نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

2. معجون لیبرالیسم و «پوزیتیویسم اخلاقى»

همان‌طور كه گفتیم، پرسشى كه فیلسوفان اولیه در این زمینه فراروى خود مى‌نهادند و بدان پاسخ مى‌دادند در حیطه‌اى اعم از رفتارهاى اجتماعى و فردى بود؛ یعنى هم حوزه ارزش‌ها و رفتارهاى اخلاقى را شامل مى‌شد و هم حوزه رفتارهاى اجتماعى و مربوط به حقوق و سیاست را دربرمى‌گرفت. اما هم‌چنان كه اشاره كردیم آنچه امروزه به نام لیبرالیسم مطرح مى‌شود دایره محدودترى دارد و فقط در زمینه مسایل اجتماعى مطرح است و وارد حوزه اخلاق نمى‌شود. در زمینه اخلاق، امروزه نظریه «اخلاق پوزیتیویستى» مطرح است كه شبیه
﴿ صفحه 315 ﴾
تفكر لیبرالیستى در عرصه حقوق است. پوزیتیویسم اخلاقى معتقد است «خوب و بد» و «باید و نباید»هاى اخلاقى هیچ پشتوانه‌اى جز خواست مردم ندارد. هرگاه مردم چیزى را پسندیدند و ارزش تلقى كردند آن چیز مى‌شود «خوب» و «ارزش» اخلاقى. هرگاه نیز مردم چیزى را نپسندیدند و از آن روى‌گردان بودند آن چیز «بد» و «ضد ارزش» مى‌شود.
زیرساخت‌هاى اصلى آنچه امروزه با نام «فرهنگ غربى» از آن یاد مى‌شود، مولود توأمان شدن و تركیب دو عنصر «لیبرالیسم» و «پوزیتیویسم اخلاقى» است. مؤلفه‌ها و مشخصه‌هایى مانند: «نسبى‌گرایى» و «فردگرایى» در فرهنگ غربى از همین جا ریشه مى‌گیرد. وقتى گفتیم، ملاك خوبى و بدى این است كه چیزى براى انسان لذت‌آفرین باشد، یا چیزى باشد كه مردم آن را مى‌پسندند، نتیجه قطعى آن «نسبى‌گرایى در ارزش‌ها» خواهد بود؛ چون اگر مردم یك جامعه چیزى را پسندیدند و مردم جامعه دیگرى همان چیز را زشت شمردند و مكروه داشتند، آن چیز هم خوب است و هم بد؛ خوب است، نسبت به جامعه‌اى كه آن را پسندیده و بد است، نسبت به جامعه‌اى كه آن را نمى‌پسندد. البته امروزه فرهنگ غربى علاوه بر «نسبیت در ارزش‌ها» گرفتار «نسبیت در معرفت» نیز هست و شناخت را هم امرى نسبى مى‌داند.
از طرف دیگر، وقتى گفتیم، ملاك خوبى «لذت‌آفرینى» است، طبیعتاً به «فردگرایى» خواهیم رسید؛ چون لذت امرى فردى و شخصى است و افراد نیز در لذت بردن از كارها و چیزها متفاوت هستند. یك نفر از كارى یا چیزى لذت مى‌برد كه براى فرد دیگر هیچ لذتى ندارد یا حتى آزاردهنده و رنج‌آور نیز هست. بنابر این هر كس لذت خودش را در نظر مى‌گیرد و تنها معیارش براى انجام كارها لذت فردى و شخصى خودش مى‌باشد و به مصالح و منافع دیگران كارى ندارد؛ چون به او یاد داده‌ایم كه خوب آن چیزى است كه «تو» از آن لذت ببرى. این چنین است كه فرهنگ فردگرایى در جامعه رواج پیدا مى‌كند و هر كس فقط دنبال لذت و منفعت خودش مى‌رود. در این حالت اگر هم منفعت دیگران را لحاظ كند تبعى است؛ یعنى آن جا كه مى‌بیند لذت و منفعت شخصى خودش در گرو لذت و منفعت دیگران است به ناچار منفعت دیگران را نیز در نظر مى‌گیرد؛ مثلا در زندگى خانوادگى، هر یك از زن و شوهر وقتى مى‌توانند از زندگى شیرینى برخوردار باشند و از زندگى زناشویى لذت ببرند كه دیگرى هم در آن شریك باشد. هم‌چنین در زندگى اجتماعى اگر انسان بخواهد به منافع خودش دست یابد و متلذذ گردد، باید سهمى و نفعى هم براى دیگران در نظر بگیرد. اگر مى‌خواهد از لذت غذا
﴿ صفحه 316 ﴾
خوردن برخوردار شود، باید پولى هم به دیگران بپردازد. اما در هر صورت، رعایت مصالح و منافع دیگران جنبه ثانوى و اضطرارى دارد. فرد، تنها به دنبال لذت خویش است و اگر نبود تزاحم‌هایى كه در زندگى اجتماعى وجود دارد، هرگز حاضر نمى‌شد به منفعت و لذت دیگران بیندیشد.
علاوه بر آن، لذت و منفعت در فرهنگ غربى فقط در لذت‌هاى مادى و دنیایى خلاصه مى‌شود. لذت‌هاى معنوى كه در فرهنگ‌هاى دینى و به ویژه فرهنگ اسلامى ما وجود دارد و برخى از انسان‌هاى برجسته و اولیاى خدا بدان نایل مى‌شوند در فرهنگ عمومى غرب از هیچ معنا و مفهوم و جایگاهى برخوردار نیستند. هم‌چنین به طریق اولى چیزى به نام لذت‌هاى آخرتى اصلا مطرح نیست. این‌چنین است كه ویژگى سومى به نام ماده‌گرایى (ماتریالیسم) در فرهنگ غربى رخ مى‌نمایاند.
البته این كه فرهنگ غربى چنین لوازم و مؤلفه‌هایى دارد، چیزى است كه برخى از غربیان كاملا بدان آگاهند و صریحاً به آن اعتراف مى‌كنند، و برخى دیگر نیز گر چه صریحاً اعتراف نمى‌كنند ولى ناخودآگاه بدان ملتزمند و به هر حال لازمه حرف و عملشان چیزى جز این نیست.
در هر صورت در چنین فرهنگى ملاك حق، منفعت اشخاص است و فرد هیچ مسؤولیت و تكلیفى در مقابل دیگران ندارد و موظف و مكلف به رعایت هیچ حقى نیست. تنها چیزى كه موجب مى‌گردد تكلیفى براى فرد ایجاد شود و حقوقى براى دیگران در نظر گرفته شود مزاحمت آزادى فرد با آزادى دیگران و حفظ آزادى دیگران است. اصل اولى این است كه هر كس تابع لذت خویش است و هیچ مسؤولیتى در قبال دیگران ندارد. اگر هم كسانى پیدا شوند كه به دلیل قوت جهات عاطفى در شخصیتشان به فكر دیگران باشند، چنین چیزى استثنایى و موردى است و جنبه فردى دارد، وگرنه از لحاظ نظرى و تئوریك توجیهى براى چنین رفتارهایى وجود ندارد.
بر اساس همین مبانى است كه قانون نیز در فرهنگ غربى فقط در صدد است آزادى‌هاى فردى را تأمین كند و اگر هم تكلیفى بر عهده دیگران مى‌گذارد به سبب آن است كه آزادى‌هاى دیگران محفوظ بماند و مورد تجاوز قرار نگیرد.
همان‌گونه كه اشاره كردیم؛ این طرز تفكر طیفى از نظریات را دربرمى‌گیرد كه برخى از آنها
﴿ صفحه 317 ﴾
بسیار افراطى است و برخى دیگر نیز نسبتاً معتدل هستند. اصل پیدایش تفكر لیبرالیسم كه به «جان لاك» نسبت داده مى‌شود در زمانى بود كه مردم غرب هنوز ارزش‌هاى معنوى و اخلاقى را پاس مى‌داشتند و براى آنها احترام قایل بودند. از همین رو مى‌بینیم در تفكرات كسانى نظیر «ژان ژاك روسو» و «امانوئل كانت» چیزهایى مثل وجدان و اخلاق جایگاه دارد. روسو معتقد بود كه «وجدان» در نهاد هر انسانى اصل نیرومندى است كه او را وادار مى‌كند كه ارزش‌هاى اخلاقى را رعایت كند. كانت فیلسوف معروف آلمانى نیز به مسأله «وظیفه» و «اخلاق عملى» بسیار اهمیت مى‌داد.

3. آثار زیان‌بار پوزیتیویسم اخلاقى

توجه به مسایل معنوى و ارزش‌هاى اخلاقى در غرب استمرار نیافت و به تدریج از صحنه خارج شد. با پیشرفت‌هاى علمى كه در غرب حاصل شد و فن‌آورى‌هایى كه در نتیجه این پیشرفت‌ها در اختیار بشر قرار گرفت، زمینه برخوردارى هر چه بیشتر از لذت‌هاى مادى و دنیایى روز به روز گسترش یافت و توجه به ارزش‌هاى معنوى و اخلاقى رو به كاهش و افول نهاد. این سیر نزولى هم‌چنان ادامه پیدا كرد و تا بدان جا رسید كه امروز گرایش مسلط فرهنگ غربى این است كه اصولا هیچ ارزش اخلاقى ثابت و مشخصى وجود ندارد و همه ارزش‌هاى اخلاقى تابع خواست و سلیقه و پسند مردم یك جامعه است. یك چیز ممكن است امروز ضد ارزش باشد و فردا همان چیز ارزش محسوب شود و به عكس. این چیزى است كه امروزه به چشم خود در غرب شاهد و ناظر آن هستیم و موج تحولات در ارزش‌هاى اخلاقى بسیار گسترده و سریع و پى در پى است. در این زمینه، برخى مواردى وجود دارد كه انسان حتى از گفتن آنها شرم دارد، ولى به هر حال براى روشن شدن بحث چاره‌اى جز ذكر آنها نیست.
یكى از موارد، مسأله هم‌جنس‌گرایى است كه تا همین دهه‌هاى اخیر در فرهنگ غرب عملى بسیار زشت و ناپسند تلقى مى‌شد و از ضد ارزش‌هاى بسیار منفى بود. اما امروزه مسأله كاملا عوض شده است. حتى در برخى كشورها این عمل قانوناً مجاز شمرده مى‌شود و عقلا (!؟) و نخبگانشان نشسته‌اند در مجالس قانون‌گذارى و براى آن قانون تصویب كرده‌اند! گروه‌ها و مجامع مختلفى وجود دارند كه رسماً و علناً این فكر را ترویج مى‌كنند و براى تبلیغ آن فیلم مى‌سازند و نمایشنامه مى‌نویسند و اجرا مى‌كنند. حتى براى خودشان پرچم درست كرده‌اند.
﴿ صفحه 318 ﴾
كتابخانه‌ها و كلوپ‌ها و ساختمان‌هاى بسیار شیك و مجلل اختصاصى دارند، كه من خودم برخى از آنها را از بیرون دیده‌ام. براى دفاع از این عمل شنیع حتى فلسفه هم درست كرده‌اند و مى‌خواهند با استدلال‌هاى عقلى و نظریات علمى، مكتبى براى آن درست كنند. تصور نكنید كه افرادى از طبقات پایین و بى‌فرهنگ و فقیر و كم‌سواد پیرو و طرفدار این فكر هستند؛ كم نیستند كسانى در رده وزیر، نماینده مجلس و شاید بالاتر كه به صورت رسمى و علنى عضو چنین گروه‌ها و مجامعى هستند.
به راستى چگونه مى‌شود كه چنین وضعى پیش مى‌آید؟ پاسخ در «پوزیتیویسم اخلاقى» است. وقتى قرار شد ارزش‌هاى اخلاقى هیچ پشتوانه‌اى جز خواست و سلیقه انسان‌ها نداشته باشد هر نتیجه دیگرى هم قابل تصور است. وقتى كه ارزش‌هاى اخلاقى كه به هر حال در سطوح بالاى ارزش‌ها قرار مى‌گیرند به چنین وضعیتى دچار شوند، دیگر از حقوق و سیاست و ارزش‌هاى اجتماعى و سیاسى چه انتظارى مى‌توان داشت؟ طبیعى است كه به طریق اولى در زمینه حقوق و وضع قوانین اجتماعى و مسایل مربوط به سیاست و كشوردارى، این گرایش رشد خواهد یافت كه این امور باید بر طبق خواست و سلیقه مردم باشد و هیچ قانون ثابت حقوقى و فلسفه سیاسى و حكومتى ثابتى نخواهیم داشت و همه چیز بر اساس رأى و خواست مردم شكل مى‌گیرد. در اخلاق و حقوق و سیاست و همه چیز، خوب و درست همان چیزى است كه مردم مى‌خواهند.
اكنون سؤال مى‌شود كه اگر معیار حقوق خواست مردم باشد، معمولا این‌طور است كه همه مردم در یك خواسته با یكدیگر توافق ندارند و عده‌اى چیزى را مى‌خواهند كه دیگران آن را نمى‌پسندند؛ در این موارد كه خواست‌هاى متزاحم و متعارض وجود دارد چه باید كرد؟ این جا است كه ناچار مى‌شوند بحث اكثریت را مطرح كنند و بگویند قانونى معتبر است كه حداقل نصف به علاوه یك مردم آن را بخواهند و بپذیرند. در چنین مواردى تنها راه چاره را رجوع به اكثریت مى‌دانند و نه رجوع به حكم عقل یا وجدان یا حكم خدا و نظایر آنها.
اگر نشود خواست همه مردم را تأمین كرد راهى جز تن دادن به خواست اكثریت وجود ندارد؛ گرچه آن اكثریت به این صورت باشد كه پنجاه درصد منهاى یك نفر در مقابل پنجاه درصد به علاوه یك نفر مقابل هم باشند. این چیزى است كه امروزه به نام دموكراسى لیبرال مطرح است و طرفداران فراوانى نیز در همه جاى دنیا دارد. البته گرایش‌ها و انواع دیگرى از
﴿ صفحه 319 ﴾
دموكراسى نیز وجود دارد كه طرفداران چندانى ندارد و دیدگاه مسلط و رایج همین دموكراسى لیبرال است.

4. لیبرالیسم در عصر پست مدرن

اخیراً در طیف گرایش‌هاى لیبرالیستى گرایشى پیدا شده كه با مبانى اسلامى ما بسیار نامأنوس و ناسازگار است و متأسفانه كم و بیش در ادبیات سیاسى، اجتماعى كشور ما نیز در حال رواج یافتن است. طرفداران این گرایش بر اساس یك تحلیل تاریخى ـ اجتماعى، زندگى بشر را از ابتدا تا به امروز به چند دوره تقسیم مى‌كنند. دوره اول را با نام‌هایى هم‌چون: «دوران ماقبل مدرن»، «عصر كهن»، «عصر باستانى»، «عصر ارتجاعى» و «عصر غیر علمى» نام نهاده‌اند. خصوصیت این دوران این است كه عصر حاكمیت اساطیر است و مردم ارزش‌ها را بر اساس یك سلسله اسطوره‌ها تعیین مى‌كرده‌اند. دین و مذهب هم مربوط به همین دوران است و تعدادى از جوامع انسانى ارزش‌هاى خود را بر اساس تعالیم و احكام یك دین خاص تعریف مى‌كردند. پس از این دوران، كه دورانى نسبتاً طولانى نیز هست دوره دوم زندگى بشر آغاز مى‌شود. در این دوران كه «دوران مدرنیته» نامیده مى‌شود دین و مذهب اصالت خود را از دست مى‌دهد و عقل انسانى ملاك خوب و بد و تعیین ارزش‌ها قرار مى‌گیرد. این دوران در اروپا از رنسانس شروع مى‌شود و تا همین دهه‌هاى اخیر ادامه مى‌یابد. از چند دهه قبل به این طرف و در آستانه ورود به هزاره سوم میلادى، دوران دیگرى آغاز شده كه از آن با نام «دوران فوق مدرن» یا «پست مدرن» و «فرامدرن» یاد مى‌كنند. عصر مدرنیته به تدریج رنگ مى‌بازد و جاى خود را به عصر پست مدرن مى‌دهد. استدلال‌هاى عقلى و مبتنى بر تجربه‌هاى علمى كه در دوران مدرنیته معتبر شمرده مى‌شدند و حلاّل مشكلات زندگى انسانى تلقى مى‌گردیدند در عصر پست مدرن دیگر چندان اعتبارى ندارند. در این عصر دیگر هیچ چیز ثابتى وجود ندارد؛ از جمله، ارزش‌ها نیز دچار چنین سرنوشتى هستند. در این دوران هیچ مفهوم ارزشى براى هیچ انسانى معنا و مفهوم ثابتى نخواهد داشت.
دوران پست مدرن دورانى است كه انسان دیگر در آن احساس وظیفه و تكلیف در قبال هیچ كس و هیچ چیز نمى‌كند. این در حالى است كه هم‌چنان كه اشاره كردیم، در دوران مدرنیته متفكرانى نظیر «روسو» و «كانت» كه تأثیر زیادى بر افكار فلاسفه پس از خود نیز بر
﴿ صفحه 320 ﴾
جاى گذاشتند، سخن از وجدان انسانى یا عقل عملى به میان مى‌آوردند و آنها را دو نیروى مهم كنترل‌كننده انسان برمى‌شمردند. كانت مى‌گفت: دو چیز اعجاب مرا برمى‌انگیزد: یكى منظره زیباى آسمان پرستاره و دیگرى نیروى وجدان در درون انسان. اصلا مكتب اخلاقى كانت با عنوان «مكتب وظیفه‌گرایى» نامیده شده؛ چون پیام اصلى این مكتب این است كه انسان داراى یك سلسله «وظایف كلى و ثابت» است.
در عصر پست مدرن دیگر مسأله‌اى به نام وجدان یا عقل عملى مطرح نیست و اصولا چیزى به نام ارزش، معنا و مفهوم مشخصى ندارد. اصلا صحبت از وظیفه و تكلیف نیست. دیگر دوران تكلیف‌مدارى انسان سپرى شده و عصر مطالبه و استیفاى حقوق وى فرا رسیده است. انسان امروز دیگر دغدغه تكلیف ندارد بلكه پیوسته نگران حقوق از دست رفته خویش است كه از او دریغ داشته شده است. حتى در رابطه با خدا (اگر خدایى وجود داشته باشد و آن را بپذیریم) نیز این‌گونه است كه ما آمده‌ایم كه حقوق خود را از خدا مطالبه كنیم و درباره آنها از او سؤال نماییم، نه آن كه براى پرسش درباره تكالیفمان به سراغ خدا برویم.
آرى! تعجب نكنید؛ تنها یك عده منكر خدا یا غیر مسلمان و متولدان و پرورش‌یافتگان كشورهاى اروپایى و آمریكایى نیستند كه چنین سخنانى را بر زبان جارى مى‌كنند، بلكه برخى از مسلمان‌هاى (یا شاید بهتر باشد بگوییم به ظاهر مسلمان‌هاى) شیعه داخل كشور خودمان نیز این حرف‌ها را در سخنرانى‌ها و مقالات و كتاب‌هایشان مطرح مى‌كنند؛ كسانى كه ادعا مى‌كنند اصلا اسلام واقعى و حقیقى را آنها كشف كرده و فهمیده‌اند و فقها و علماى گذشته و حال اسلام همگى در زاویه تنگ تحجر و واپس‌گرایى و جمود فكرى گرفتار آمده‌اند.
در هر حال انسان پست مدرن اینك به طلب‌كارى حقوق خویش از همه حتى خدا آمده است. اكنون سؤال مى‌كنیم كه این حقوق چیست و از كجا معلوم شده است؟ با توضیحاتى كه قبلا داده‌ایم پاسخ روشن است و آن این است كه انسان خودش این حقوق را تعیین مى‌كند؛ چون بنا شد ملاك و معیار همه چیز انسان باشد. این انسان و خواسته‌هاى او است كه اصیل است؛ نه نوع انسان، بلكه هر فرد فرد انسان و خواسته‌هاى آن فرد، از چنین اصالتى برخوردار است. هر فرد انسان بر اساس تمایلات و خواست‌هاى خود حقوقى را براى خویش تعریف مى‌كند و سپس در صدد گرفتن آن از دیگران برمى‌آید. بلى، در مقامى كه این حقوق با حقوق دیگران تزاحم پیدا كند و اصرار هر فرد بر حق و خواسته خویش منجر به هرج و مرج شود،
﴿ صفحه 321 ﴾
در آن جا دیگر چاره‌اى نیست كه هر فرد مقدارى از حقوق و خواسته‌هاى خود كوتاه بیاید تا نظام اجتماعى استوار بماند؛ یعنى همان نظریه كه آزادى هیچ حد و مرزى ندارد و یگانه حد آن تزاحم و تمانع با آزادى دیگران است. در واقع انسان آزاد است هر كار كه مى‌خواهد، انجام دهد مگر آن كه نتواند و جبر اجتماعى او را وادار كند به ضرورت از خواسته خود چشم‌پوشى نماید.
در هر صورت اسم این را مى‌گذارند «پیشرفته‌ترین نظریه» و تفكر انسانى كه بعد از عصر مدرنیسم و در دوران فرامدرن مطرح شده و انسان جدید در حال حركت شتابان به این سمت و سو است. آمده كه به كلى همه «تكلیف»ها و «وظیفه»ها را «انكار» كند و به دنبال این باشد كه «حقوقى» را براى خود ثابت و تعریف كند و آنها را «مطالبه» نماید.
اگر سؤال كنیم آیا اصولا چنین تفكرى درست است، و صحیح است كه انسان چنین گرایشى را دنبال كند، گفته مى‌شود اصلا چیزى به نام صحیح و غلط وجود ندارد. صحیح همان است كه هر فرد فكر مى‌كند. درست همان است كه مردم مى‌خواهند. اگر مردم گفتند كارى خوب است، آن كار خوب است و اگر گفتند بد است، بد مى‌شود؛ ملاك دیگرى براى سنجش خوب و بد وجود ندارد: نه عقل، نه وجدان، نه دین، نه خدا؛ فقط خواست خود مردم؛ بگو فقط هوا و هوس انسان: أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَیه(284)؛ پس آیا دیدى كسى را كه هوس خویش را معبود خود قرار داده است؟
این تفكرى است كه متأسفانه امروزه برخى در جامعه ما نیز آن را به عنوان مترقى‌ترین و پیشرفته‌ترین تفكر بشرى معرفى مى‌كنند و به مردم به ویژه نسل جوان ما این‌گونه القا مى‌كنند كه دیگر به فكر آن نباشند كه چه تكلیفى دارند و واجب و حرام كدام است، بلكه به این بیندیشند كه به چه چیزى تمایل دارند، كه همان حق آنها است.