نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

2. انسان و پذیرش حاكمیت دیگران

در ادامه بحث این پرسش مطرح مى‌شود كه آیا اصولا انسان باید حاكمیت موجود دیگر بر خود را بپذیرد یا نه؟ آیا لازم است انسان معتقد به پذیرش حق امر و نهى دیگرى بر خود باشد؟ آیا هیچ كس حتى خدا بر انسان حق حاكمیت ندارد؟! در این‌جا معناى دوم «آزادى» كه در مقابل «عبودیت تشریعى» است طرح مى‌گردد. «آزادى» داراى معانى و اصطلاحات متعدد است. همان‌گونه كه پیش‌تر گفته شد، اصطلاح اول آزادى، آزادى در مقابل «عبودیت تكوینى» است. در پاسخ به این پرسش كه آیا انسان به صورت تكوینى عبد است یا آزاد، گفتیم كه براهین عقلى و ادلّه شرعى به گونه‌اى قاطع، عبودیت ذاتى انسان نسبت به خدا را ثابت مى‌كند.
در باب «عبودیت تشریعى» عده‌اى در فلسفه حقوق و فلسفه سیاست با صراحت تمام مى‌گویند: حاكمیت انسان بر خودش، مقتضى این امر است كه انسان، حاكمیت هیچ موجود
﴿ صفحه 299 ﴾
دیگرى را بر خویش نپذیرد. این افراد همان‌طور كه اصل «آزادى» را به عنوان یك «امر بدیهى» یا «ارسال مسلَّم» مى‌دانند؛ این مسأله را نیز به عنوان یك «امر بدیهى» القا مى‌كنند، به گونه‌اى كه گویى هیچ كس حق ندارد درباره آن سؤالى مطرح سازد. به هر حال، ما این مسأله را مورد بررسى قرار مى‌دهیم.
مراد از عدم حق حاكمیت هیچ كس بر انسان چیست؟ آیا مراد این است كه هیچ موجودى حتى آفریننده جهان هم بر انسان حق حاكمیت ندارد، یا مراد این است كه «هیچ انسانى» حق حاكمیت بر «انسان» دیگر را دارا نیست؟ اگر منظور معناى اول باشد، بازگشت این سخن به همان انكار «ربوبیت تشریعى» است كه شخص معتقد است خدا حق امر و نهى ندارد. درباره ربوبیت تشریعى در جلسات گذشته توضیح داده شد. اما چنان‌چه منظور این است هیچ انسانى بر انسان دیگر حق حاكمیت ندارد، درباره آن سه احتمال وجود دارد كه یك به یك آنها را بررسى مى‌كنیم.

3. سه فرض در مورد پذیرش حاكمیت انسان بر انسان

احتمال اوّل، این است كه هیچ انسانى ذاتاً و خود به خود حق حاكمیت بر دیگران را ندارد، اعمّ از این‌كه فرد خاص، نژاد خاص یا گروه خاص باشد.
در ارزیابى این احتمال باید بگوییم، اعتقاد به این كه یك فرد، گروه یا نژاد بر سایر انسان‌ها به طور ذاتى و تكوینى داراى برترى و حق حاكمیت است، اعتقادى باطل است. چنین امرى نه تنها با مواد اعلامیه جهانى حقوق بشر در تناقض است، بلكه اصولا اسلام آن را با قاطعیت فراوان رد مى‌نماید.
در میان انسان‌ها، به خصوص «انسان‌هاى اولیه» این اعتقاد وجود داشت كه برخى افراد ذاتاً با انسان‌هاى دیگر فرق دارند و بر دیگران داراى حق حاكمیت هستند. عده‌اى از سلاطین به عنوان: «خدایگان» یا «فرزندان خدا» نامیده مى‌شدند كه یكى پس از دیگرى بر مردم حكومت نموده و امر و نهى را ذاتاً حق خود مى‌دانستند. از جمله كسانى كه خود را «ملت برگزیده» یا «نژاد برتر» مى‌دانند یهودیان هستند. صهیونیست‌ها با تأسیس كشور اسراییل در پى حاكمیت مطلق بر تمام نژادها و ملت‌ها هستند. قرآن كریم از قول یهودیان نقل مى‌كند كه آنها خود را «فرزندان خدا» مى‌دانند: وَ قَالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصَرَى نَحْنُ أَبْنَؤُ اللَّهِ وَ أَحِبَّؤُهُ قُلْ فَلِم
﴿ صفحه 300 ﴾
یُعَذِّبُكُم بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشَاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشَاءُ وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَوَتِ وَالاَْرضِ وَ مَا بَیْنَهُمَا وَ إِلَیْهِ الْمَصِیر(253)؛ و یهودیان و ترسایان گفتند: ما پسران خدا و دوستان او هستیم. بگو: پس چرا شما را به (كیفر) گناهانتان عذاب مى‌كند؟ (نه) بلكه شما (هم) بشرید از جمله كسانى كه آفریده است. هر كه را بخواهد مى‌آمرزد، و هر كه را بخواهد عذاب مى‌كند، و فرمانروایى آسمان‌ها و زمین و آنچه میان آن دو مى‌باشد از آنِ خداست، و بازگشت (همه) به سوى اوست.
یكى از شعارهایى كه صهیونیست‌ها پیوسته بر آن پافشارى مى‌كنند این است كه خود را «نژاد برتر» یا «قوم برگزیده خدا» مى‌دانند و معتقدند كه سرانجامِ تاریخ انسان این‌گونه خواهد بود كه تمام اقوام، برده بنى‌اسراییل خواهند شد و بنى‌اسراییل آقاى جهان مى‌گردند! اگر بنا شود نژادپرستان جهان را رده‌بندى كنیم، بدون شك صهیونیست‌ها در رده بالاى آن قرار خواهند گرفت. كشور اسراییل بر اساس همین مسأله نژادپرستى تأسیس شده است. چه جنایات هولناكى كه براى آن مرتكب شدند، و چه جنایات وحشتناكى كه براى نگهدارى آن مرتكب نمى‌شوند. آنها حتى آیین حضرت موسى(علیه السلام)را در نژاد خود محصور ساخته‌اند و چندان تمایلى ندارند كسى از غیر نژاد یهود این آیین را بپذیرد. به همین دلیل، كمتر در میان سایر اقوام و ملل به تبلیغ و ترویج آیین خود دست مى‌زنند(254). همین وضع خاص آنها سبب شده كه در انظار جهانیان منفور گردند؛ چرا كه مردم دنیا، كسانى را كه براى خود امتیازى بر دیگران قایل باشند، هرگز دوست ندارند. متأسفانه این نژادپرستى در تورات فعلى وجود دارد
﴿ صفحه 301 ﴾
و یهودیان همه این جنگ‌طلبى‌ها را به استناد تورات انجام مى‌دهند(255). نیز در كتب دینى یهود نژادپرستى، برترى‌جویى و جنگ‌طلبى به گونه بسیار واضح‌تر دیده مى‌شود(256).
﴿ صفحه 302 ﴾
دیدگاه اسلام در مورد این برترى‌جویى‌ها بسیار روشن است. قرآن كریم با این تفكرات تبعیض‌آمیز و اندیشه‌هاى خرافى متعصبانه، به شدت مبارزه كرده و آیات فراوانى را به مبارزه با این افكار باطل اختصاص داده است. خداوند با هیچ كس رابطه خویشاوندى ندارد. برترى افراد در پیشگاه خداى متعال تنها در سایه تقوا است و همه انسان‌ها از یك پدر و مادر هستند: یَأَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنكُمْ مِنْ ذَكَر وَ أُنْثَى وَ جَعَلْنكُمْ شُعوُباً وَ قَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَیكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ(257)؛ اى مردم، ما شما را از مرد و زنى آفریدیم، و شما را ملت ملت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یكدیگر شناسایى متقابل حاصل كنید. در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست، بى‌تردید، خداوند داناى آگاه است.
احتمال دوم در مورد عدم حاكمیت انسان بر انسان دیگر این است كه عملا هیچ كس نباید متصدى حكومت شود. این تفكر، كه یك «تفكر آنارشیستى» است، معتقد است نه تنها هیچ كس حق حكومت ندارد، بلكه در عمل هم هیچ كس نباید متصدى حكومت بر انسان‌ها شود و انسان‌ها باید سعى كنند از طریق «رفتارهاى اخلاقى» و «هم‌كارى و هم‌زیستى» جامعه خویش را اداره كنند. بنابراین تفكر آنارشیستى، لااقل به عنوان یك آرمان، در «نفى حكومت» خلاصه مى‌شود.
احتمال سوم در مورد عدم حقِ حاكمیت این است كه هیچ كس اصالتاً داراى حق حكومت
﴿ صفحه 303 ﴾
بر دیگران نیست، ولى انسان‌ها مى‌توانند بر اساس حق حاكمیتى كه بر خویشتن دارند، این حق را به دیگرى تفویض نمایند. به عبارت دیگر، بر اساس این اصل كه من حاكم بر وجود خویش هستم، این حق را به دیگرى مى‌دهم تا از طرف من، حاكم بر من باشد. چنین امرى كه به عنوان «تفویض حق» یا «توكیل» شناخته مى‌شود در حكومت‌هاى «دموكراسى» مطرح مى‌باشد. در «حكومت دموكراسى»، اصل وجوب حكومت یا حاكمیت نفى نمى‌شود، بلكه آنچه از حاكمیت نفى مى‌شود، نفى حق حاكمیت اصیل، ذاتى یا خود به خودى است.
گاهى از دموكراسى به «مردم‌سالارى» یا «حكومت مردم بر مردم» تعبیر مى‌شود. افرادى كه در این حكومت‌ها، متصدى امور مردم مى‌شوند، مى‌گویند چون مردم خودشان حاكم بر خودشان بودند، آن حقِ حاكمیت را به ما تفویض نموده، یا ما را وكیل خویش قرار داده‌اند و ما از طریق حق حاكمیت مردم، خواسته‌هاى آنان را تحقق مى‌بخشیم.
تفكر دموكراسى ریشه طولانى در تاریخ داشته و به شكل‌هاى گوناگون تحول پیدا نموده است و هم‌اكنون چنین امرى، فرهنگ حاكم بر جهان غرب و بسیارى از مناطق دیگر جهان است. به هر حال این اندیشه كه حق حاكمیت ناشى از حق رأى مردم است مورد بحث و گفتگو است. در این‌جا این پرسش مطرح است كه آیا خدا هم حق ندارد كه براى مردم حاكم تعیین نماید و حق حاكمیت انحصاراً ناشى از رأى مردم است؟

4. مسلمانان مدرن، منكران حق حاكمیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)!

در این میان كسانى كه خود را مسلمان، مؤمن مبارز و انقلابى مى‌دانند و حتى خویشتن را مدافع فرهنگ اسلامى و دینى معرفى مى‌كنند و بعضاً نام گروهشان با پسوند «اسلامى» همراه است، معتقدند كه حتى خدا هم حق حكومت بر انسان‌ها را ندارد! مى‌پرسیم: آیا پیامبر(صلى الله علیه وآله) یا امیرالمؤمنین(علیه السلام) از طرف خدا حق حاكمیت بر مردم را نداشتند؟ این عده در جواب مى‌گویند: اگر مردم به پیامبر(صلى الله علیه وآله) رأى نداده بودند، حتى ایشان نیز حق حكومت بر مردم را دارا نبود. از نظر آنان، اگر حكومت پیامبر(صلى الله علیه وآله)«حق» و «مشروع» بوده، از آن جهت است كه حكومتشان مورد پذیرش مردم، و با رأى و انتخاب آنان بوده است.
لازمه سخن ایشان این است كه خدا هم حق نداشت كه به پیامبر خویش، چنین حاكمیتى را اعطا نماید. البته به چنین لازمه‌اى تصریح ندارند؛ چون این امر موجب انكار ربوبیت
﴿ صفحه 304 ﴾
تشریعى مى‌گردد. اگر بخواهیم سخن ایشان را حمل بر صحت نماییم تا موجب انكار ربوبیت تشریعى نگردد، باید بگوییم: آرى، خدا مى‌تواند به پیامبر اسلام، حق حاكمیت اعطا نماید، ولى چنین نكرده است. چون براى ما ثابت نشده است كه خدا به كسى حق حاكمیت داده است، از این جهت مى‌گوییم پیامبر(صلى الله علیه وآله) حق حاكمیت نداشت.
كسانى كه معتقدند خدا براى پیامبر اسلام حق حاكمیت قرار نداده است به آیاتى از قرآن كریم استناد مى‌كنند؛ مانند: 1. وَ مَا عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلَغُ الْمُبِین(258)؛ و بر فرستاده (خدا) جز ابلاغ آشكار (مأموریتى) نیست. 2. فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنْتَ مُذَكِّرٌ. لَسْتَ عَلَیْهِمْ بِمُصَیطِر(259)؛ پس تذكر ده، كه تو تنها تذكر دهنده‌اى. بر آنان تسلّطى ندارى. 3. وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ عَلَیْهِمْ وَكِیلا(260)؛ و تو را بر ایشان نگهبان نفرستاده‌ایم.
مفاد این قبیل آیات این است كه تو هیچ تسلطى بر مردم ندارى و كار تو تنها ابلاغ رسالت و رساندن پیام الهى به مردم است. آن‌گاه كه پیام الهى به مردم رسانده شد، وظیفه پیام‌آور تمام مى‌گردد. بنابراین بر اساس چنین آیاتى پیامبر اسلام حق حاكمیت بر مردم را دارا نیست!