نظریه حقوقی اسلام جلد دوم

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی کریمی‌نیا

4. تحریف قیام امام حسین(علیه السلام)

در دو سه سال اخیر، عدّه‌اى از افراد نادان مسأله‌اى را مطرح ساخته‌اند كه سرآغاز آن به حدود سه دهه پیش بازمى‌گردد. به اعتقاد این عدّه، امام حسین(علیه السلام) قصد مبارزه با دستگاه بنى‌امیه و قیام بر ضدّ آنها را نداشت، اما سیر طبیعى حوادث طورى رقم خورد كه سرانجام توسط دشمن محاصره گردید و به شهادت رسید. بنابراین مبارزه و دفاع حضرت در راستاى حفظ جان خویش بود! و چون توانایى نداشت مغلوب دشمن گردید!
امروزه كسانى حركت امام حسین(علیه السلام) و مخالفتش با دستگاه بنى امیه را مخالفتى قومى، نژادى و قبیله‌اى وانمود مى‌كنند! به اعتقاد ایشان، بنى امیه از ابتدا با بنى هاشم بر سر ریاست بر عرب، ریاست بر خانه خدا و كسب ارزش‌هاى قومى عرب اختلاف داشتند! وقتى پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) به رسالت مبعوث گشت، از سوى بنى امیه و سایر طوایف قریش تحت فشار قرار گرفت و حتى محاصره اقتصادى مسلمانان در «شِعب ابى طالب» به دلیل اختلافات قومى بود! بر اثر آزار و اذیت مشركین قریش، پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) به همراه عده‌اى از مسلمانان به مدینه مهاجرت كردند. در آن‌جا كار اسلام رونق گرفت و جمعیت مسلمانان رو به فزونى گذاشت. در نهایتْ مسلمانان به دلیل آزار و اذیت‌هاى قریش در صدد انتقام برآمدند و پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) در جنگ بدر درصدد انتقام از قریش بود! در آن جنگ با این كه عِدّه و عُدّه مسلمانان بسیار كمتر از مشركین قریش بود، كفار شكست خورده و سران قریش به قتل رسیدند.
به اعتقاد این افراد، پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) پس از قدرت گرفتن در مدینه، از خود رفتار خشونت‌آمیزى نشان داد!! در واقع، اینان مى‌خواهند تلویحاً رفتار پیامبر اسلام را تخطئه كنند و بگویند اساساً هیچ نوع خشونتى صحیح نیست! آنان مى‌گویند رفتار خشونت‌آمیز پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) و قتل سران قریش در جنگ بدر، خشونت متقابل دیگرى را در پى داشت!! خشونت بنى‌امیه در كربلا نتیجه طبیعى و عكس العملِ خشونت اول در جنگ بدر است! بنى امیه در
﴿ صفحه 317 ﴾
كربلا زهر خویش را ریخته و فرزندان پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) را در مقابل خشونت او در جنگ بدر، به قتل رساندند! اگر پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)در جنگ بدر اعمال خشونت نكرده بود بنى امیه نیز در كربلا دست به اعمال خشونت نمى‌زدند!! به اعتقاد این عدّه حادثه كربلا واكنشى خشونت‌آمیز در مقابل خشونتى بود كه قبلا از جانب پیامبر(صلى الله علیه وآله) اِعمال شده بود! درسى كه آنان از این سرگذشت تاریخى مى‌گیرند این است كه هیچ گاه نباید اِعمال خشونت نمود و باید از این اشتباه تاریخى پرهیز كرد! البته آنان به طور صریح از «اشتباه» سخن نمى‌گویند، ولى تلویحاً همین معنا را بیان مى‌كنند. به اعتقاد آنان ما نباید مرتكب اشتباه(!!) پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)شویم، چه این كه در نتیجه آن با فرزندانمان رفتار خشونت‌آمیز خواهد شد! تنها باید از صلح، صفا، لبخند و گفتگو سخن گفت و مشكلات را از همین طرقْ حل و فصل كرد؛ و گرنه هر گاه پاى خشونت ونظیر رفتار پیامبر در میان باشد، عكس‌العمل آن رفتارى خشونت‌آمیز خواهد بود!
عده‌اى از شیاطین در روزنامه‌ها، مجلات و سایر رسانه‌ها ـ كه بسیارى از آنها با سوبسید بیت‌المال مسلمین و خون‌بهاى شهدا اداره مى‌شود ـ این مطلب را عنوان مى‌سازند كه، خون با خون شسته نمى‌شود؛ و هرگاه مورد اعتراض قرار مى‌گیرند فریاد برمى‌آورند كه آزادى نیست! و جامعه مدنى به خطر افتاده است!
این سخنان نشان مى‌دهد كه این افراد اصلا امام حسین(علیه السلام) و فلسفه قیام و شهادت آن حضرت را نشناخته‌اند. آنان در صدد تحریف حقایق هستند تا انگیزه قیام آن بزرگوار روشن نشود. از نظر آنان، تنها ارزشى كه امام حسین(علیه السلام) آن را آفرید عدم تسلیم در مقابل زور و در نهایت كشته شدن آن حضرت است، و گرنه كارش نادرست بود! او مى‌بایست با یزید گفتگو مى‌كرد و به او لبخند مى‌زد! آنها مى‌بایست به گونه‌اى كشور اسلامى را بین خود تقسیم و تا آخر با یكدیگر دوستانه رفتار مى‌كردند!! براى مثال، یكى رئیس جمهور و دیگرى نخستوزیر مى‌شد! و همانند احزاب در این عصر، با یكدیگر ائتلاف كرده و كشور اسلامى را اداره مى‌كردند! اختلافات آنها هرچه هم زیاد بود، نباید جنگ مى‌كردند! چه این كه جنگ و ستیز نشانه عقب‌افتادگى، بى‌فرهنگى و عدم تمدن است. اگر حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)با جناب(!) یزید نشست و گفتگو(!) داشت و به روى یكدیگر لبخند مى‌زدند این همه خون‌ریزى نمى‌شد!
آنان از این سخنان نتیجه مى‌گیرند كه فرهنگ آن روز فرهنگ خشونت بود، ولى امروزه فرهنگ تولرانس و تساهل و تسامح بر بشریت حاكم است! ما باید متمدن شویم و دوستانه با
﴿ صفحه 318 ﴾
یكدیگر مذاكره كرده، مسایل خویش را حل كنیم همان گونه كه برخى رهبران فلسطینى با اسراییل مذاكره كرده و با گفتگو مسایلشان را حل كردند! و دیگر نه خون‌ریزى در میان است و نه تجاوز به زن‌ها و بچه‌ها! نه كلیساها محاصره مى‌شود و نه مسجدالاقصى خراب مى‌گردد!! چرا؟! چون این زمانه، دوران تساهل و تسامح است! بشر متمدن آموخته كه چگونه از راه گفتگو مسایل خود را حل و فصل كند و از تجاوز و خون‌ریزى پرهیز نماید!! بنابراین، ما نیز باید همانند فلسطینیان كه با اسراییل مذاكره كردند، با آمریكا وارد مذاكره و گفتگو شویم تا تمام مسایلمان حل گردد!! این كج‌اندیشان مى‌گویند، از این كه خون امام حسین(علیه السلام)را به ناحق بر زمین ریختند دلمان مى‌سوزد، ولى این همه گریه‌ها، سینه زدن‌ها و زنجیر زدن‌ها براى چیست؟!!
طبیعى است كسانى كه چنین تفسیرى از قیام امام حسین(علیه السلام) ارائه مى‌دهند، نتیجه كارشان چیزى جز مسخ حقایق دین نخواهد بود. اینان همان شیاطین انسى و منافقینى هستند كه قرآن كریم در باره آنان هشدار داده است و خطر آنان براى جامعه اسلامى از كفار و مشركان بیشتر است.
ما باید اسلام را نه بر اساس دل‌خواه و ذوق و سلیقه خود، بلكه آن گونه كه پیامبر اكرم و ائمه اطهار(علیهم السلام) تفسیر كرده‌اند، بشناسیم. مسأله اساسى در قیام حضرت سیدالشهدا آن است كه در روزگار آن حضرت، عده‌اى با انگیزه دنیاپرستى، شهوت‌رانى، توسعه‌طلبى، كشورگشایى و قدرت‌طلبى در پى سوء استفاده از مفاهیم اسلامى بودند. در پس‌ نام خلافت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، آنان به واقع، فقط به دنبال حكومت كردن و تسلط بر جان و مال و عِرض مردم بودند. بنى‌امیه هیچ دغدغه‌اى نسبت به اجراى احكام اسلامى نداشتند، بلكه به عكس، اساساً ناراحتى آنان از اجراى دستورات و تعالیم اسلام بود. آنان كه در فریب‌كارى بسیار سرآمد بودند، خوب مى‌دانستند چگونه با مردم سخن بگویند و آنان را فریب دهند. با همین روش، سال‌هاى متمادى به نام «خلافت اسلامى» بر مردم حكومت كردند و بخش مهمّى از سرزمین پهناور كشور اسلامى را در اختیار داشتند. پس از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، عده‌اى به دلیل دنیاپرستى و حقد و حسد نسبت به پیامبر اسلام و خاندان رسالت، در صدد نابودى ارزش‌هاى دینى برآمدند: أَمْ یَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْكاً عَظِیما(217)= بلكه به مردم، براى آنچه خدا از فضل خویش به آنان عطا كرده رشك مىورزند؛ در حقیقت، ما به خاندان ابراهیم كتاب و حكمت دادیم، و به آنان مُلكى بزرگ بخشیدیم.
﴿ صفحه 319 ﴾

5. كافرانى در لباس اسلام

در تاریخ آمده است كه در مجلسى مغیره و معاویه با یكدیگر گفتگو مى‌كردند. در این هنگام صداى اذان بلند شد. وقتى مؤذن به نام پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) رسید و گفت: اشهد اَنّ محمداً رسول الله؛ آثار خشم و غضب در چهره معاویه ظاهر شد به گونه‌اى كه رگ‌هاى گردنش از خون پر شد. او در حالى كه بسیار عصبانى بود خطاب به مغیره گفت: ببین اینان (پیامبر و خاندان رسالت) كار خود را به جایى رسانده‌اند كه نام خویش را در كنار اسم خدا قرار داده‌اند؛ من باید این وضعیت را از بین ببرم!(218)
آرى! فردى كه به عنوان خلیفه رسول خدا حكومت مى‌كند، هرگاه در اذان نام رسول الله(صلى الله علیه وآله) را مى‌شنود ناراحت مى‌شود و در صدد نابودى آن است!در تاریخ آمده كه جناب(!) یزید در حضور عده‌اى سخن كفرآمیزى بر زبان جارى ساخت (عده‌اى مى‌گویند خشونت بد است و نباید بگوییم: یزید ملعون! باید گفت: جناب یزید در مجلسى فرمودند!!) و چنین گفت: لَعِبَتْ هاشِمُ بِالمُلْكِ فَلاخَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحىٌ نَزَل= بنى‌هاشم با سلطنت بازى كردند (و اكنون سلطنت در اختیار ما است) و هیچ گونه خبر یا وحى آسمانى نازل نشده است!
آرى، این یزید است كه بر مسند جانشینى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) نشسته و در حال مستى این سخن كف
آمیز را بر زبان جارى مى‌سازد.(219) او در زمان حكومت خویش آشكارا به فسق و كفر و فساد
﴿ صفحه 320 ﴾
روى آورد و تنها در این هنگام بود كه حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) توانست بى‌لیاقتى بنى امیه را در جانشینى پیامبر ثابت‌نماید.

6. عاشورا، دفاع با كدام منطق؟!

تا زمانى كه معاویه زنده بود، به دلیل تبلیغات شدید و وسیع و فریب‌كارى‌هاى او، امام حسین(علیه السلام)نمى‌توانست بى‌كفایتى بنى‌امیه را براى مردم و حتى شاگردان پیامبر(صلى الله علیه وآله) اثبات كند! آن حضرت بیست سال خون دل خورد و در این باره تنها به ملاقات‌هاى بسیار محرمانه و
﴿ صفحه 321 ﴾
خصوصى و نوعى كادر سازى اكتفا كرد. براى مثال، گاهى در ایام حج عده‌اى از افراد مخصوص را جمع مى‌كرد و با آنان سخن مى‌گفت و آنان را نسبت به خطرات بنى امیه براى اسلام آگاه مى‌ساخت؛ اما براى عموم مردم و حتى كسانى كه پاى منبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) بزرگ شده بودند، یا در جهاد به همراه آن حضرت شركت داشتند و برخى از آنان حتى معلول جنگى بودند، نمى‌توانست با صراحت سخن بگوید. توجه به این نكته ما را به حساسیت شرایط آن زمان و دلیل قیام حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) آگاه مى‌كند. در این برهه حساس تاریخ كه اساس و موجودیت اسلام در خطر قرار گرفته بود امام حسین(علیه السلام) قیام كرد تا از اسلام دفاع‌كند.
ممكن است سؤال شود به این جنگ كه حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و همه یارانش و حتى فرزند شیر‌خوارش كشته شدند و زنان نیز اسیر گشتند، آیا عنوان دفاع صدق مى‌كند؟ این پرسش در واقع به این جهت است كه مفهوم «دفاع» به درستى مورد توجه قرار نگرفته است. دفاعى كه در اسلام واجب است تنها به كارزار نظامى و در برابر دشمن مسلّح نیست. قیام حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)دفاع از ارزش‌هاى اسلامى، و نه دفاع از جان مسلمانان و سرزمین و آب و خاك اسلامى، بود. هم‌چنین قیام آن حضرت براى دفاع از مال و املاك شخصى‌اش نبود، بلكه به عكس، آن حضرت اموال فراوانى كه در مدینه و اطراف آن داشت همه آنها را رها كرد و ابداً دلش براى آنها نمى‌سوخت. نیز قیام آن حضرت براى دفاع از جان خویش نبود، بلكه به عكس، ما شواهد قطعى در اختیار داریم كه حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) از شهادت خویش در این حركت خبر داشت. هم‌چنین آن بزرگوار در مقابل كفار و مشركان و در مرز كشور اسلامى با كشور غیر اسلامى به جنگ و دفاع نپرداخت، بلكه به جنگ كسى رفت كه خود را به عنوان خلیفه پیغمبر(صلى الله علیه وآله)قلمداد كرده بود!
بنابراین حركت سیدالشهدا(علیه السلام) دفاع بود، آن هم در زمانى كه تمامى امكانات تبلیغى، كارشناسان تبلیغى، رسانه‌ها و قدرت فیزیكى در اختیار دستگاه بنى‌امیه بود. معاویه در حكومت خویش از ابزارها و شگردهاى تبلیغى گوناگونى استفاده مى‌كرد؛ براى مثال، شاعرانى را استخدام كرد تا علیه خاندان پیامبر شعر بسرایند و آنان را هجو كنند. طى سالیان متمادى در نمازهاى جمعه و سایر مجامع، امیرالمؤمنین على(علیه السلام) و خاندان پیغمبر را، آن هم به عنوان وظیفه و امرى واجب، لعن مى‌كردند! در این باره داستان معروفى وجود دارد، كه مى‌گویند، خطیبى لعن بر امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نماز را فراموش كرد. پس از اتمام نماز به راه افتاد و در
﴿ صفحه 322 ﴾
میان راه به یاد آورد كه لعن بر على(علیه السلام) را فراموش كرده است. در همان مكان ایستاد و قضاى لعن را به جا آورد! آن گاه به شكرانه و افتخار آن كه در این مكان خاص، مسأله فوق را به یاد آورده، مسجدى را بنا كرد!
امام حسین(علیه السلام) در مقابل این تبلیغات وسیع دستگاه بنى امیه چگونه مى‌توانست كار كند؟ آن هم در وضعیتى كه حتى یاران پدرش با او و برادرش امام حسن(علیه السلام) آن‌گونه معامله كردند كه امام حسن(علیه السلام) مجبور به پذیرش صلح با معاویه شد. برخى پسرعموهاى آن حضرت از بنى هاشم، با پول معاویه خریده شده و به حكومت او ملحق گشتند و یا از گرد آن حضرت پراكنده شدند. در چنین شرایطى امام حسین(علیه السلام)چگونه مى‌توانست بار دیگر عقاید اسلامى و ارزش‌هاى دینى را زنده سازد؟ آن حضرت خوب اندیشید و در نهایت به این نتیجه رسید كه جز با شهادت مظلومانه‌اش این كار عملى نمى‌گردد. امام حسین(علیه السلام) از سیاست به دور نبود و این تصمیم را كاملا آگاهانه و با توجه به شرایط و اوضاع حاكم بر جامعه اسلامىِ آن روز اتخاذ كرد. اگر جز این بود، لااقل بعد از شهادت مسلم در كوفه، مى‌توانست در روش خویش تجدید نظر كند. آن حضرت قبل از آن كه به كربلا برسد از شهادت مسلم بن عقیل اطلاع پیدا كرد، اما با این حال به راه خویش ادامه داد. دست كم آن حضرت احتمال جدّى مى‌داد كه هرگاه به كوفه برسد رفتار مردم كوفه بهتر از رفتار آنان با پسر عمو و فرستاده‌اش نباشد. با وجود این احتمال، چرا به راه خویش ادامه داد؟
این عملكرد حضرت نشان‌گر آن است كه دفاع تنها به مغلوب ساختن دشمن نیست. گاهى در یك صحنه انسانْ مغلوب دشمن مى‌گردد، با این حال دفاع به نحو كامل تحقق پیدا مى‌كند. حدود هزار و چهار صد سال از شهادت امام حسین(علیه السلام) سپرى شده و میلیون‌ها انسان به بركت نام حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) مسلمان شده و از معارف اهل بیت(علیهم السلام) بهره برده‌اند. آیا این امر نشان دهنده پیروزى آن بزرگوار نیست؟! والله! اگر شهادت حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) نبود امروزه ما از اسلام خبرى نداشتیم. نه تنها ما شیعیان از حقیقت اسلام محروم مى‌ماندیم بلكه به خدا قسم! اگر دستگاه بنى‌امیه ادامه مى‌یافت براى اهل تسنن نیز از اسلام ـ به همان اندازه كه امروزه از اسلام دارند ـ باقى نمانده بود. دلیل این امر آن است كه منطق یزید «لَعِبَت هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ» بود و این سخن، شیعه و سنّى نمى‌شناسد و اصل اسلام را مورد هدف قرار مى‌دهد. این همان منطقى است كه امروزه منافقان جدید به نام تجربه دینى
﴿ صفحه 323 ﴾
مطرح مى‌سازند. بر اساس دیدگاه آنان پیامبر تخیّل نزول وحى داشت! او خیال كرد فرشته‌اى با او سخن مى‌گوید! و الاّ نه خدایى در كار است و نه جبرئیل نازل شده است!! امروزه عده‌اى از شیاطین در دانشگاه‌ها این سخنان را مطرح مى‌سازند و مطالب آنان از طریق روزنامه‌ها، مجلات و كتاب‌ها با تیراژ وسیع و با سوبسید وزارت ارشاد ترویج مى‌گردد! منطق اینان جز منطق یزید (لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ...) و انكار همه حقایق دینى نیست. بر اساس سخنان آنان، انبیا نظیر برخى دراویش هستند كه دچار اوهام و خیالاتى مى‌شوند و چیزهایى به نظرشان مى‌آید. تخیلاتى به نام «وحى» براى آنان پیدا مى‌شود، اما هیچ دلیلى بر وجود خدا و نزول وحى ندارند!! تنها، احساسى درونى براى شخص نبى پیدا شده، ولى دلیلى بر صدق گفتار او وجود ندارد!
این در حالى است كه گوینده این سخنان، خود را مدافع اسلام مى‌داند!! آیا خیانتى بزرگ‌تر از این به اسلام وجود دارد؟! آیا در مقابل این افراد و سم‌پاشى‌هاى آنان دفاع واجب نیست؟! گاهى خطر تجاوزفرهنگى از تجاوز نظامى و فیزیكى بیشتر است. از این رو وجوب دفاع بر مردم و نیز مسؤولیت دولت اسلامى در مدیریت، برنامه ریزى و هزینه‌هاى دفاع، تنها در مقابل حملات نظامى دشمنان نیست، بلكه به طریق اوْلى باید در مقابل حملات فرهنگى دشمنان به دفاع پرداخت؛ چه این كه دین از جان، مال، و آب و خاك عزیزتر است.
كار معاویه و یزید جز تعطیل احكام و تعالیم اسلام و ترویج بدعت‌ها نبود و متقابلا قیام حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) و دفاع آن بزرگوار هدفى جز احیاى اسلام و نفى بدعت‌ها نداشت. اگر این سخن را باور ندارید سخنان آن حضرت را مطالعه كنید. آن حضرت عده‌اى از یاران خویش را در مكه، در منطقه منا گرد آورد و براى آنان به صورت مخفیانه سخنرانى كرد و از جمله فرمود:إنّى أَخافُ أنْ یَنْدَرِسَ هذَا الْحَقُّ و یَذْهَبَ وَ اللّهُ مُتِمُّ نورِهِ و لَوْ كَرِهَ الكافِرون(220)= همانا من ترس آن دارم كه این (دین) حق محو شود و از بین برود امّا خداوند نور خویش را تمام مى‌كند گرچه كافران از آن كراهت داشته‌باشند.