نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

جلسه بیست و سوم: تركیب «لیبرالیسم» و «پوزیتیویسم اخلاقى»

1. لیبرالیسم و پیشینه آن

بحث ما درباره حقوق از دیدگاه اسلام به این‌جا رسید كه گفتیم، تعدادى از حقوق را بسیارى از حقوق‌دان‌ها جزو حقوق طبیعى و فطرى انسان‌ها مى‌دانند، یا اگر قایل به حقوق فطرى نیستند آنها را حقوق مشتركى مى‌دانند كه مورد قبول و پذیرش همه انسان‌ها است. «حق حیات» و «حق آزادى» از جمله این حقوق هستند. در مورد «حق حیات» بحث كردیم و وارد مباحث مربوط به «حق آزادى» شدیم. در مورد این حق ابتدا برخى از معانى مختلفى را كه براى خود آزادى وجود دارد برشمردیم و در نهایت به مفهوم آزادى در اصطلاح حقوق و سیاست كه بحث اصلى ما است اشاره كردیم. از آن‌جا كه امروزه معمولا در ادبیات رایج سیاسى، از آزادى‌هاى سیاسى اجتماعى به نام «لیبرالیسم» یاد مى‌شود، اكنون در ادامه قصد آن داریم تا اشاره‌اى به بحث لیبرالیسم داشته باشیم.
محور اساسى تفكر لیبرالیسم به عنوان یك مكتب این است كه «انسان‌ها در زندگى خود آزادند و هیچ قید و شرطى بر سر راه آنها پذیرفته نیست مگر آنچه كه موجب لطمه به آزادى‌ها و حقوق دیگران گردد». در نگاه لیبرالیسم تنها چیزى كه اصیل است انسان و خواسته‌هاى او است. لیبرالیسم هیچ «سلسله اصولى» را كه خواسته‌ها و رفتارهاى انسان بخواهد در چهارچوب آن تعریف شود، نمى‌پذیرد؛ زیرا همان‌طور كه گفتیم تنها انسان و خواسته‌هاى او را اصیل مى‌داند و بنابر این هر چیز دیگرى خود باید بر این اساس شكل بگیرد و تعریف شود نه آن كه بخواهد براى انسان و خواسته‌هاى او قاعده و ضابطه تعریف كند.
البته در این میان، گرایش‌هاى لیبرالیستى در یك طیف، از معتدل تا افراطى قرار مى‌گیرند، ولى نقطه مشترك همه آنها همین است كه هر فرد در انتخاب رفتارى كه انجام مى‌دهد كاملا آزاد است و كسى حق ندارد او را محدود كند، مگر آن كه خودش بخواهد، یا به آزادى دیگران
﴿ صفحه 314 ﴾
لطمه بزند. بدیهى است این بحث در حیطه رفتار اجتماعى مطرح است كه موضوع بحث علم «حقوق» است و رفتارهاى مربوط به حیطه فردى در حوزه علم «اخلاق» قرار مى‌گیرند. یكى از تفاوت‌هاى مهم «باید و نبایدهاى حقوقى» و «باید و نبایدهاى اخلاقى» همین است. در هر صورت، جایگاه و مد نظر تفكر لیبرالیسم، عرصه مسایل اجتماعى است.
معمولا پیشینه و آغاز این تفكر را از زمان «جان لاك» و «بنتام» كه هر دو از فیلسوفان انگلیسى هستند، مى‌دانند. گرچه با تحقیق معلوم مى‌گردد كه این طرز تفكر در فلسفه‌هاى بسیار قدیم‌تر و در قرن پنجم قبل از میلاد نیز به نحوى وجود داشته است. البته آزادى به مفهومى كه در فلسفه قرن پنجم قبل از میلاد مطرح بوده است در سطحى فراتر از حقوق و سیاست و قوانین حقوقى به كار مى‌رفته و به طور كلى شامل همه ارزش‌ها مى‌شده است. از زمان سقراط و اندكى پیش از آن، این سؤال در بین فلاسفه مطرح شده كه ملاك خوب و بد، و زشت و زیبا در رفتارهاى انسان چیست؟ چگونه است كه مى‌گوییم، كارى خوب و كارى بد، كارى به جا و كارى دیگر نابه‌جا و ناروا است؟
در پاسخ به این پرسش، مكتب‌هاى مختلفى وجود داشته است. گروهى معتقد بودند كه ملاك خوبى و بدى رفتار، چیزى جز «لذت‌آفرینى» و «رنج‌آورى» نیست؛ یعنى كار خوب آن است كه نتیجه‌اش حصول لذت براى انسان باشد و كار بد آن است كه نتیجه‌اش رنج و درد باشد. نماینده این مكتب در زمان قدیم و عهد فلاسفه یونان، شخصى به نام «اپیكور» بوده است. این تفكر در طول تاریخ پرورش یافته و كم و بیش تحولاتى در آن پیدا شده تا سرانجام در قرون اخیر به صورت مكتب «منفعت‌گرایى» در نظریات «بنتام» تبلور یافته است.

2. معجون لیبرالیسم و «پوزیتیویسم اخلاقى»

همان‌طور كه گفتیم، پرسشى كه فیلسوفان اولیه در این زمینه فراروى خود مى‌نهادند و بدان پاسخ مى‌دادند در حیطه‌اى اعم از رفتارهاى اجتماعى و فردى بود؛ یعنى هم حوزه ارزش‌ها و رفتارهاى اخلاقى را شامل مى‌شد و هم حوزه رفتارهاى اجتماعى و مربوط به حقوق و سیاست را دربرمى‌گرفت. اما هم‌چنان كه اشاره كردیم آنچه امروزه به نام لیبرالیسم مطرح مى‌شود دایره محدودترى دارد و فقط در زمینه مسایل اجتماعى مطرح است و وارد حوزه اخلاق نمى‌شود. در زمینه اخلاق، امروزه نظریه «اخلاق پوزیتیویستى» مطرح است كه شبیه
﴿ صفحه 315 ﴾
تفكر لیبرالیستى در عرصه حقوق است. پوزیتیویسم اخلاقى معتقد است «خوب و بد» و «باید و نباید»هاى اخلاقى هیچ پشتوانه‌اى جز خواست مردم ندارد. هرگاه مردم چیزى را پسندیدند و ارزش تلقى كردند آن چیز مى‌شود «خوب» و «ارزش» اخلاقى. هرگاه نیز مردم چیزى را نپسندیدند و از آن روى‌گردان بودند آن چیز «بد» و «ضد ارزش» مى‌شود.
زیرساخت‌هاى اصلى آنچه امروزه با نام «فرهنگ غربى» از آن یاد مى‌شود، مولود توأمان شدن و تركیب دو عنصر «لیبرالیسم» و «پوزیتیویسم اخلاقى» است. مؤلفه‌ها و مشخصه‌هایى مانند: «نسبى‌گرایى» و «فردگرایى» در فرهنگ غربى از همین جا ریشه مى‌گیرد. وقتى گفتیم، ملاك خوبى و بدى این است كه چیزى براى انسان لذت‌آفرین باشد، یا چیزى باشد كه مردم آن را مى‌پسندند، نتیجه قطعى آن «نسبى‌گرایى در ارزش‌ها» خواهد بود؛ چون اگر مردم یك جامعه چیزى را پسندیدند و مردم جامعه دیگرى همان چیز را زشت شمردند و مكروه داشتند، آن چیز هم خوب است و هم بد؛ خوب است، نسبت به جامعه‌اى كه آن را پسندیده و بد است، نسبت به جامعه‌اى كه آن را نمى‌پسندد. البته امروزه فرهنگ غربى علاوه بر «نسبیت در ارزش‌ها» گرفتار «نسبیت در معرفت» نیز هست و شناخت را هم امرى نسبى مى‌داند.
از طرف دیگر، وقتى گفتیم، ملاك خوبى «لذت‌آفرینى» است، طبیعتاً به «فردگرایى» خواهیم رسید؛ چون لذت امرى فردى و شخصى است و افراد نیز در لذت بردن از كارها و چیزها متفاوت هستند. یك نفر از كارى یا چیزى لذت مى‌برد كه براى فرد دیگر هیچ لذتى ندارد یا حتى آزاردهنده و رنج‌آور نیز هست. بنابر این هر كس لذت خودش را در نظر مى‌گیرد و تنها معیارش براى انجام كارها لذت فردى و شخصى خودش مى‌باشد و به مصالح و منافع دیگران كارى ندارد؛ چون به او یاد داده‌ایم كه خوب آن چیزى است كه «تو» از آن لذت ببرى. این چنین است كه فرهنگ فردگرایى در جامعه رواج پیدا مى‌كند و هر كس فقط دنبال لذت و منفعت خودش مى‌رود. در این حالت اگر هم منفعت دیگران را لحاظ كند تبعى است؛ یعنى آن جا كه مى‌بیند لذت و منفعت شخصى خودش در گرو لذت و منفعت دیگران است به ناچار منفعت دیگران را نیز در نظر مى‌گیرد؛ مثلا در زندگى خانوادگى، هر یك از زن و شوهر وقتى مى‌توانند از زندگى شیرینى برخوردار باشند و از زندگى زناشویى لذت ببرند كه دیگرى هم در آن شریك باشد. هم‌چنین در زندگى اجتماعى اگر انسان بخواهد به منافع خودش دست یابد و متلذذ گردد، باید سهمى و نفعى هم براى دیگران در نظر بگیرد. اگر مى‌خواهد از لذت غذا
﴿ صفحه 316 ﴾
خوردن برخوردار شود، باید پولى هم به دیگران بپردازد. اما در هر صورت، رعایت مصالح و منافع دیگران جنبه ثانوى و اضطرارى دارد. فرد، تنها به دنبال لذت خویش است و اگر نبود تزاحم‌هایى كه در زندگى اجتماعى وجود دارد، هرگز حاضر نمى‌شد به منفعت و لذت دیگران بیندیشد.
علاوه بر آن، لذت و منفعت در فرهنگ غربى فقط در لذت‌هاى مادى و دنیایى خلاصه مى‌شود. لذت‌هاى معنوى كه در فرهنگ‌هاى دینى و به ویژه فرهنگ اسلامى ما وجود دارد و برخى از انسان‌هاى برجسته و اولیاى خدا بدان نایل مى‌شوند در فرهنگ عمومى غرب از هیچ معنا و مفهوم و جایگاهى برخوردار نیستند. هم‌چنین به طریق اولى چیزى به نام لذت‌هاى آخرتى اصلا مطرح نیست. این‌چنین است كه ویژگى سومى به نام ماده‌گرایى (ماتریالیسم) در فرهنگ غربى رخ مى‌نمایاند.
البته این كه فرهنگ غربى چنین لوازم و مؤلفه‌هایى دارد، چیزى است كه برخى از غربیان كاملا بدان آگاهند و صریحاً به آن اعتراف مى‌كنند، و برخى دیگر نیز گر چه صریحاً اعتراف نمى‌كنند ولى ناخودآگاه بدان ملتزمند و به هر حال لازمه حرف و عملشان چیزى جز این نیست.
در هر صورت در چنین فرهنگى ملاك حق، منفعت اشخاص است و فرد هیچ مسؤولیت و تكلیفى در مقابل دیگران ندارد و موظف و مكلف به رعایت هیچ حقى نیست. تنها چیزى كه موجب مى‌گردد تكلیفى براى فرد ایجاد شود و حقوقى براى دیگران در نظر گرفته شود مزاحمت آزادى فرد با آزادى دیگران و حفظ آزادى دیگران است. اصل اولى این است كه هر كس تابع لذت خویش است و هیچ مسؤولیتى در قبال دیگران ندارد. اگر هم كسانى پیدا شوند كه به دلیل قوت جهات عاطفى در شخصیتشان به فكر دیگران باشند، چنین چیزى استثنایى و موردى است و جنبه فردى دارد، وگرنه از لحاظ نظرى و تئوریك توجیهى براى چنین رفتارهایى وجود ندارد.
بر اساس همین مبانى است كه قانون نیز در فرهنگ غربى فقط در صدد است آزادى‌هاى فردى را تأمین كند و اگر هم تكلیفى بر عهده دیگران مى‌گذارد به سبب آن است كه آزادى‌هاى دیگران محفوظ بماند و مورد تجاوز قرار نگیرد.
همان‌گونه كه اشاره كردیم؛ این طرز تفكر طیفى از نظریات را دربرمى‌گیرد كه برخى از آنها
﴿ صفحه 317 ﴾
بسیار افراطى است و برخى دیگر نیز نسبتاً معتدل هستند. اصل پیدایش تفكر لیبرالیسم كه به «جان لاك» نسبت داده مى‌شود در زمانى بود كه مردم غرب هنوز ارزش‌هاى معنوى و اخلاقى را پاس مى‌داشتند و براى آنها احترام قایل بودند. از همین رو مى‌بینیم در تفكرات كسانى نظیر «ژان ژاك روسو» و «امانوئل كانت» چیزهایى مثل وجدان و اخلاق جایگاه دارد. روسو معتقد بود كه «وجدان» در نهاد هر انسانى اصل نیرومندى است كه او را وادار مى‌كند كه ارزش‌هاى اخلاقى را رعایت كند. كانت فیلسوف معروف آلمانى نیز به مسأله «وظیفه» و «اخلاق عملى» بسیار اهمیت مى‌داد.