نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

جلسه بیست و دوم: دیدگاه اسلام پیرامون حق حاكمیت انسان بر انسان

1. مرورى بر مطالب جلسه پیشین

بسیارى از فیلسوفان حقوق، براى انسان حقوقى به نام «حقوق طبیعى» یا «حقوق فطرى» قایل هستند. از نظر آنان، این حقوق كه مقتضاى طبیعت یا مقتضاى فطرت آدمى است، از نوع حقوق ذاتى، غیر قابل تغییر و مقدَّم بر قوانین اساسى یا قوانینِ عادى كشورها است. نیز این حقوق، به دلیل اهمیت و ارزش آن در حیات بشر، نیازمند قانون‌گذار نیست، بلكه بالفطره براى انسان ثابت است. از مهم‌ترین این حقوق، «حق حیات» و «حق آزادى» است. گفتار ما در جلسات اخیر درباره «آزادى» بود كه برخى مفاهیم آن زیر بناى مباحث حقوقى واقع مى‌شود. وجود انسان ذاتاً از خودش نیست، بلكه مملوك، بنده و آفریده خدا است. چنین امرى همان «عبودیت تكوینى» انسان نسبت به وجود مقدس الهى است كه قابل نفى و تخصیص نمى‌باشد؛ به گونه‌اى كه ـ با تعبیرى مسامحى ـ حتى خدا هم نمى‌تواند این عبودیت را از بندگان خویش سلب نماید؛ چون لازمه نفى عبودیت «اجتماع نقیضین» است.
طبیعى است كسانى كه منكر وجود خدا هستند، عبودیت انسان نسبت به خدا را قبول ندارند. «نیچه» یكى از فیلسوفان آلمانى مى‌گوید: «مفهوم خدا» یكى از دشمنان بزرگ انسان است و تا زمانى كه این مفهوم در ذهن انسان وجود دارد و آدمى خود را مخلوق خدا بداند، هرگز به آزادى و تكامل لایق خویش نمى‌رسد! بنابر این، از نظر او انسان باید براى تحصیل آزادى كامل و استقلال همه جانبه، از اعتقاد به خدا دست بردارد! نیز مى‌گوید: انسان، خدا را آفریده و او باید مخلوق خویش را ذبح نماید تا خود را از قید او آزاد سازد! نظیر این سخن را برخى فیلسوفان معاصر اروپایى مانند: «اگزیستانسیالیست‌ها» نیز گفته‌اند. «ژان پل سارتر» مى‌گوید: شرط عقلى و منطقى رسیدن به حریت و آزادى انكار خدا است!
چنین سخنان زشت و ناروا از افرادى كه در مقام دشمنى با خدا هستند، طبیعى است؛ ولى
﴿ صفحه 298 ﴾
عده‌اى در عین حال كه ادعاى ایمان و اسلام دارند، سخنانى شبیه آنان بیان داشته و عبودیت انسان نسبت به خدا را انكار مى‌نمایند. این افراد مصداق این آیه شریفه هستند كه: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقوُلُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْیَوْمِ الأَخِرِ وَ مَا هُم بِمُؤْمِنِینَ. یُخَدِعوُنَ اللَّهَ وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ مَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ مَا یَشْعُرُون(252)؛ و برخى از مردم مى‌گویند: ما به خدا و روز بازپسین ایمان آورده‌ایم، ولى گروندگان (راستین) نیستند. با خدا و مؤمنان نیرنگ مى‌بازند؛ ولى جز بر خویشتن نیرنگ نمى‌زنند، و نمى‌فهمند. این منافقان تنها براى فریفتن مردم است كه مى‌گویند: ما به خدا ایمان داریم. آیا ممكن است كسى واقعاً به وجود خدا ایمان داشته باشد در عین حال، بندگى و عبودیت خویش را در مقابل خدا انكار نماید؟!
انسان ذاتاً و تكویناً نسبت به خدا عبد است. لازمه چنین امرى پذیرش «حاكمیت خدا» است. همان‌طور كه در جلسه پیش توضیح داده شد، مقتضاى توحید و اعتقاد به وجود خدا پذیرش این سه امر است: «توحید در خالقیت»، «ربوبیت تكوینى» و «ربوبیت تشریعى». بنابر این توحیدى در اسلام پذیرفتنى است كه متضمن این معنا باشد كه خداى متعال تنها كسى است كه اصالتاً داراى حق فرمان و قانون‌گذارى است. اگر ادعاى توحید متضمن این حقیقت نباشد، چنین كسى از نظر اسلام، مؤمن واقعى نخواهد بود.

2. انسان و پذیرش حاكمیت دیگران

در ادامه بحث این پرسش مطرح مى‌شود كه آیا اصولا انسان باید حاكمیت موجود دیگر بر خود را بپذیرد یا نه؟ آیا لازم است انسان معتقد به پذیرش حق امر و نهى دیگرى بر خود باشد؟ آیا هیچ كس حتى خدا بر انسان حق حاكمیت ندارد؟! در این‌جا معناى دوم «آزادى» كه در مقابل «عبودیت تشریعى» است طرح مى‌گردد. «آزادى» داراى معانى و اصطلاحات متعدد است. همان‌گونه كه پیش‌تر گفته شد، اصطلاح اول آزادى، آزادى در مقابل «عبودیت تكوینى» است. در پاسخ به این پرسش كه آیا انسان به صورت تكوینى عبد است یا آزاد، گفتیم كه براهین عقلى و ادلّه شرعى به گونه‌اى قاطع، عبودیت ذاتى انسان نسبت به خدا را ثابت مى‌كند.
در باب «عبودیت تشریعى» عده‌اى در فلسفه حقوق و فلسفه سیاست با صراحت تمام مى‌گویند: حاكمیت انسان بر خودش، مقتضى این امر است كه انسان، حاكمیت هیچ موجود
﴿ صفحه 299 ﴾
دیگرى را بر خویش نپذیرد. این افراد همان‌طور كه اصل «آزادى» را به عنوان یك «امر بدیهى» یا «ارسال مسلَّم» مى‌دانند؛ این مسأله را نیز به عنوان یك «امر بدیهى» القا مى‌كنند، به گونه‌اى كه گویى هیچ كس حق ندارد درباره آن سؤالى مطرح سازد. به هر حال، ما این مسأله را مورد بررسى قرار مى‌دهیم.
مراد از عدم حق حاكمیت هیچ كس بر انسان چیست؟ آیا مراد این است كه هیچ موجودى حتى آفریننده جهان هم بر انسان حق حاكمیت ندارد، یا مراد این است كه «هیچ انسانى» حق حاكمیت بر «انسان» دیگر را دارا نیست؟ اگر منظور معناى اول باشد، بازگشت این سخن به همان انكار «ربوبیت تشریعى» است كه شخص معتقد است خدا حق امر و نهى ندارد. درباره ربوبیت تشریعى در جلسات گذشته توضیح داده شد. اما چنان‌چه منظور این است هیچ انسانى بر انسان دیگر حق حاكمیت ندارد، درباره آن سه احتمال وجود دارد كه یك به یك آنها را بررسى مى‌كنیم.