نظریه حقوقی اسلام جلد دوم

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی کریمی‌نیا

1. مرورى بر مباحث پیشین

موضوع سخن «حقوق از دیدگاه اسلام» بود كه گفتیم داراى دو بخش كلى است: یكى فلسفه حقوق و دیگرى قوانین حقوقى. مهم‌ترین حق، بر اساس كلام حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نهج‌البلاغه و دیگر روایات، «حق امام بر مردم» و «حق مردم بر امام» و یا به تعبیر دیگر، «حق حكومت اسلامى بر مردم» و «حق مردم بر حكومت اسلامى» است. در جلسات گذشته به این نتیجه رسیدیم كه اساساً جوامع انسانى با هر خصوصیت و ویژگى، به «حكومت» به عنوان یك «نهاد» نیازمندند و این نهاد داراى اختیارات و وظایف تعریف شده‌اى است. این وظایف و اختیارات در حیطه تأمین نیازهایى است كه از عهده افراد یا گروه‌هاى خاص، خارج است و نقش حكومت در برآوده كردن آنها بسیار برجسته است. هم‌چنین، كشور نیازمند مقامى براى صدور اوامر و دستورات است، به گونه‌اى كه همه مردم آن را محترم شمارند و اطاعت كنند. افراد و گروه‌ها به تنهایى، از چنین امتیاز ویژه‌اى برخوردار نیستند و از عهده این وظیفه بر نمى‌آیند. تنها نهاد حكومت است كه به عنوان یك «مقام صالح» شایستگى صدور امر و نهى را دارا است. امور دیگرى نیز ضرورت حكومت را توجیه مى‌كند كه مهم‌ترین آنها اِعمال «مدیریت» در جامعه است به گونه‌اى كه در مسایل اجتماعى حرف آخر را بزند و دستوراتش مورد پذیرش همگان واقع شود.
وقتى نهاد حكومت بر اساس هر مكتب و دیدگاهى شكل گرفت، این پرسش مطرح است كه اختیارات و وظایف حكومت چیست؟ و مردم چه انتظاراتى مى‌توانند از حكومت داشته باشند؟ در اصل تشكیل حكومت و ضرورت آن اختلاف چندانى نیست؛ اختلاف در كیفیت تعیین حاكم و وظایف و اختیارات او است. آیا این نهاد، قدرتِ قانونىِ خویش را از كجا به دست مى‌آورد؟ و اعضاى حكومت چگونه تعیین مى‌شوند؟
﴿ صفحه 50 ﴾
در سایر نظام‌هاى مردمى، خلقى و یا عرفى، هدف عمده از تشكیل حكومت برقرار ساختن نظم و امنیت در جامعه و جلوگیرى از هرج و مرج است؛ ولى در نظام اسلامى كه مبتنى بر باورها و ارزش‌هاى دینى و الهى است، اختیارات و وظایف حكومت داراى ویژگى‌هایى خاص است. در نظام اسلامى بیش از آن كه به نیازهاى مادى و دنیوى اهمیت داده شود، به نیازهاى روحى، معنوى و اخروى اهمیت داده مى‌شود. این گونه نیازها نیز، نیازمند «نهاد حكومت» است تا متكفلِ تأمینِ آن باشد. همان گونه كه براى تأمین برخى از نیازهاى مادى نیازمند حكومت هستیم، برخى از نیازهاى معنوىِ جامعه نیز باید توسط «نهاد حكومت» تأمین گردد. ما بر اساس مبانىِ دینى خویش معتقدیم كه نیازهاى روحى، معنوى و اخروى تنها در سایه اطاعت از دستورات الهى حاصل مى‌شود. اولین وظیفه حاكم اسلامى اجراى احكام اسلامى است؛ زیرا در سایه دستورات اسلام، هم نیازهاى مادى جامعه و هم نیازهاى معنوى آن تأمین مى‌گردد. اگر احیاناً در موارد و در مقاطعى خاص، بین نیازهاى مادى و معنوى تضادى پیش آید، باید اولویت‌هایى را ملاك قرار داد كه از نظر اسلام معتبر است. شاید بتوان وظایفِ حكومت اسلامى را در ده وظیفه یا بیشتر یا كمتر، به تفصیل تعیین نمود؛ ولى چون همه نیازهاى انسان در عمل به اسلام خلاصه مى‌شود، مى‌توان وظیفه حاكم اسلامى را در «اجراى احكام اسلامى» خلاصه كرد. با اجراى احكام اسلام مى‌توان جامعه‌اى صالح و خداپسند به وجود آورد كه تأمین‌كننده سعادت دنیا و آخرتِ انسان است. این مهم، زمانى تحقق مى‌پذیرد كه دستورات اسلام آن چنان كه اولیاى دین به ما معرفى نموده‌اند، اجرا گردد و احكام جزیى و مقررات فصلى و موسمى بر اساس ارزش‌هاى ثابت و كلى استخراج گردد. بنابراین متخصصان مسایل اسلامى هستند كه در مجلس معتبر قانون گذارى مى‌توانند قوانین لازم را تدوین نمایند.

2. فساد در حكومت، انگیزه قتل خلیفه سوم

به هنگام تشكیل اولین حكومت اسلامى در مدینه، مردم بر اساس «اجراى احكام اسلامى» با پیغمبر(صلى الله علیه وآله) «بیعت» نمودند؛ حتى آیه‌اى از قرآن كریم مربوط به «بیعت زنان» است كه موادِ آن بیعت به اجراى احكام اسلام باز مى‌گردد.(42) بعد از رحلت پیغمبر اكرم(صلى الله علیه وآله) نیز مردم بر اساس
﴿ صفحه 51 ﴾
كتاب و سنّت با «خلیفه رسول اللّه» و «امام و امیر مسلمین» بیعت نمودند. اما در دوران بیست و پنج ساله پس از آن حضرت، تدریجاً در عرصه سیاست و مدیریت اسلامى امورى پیش آمد كه نه تنها با مبانى ارزشى اسلام سازگارى نداشت، بلكه در مخالفت آشكار با احكام اسلام بود. در این دوران، یك منحنى نزولى به طرف ارزش‌هاى غیراسلامى ترسیم شد و در عرصه حكومت، ارزش‌هاى اسلامى كم رنگ‌تر گشت و به تدریج شرایط اجتماعى و فرهنگى در جامعه به گونه‌اى شد كه مسلمانان بعضى احكامِ خلاف اسلام را پذیرفتند، و حتى این گونه امور، اعتبار قانونى نیز پیدا كرد!! براى مثال، در زمان خلیفه سوم سوء استفاده‌هاى فراوانى از بیت‌المال مسلمین صورت پذیرفت. اقوام و بستگان خلیفه، به عنوان حاكمان اسلامى در مناطق مختلف گماشته شدند. این عده، بیت‌المال را مورد حیف و میل قرار دادند.(43) مسلمانان

﴿ صفحه 52 ﴾
﴿ صفحه 53 ﴾
از سرزمین‌هاى مختلف اسلامى كه تاب تحمل این وضعیت را نداشتند به عنوان اعتراض به مدینه هجوم آوردند و صداى اعتراض خود را به گوش خلیفه سوم رساندند. خواسته آنان لزوم عمل به دستورات اسلام توسط خلیفه، و عزل صاحب منصبان بى‌كفایت و فاسد بود. آنان در ادامه اعتراض خویش خانه خلیفه را محاصره نمودند و در صدد قتل او برآمدند.
امام امیرالمؤمنین(علیه السلام) در موقعیتى قرار داشت كه حق وى در خلافت و زمامدارىِ مسلمانان غصب گشته و اهانت‌هایى نیز نسبت به وى و همسرش حضرت فاطمه(علیها السلام) روا داشته شده بود. با این حال، آن حضرت نمى‌خواست مصالح اسلام و مسلمین به خطر افتد. هر
﴿ صفحه 54 ﴾
گاه در مسایل حكومت با او مشورت مى‌شد با دوراندیشى و دل‌سوزى هرچه تمام‌تر، مصلحت خلفا و جامعه مسلمین را گوشزد مى‌نمود. در این باره، داستان‌هاى فراوانى وجود دارد؛ براى مثال، خلیفه دوم با امیرالمؤمنین(علیه السلام) در مورد جنگ با امپراتورى ایران مشورت نمود و حضرت راهنمایى‌هاى بسیار سازنده‌اى را ارائه فرمودند.(44) آن بزرگوار در مدت 25 سال بعد از رحلت پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)، از نصیحت، خیرخواهى و دل‌سوزى براى مسلمین و در راستاى اجراى احكام اسلامى كوتاهى نمى‌كردند؛ هر چند نصایح آن حضرت غالباً مورد قبول واقع نمى‌شد. از جمله آن موارد قضیه اعتراض مسلمین نسبت به خلیفه سوم بود. مسلمانان از سرزمین مصر، عراق و سایر بلاد اسلامى خواهان عزل خلیفه و در صورت استنكاف، خواهان قتل او بودند. حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)وساطت نمود و به عنوان نماینده شورشیان با عثمان به گفتگو نشست. ایشان به خاطر حفظ مصالح اسلامى این نمایندگى را پذیرفتند و به خانه عثمان تشریف بردند. (اگر چه عده‌اى از همان افرادى كه به خانه عثمان هجوم آوردند بعداً «پیراهن عثمان» را بهانه قرار دادند و آن حضرت را از طرفداران قتل عثمان معرفى نمودند!!) در این‌جا به قسمتى از گفتگوى حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) با عثمان اشاره مى‌كنیم:

3. گفتگوى امیرالمؤمنین(علیه السلام) با عثمان

إنَّ النّاسَ وَرائى و قدِ اسْتَسْفَرونى بَیْنَكَ و بَیْنَهُم، وَ وَ اللّهِ ما أَدْرى ما أَقولُ لكَ! ما أَعرِفُ شَیْئاً تَجهَلُهُ، و لا أدُلُّكَ عَلى أمر لا تَعْرِفُهُ،... فَاللّهَ اللّهَ فى نَفسِكَ! فإنَّكَ ـ و اللّهِ ـ ما تُبَصَّرُ مِنْ عَمًى، و لا تُعَلَّمُ مِنْ
﴿ صفحه 55 ﴾
جَهل، وَ إنَّ الطُّرُقَ لَواضِحَةٌ، وَ إنَّ أعلامَ الدّینِ لَقائمَةٌ. فاعلم أنَّ أَفضَلَ عِبادِ اللّهِ عندَ اللّهِ إمامٌ عادِلٌ، هُدِىَ و هَدَى، فَأقامَ سُنَّةً مَعلومَةً، وَ إنَّ السُّنَنَ لَنَیِّرَةٌ، لَها أَعْلامٌ، وَ إنَّ البِدَعَ لَظاهِرَةٌ، لَها أعلامٌ. و إنَّ شَرَّ النّاسِ عِندَ اللّهِ إمامٌ جائرٌ ضَلَّ و ضُلَّ بِهِ، فَأَماتَ سُنَّةً مَأخوذَةً (معلومةً)، و أَحْیا بِدْعَةً متروكة(45)= همانا مردم پشت سر من هستند و مرا میان تو و خودشان میانجى قرار داده‌اند، به خدا نمى‌دانم با تو چه بگویم! چیزى را نمى‌دانم كه تو ندانى، تو را به چیزى راهنمایى نمى‌كنم كه نشناسى،... پروا كن! سوگند به خدا، تو كور نیستى تا بینایت كنند، نادان نیستى تا تو را تعلیم دهند، راه‌ها روشن است، و نشانه‌هاى دین برپا است. پس بدان كه برترین بندگان خدا در پیشگاه او رهبر عادل است كه خود هدایت شده و دیگران را هدایت مى‌كند، سنّتِ شناخته شده را برپا دارد، و بدعت ناشناخته را بمیراند. سنّت‌ها روشن، و نشانه‌هایش آشكار است، بدعت‌ها آشكار و نشانه‌هاى آن برپا است، و بدترین مردم نزد خدا، رهبر ستم‌گرى است كه خود گمراه و مایه گمراهى دیگران است، كه سنّت پذیرفته را بمیراند، و بدعت ترك شده را زنده گرداند.
إنَّ النّاسَ وَرائى و قَدِ اسْتَسْفَرونى بَیْنَكَ و بَیْنَهُم؛ یعنى مردم پشت سر من هستند و عدّه زیادى اطراف خانه‌ات اجتماع كرده‌اند. آنان مرا سفیر و نماینده خویش قرار داده‌اند تا با تو سخن بگویم.
و وَ اللّهِ ما أَدْرى ما أَقولُ لَكَ!...؛ به خدا قسم! نمى‌دانم با تو چه بگویم. رفتار نادرستى كه انجام مى‌گیرد چیزى نیست كه بر تو مجهول باشد یا تو از آن غفلت داشته باشى. این گونه نیست كه تو احكامش را ندانى، تا من به تو یاد دهم. خودت جریانات سیاسى و سوء استفاده‌هاى كارگزارانت نسبت به بیت‌المال را بهتر مى‌دانى. آنان به طور علنى احكام و قوانین اسلامى را زیر پا گذاشته‌اند و نیازى به یادآورى و تذكر من نیست. تو سال‌ها در حضور پیامبر بودى، فرمایشات پیغمبر را شنیده، و سیره آن حضرت را مشاهده نموده‌اى. رفتار تو خطا است و لازم است عملكرد خویش را تغییر دهى. خلیفه اول و دوم ـ ابوبكر و عمر ـ نسبت به تو در رعایت احكام اسلامى سزاوارتر نبودند؛ بلكه تو به این امر سزاوارترى؛ براى این كه تو، هم از نظر «نَسَبى» و هم از نظر «سَبَبى» با پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) ارتباط دارى (نَسَب از آن جهت كه عثمان، از بنى اُمیّه بود و «بنى امیه» و «بنى هاشم» به یك ریشه مى‌رسند، و سَبَب از آن جهت كه عثمان داماد پیامبر بود).
﴿ صفحه 56 ﴾
وَ إنَّ أَعْلامَ الدّینِ لَقائِمَة؛ نشانه‌هاى دین آشكار است. كسى كه بخواهد بر طبق دین عمل نماید، چیزى بر او مخفى نیست. او مى‌داند چه كارى را انجام دهد و چه كارى را ترك نماید.
حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)در گفتگو با عثمان از یك نكته روان شناختى استفاده كرد. براى این كه غرورِ طرفِ خطاب، مانع پذیرش سخنان امیرالمؤمنین(علیه السلام) نگردد، فرمود تو همان چیزهایى را كه من مى‌دانم، مى‌دانى. یعنى در مقام تعلیم یا صدور امر و نهى نیستم تا تو رنجش‌خاطر پیدا نمایى و سخنان حق را نپذیرى. من و تو هر دو دستورات اسلام را از پیغمبر(صلى الله علیه وآله)شنیده‌ایم؛ ولى از آن‌جا كه من نماینده این جمعیت هستم، آمده‌ام تا خواسته آنان را بازگو نمایم. در واقع، فرمایشات اصلىِ امیرالمؤمنین(علیه السلام) از این‌جا شروع مى‌شود:
فَاعْلَم أَنَّ أَفْضَلَ عِبادِ اللّهِ عِنْدَ اللّهِ إمامٌ عادِلٌ، هُدِىَ و هَدَى؛ اى عثمان! بدان كه برترین و عزیزترین بندگان نزد خدا، امامِ عدالت پیشه است، كه خودْ هدایت شده و راه را از چاه باز شناسد، و دیگران را نیز هدایت نماید. علامت امامِ عدالت پیشه، هدایت شده و هادى، این است:
فَاَقامَ سُنَّةً مَعْلومَةً، و أَماتَ بِدْعةً مَجْهولة؛ امام عادل كسى است كه سنّت معلوم و روشن را كه از آنِ اسلام است، زنده داشته بر پا دارد؛ و بدعتِ مجهول و امور بى‌اعتبار در اسلام را بمیراند. ارزش و اعتبار بعضى از امور از نظر اسلام معلوم نیست، و بلكه بدعت بودنش آشكار است. در این حالت، وظیفه امامِ عادل در نابود ساختن این بدعت‌ها است.
در این‌جا به قول ما طلبه‌ها، سؤال مُقدَّرى وجود دارد و آن این كه: آیا سنّت‌هایى كه باید احیا شوند، و بدعت‌هایى كه باید نابود گردند كدام است؟ پاسخ این پرسش معلوم است. در واقع، چون مخاطَبِ حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، یعنى عثمان، از سنّت‌ها و بدعت‌ها آگاهى كامل دارد، از همین روى این پرسش جا ندارد.
وَ إنّ السُنَنَ لَنَیِّرَةٌ، لَها أَعْلامٌ، و إنَّ الْبِدَعَ لَظاهِرَةٌ، لَها أَعْلام؛ سنّت‌ها روشن و آشكار است و نشانه‌هاى خودش را دارد، بدعت‌ها نیز روشن بوده و نشانه‌هاى خودش را دارد. هر كس بخواهد مى‌تواند تشخیص دهد كه فلان كارْ سنّت و شایسته یا بدعت و ناشایسته است. در این حالت، وظیفه بندگان برتر، اِحیا و ترویج سنّت‌هاى معلوم، در جامعه و میراندن بدعت‌ها مى‌باشد.
«وَ إنَّ شَرَّ النّاسِ عِنْدَ اللّهِ امامٌ جائرٌ ضَلَّ و ضُلَّ بِه؛ در مقابلِ برترین بندگان، بدترین و
﴿ صفحه 57 ﴾
پلیدترین انسان‌ها قرار دارند. از نظر حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)، بدترین انسان، پیشواى غیرعادل و ستم‌پیشه‌اى است كه خودش گمراه است و دیگران نیز به وسیله او گمراه مى‌گردند. علامت چنین شخصى هم این‌است:
فَاَماتَ سُنّةً معلومةٌ، و أحْیا بِدْعَةً متروكة؛ در مقابل بهترین بندگان كه سنّت‌ها را احیا مى‌كنند، بدترین انسان‌ها قرار دارند و آنان كسانى هستند كه سنّت‌هاى دینى را ترك، و بدعت‌ها را زنده‌مى‌كنند!
وَ إنّى سَمِعْتُ رَسولَ اللّه(صلى الله علیه وآله) یقولُ: یُؤتى یَومَ القیامَةِ بالامامِ الجائِرِ و لَیْسَ مَعَهُ نَصیرٌ و لا عاذِرٌ فَیُلْقى فى نارِ جهنَّمَ فَیَدُورُ فیها كما تدورُ الرَّحى ثمَّ یَرتَبِطُ فى قَعرِها. وَ إنّى أُنْشِدُكَ اللّهَ أَلاّ تكونَ إمامَ هذِهِ الأمَّةِ المَقتولَ فَاِنَّهُ كانَ یُقالُ: یُقتَلُ فى هذِهِ الأمَّةِ إمامٌ یَفتَحُ علیها القَتلَ و القِتالَ الى یومِ القیامَةِ و یلبِسُ أُمورَها عَلَیها و یَبُثُّ الفِتَنَ فیها فَلا یُبصِرونَ الحَقَّ مِنَ الباطِلِ، یَموجونَ فیها مَوجاً وَ یَمرُجونَ فیها مَرْجاً. فلا تكونَنَّ لِمَروانَ سَیِّقَةً یَسوقُكَ حَیثُ شاءَ بَعدَ جلالِ السِّنِّ و تَقَضِّى العُمْرِ. فقالَ لَهُ عثمانُ: كَلِّمِ النّاسَ فى أنْ یؤَجِّلونى حَتّى أَخرُجَ الیهِم مِن مَظالمهم. فَقال(علیه السلام)ما كانَ بِالْمدینةِ فَلا أَجَلَ فیه، وَ ما غابَ فَأَجَلُهُ وُصولُ أمرِكَ إِلَیْه(46)= من از پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله)شنیدم كه فرمود: «روز قیامت رهبر ستم‌گر را بیاورند كه نه یاورى دارد و نه كسى عذر او را مى‌پذیرد، پس او را در آتش جهنم افكنند، و در آن چنان مى‌چرخد كه سنگ آسیاب، تا به قعر دوزخ رسیده به زنجیر كشیده شود». من تو را به خدا سوگند مى‌دهم كه امام كشته شده این امّت مباشى، چرا كه پیش از این گفته مى‌شد: «در میان این امت، امامى به قتل خواهد رسید كه دَرِ كشتار تا روز قیامت گشوده خواهد شد و كارهاى امت اسلامى با آن مشتبه شود، و فتنه و فساد در میانشان گسترش یابد، تا آن‌جا كه حق را از باطل نمى‌شناسند، و به سختى در آن فتنه‌ها غوطهور مى‌گردند». براى مروان(47) چونان حیوان به غارت گرفته مباش كه تو را هر جا خواست براند، آن هم پس از سالیانى كه از عمر تو گذشته(48) و تجربه‌اى كه به دست آورده‌اى. عثمان گفت: «با مردم صحبت كن كه مرا مهلت دهند تا از عهده ستمى كه به آنان رفته برآیم»، امام(علیه السلام)فرمود: آنچه در مدینه است به مهلت نیاز ندارد، و آنچه مربوط به بیرون مدینه باشد تا رسیدن فرمانت مهلت‌دارد
﴿ صفحه 58 ﴾
و إنّى سَمِعْتُ رسولَ اللّه(صلى الله علیه وآله)...؛ این صحنه را مجسم كنید كه مردم در اطراف مركز حكومت، اجتماع كرده‌اند و امیرالمؤمنین(علیه السلام) خلیفه سوم را در خانه‌اش نصیحت مى‌كند. در این حالت، آن حضرت حدیث پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) را براى او مى‌خواند. از قول پیامبر خدا مى‌گوید: روز قیامت، پیشواى منحرف، غیرعادل و حاكمى را كه اسلام او را نمى‌پسندد به صحنه محشر مى‌آورند در حالى كه هیچ یار و یاورى ندارد و هیچ كس هم عذرش را نمى‌پذیرد. غریب، سرشكسته، زبون و فرومایه. او را به آتش جهنم مى‌افكنند، همانند سنگ آسیاب دور خود مى‌گردد تا تدریجاً به قعر جهنم مى‌رسد. در آن‌جا با غُل و زنجیر بسته مى‌شود.
و إنّى اُنْشِدُكَ اللّهَ، ألاّ تَكونَ امامَ هذِهِ الأمَّةِ المقتولَ...؛ اى عثمان! تو را به خدا قسم مى دهم كه پیشوایى نباشى كه به دست مردم كشته شوى. كارى نكن كه به دست مردم به قتل برسى، كه این امر آثار بدى براى جامعه اسلامى خواهد داشت. اگر چنین چیزى واقع شود، امام‌كُشى و حاكم‌كُشى باب مى‌شود و این جریان تا روز قیامت ادامه خواهد یافت. تا به حال، احترام حاكم اسلامى محفوظ بوده است. اگر خلفاى پیشین تخلفاتى داشتند، مردم از آنها اغماض كرده‌اند؛ ولى تخلفات تو به گونه‌اى است كه مردم تاب تحمل آن را ندارند و نزدیك است كه تو را به قتل برسانند و این، بدعتى خواهد شد كه مدام ادامه مى‌یابد.
و یَلْبِسُ امورَها عَلَیْها، و یَبُثُّ الْفِتَنَ فیها...؛ در این حالت، حق و باطل به هم آمیخته شده و تشخیص حق از باطل مشكل خواهد بود. هر كسى به بهانه‌اى شورش كرده و نظم جامعه اسلامى به هم خواهد خورد.
عثمان در جواب گفت: فرصتى از شورشیان طلب‌نما تا من براى اصلاح امور، چاره‌اى بیندیشم و كارها را به مسیر صحیحش بازگردانم. حضرت در جواب فرمود: پیشنهاد شورشیان احتیاج به زمان ندارد. كسانى كه در مدینه مرتكب تخلفاتى شده‌اند، همین الان عزلشان نما و دستور عزل آنان را صادر كن. عثمان قبول نكرد و در نهایت، كار به كُشتنش انجامید و در عالَم اسلام فتنه‌هایى را به دنبال‌آورد.