنده در اثر احتیاج تن به ربا مى‌دهد، اما هرگز این بى‌عدالتى را فراموش نخواهد كرد و حتى كار به جایى مى‌رسد كه فشار پنجه رباخوار را هر چه تمام‌تر بر گلوى خود احساس مى‌كند. در این موقع سراسر وجود بدهكار بیچاره، به رباخوار لعنت و نفرین مى‌فرستد و تشنه خون او مى‌شود. او با چشم خود مى‌بیند كه هستى و درآمدى كه به قیمت جانش تمام شده به جیب رباخوار ریخته مى‌شود. در این شرایط بحرانى ده‌ها جنایت وحشتناك رخ مى‌دهد. بدهكار گاهى دست به خودكشى مى‌زند، گاه در اثر شدت ناراحتى طلبكار را با وضع فجیعى مى‌كشد، گاهى در اثر فشار روانى ناشى از این مسأله، دوستان و اطرافیان خود را مى‌آزارد و گاه این مسأله به صورت یك بحران اجتماعى و انفجار عمومى و انقلاب همگانى درمى‌آید، همانند چیزى كه در آرژانتین، تركیه و كشورهاى دیگر به وقوع پیوست.
153. صندوق بین المللى پول (International Monetary Fund-IMF-): هدف صندوق بین المللى پول، در ظاهر كمك به ثبات ارزى كشورهاى عضو و حفظ مبادلات پولى بین‌المللى است. در مقابل، كشورهاى عضو باید ارزش پول‌هاى خود را در برابر یكدیگر تنظیم و حفظ نمایند. تعداد اعضاى صندوق بین‌المللى پول حدود 180 كشور و مقر آن واشنگتن است.
154. اعراف (7)، 163.
155. اعراف (7)، 166.
156. همان.
157. همان.
158. توبه (9)، 6.
159. قرب الاسناد، ص 120؛ نیز در روایات دیگر از پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده كه فرمود: أَلْخَلْقُ عِیالُ اللّهِ فَأَحَبُّ الْخَلْقِ إلَى اللّهِ مَنْ نَفَعَ عِیالَ اللّهِ... = بندگان، نان خور خدا هستند، پس محبوب‌ترین بنده نزد خدا كسى است كه نفعش به عیال خدا برسد. (بحارالانوار، ج 74، باب 20، روایت 121).
160. منافقون (63)، 8. آیات دیگر به همین مضمون از این قرار است: نساء(4)، 139؛ یونس(10)، 65؛ صافات(37)، 180؛ بقره (2)، 209، 220، 228، 240، 260؛ آل‌عمران(3)، 6، 18، 126؛ مائده(5)، 38؛ انفال(8)، 10، 49، 63، 67؛ توبه(9)، 40، 71؛ هود(11)، 66؛ ابراهیم(14)، 4؛ نحل(16)، 60.
161. فاطر (35)، 10.
162. نساء (4)، 141.
163. بحارالانوار، ج 39، باب 73، روایت 15.
164. در این‌جا مناسب است به فرازهایى برجسته از مسایل اقتصادى و مالى كه در «قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران» مورد توجه قرارگرفته است، اشاره شود:
الف) مالكیت خارجى در اختیار دولت؛ در اصل چهل و چهارم قانون اساسى مى‌خوانیم: «نظام اقتصادى جمهورى اسلامى ایران بر پایه سه بخش دولتى، تعاونى و خصوصى با برنامه‌ریزى منظم و صحیح استوار است. بخش دولتى شامل كلیه صنایع بزرگ، صنایع مادر، بازرگانى خارجى، معادن بزرگ، بانكدارى، بیمه، تأمین نیرو، سدها و شبكه‌هاى بزرگ آب‌رسانى، رادیو و تلویزیون، پست و تلگراف و تلفن، هواپیمایى، كشتیرانى، راه و راه‌آهن و مانند اینها است كه به صورت مالكیت عمومى و در اختیار دولت است».
ب) اقتصاد وسیله است نه هدف؛ در مقدمه قانون اساسى آمده است: «در تحكیم بنیادهاى اقتصادى، اصل، رفع نیازهاى انسان در جریان رشد و تكامل او است نه هم‌چون دیگر نظام‌هاى اقتصادى تمركز و تكاثر ثروت و سودجویى، زیرا كه در مكاتب مادى، اقتصاد خود هدف است و بدین جهت در مراحل رشد، اقتصاد عامل تخریب و فساد و تباهى مى‌شود، ولى در اسلام اقتصاد وسیله است و از وسیله، انتظارى جز كارآیى بهتر در راه وصول به هدف نمى‌توان داشت.
با این دیدگاه برنامه اقتصاد اسلامى فراهم كردن زمینه مناسب براى بروز خلاقیت‌هاى متفاوت انسانى است و بدین جهت تأمین امكانات مساوى و متناسب و ایجاد كار براى همه افراد و رفع نیازهاى ضرورى جهت استمرار حركت تكاملى آنها بر عهده حكومت اسلامى است.»
ج) اقتصاد بر اساس موازین اسلامى؛ در اصل چهارم آمده است: «كلیه قوانین و مقررات مدنى، جزایى، مالى، اقتصادى، ادارى، فرهنگى، نظامى، سیاسى، و غیر اینها باید بر اساس موازین اسلامى باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم همه اصول قانون اساسى و قوانین و مقررات دیگر حاكم است و تشخیص این امر بر عهده فقهاى شوراى نگهبان است».
د) تساوى و مشاركت همگان در حقوق اقتصادى؛ در اصل بیستم آمده است: «همه افراد ملت اعم از زن و مرد یكسان در حمایت قانون قرار دارند و از همه حقوق انسانى، سیاسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى با رعایت موازین اسلام برخوردارند»؛ نیز در بخشى از اصل سوم قانون اساسى آمده است: «دولت جمهورى اسلامى ایران موظف است براى نیل به اهداف مذكور در اصل دوم، همه امكانات خود را براى امور زیر به كار برد: (بند 8) مشاركت عامه مردم در تعیین سرنوشت سیاسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى خویش.
هـ) انفال در قانون اساسى؛ در اصل چهل و پنجم آمده است: انفال و ثروت‌هاى عمومى از قبیل زمین‌هاى موات یا رها شده، معادن ، دریاها، دریاچه‌ها، رودخانه‌ها و سایر آب‌هاى عمومى، كوه‌ها، دره‌ها، جنگل‌ها، نیزارها، بیشه‌هاى طبیعى، مراتعى كه حریم نیست، ارث بدون وارث و اموال مجهول المالك و اموال عمومى كه از غاصبین مسترد مى‌شود در اختیار حكومت اسلامى است تا برطبق مصالح عامه نسبت به آنها عمل نماید. تفصیل و ترتیب استفاده از هر یك را قانون معیّن مى‌كند».
و) لزوم جلوگیرى از سوء استفاده‌هاى مالى و اقتصادى؛ اصل چهل و نهم قانون اساسى چنین مى‌گوید: «دولت موظف است ثروت‌هاى ناشى از ربا، غصب، رشوه، اختلاس، سرقت، قمار، سوء استفاده از مقاطعه كارى‌ها و معاملات دولتى، فروش زمین‌هاى موات و مباحات اصلى، دایر كردن اماكن فساد و سایر موارد مشروع را گرفته و به صاحب حق رد كند و در صورت معلوم نبودن او به بیت المال بدهد. این حكم باید با رسیدگى و تحقیق و ثبوت شرعى به وسیله دولت اجرا شود».
165. منظور، كشورهاى اندونزى و مالزى است. اندونزى بزرگ‌ترین كشور اسلامى از نظر تعداد جمعیت، و داراى حدود 280 میلیون نفر مسلمان است.
166. بقره(2)، 274.
167. انفال (8)، 62.
168. همان.
169. از جمله اهداف اساسى حمله آمریكا به افغانستان، دستگیرى «اُسامه بن لادن» رهبر گروه «القاعده» و «ملاّ محمد عمر» رهبر «طالبان» بود. مدت‌ها پس از استقرار حكومت دل‌خواه آنان در افغانستان و پیروزى آنان در این جنگ، هنوز نتوانسته‌اند رد پایى از رهبران القاعده و طالبان بیابند
170. توبه (9)، 123.
171. انفال (8)، 9ـ10.
172. آل عمران (3)، 173.
173. همان، 174 - 175.
174. بقره (2)، 251.
175. حج (22)، 40.
176. در این جا به چند نمونه از این احادیث اشاره مى‌كنیم:
حدیث 1: فَإن عَرَضَ لَكَ بَلاءٌ فَاجْعَلْ مالَكَ دونَ دَمِكَ فَإنْ تَجاوَزَكَ البَلاءُ فَاجْعَلْ مالَكَ دونَ دینِكَ فَإنَّ المَسْلوبَ مَنْ سُلِبَ دینُهُ و المَخروبَ مَن خَرِبَ دینُهُ، (كنز العمال، ج 15، ص 533، حدیث شماره 43601)= اگر بلایى به تو رسید، مالت را در راه خونت فدا كن، پس اگر بلا از حد گذشت، پس مالت را در راه دین خود فدا كن، پس همانا بى‌چیز كسى است كه از دینش محروم گردد و خراب و فاسد شده كسى است كه دینش سلب و خراب گردد.
حدیث 2: الامام على(علیه السلام): إذا حَضَرَتْ بَلیَّةٌ فَاجْعَلوا أموالَكُم دونَ أنفْسِكُم، وَ إذا نَزَلَتْ نازلةٌ فَاجْعَلوا أنفُسَكُمْ دونَ دینِكُم، وَ اعْلَموا أنَّ الهالِكَ مَنْ هَلَكَ دینُهُ، و الحریبَ مَن حُرِبَ دینُهُ، (میزان الحكمه با ترجمه فارسى، ج 4، ص 1804، از كافى، ج 2، ص 216)= امام على(علیه السلام): چون بلایى فرا رسد مال‌هاى خود را سپر جان‌هایتان كنید و چون حادثه‌اى پیش آید جان‌هایتان را فداى دینتان كنید و بدانید كه هلاك گشته كسى است كه دینش هلاك شده باشد و غارت شده كسى است كه دینش به غارت رفته باشد.
حدیث 3: رسول‌الله(صلى الله علیه وآله) ـ مما اوصى بهِ علیّاً(علیه السلام) ـ: و الخامِسةُ بَذْلُكَ مالَكَ و دَمَكَ دونَ دینِكَ، (میزان الحكمه، با ترجمه فارسى، ج 4، ص 1804، از وسائل الشیعه، ج 11، ص 452، ح 5)= پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) (از سفارش‌هاى آن حضرت به على(علیه السلام)): سفارش پنجم آن كه جان و مال خود را فداى دینت كنى.
حدیث 4: الامام الصادق(علیه السلام) ـ فى قولِ اللّهِ عَزّوجَلّ: «فَوَقاهُ اللّهُ سَیِّئاتِ ما مَكَروا»: یَعنى مؤمِنَ آلِ فرعونَ، و اللّهِ لقد قَطَّعُوهُ إرباً إرباً، و لكنْ وَقاهُ اللّهُ أن یَفتِنوهُ فى دینِهِ، (میزان الحكمه با ترجمه فارسى، ج 4، ص 1806، از بحارالانوار، ج 13، ص 162، ح 5 و ج 78، ص 268، ح 183) = امام صادق(علیه السلام) د رباره آیه «پس خداوند او را از گزند نیرنگ‌هاى آنان حفظ كرد» ـ مى‌فرماید: منظور مؤمن آل فرعون است. به خدا سوگند او را قطعه قطعه كردند اما خداوند نگذاشت كه به دینش آسیب برسانند.
177. آل عمران (3)، 181.
178. اسراء (17)، 44.
179. نور (24)، 41.
180. ذاریات (51)، 56.
181. نور (24)، 36.
182. نساء (4)، 75.
183. اسراء (17)، 1.
184. نوح (71)، 26ـ27.
185. توبه (9)، 14.
186. فتح (48)، 4 و 7.
187. حج (22)، 40.
188. مریم (29)، 58.
189. انفال (8)، 2.
190. مریم (19)، 59.
191. حج (22)، 39ـ41.
192. توبه (9)، 47.
193. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، نامه 27.
194. توبه (9)، 14.
195. نساء (4)، 89.
196. ص (38)، 82ـ83.
197. ص (38)، 79ـ80.
198. نحل (16)، 99ـ100.
199. بقره (2)، 217.
200. بقره (2)، 120.
201. نساء (4)، 89.
202. آل عمران (3)، 50.
203. همان، 146.
204. صحیح مسلم، روایت 2669.
205. مفاتیح الجنان، دعاى عهد.
206. انفال (8)، 61.
207. حجرات (49)، 9.
208. اصالت صلح، اصلاح و آشتى مسلمانان با غیر مسلمانانى كه خواهان روابط دوستانه و به دور از جنگ با مسلمانان هستند، از آیات و روایات و سیره معصومان(علیهم السلام) به دست مى‌آید.
برخى گمان مى‌كنند كه در اسلام «حقوق و روابط بین‌الملل» بر اساس «جنگ و ستیز» بنیان گذاشته شده است و احیاناً براى ادعاى خود به اعمال بعضى از حكام و زمامداران در جوامع اسلامى استناد مى‌كنند. در حالى كه نصوص اصیل اسلامى كه باید به آن اتكا داشت، عكس این مطلب را ثابت مى‌نماید و آن این كه: اسلام، صلح و هم‌زیستى با ادیان و ملل را به عنوان یك «اصل» و «قاعده اساسى» در نظام تشریعى خود ملاحظه نموده است و احكام جنگ فقط در حال ضرورت است، كه در این حالت، جنگ یك «جنگ مشروع» خواهد بود. بنابراین رفتار و عملكرد ناصواب بعضى از زمامداران مسلمان در طول تاریخ اسلامى، نمى‌تواند این نصوص را باطل سازد.
صلح در صمیم اسلام نهفته است. كلمه «اسلام» از ماده «سِلم» است كه كلمات «سلامت»، «سلام» و «مسالمت» نیز از همان مشتق است. كلمه «سلام» كه از مستحبات مورد تأكید اسلام است و به هنگام ملاقات به دیگران گفته مى‌شود، به معناى اظهار دوستى و بیان روابط سالم با طرف مقابل است. در این جا به چند اصل قرآنى و اسلامى در این رابطه اشاره مى‌كنیم:
1. قرآن كریم و توجه به اصول مشترك
قُلْ یا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَة سَواء بَیْنَنا وَ بَیْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَیْئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ (آل عمران، 64)= بگو اى اهل كتاب! بیایید تا بر سخنى كه بین ما و شما یكسان است، بایستیم كه جز خداوند را نپرستیم و براى او هیچ‌گونه شریكى نیاوریم و هیچ كس از ما دیگرى را به جاى خداوند، به خدایى برنگیرد؛ و اگر روى‌گردان شدند، بگویید: شاهد باشید كه ما فرمانبرداریم.
2. قرآن كریم و نفى نژادپرستى
یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ (حجرات، 13)= هان اى مردم! همانا شما را از یك مرد و زن آفریدیم و شما را به هیأت اقوام و قبایلى درآوردیم تا با یكدیگر انس و آشنایى یابید، بى‌گمان گرامى‌ترین شما نزد خداوند پرهیزگارترین شما است.
3. قرآن كریم و گفت و گوى مسالمت آمیز
وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاّ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ (عنكبوت، 46)= و با اهل كتاب جز با شیوه‌اى كه نیكوتر است، مجادله نكنید.
4. قرآن كریم و استقبال از پیشنهاد صلح
...فَإِنِ اعْتَزَلُوكُمْ فَلَمْ یُقاتِلُوكُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَیْكُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللّهُ لَكُمْ عَلَیْهِمْ سَبِیلاً (نساء، 90)= پس اگر از شما كناره‌گیرى كردند و با شما پیكار ننمودند ـ بلكه ـ پیشنهاد صلح دادند، خداوند به شما اجازه نمى‌دهد كه متعرض آنان شوید.
5. قرآن كریم و احترام به حقوق اقلیت‌ها
لا یَنْهاكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوكُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِیارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ (ممتحنه، 8)= خداوند شما را از كسانى كه با شما در كار دین كارزار نكرده‌اند و شما را از خانه و كاشانه‌تان آواره نكرده‌اند، نهى نمى‌كند از این كه در حقشان نیكى كنید و با آنان دادگرانه رفتار كنید. بى‌گمان خداوند دادگران را دوست دارد.
6. امام على(علیه السلام) و استقبال از پیشنهاد صلح
و لا تَدفَعَنَّ صُلحاً دَعاكَ إلیه عَدُوُّكَ و لِلّهِ فیه رِضىً، فَإنَّ فى الصُّلحِ دَعَةً لِجُنودِكَ و راحةً مِن هُمومِكَ و أمناً لِبلادِكَ (نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، نامه 53، ص 338)؛ ـ امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) در فرازى از نامه خود به مالك اشتر چنین مى‌فرماید: ـ و از صلحى كه دشمن تو را بدان خواند، و رضاى خدا در آن بُوَد، روى متاب كه آشتى، سربازان تو را آسایش رساند، و از اندوه‌هایت برهاند و شهرهایت ایمن ماند.
209. نساء (4)، 141.
210. بحارالانوار، ج 39، باب 73، روایت 15.
211. میزان الحكمه، ج 5، ص 197؛ وسائل الشیعه، ج 11، ص 92؛ كنز العمال، روایت 11205.
212. زین الدین على العاملى (شهید ثانى)، مسالك الأفهام فى شرح شرایع الاسلام، (قم: بصیرتى، بى‌تا)، ج 1، ص 148.
213. یَسْئَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتال فِیهِ قُلْ قِتالٌ فِیهِ كَبِیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ... (بقره، 217)= از تو در باره كارزار در ماه حرام مى‌پرسند. بگو: كارزار در آن، گناهى بزرگ و بازداشتن از راه خدا و كفر ورزیدن به او و بازداشتن از مسجد الحرام، و بیرون راندن اهل آن از آن‌جا، نزد خدا گناهى بزرگ‌تر، و فتنه (شرك) از كشتار بزرگ‌تر است... .
برخى آیات دیگر در باره «صدّ عن سبیل الله» (بازداشتن از راه خدا) از این قرار است: نساء (4)، 167؛ توبه (9)، 9 و 34؛ نحل (16)، 88؛ محمد (47)، 1 و 34؛ مجادله (58)، 16؛ منافقون (63)، 2؛ آل عمران (3)، 99؛ انفال (8) 34 و 47؛ هود (11)، 19 و ابراهیم (14)، 3.
214. امام حسین(علیه السلام) در وصیت‌نامه خویش به برادرش محمد حنفیه مى‌فرماید: وَ إنّى لَمْ أَخرُجْ أشِراً وَ لا بَطِراً و لا مُفسِداً و لا ظالماً وَ إنّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الإصلاحِ فى اُمَّةِ جَدّى(صلى الله علیه وآله) اُریدُ أنْ آمُرَ بِالمَعروفِ و أَنهى عَنِ المُنكَرِ و أَسیرَ بِسیرَةِ جدّى وَ أبى عَلىِّ بنِ أبى‌طالِب (محمد صادق نجمى، سخنان حسین بن على(علیهما السلام)، ص 36، از مقتل خوارزمى، ج 1، ص 188 و مقتل عوالم، ص 54)؛ = و من نه از روى خودخواهى و یا براى خوش‌گذرانى و نه براى فساد و ستم‌گرى از مدینه خارج نشده‌ام، بلكه هدف من اصلاح مفاسد امت جدّم رسول خدا(صلى الله علیه وآله) است و اراده امر به معروف و نهى از منكر دارم و مى‌خواهم به روش جدم رسول خدا(صلى الله علیه وآله)و پدرم على بن ابى‌طالب(علیه السلام) عمل كنم.
215. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 147
216. ص (38)، 82ـ83
217. نساء (4)، 54.
218. مسعودى در كتاب مروج الذهب و ابن ابى‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه نقل كرده‌اند كه: «مُطرف بن مغیره گفت: من با پدرم در شام مهمان معاویه بودیم و پدرم در دربار معاویه، زیاد تردّد مى‌كرد و او را ثنا مى‌گفت! شبى از شب‌ها پدرم از نزد معاویه برگشت، ولى زیاد اندوهگین و ناراحت بود. من سبب آن را پرسیدم. گفت: این مرد، یعنى معاویه، مردى بسیار بد بلكه پلیدترین مردم روزگار است. گفتم مگر چه شده؟! گفت: من به معاویه پیشنهاد كردم كه خوب بود در آخر عمر با مردم به عدالت رفتار مى‌نمودى و با بنى هاشم این قدر بدرفتارى نمى‌كردى، چون آنان ارحام تواند و اكنون چیزى دیگر براى آنها باقى نمانده كه بیم آن داشته باشى كه بر تو خروج كنند. معاویه گفت: هیهات ههیات! ابوبكر خلافت كرد و عدالت‌گسترى نمود و بیش از این نشد كه بُمرد و نامش هم از بین رفت و نیز عمر و عثمان هم‌چنین مردند، با این كه با مردم نیكو رفتار كردند، اما جز نامى باقى نگذاشتند و هلاك شدند؛ ولى برادر هاشم (یعنى رسول خدا) هر روزه پنج نوبت به نام او در دنیاى اسلام فریاد مى‌كنند: أشهد أنّ محمداً رسول اللّه. (آن گاه معاویه اضافه كرد:) فأى عمل یبقى مع هذا لا اُمَّ لك، لا و الله إلا دفنا دفنا! پس از آن كه نام خلفاى ثلاث بمیرد و نام محمد زنده باشد، دیگر چه عملى باقى خواهد ماند جز آن كه نام محمد دفن شود! و اسم او هم از بین برود!» ر.ك: محمد ابراهیم آیتى، بررسى تاریخ عاشورا، ص 17ـ18، به نقل از مروج الذهب و شرح نهج البلاغه ابن ابى‌الحدید.
219. یزید در میگسارى، سگ بازى، میمون بازى، توهین علنى به دین و اشعار كفرآمیز شهره خاص و عام بود. بى‌باكى‌ها، بى‌تقوایى‌ها و بى دینى‌هاى یزید به مردم نیز سرایت كرد و مردم نیز به همان كارهاى او خو گرفتند. در روزگار خلافت او آوازه‌خوانى و غنا در مكه و مدینه شیوع یافت و وسایل لهو و لعب به كار برده مى‌شد و مردم آشكارا میگسارى مى‌كردند. عجیب‌تر آن كه در دستگاه خلافت اسلامى و جانشین پیغمبر و براى مردى كه مقام خلافت را اشغال كرده بود میمونى بود كه او را ابوقیس مى‌گفتند! این میمون را در مجلس میگسارى خود حاضر مى‌كرد و براى او تشكى مى‌انداخت و او را مى‌نشانید و گاه او را بر گُرده خر ماده‌اى كه براى مسابقه و اسب دوانى تربیت شده بود سوار مى‌كرد. زین و لجام بر گرده آن خر ماده مى‌بستند و این میمون را بر او سوار مى‌كردند و با اسب‌ها به اسب دوانى و مسابقه مى‌بردند. در یكى از روزها ابوقیس (میمون یزید) مسابقه را برد. بر این میمون جامه‌اى و قبایى از حریر سرخ و زرد پوشانده و دامن‌ها را به كمرش زده بودند و بر سر او هم كلاهى نهاده بودند كه نقش‌هاى درشت و طرازها داشت و به رنگ‌هاى مختلف آراسته و پیراسته گشته بود. (محمد ابراهیم آیتى،بررسى تاریخ عاشورا، ص 77).
در كتب تاریخ اشعار كفرآمیز و لهو و لعب فروانى از یزید نقل شده كه هر بیت آن سند آشكار بر كفر و فسق یزید و معاویه است. در این‌جا از باب مشت نمونه خروار به چند بیت از اشعار یزید اشاره مى‌شود:
شمیسة كرم برجها قصر دنّها *** و مَشرِقها الساقى و مغربها فمى
اذا نزلت مِن دنّها فى زجاجة *** حَكَت نفراً بین الحطیم و زمزم
فان حرّمتْ یوماً على دین احمد *** فخذها على دین المسیح بن مریم
یزید شراب را به خورشید تشبیه نموده مى‌گوید: خورشید من كه از انگور است برج آن خمره شراب است و از مشرق دست ساقى طلوع مى‌كند و به مغرب دهان من غروب مى‌نماید. و چون از سبو در جام ریخته شود غلغل كردن و زیر و رو شدن و حباب ساختنش حكایت از حُجاجى مى‌كند كه بین دیوار كعبه و چاه زمزم مشغول هروله هستند. اگر بر دین احمد حرام است تو آن را بر دین عیسى مسیح بگیر و سر كش!
و نیز این شعر از او است:
معشر الندمان قوموا و اسمعوا صوت الأغانى *** و اشربوا كأس مدام و اتركوا ذكر المعانى
شغلتنى نغمة العیدان عن صوت الاذان *** و تعوَّضت عن الحور عجوزاً فى الدِّنان
اى یاران هم پیاله من! برخیزید و به نواى دل‌نواز مطرب گوش دهید و پیاله‌هاى پى در پى را سر كشید و گفتار و مذاكرات علمى و ادبى را كنار گذارید. نغمه دل‌پذیر چنگ، مرا از نداى الله اكبر باز مى‌دارد و من خودم حاضرم كه حوران بهشت را كه نسیه است با دُرّ ته خمّ شراب كه نقد است تعویض نمایم! (بررسى تاریخ عاشورا، ص 15 ـ 16).
220. بحار الانوار، باب 21، روایت 16 و احتجاج طبرسى، ج 2، ص 19.
221. اشاره آیت الله مصباح یزدى دام ظِلّه به كنوانسیون رفع هر نوع تبعیض نژادى علیه زنان (Convention on the Elimination of all forms Discrimination Against Women)است. این كنوانسیون مجموعه‌اى از مواد مربوط به حقوق زنان است كه در سوم سپتامبر 1979 (27 آذر 1358) طى قطعنامه 180 / 34 مجمع عمومى سازمان ملل متحد تصویب و براى امضا، تصویب و الحاق كشورها مفتوح گردید. این كنوانسیون مشتمل بر یك مقدمه نسبتاً مشروح و 30 ماده‌اى است كه در شش بخش تنظیم گردیده است. (دولت آقاى سید محمد خاتمى) بامحفوظ داشتن حق تحفّظ (حق شرط) نسبت به موادى كه ضد اسلام است، الحاق جمهورى اسلامى ایران به این كنوانسیون را پذیرفت و براى تصویب نهایى، آن را به مجلس شوراى اسلامى (مجلس ششم) فرستاد. در هنگامى كه این كنوانسیون در دستور مجلس شوراى اسلامى قرار داشت (سال 1381) اعتراضات فراوانى از سوى مراجع، علما، مردم مسلمان و مجامع علمى نسبت به آن صورت گرفت.
پیشنهاد ارائه شده جهت الحاق جمهورى اسلامى ایران به كنوانسیون رفع تبعیض از زنان، الحاق با شرط كلى است؛ بدین صورت كه ضمن تصویب گفته شود هر موردى كه با قوانین داخلى یا مقررات شرعى مغایر باشد، دولت ایران تعهدى به اجراى آن ندارد.
اما باید توجه داشت كه اولا، ابهام و كلى بودن این نوع شرط و حق تحفظ، مورد اعتراض بسیارى از دولت‌ها خصوصاً كشورهاى غربى واقع خواهد شد كه در این مورد مى‌توان به اعتراض مكرر كشورهاى غربى از جمله كانادا، دانمارك، نروژ، فنلاند، استرالیا و... به حق شرط كشورهاى لیبى و مالدیو اشاره كرد. از نظر آنان این‌گونه شرط با هدف و منظور كنوانسیون مغایر بوده و طبق بند 2 ماده 28 كنوانسیون قابل پذیرش نیست.
ثانیاً، برخورد انفعالى ایران با این كنوانسیون، راه را براى الحاق 24 كشور باز مى‌كند كه تا كنون به جهت پاى‌بندى به اصول و مسلّمات اسلام و یا به دلیل ترس از واكنش‌هاى مردمى به آن نپیوسته‌اند.
ثالثاً، الحاق جمهورى اسلامى ایران به این كنوانسیون، به نوعى، مشروعیت بخشیدن و مهر تأییدى بر الحاق 28 كشور مسلمانى مى‌باشد كه سال‌ها قبل به این كنوانسیون پیوسته و همواره تحت فشار افكار عمومى مردم مسلمان كشورشان قرار داشته‌اند.
رابعاً، طبق ماده 28 این كنوانسیون، تحفظاتى كه با روح كنوانسیون ـ تساوى همه جانبه بین زن و مرد ـ سازگار نباشد، پذیرفته نخواهد شد و كمیته ناظر بر اجراى كنوانسیون، درخواست لغو حق شرط‌هاى دول عضو را خواهد نمود. بنابراین پیوستن جمهورى اسلامى ایران با شرط كلىِ «عدم مغایرت با شریعت اسلام»، به جهت مغایرت بسیارى از قوانین اسلامى با روح كلى كنوانسیون، كه همانا تساوى مطلق و همه جانبه بین زن و مرد مى‌باشد، با مخالفت كشورهاى غربى روبه‌رو خواهد شد و یا به فرض موافقت آنها با این الحاق، جمهورى اسلامى ایران هم‌چون كشورهاى لیبى و مالدیو، همواره مورد اعتراض مداوم كشورها به منظور پس گرفتن حق شرطش خواهد بود.
به هر حال، از لوازم این تساوى مطلق، كه روح كلى حاكم بر این كنوانسیون است، مى‌توان به این موارد اشاره كرد: حذف حجاب به عنوان عاملى در جهت محدودیت زنان، حذف نقش‌هاى مادى، شامل باردارى، شیردهى و تربیت و پرورش كودكان، حذف نقش همسرى و تبدیل آن به «هم‌سفره‌اى»، تأكید بر اختلاط زن و مرد در میادین ورزشى، آموزشى، اقتصادى، اجتماعى، تفریحى و... به جهت رسیدن به تشابه و همانندى! و بالاخره لزوم تجدید نظر و تغییر در بسیارى از مسلّمات فقهى چون: وجوب حجاب و پوشش شرعى، ازدواج مبتنى بر قوانین اسلامى، احكام طلاق، سن بلوغ دختران و پسران، حرمت لمس، مصافحه، معانقه و نظر به ریبه و تلذذ به نامحرم، احكام مربوط به حضانت فرزندان، ولایت پدر و جد، قیمومت، ارث، دیه، شهادت و بالاخره لغو بسیارى از احكام و قوانین كیفرى و مدنى مبتنى بر شریعت اسلام، جهت رسیدن به جامعه مدنى و مدینه فاضله‌اى كه نسخه آن به آدرس تمام كشورهاى مسلمان، با پست سفارشىِ دو قبضه ارسال شده است!
222. صحیفه نور، ج 1، ص 25.
223. صحیفه نور، ج 1، ص 62.
224. صحیفه نور، ج 1، ص 250.
225. صحیفه نور، ج 3، ص 225.
226. صحیفه نور، ج 5، ص 75؛ 23/11/57.
227. صحیفه نور، ج 5، ص 196؛ 28/12/1357.
228. همان.
229. همان، ج 8، ص 276؛ 3/6/1358.
230. همان، ج 9، ص 203؛ 4/7/1358.
231. همان، ج 9، ص 226.
232. همان، ج 9، ص 273؛ 17/7/1358.
233. همان، ج 10، ص 19؛ 29/7/1358.
234. همان، ج 11، ص 84؛ 2/10/1358.
235. همان، ج 11، ص 275؛ 1/11/1358.
236. همان، ج 12، ص 237؛ 21/4/1359.
237. همان، ج 13، ص 83؛ 21/6/1359.
238. امام خمینى(قدس سره) در اعلامیه‌اى در باره جنگ ایران و عراق فرمودند: سربازهاى ارتش عراق و صاحب منصب‌هاى ارتش عراق باید بدانند كه جنگ با ایران جنگ با اسلام است. جنگ با قرآن است. جنگ با رسول الله(صلى الله علیه وآله)است و این از اعظم محرماتى است كه خداى تبارك و تعالى از آن نمى‌گذرد... شما مى‌دانید كه این جنگ بین ایران و بعثى‌هاى عراق، جنگ بین اسلام و كفر و قرآن كریم و الحاد است. از این جهت، بر همه شما و ما و مسلمانان جهان است از اسلام عزیز و قرآن كریم دفاع كنیم.(صحیفه نور، ج 13، ص 93؛ 31/6/1359).
239. نهج البلاغه، ترجمه و شرح فیض الاسلام، خطبه 3.
240. به دنبال نخستین پیروزى ملت ایران در جنبش اسلامى تنباكو به رهبرى میرزاى شیرازى بزرگ، لطمه جبران‌ناپذیرى به قدرت مطلق حكومت استبدادى وارد آمد. ناصرالدین شاه در آستانه جشن پنجاهمین سال سلطنت خود در سال 1313 هـق به دست یكى از عناصر نهضت به قتل رسید و مظفرالدین شاه كه توان ادامه استبداد را نداشت، وارث تاج و تخت سلطنت گردید. در زمان وى اوضاع مملكت رو به وخامت بیشتر گذاشت و دامنه نهضت و مبارزات ملت گسترده‌تر و زمینه براى آگاه كردن عامه مردم فراهم‌تر گردید. وعاظ و سخنرانان در گوشه و كنار، مردم را به حقوق خود آشنا و مظالم و فساد حكومت را بازگو كردند و آنها را به مبارزه و پیوستن به نهضت دعوت نمودند. مردم دست به شورش زدند، ولى در چندین شهر قیام مردم به خاك و خون كشیده شد. سرانجام در سال 1323 هـق مردم تهران به رهبرى جمعى از روحانیون برجسته شهر به طرف حرم حضرت عبدالعظیم روانه شدند و در آنجا تحصن اختیار نموده و خواستار اجراى قوانین اسلام و تأسیس عدالت‌خانه جهت رسیدگى به درخواست‌ها و شكایات مردم شدند. این تحصن بزرگ على‌رغم توطئه‌هایى كه براى شكستن آن انجام گرفت مظفرالدین شاه را مجبور كرد كه در ذیقعده 1323 به درخواست مردم تن در دهد و دست‌خطى خطاب به صدر اعظم (عین‌الدوله) براى تأسیس عدالت‌خانه دولتى صادر كند. این دست‌خط یكى از اسناد نهضت مشروطیت است كه ماهیت اسلامى نهضت مشروطیت را در آغاز ثابت مى‌كند.
241. امام خمینى(رحمه الله) در این باره در وصیت‌نامه خویش مى‌فرماید: «به جامعه محترم روحانیت خصوصاً مراجع معظم وصیت مى‌كنم كه خود را از مسایل جامعه، خصوصاً مثل انتخاب رئیس جمهور و وكلاء مجلس كنار نكشند و بى‌تفاوت نباشند. همه دیدید و نسل آتیه خواهد شنید كه دست سیاست‌بازان پیروِ شرق و غرب، روحانیون را كه اساس مشروطیت را با زحمات و رنج‌ها بنیان گذاشتند، از صحنه خارج كردند و روحانیون نیز بازى سیاست‌بازان را خورده و دخالت در امور كشور و مسلمین را خارج از مقام خود انگاشتند و صحنه را به دست غرب‌زدگان سپردند و به سر مشروطیت و قانون اساسى و كشور و اسلام آن آوردند كه جبرانش احتیاج به زمان طولانى دارد. اكنون كه بحمدالله تعالى موانع رفع گردیده و فضاى آزاد براى دخالت همه طبقات پیش آمده است، هیچ عذرى باقى نمانده و از گناهان بزرگ نابخشودنى، مسامحه در امر مسلمین است. هر كس به مقدار توانش و حیطه نفوذش لازم است در خدمت اسلام و میهن باشد و با جدیت از نفوذ وابستگان به دو قطب استعمارگر و غرب یا شرق‌زدگان و منحرفان از مكتب بزرگ اسلام جلوگیرى نمایند و بدانند كه مخالفین اسلام و كشورهاى اسلامى كه همان ابرقدرتان چپاولگر بین‌المللى هستند، به تدریج و ظرافت در كشورها و كشورهاى اسلامى دیگر رخنه و با دست افراد خود ملت‌ها، و كشورها را به دام استثمار مى‌كشانند».
242. امام خمینى(رحمه الله) در بخشى از وصیت‌نامه خویش مى‌فرمایند: «از نمایندگان مجلس شوراى اسلامى در این عصر و عصرهاى آینده مى‌خواهم كه اگر خداى نخواسته عناصر منحرفى با دسیسه و بازى سیاسى وكالت خود را به مردم تحمیل نمودند، مجلس اعتبارنامه آنان را رد كنند و نگذارند حتى یك عنصر خرابكار وابسته، به مجلس راه یابد؛ و به اقلیت‌هاى مذهبى رسمى وصیت مى‌كنم كه از دوره‌هاى رژیم پهلوى عبرت بگیرند و وكلاى خود را از اشخاص متعهد به مذهب خود و جمهورى اسلامى و غیر وابسته به قدرت‌هاى جهان خوار و بدون گرایش به مكتب‌هاى الحادى و انحرافى و التقاطى انتخاب نمایند و از همه نمایندگان خواستارم كه با كمال حُسن نیت و برادرى با هم‌مجلسان خود رفتار و همه كوشا باشند كه قوانین، خداى نخواسته از اسلام منحرف نباشند.»
ایشان هم‌چنین در باره انتخاب نمایندگان مجلس، خطاب به ملت مى‌فرمایند: «وصیت این‌جانب به ملت، در حال و آتیه آن است كه با اراده مصمم خود و تعهد خود به احكام اسلام و مصالح كشور، در هر دوره از انتخابات، وكلاى داراى تعهد به اسلام و جمهورى اسلامى كه غالباً بین متوسطین جامعه و محرومین مى‌باشند و غیرمنحرف از صراط مستقیم به سوى غرب یا شرق و بدون گرایش به مكتب‌هاى انحرافى و اشخاص تحصیل كرده و مطلع بر مسایل روز و سیاست‌هاى اسلامى به مجلس بفرستند».
243. نور (24)، 55.
244. ضحى (93)، 11.
245. آل عمران (2)، 140.
246. سبا (34)، 13.
247. ابراهیم (14)، 7.
248. منافقون (43)، 8.