نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

6. نقدى كوتاه بر ادله قرآنى منكران حق حاكمیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)

در این‌جا این پرسش اساسى مطرح است كه دلالت آیاتى از قبیل: لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِر(264) و نظیر آن چیست؟ آیا این آیات در مقام نفى حكومت و حق حاكمیت پیامبر است؟ براى پاسخ به این پرسش، لازم است یك بحث مفصل و علمى صورت پذیرد. این‌گونه مباحث در روزنامه‌ها، مجلات و كتاب‌ها در حجم نسبتاً زیادى مطرح گشته است و متأسفانه جوانان ما
﴿ صفحه 306 ﴾
فرصت كافى براى یافتن پاسخ آن را ندارند؛ از این رو. در این‌جا سعى مى‌كنیم پاسخى كوتاه به این پرسش بدهیم.
نكته‌اى كه در بررسى این آیات مهم است این است كه باید آیاتى كه در زمینه نفى تسلط پیامبر بر مردم است، با توجه به آیات قبل و بعد مورد بررسى قرار گیرد. همان‌طور كه از شواهد و ادله گوناگون، مثل آیات قرآن كریم به دست مى‌آید، آن حضرت شدیداً به هدایت مردم به راه خدا علاقه‌مند بودند. ایشان مى‌خواستند مردم به وسیله ایمان به خدا و پذیرفتن اسلام، به سعادت همیشگى نایل آیند و از این كه مردم از پذیرش راه حق سرباز مى‌زدند، پیوسته ناراحت و اندوهناك بودند؛ به گونه‌اى كه خداوند بارها و به صورت‌هاى گوناگون آن حضرت را تسلاّ مى‌داد: لَعَلَّكَ بَخِعٌ نَفْسَكَ ألاَّ تَكُونُوا مُؤْمِنِین(265)؛ شاید تو از این كه (مشركان) ایمان نمى‌آورند، جان خود را تباه سازى.
در آیه دیگر مى‌خوانیم: فَلَعَلَّكَ بَخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى ءَاثَرهِمْ إِن لَمْ یُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِیثِ أَسَفا(266)؛ شاید، اگر به این سخن ایمان نیاورند، تو جان خود را از اندوه، در پیگیرىِ (كار)شان تباه كنى. آیا مى‌خواهى خود را هلاك سازى كه چرا كفار ایمان نمى‌آورند؟ چرا نسبت به انكار آیات الهى از سوى كفار خود را دچار اندوه و تأسف فراوان مى‌سازى؟ از این كه آنان در مقابل خیرخواهى تو، ایمان نمى‌آورند اندوهناك مباش: وَاصْبِرْ وَ مَا صَبْرُكَ اِلاَّ بِاللَّهِ وَ لاَتَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لاَ تَكُ فِى ضَیْق مِمَّا یَمْكُرُون(267)؛ و صبر كن و صبر تو جز به (توفیق) خدا نیست و بر آنان اندوه مخور و از آنچه نیرنگ مى‌كنند دل تنگ مدار.
ما تو را مسؤول نساختیم كه حتماً ایشان را مسلمان سازى، بلكه تو تنها پیام خدا را به آنان ابلاغ كن، خواه ایمان آورند یا هم‌چنان بر كفر خویش باقى باشند: وَ مَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلَغُ الْمُبِینُ(268). وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْیَكْفُر(269)؛ و بگو: حق از پروردگارتان (رسیده) است. پس هر كه بخواهد بگرود و هر كه بخواهد انكار كند.
﴿ صفحه 307 ﴾
تو مسؤول عدم ایمان كفار نیستى، و از این بابت اندوهگین مباش. بنابراین، براى این كه پیامبر بیش از این غصه كفار را نخورد، او را تسلاّى خاطر مى‌دهد و این‌گونه مخاطب مى‌سازد كه وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت است و نه وادار ساختن كفار به ایمان. به تعبیر علمى، آیه شریفه مَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلَغُ الْمُبِین «حصر اضافى» است نه «حصر حقیقى»؛ یعنى گویا در ذهن مردم این گونه است كه پیامبر علاوه بر ابلاغ رسالت، وظیفه وادار كردن افراد به ایمان را هم دارد. این آیه با نفى چنین پندارى مى‌فرماید، نباید تصور شود كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) علاوه بر ابلاغ رسالت، موظف به مسلمان نمودن دیگران نیز مى‌باشد، و آنان باید به پذیرش ایمان وادار گردند. پیامبر نیز مانند هر یك از مسلمانان موظف بود نماز بخواند، روزه بگیرد، امر به معروف و نهى از منكر نماید و به جهاد برود. قرآن خطاب به آن حضرت، درباره «جهاد» چنین مى‌فرماید: فَقَتِلْ فِى سَبِیلِ اللَّهِ لاَ تُكَلَّفُ إلاَّ نَفْسَك(270)؛ پس در راه خدا پیكار كن؛ تنها مسؤول وظیفه خود هستى. اگر حتى هیچ كس از مسلمانان با تو همراه نگردند، تو باید به تنهایى با كفار جهاد نمایى. اگر «مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلَغُ الْمُبِینُ» به این معنا است كه پیامبر موظف به ابلاغ رسالت است و نه چیز دیگر، پس چگونه با این آیه جهاد سازگارى دارد؟ آیا پیامبر موظف به جهاد نبود و تنها مؤمنان مى‌بایستى چنین مهمى را انجام دهند؟!
بنابراین، پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) همانند دیگر مسلمانان موظف به نماز، روزه، جهاد و اعمال دیگر بود و آیه «وَ مَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلَغُ الْمُبِین» در مقام بیان این نكته است كه تو وظیفه ابلاغ رسالت خویش را به انجام برسان، و كارى به مسلمان نشدن آنها نداشته باش و بیش از این خود را به اندوه و غصه دچار مساز. در هر صورت هیچ‌گاه این آیه در مقام نفى حاكمیت و ولایت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نمى‌باشد.

7. اثبات حق حاكمیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)

این آیه شریفه با صراحت، ولایت پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) را اثبات مى‌نماید: أَلنَّبِىُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنَ أَنْفُسِهِم(271)؛ پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است. قرآن كریم در این آیه اولویت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نسبت به مسلمانان به طور مطلق ذكر كرده است و مفهومش این است كه در كلیه اختیاراتى
﴿ صفحه 308 ﴾
كه «انسان» نسبت به خویشتن دارد «پیامبر»(صلى الله علیه وآله) از خود او سزاوارتر است. بر اساس اطلاق این آیه پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در همه مسایل اعم از مسایل اجتماعى، فردى و خصوصى، مسایل مربوط به حكومت، قضاوت و دعوت، از هر انسانى نسبت به خود او سزاوارتر است و اراده و خواست پیامبر مقدم بر اراده و خواست وى مى‌باشد.
از این مسأله نباید تعجب كرد؛ چرا كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) معصوم است و نماینده خدا جز خیر و صلاح جامعه و فرد را در نظر نمى‌گیرد. او هرگز تابع هوس و تمایلات نفسانى نیست(272) و هیچ‌گاه منافع خود را بر دیگران مقدم نمى‌شمرد؛ بلكه به عكس، برنامه او به هنگام تضاد منافع، همواره ایثارگرى و فداكارى براى امت است.
در فلسفه حقوق و فلسفه سیاست گفته شده كه انسان بر خودش حاكمیت دارد. هر انسانى حق دارد براى خودش تصمیم بگیرد. در این آیه خداوند، پیامبر را در سطح بالاتر قرار داده و حق ولایت او را بر حق ولایت هر فرد مؤمن بر خودش مقدم داشته است؛ به گونه‌اى كه آن حضرت مى‌تواند براى هر فردى از مؤمنان در تمام شئون زندگى تصمیم بگیرد. اگر خداوند بخواهد براى فردى «حق حاكمیت» قرار دهد، آیا تعبیرى رساتر از آنچه در این آیه آمده پیدا مى‌شود؟
علاوه بر این، آیات زیادى از قرآن كریم در كنار اطاعت خدا اطاعت پیامبر را نیز بیان داشته است؛ مانند: وَ أَطِیعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون(273)؛ خدا و رسول را فرمان برید، باشد كه مشمول رحمت قرار گیرید. پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) به دنبال سفارش مردم به تقواى الهى مى‌فرمودند: مرا اطاعت نمایید: فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُون(274)؛ از خدا پروا كنید و فرمانم ببرید. از این آیه استفاده مى‌شود كه تقواى الهى بدون اطاعت از پیامبر محقق نمى‌شود.
بر اساس این قبیل آیات، علاوه بر اطاعت خداوند اطاعت خود پیامبر(صلى الله علیه وآله) موضوعیت دارد. همان كسى كه اطاعت خویش را بر انسان‌ها واجب كرده، به مقتضاى ربوبیت
﴿ صفحه 309 ﴾
تشریعى‌اش، اطاعت پیامبر را نیز بر مردم واجب ساخته است(275)؛ یعنى به او «حق حاكمیت» داده و او را نسبت به تصرف در امور مردم، از خود آنها «أَولى» و سزاوارتر قرار داده است: أَلنَّبِىُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِم.
اگر كسى با آیات قرآن كریم آشنایى داشته باشد و نسبت به واقعیات عناد و لجاجت نورزد، به روشنى و با دلالت قطعى از قرآن استفاده مى‌كند كه خداوند به پیامبر خویش «حق حاكمیت» بخشیده است. گذشته از برخى كج‌اندیشانى كه امروزه پیدا شده‌اند، این مطلب مورد قبول همه مسلمانان بوده و هست؛ حتى از نظر برادران اهل سنت نیز این مطلب مسلّم است كه خدا به پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) حق حاكمیت داده و اطاعت او بر همگان واجب است. به عبارت دیگر، همگان اذعان دارند كه ولایت پیغمبر بر مردم، ولایتى نبود كه از طریق رأىِ مردم به وجود آمده باشد، بلكه مستقیماً نصب و جعل خود خداى متعال مشروعیت یافته بود.

8. حق حاكمیت ائمه اطهار(علیهم السلام)

آیا خداوند بعد از پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله)، براى كسى «حق حاكمیت» قرار داده است؟ آیه ذیل به روشنى بعضى اشخاص را به عنوان «اولى الامر» معرفى مى‌نماید: یَا أَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِى الأَمْرِ مِنْكُم(276)؛ اى كسانى كه ایمان آورده‌اید، خدا را اطاعت كنید و پیامبر و اولیاى امر خود را (نیز) اطاعت كنید.
بنابراین، خدا براى افرادى غیر از پیامبر نیز حق اطاعت قرار داده است و بر مردم واجب نموده كه از آنان اطاعت نمایند. این وجوب از ناحیه خدا است و خدا حق دارد این حكم را نموده و چنین حقى را قرار دهد. شیعه معتقد است همان‌گونه كه حكومت شخص رسول اكرم(صلى الله علیه وآله) از طرف خداى متعال مشروعیت و اعتبار یافته بود، حكومت دوازده امام معصوم(علیهم السلام) پس از ایشان نیز چنین است. خداى متعال و پیامبر گرامى او(صلى الله علیه وآله)این دوازده معصوم را ـ با صرف نظر از سایر شئون امامت ـ به عنوان ولىّ امر مسلمانان و متصدى تدبیر و اداره جامعه اسلامى تعیین فرموده‌اند. به اعتقاد شیعه، مردم و مسلمانان نه تأثیر و نفوذى در تعیین و برگزیدن اینان دارند و نه مى‌توانند در خصوص ولایت و حكومتشان چون و چرا
﴿ صفحه 310 ﴾
كنند(277)؛ زیرا خداوند مى‌فرماید: وَ مَا كَانَ لِمُؤْمِن وَ لاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْرًا أَنْ یَكُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَد ضَلَّ ضَلَلا مُبِینا(278)؛ و هیچ مرد و زن مؤمنى را نرسد كه چون خدا و فرستاده‌اش به كارى فرمان دهند، براى آنان در كارشان اختیارى باشد؛ و هر كس خدا و فرستاده‌اش را نافرمانى كند قطعاً دچار گمراهىِ آشكار گردیده است.
بنابراین هیچ انسانى خود به خود و ذاتاً حق حاكمیت بر دیگران را ندارد، ولى این امر منافات ندارد با اینكه كه خداى متعال براى عده‌اى حق حاكمیت قرار دهد. نباید تصور كرد كه نفى حاكمیت غیر، یا اثبات حاكمیت براى خود انسان‌ها، به معناى نفى حاكمیت از طرف خدا است. این مطلبى است كه در بسیارى گفتوگوها و مطالبى كه در روزنامه، مجلات و كتاب‌ها مطرح مى‌گردد، مورد غفلت (یا تغافل) قرار مى‌گیرد و توجه به آن بسیار كارگشا است. گاهى گفته مى‌شود: «انسان حاكم بر سرنوشت خویش است» و تأكید مى‌گردد كه این امر در قانون اساسى جمهورى اسلامى ایران نیز آمده است. در پاسخ باید گفت كه انسان حاكم بر سرنوشت خویش است تا مادامى كه خدا براى او حاكمى قرار نداده باشد. وقتى از ناحیه خداوند حاكم تعیین مى‌گردد، اطاعت او بر همگان واجب است. اگر مى‌گویند: هیچ كس حق حكومت بر دیگران را ندارد، مى‌گوییم: هیچ كس ذاتاً و از ناحیه خودش حق حكومت بر دیگران را دارا نیست؛ ولى ممكن است خداى متعال براى برخى انسان‌ها حق حكومت قرار دهد. اگر پرسیده شود كه آیا مصداقاً چنین حقى قرار داده شده است، در پاسخ مى‌گوییم: آرى؛ به دلیل آیاتى از قبیل أَلنَّبِىُ أَوْلَى بِالْمُؤمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِم(279)؛ و أَطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَه(280).
این دو آیه و آیات مشابه دیگر، حق حكومت پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) را ثابت مى‌نماید. اكنون این پرسش مطرح است كسى غیر از پیامبر نیز داراى چنین حقى مى‌باشد؟ اشاره كردیم كه پاسخ مثبت است؛ به دلیل آیاتى چون: یَأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُوْلِى الاَْمْرِ مِنْكُم(281)؛ اى كسانى كه ایمان آورده‌اید، خدا را اطاعت كنید و پیامبر و اولیاى امر خود را (نیز) اطاعت كنید.
﴿ صفحه 311 ﴾
در پاسخ به این سؤال كه «اُولى الامر» چه كسانى هستند، جمعى از صاحب‌نظران اهل تسنّن معتقدند كه منظور از «اُولى الامر» زمام‌داران و حكّام و مصادر امور، با هر شرایط و در هر زمان و هر مكانى هستند، و هیچ‌گونه استثنایى براى آن قایل نشده‌اند(282). نتیجه این نظر آن است كه مسلمانان موظف باشند از هر حكومتى به هر شكل پیروى كنند، حتى اگر حكومت مغول باشد! نیز مبارزه علیه حكومت وقت به عنوان «خروج بر اُولى الامر» تلقى شده و حرام است. حال چنان‌چه این مبارزه به پیروزى منجر شود و حاكم اول كشته شود، اطاعت از حاكم دوم واجب است، چون او «اُولى الامر» شده است! برخى از علماى اهل تسنن در كتب خویش به چنین مطالبى تصریح دارند.