نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

4. مسلمانان مدرن، منكران حق حاكمیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)!

در این میان كسانى كه خود را مسلمان، مؤمن مبارز و انقلابى مى‌دانند و حتى خویشتن را مدافع فرهنگ اسلامى و دینى معرفى مى‌كنند و بعضاً نام گروهشان با پسوند «اسلامى» همراه است، معتقدند كه حتى خدا هم حق حكومت بر انسان‌ها را ندارد! مى‌پرسیم: آیا پیامبر(صلى الله علیه وآله) یا امیرالمؤمنین(علیه السلام) از طرف خدا حق حاكمیت بر مردم را نداشتند؟ این عده در جواب مى‌گویند: اگر مردم به پیامبر(صلى الله علیه وآله) رأى نداده بودند، حتى ایشان نیز حق حكومت بر مردم را دارا نبود. از نظر آنان، اگر حكومت پیامبر(صلى الله علیه وآله)«حق» و «مشروع» بوده، از آن جهت است كه حكومتشان مورد پذیرش مردم، و با رأى و انتخاب آنان بوده است.
لازمه سخن ایشان این است كه خدا هم حق نداشت كه به پیامبر خویش، چنین حاكمیتى را اعطا نماید. البته به چنین لازمه‌اى تصریح ندارند؛ چون این امر موجب انكار ربوبیت
﴿ صفحه 304 ﴾
تشریعى مى‌گردد. اگر بخواهیم سخن ایشان را حمل بر صحت نماییم تا موجب انكار ربوبیت تشریعى نگردد، باید بگوییم: آرى، خدا مى‌تواند به پیامبر اسلام، حق حاكمیت اعطا نماید، ولى چنین نكرده است. چون براى ما ثابت نشده است كه خدا به كسى حق حاكمیت داده است، از این جهت مى‌گوییم پیامبر(صلى الله علیه وآله) حق حاكمیت نداشت.
كسانى كه معتقدند خدا براى پیامبر اسلام حق حاكمیت قرار نداده است به آیاتى از قرآن كریم استناد مى‌كنند؛ مانند: 1. وَ مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلَغُ الْمُبِین(258)؛ و بر فرستاده (خدا) جز ابلاغ آشكار (مأموریتى) نیست. 2. فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَكِّرٌ. لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیطِر(259)؛ پس تذكر ده، كه تو تنها تذكر دهنده‌اى. بر آنان تسلّطى ندارى. 3. وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَیْهِمْ وَكِیلا(260)؛ و تو را بر ایشان نگهبان نفرستاده‌ایم.
مفاد این قبیل آیات این است كه تو هیچ تسلطى بر مردم ندارى و كار تو تنها ابلاغ رسالت و رساندن پیام الهى به مردم است. آن‌گاه كه پیام الهى به مردم رسانده شد، وظیفه پیام‌آور تمام مى‌گردد. بنابراین بر اساس چنین آیاتى پیامبر اسلام حق حاكمیت بر مردم را دارا نیست!

5. معاویه، اولین منكر حق حاكمیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)

معاویه معتقد بود كه پیامبر اسلام تنها وظیفه ابلاغ رسالت و رساندن دستورات الهى را داشت و نه چیز دیگر. او در صدر اسلام اولین كسى بود كه چنین مسأله‌اى را مطرح ساخت. حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) بعد از آن‌كه مسلمانان حجاز، عراق و سایر نقاط با ایشان بیعت كردند، به معاویه نامه نوشتند و از او خواستند كه با وى بیعت نماید. حضرت در این نامه چنین استدلال كردند كه همان كسانى كه با خلفاى گذشته بیعت كردند و تو بیعت آنان را معتبر مى‌دانستى و بر اساس همین بیعت به تو حكومت شام را اعطا كردند؛ اكنون همان افراد با من بیعت نموده‌اند، بنابراین باید حكومت مرا همانند حكومت‌هاى پیشین معتبر بدانى(261). معاویه در جواب نوشت
﴿ صفحه 305 ﴾
كه پیغمبر وظیفه‌اى جز ابلاغ رسالت و رساندن پیام الهى به مردم نداشت. او به آیاتى از قبیل: وَ مَا عَلَى الرَّسولِ إلاَّ البَلَغُ المُبِین(262)؛ استناد مى‌كرد.
تا آن‌جا كه تاریخ نشان مى‌دهد ظاهراً قبل از معاویه كسى چنین سخنى را بر زبان نیاورده و او اولین كسى است كه حق حاكمیت پیامبر اسلام را انكار نموده است. حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) در جواب معاویه نوشتند كه خداى متعال در قرآن كریم حضرت ابراهیم(علیه السلام)را بعد از كسب مقام نبوت و رسالت، به عنوان: «امام» معرفى نمود: وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِمَت فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِى قَالَ لاَ یَنَالُ عَهدِى الظَّلِمِین(263)؛ و چون ابراهیم را پروردگارش با كلماتى بیازمود، و وى آن همه را به انجام رسانید، (خدا به او) فرمود: من تو را پیشواى مردم قرار دادم. (ابراهیم) پرسید: از دودمانم (چطور)؟ فرمود: پیمان من به بیدادگران نمى‌رسد.
امیرالمؤمنین(علیه السلام) به معاویه نوشت كه حضرت ابراهیم(علیه السلام) از خداوند خواست كه دودمان او هم یكى پس از دیگرى مقام امامت و پیشوایى مردم را پیدا نمایند، و خواسته او در مورد پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) مستجاب گردید و خود آن حضرت بارها مى‌فرمود كه من آن كسى هستم كه حضرت ابراهیم در مورد امامت من، دعا نمود و خداوند نیز مرا «امام» قرار داد.
بنابراین، پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) علاوه بر مقام رسالت، داراى مقام امامت و پیشوایى بود و به همین جهت حق حاكمیت داشت.

6. نقدى كوتاه بر ادله قرآنى منكران حق حاكمیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)

در این‌جا این پرسش اساسى مطرح است كه دلالت آیاتى از قبیل: لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیْطِر(264) و نظیر آن چیست؟ آیا این آیات در مقام نفى حكومت و حق حاكمیت پیامبر است؟ براى پاسخ به این پرسش، لازم است یك بحث مفصل و علمى صورت پذیرد. این‌گونه مباحث در روزنامه‌ها، مجلات و كتاب‌ها در حجم نسبتاً زیادى مطرح گشته است و متأسفانه جوانان ما
﴿ صفحه 306 ﴾
فرصت كافى براى یافتن پاسخ آن را ندارند؛ از این رو. در این‌جا سعى مى‌كنیم پاسخى كوتاه به این پرسش بدهیم.
نكته‌اى كه در بررسى این آیات مهم است این است كه باید آیاتى كه در زمینه نفى تسلط پیامبر بر مردم است، با توجه به آیات قبل و بعد مورد بررسى قرار گیرد. همان‌طور كه از شواهد و ادله گوناگون، مثل آیات قرآن كریم به دست مى‌آید، آن حضرت شدیداً به هدایت مردم به راه خدا علاقه‌مند بودند. ایشان مى‌خواستند مردم به وسیله ایمان به خدا و پذیرفتن اسلام، به سعادت همیشگى نایل آیند و از این كه مردم از پذیرش راه حق سرباز مى‌زدند، پیوسته ناراحت و اندوهناك بودند؛ به گونه‌اى كه خداوند بارها و به صورت‌هاى گوناگون آن حضرت را تسلاّ مى‌داد: لَعَلَّكَ بَخِعٌ نَفْسَكَ ألاَّ تَكُونُوا مُؤْمِنِین(265)؛ شاید تو از این كه (مشركان) ایمان نمى‌آورند، جان خود را تباه سازى.
در آیه دیگر مى‌خوانیم: فَلَعَلَّكَ بَخِعٌ نَفْسَكَ عَلَى ءَاثَرهِمْ إِن لَمْ یُؤْمِنُوا بِهَذَا الْحَدِیثِ أَسَفا(266)؛ شاید، اگر به این سخن ایمان نیاورند، تو جان خود را از اندوه، در پیگیرىِ (كار)شان تباه كنى. آیا مى‌خواهى خود را هلاك سازى كه چرا كفار ایمان نمى‌آورند؟ چرا نسبت به انكار آیات الهى از سوى كفار خود را دچار اندوه و تأسف فراوان مى‌سازى؟ از این كه آنان در مقابل خیرخواهى تو، ایمان نمى‌آورند اندوهناك مباش: وَاصْبِرْ وَ مَا صَبْرُكَ اِلاَّ بِاللَّهِ وَ لاَتَحْزَنْ عَلَیْهِمْ وَ لاَ تَكُ فِى ضَیْق مِمَّا یَمْكُرُون(267)؛ و صبر كن و صبر تو جز به (توفیق) خدا نیست و بر آنان اندوه مخور و از آنچه نیرنگ مى‌كنند دل تنگ مدار.
ما تو را مسؤول نساختیم كه حتماً ایشان را مسلمان سازى، بلكه تو تنها پیام خدا را به آنان ابلاغ كن، خواه ایمان آورند یا هم‌چنان بر كفر خویش باقى باشند: وَ مَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلَغُ الْمُبِینُ(268). وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شَاءَ فَلْیَكْفُر(269)؛ و بگو: حق از پروردگارتان (رسیده) است. پس هر كه بخواهد بگرود و هر كه بخواهد انكار كند.
﴿ صفحه 307 ﴾
تو مسؤول عدم ایمان كفار نیستى، و از این بابت اندوهگین مباش. بنابراین، براى این كه پیامبر بیش از این غصه كفار را نخورد، او را تسلاّى خاطر مى‌دهد و این‌گونه مخاطب مى‌سازد كه وظیفه تو تنها ابلاغ رسالت است و نه وادار ساختن كفار به ایمان. به تعبیر علمى، آیه شریفه مَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلَغُ الْمُبِین «حصر اضافى» است نه «حصر حقیقى»؛ یعنى گویا در ذهن مردم این گونه است كه پیامبر علاوه بر ابلاغ رسالت، وظیفه وادار كردن افراد به ایمان را هم دارد. این آیه با نفى چنین پندارى مى‌فرماید، نباید تصور شود كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) علاوه بر ابلاغ رسالت، موظف به مسلمان نمودن دیگران نیز مى‌باشد، و آنان باید به پذیرش ایمان وادار گردند. پیامبر نیز مانند هر یك از مسلمانان موظف بود نماز بخواند، روزه بگیرد، امر به معروف و نهى از منكر نماید و به جهاد برود. قرآن خطاب به آن حضرت، درباره «جهاد» چنین مى‌فرماید: فَقَتِلْ فِى سَبِیلِ اللَّهِ لاَ تُكَلَّفُ إلاَّ نَفْسَك(270)؛ پس در راه خدا پیكار كن؛ تنها مسؤول وظیفه خود هستى. اگر حتى هیچ كس از مسلمانان با تو همراه نگردند، تو باید به تنهایى با كفار جهاد نمایى. اگر «مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلَغُ الْمُبِینُ» به این معنا است كه پیامبر موظف به ابلاغ رسالت است و نه چیز دیگر، پس چگونه با این آیه جهاد سازگارى دارد؟ آیا پیامبر موظف به جهاد نبود و تنها مؤمنان مى‌بایستى چنین مهمى را انجام دهند؟!
بنابراین، پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) همانند دیگر مسلمانان موظف به نماز، روزه، جهاد و اعمال دیگر بود و آیه «وَ مَا عَلَى الرَّسُولِ اِلاَّ الْبَلَغُ الْمُبِین» در مقام بیان این نكته است كه تو وظیفه ابلاغ رسالت خویش را به انجام برسان، و كارى به مسلمان نشدن آنها نداشته باش و بیش از این خود را به اندوه و غصه دچار مساز. در هر صورت هیچ‌گاه این آیه در مقام نفى حاكمیت و ولایت پیامبر(صلى الله علیه وآله) نمى‌باشد.