نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

8. انسان مدرن و نفى «تكلیف‌مدارى»

با توجه به مطالب گفته شده، روشن مى‌گردد كه انسان در مقابل خداوند داراى «تكلیف» است. معناى وجوب اطاعت از اوامر و نواهى خداوند، چیزى جز مكلّف بودن بشر نمى‌باشد.
﴿ صفحه 295 ﴾
عبودیت در ذات انسان نهفته است و لازمه عبودیت، اطاعت مطلق از خداوند است. در سایه پیروى از دستورات خدا بالاترین كمال براى انسان حاصل مى‌شود و شایستگى ورود به جرگه بندگان خاص خدا را پیدا مى‌كند: فَادْخُلِى فِى عِبَادِى(249)؛ در میان بندگان من درآى.
اساس اسلام بر «تكلیف‌مدارى انسان» استوار است. اگر تكلیف برداشته شود، چیزى از اسلام باقى نمى‌ماند؛ براى مثال، نماز و روزه از واجبات اسلام است، اگر تكلیفى در كار نباشد، لازم مى‌آید این دو امر واجب نباشد! نیز ظلم و ستم حرام است، اگر اساس تكلیف برداشته شود، ظلم به دیگران بلامانع خواهد بود! این درست برخلاف تصور عده‌اى است كه خود را «روشن‌فكر مذهبى» مى‌دانند و معتقدند كه «انسان مدرن» در پى تكلیف نیست! از نظر آنان، اسلام در زمانى ظهور كرد كه مردم نیمه وحشى بودند و در دوران بردگى به سر مى‌برند. همین گوینده به صراحت مى‌گوید: «اسلام 1400 سال پیش به درد امروز نمى‌خورد. انسان امروز كه انسان مدرن است، براى خود تكلیفى نمى‌بیند، بلكه در پى استیفاى حقوق خویش است!»
این عده، از قرآن كریم هم «قرائت مدرن» ارایه مى‌دهند و مى‌گویند: اولا قرآن كلام خدا نیست، بلكه كلام پیامبر است. ثانیاً، كلام پیامبر همانند سخن هر انسان دیگر نقدپذیر است. بنابراین، باید كلام آن حضرت را در بوته آزمایش گذاشت و فقط آن مقدارى كه به وسیله تجربه قابل اثبات است، پذیرفتنى است! این به اصطلاح روشنفكران مذهبى، با نفى تكلیف معتقدند كه بشر امروز كارى به خدا ندارد. یكى از این افراد در مقاله‌اى تحت عنوان: «ذاتیات و عرضیات دین» مى‌گوید: «اعتقاد به خدا هم جزء ذاتیات دین نیست»؛ یعنى ممكن است فردى دین‌دار باشد ولى اعتقاد به خدا نداشته باشد! چنین سخنى، نتیجه تئورى «قرائت جدید از دین» است. این عده گستاخى را تا بدان‌جا رسانده‌اند كه مى‌گویند ما در پى استیفاى حقوقمان هستیم، حتى اگر خدا حقوق ما را ندهد علیه او تظاهرات مى‌كنیم و مى‌گوییم: مرگ بر خدا!! مرگ بر این انسان بى‌شرم و ناسپاس: قُتِلَ الإِنسَانُ مَا أَكفَرَهُ(250)؛ كشته باد انسان، چه ناسپاس است! خداوند چنین انسانى را نفرین مى‌كند، انسان ناسپاس، انسان بى‌حیا، انسانى كه مى‌گوید من كارى به اطاعت خدا ندارم، خدا هر چه دستور داده، براى خویش گفته است!
این منطقِ «انسان مدرن» است. منطقى كه تلاش مى‌كنند آن را در كشور جمهورى اسلامى
﴿ صفحه 296 ﴾
ترویج دهند و دانشجویان عزیز ما را بر اساس آن تربیت نمایند! از این رو، مقام معظم رهبرى، آیت الله خامنه‌اى فرمودند: «عده‌اى ایمان جوانان ما را هدف قرار داده‌اند.» چه كسانى این‌گونه عمل مى‌كنند؟ چرا با آنها برخورد مناسب صورت نمى‌گیرد؟ متأسفانه افراد مسؤول كوتاهى مى‌كنند و افتخار مى‌كنند كه آنان را آزاد گذاشته‌ایم؛ چون قانون اساسى مى‌گوید كه افراد در بیان نظرات خویش آزادند. گویا این عده فراموش كرده‌اند كه قانون اساسى مى‌گوید، بیان نظرات در صورتى كه مخالف مبانى و ارزش‌هاى دینى نباشد آزاد است. آیا اعتقاد به بندگى انسان در مقابل خداوند جزء مبانى دین نیست؟ آنها در جواب مى‌گویند: كدام دین، و با كدام قرائت! آرى قرائت این عده آن است كه اصلا انكار خدا هم با دین منافات ندارد! به راستى چه كسانى این‌گونه قرائت‌ها را ترویج مى‌كنند؟ آنهایى كه ایمان جوانان ما را هدف قرار داده‌اند. آنهایى كه یا خودشان شیطان انسى هستند و یا ابزار دست شیاطین برون‌مرزى واقع شده‌اند.
بالاترین افتخار براى حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) این است كه سر بر آستان عبودیت بساید. آن حضرت به بندگى خویش افتخار مى‌كند و آن را براى خود بزرگ‌ترین عزت مى‌شمارد: اِلَهِى كَفَى بِى عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً، وَ كَفى بِى فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِىَ رَبّا(251)؛ خدایا! این عزّت مرا بس كه من بنده توأم، و این فخر مرا بس كه تو پروردگار من هستى. آرى! آنان كه پیرو على و اهل‌بیت(علیهم السلام) هستند بندگى خدا را شرف و عزت خود مى‌دانند و رهروان ابلیس نیز هم‌چون استاد اعظم خویش با كبر و نخوت و تفرعن شیطانى، از بندگى خدا سر باز مى‌زنند.
﴿ صفحه 297 ﴾

جلسه بیست و دوم: دیدگاه اسلام پیرامون حق حاكمیت انسان بر انسان

1. مرورى بر مطالب جلسه پیشین

بسیارى از فیلسوفان حقوق، براى انسان حقوقى به نام «حقوق طبیعى» یا «حقوق فطرى» قایل هستند. از نظر آنان، این حقوق كه مقتضاى طبیعت یا مقتضاى فطرت آدمى است، از نوع حقوق ذاتى، غیر قابل تغییر و مقدَّم بر قوانین اساسى یا قوانینِ عادى كشورها است. نیز این حقوق، به دلیل اهمیت و ارزش آن در حیات بشر، نیازمند قانون‌گذار نیست، بلكه بالفطره براى انسان ثابت است. از مهم‌ترین این حقوق، «حق حیات» و «حق آزادى» است. گفتار ما در جلسات اخیر درباره «آزادى» بود كه برخى مفاهیم آن زیر بناى مباحث حقوقى واقع مى‌شود. وجود انسان ذاتاً از خودش نیست، بلكه مملوك، بنده و آفریده خدا است. چنین امرى همان «عبودیت تكوینى» انسان نسبت به وجود مقدس الهى است كه قابل نفى و تخصیص نمى‌باشد؛ به گونه‌اى كه ـ با تعبیرى مسامحى ـ حتى خدا هم نمى‌تواند این عبودیت را از بندگان خویش سلب نماید؛ چون لازمه نفى عبودیت «اجتماع نقیضین» است.
طبیعى است كسانى كه منكر وجود خدا هستند، عبودیت انسان نسبت به خدا را قبول ندارند. «نیچه» یكى از فیلسوفان آلمانى مى‌گوید: «مفهوم خدا» یكى از دشمنان بزرگ انسان است و تا زمانى كه این مفهوم در ذهن انسان وجود دارد و آدمى خود را مخلوق خدا بداند، هرگز به آزادى و تكامل لایق خویش نمى‌رسد! بنابر این، از نظر او انسان باید براى تحصیل آزادى كامل و استقلال همه جانبه، از اعتقاد به خدا دست بردارد! نیز مى‌گوید: انسان، خدا را آفریده و او باید مخلوق خویش را ذبح نماید تا خود را از قید او آزاد سازد! نظیر این سخن را برخى فیلسوفان معاصر اروپایى مانند: «اگزیستانسیالیست‌ها» نیز گفته‌اند. «ژان پل سارتر» مى‌گوید: شرط عقلى و منطقى رسیدن به حریت و آزادى انكار خدا است!
چنین سخنان زشت و ناروا از افرادى كه در مقام دشمنى با خدا هستند، طبیعى است؛ ولى
﴿ صفحه 298 ﴾
عده‌اى در عین حال كه ادعاى ایمان و اسلام دارند، سخنانى شبیه آنان بیان داشته و عبودیت انسان نسبت به خدا را انكار مى‌نمایند. این افراد مصداق این آیه شریفه هستند كه: وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَقوُلُ ءَامَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْیَوْمِ الأَخِرِ وَ مَا هُم بِمُؤْمِنِینَ. یُخَدِعوُنَ اللَّهَ وَ الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ مَا یَخْدَعُونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ مَا یَشْعُرُون(252)؛ و برخى از مردم مى‌گویند: ما به خدا و روز بازپسین ایمان آورده‌ایم، ولى گروندگان (راستین) نیستند. با خدا و مؤمنان نیرنگ مى‌بازند؛ ولى جز بر خویشتن نیرنگ نمى‌زنند، و نمى‌فهمند. این منافقان تنها براى فریفتن مردم است كه مى‌گویند: ما به خدا ایمان داریم. آیا ممكن است كسى واقعاً به وجود خدا ایمان داشته باشد در عین حال، بندگى و عبودیت خویش را در مقابل خدا انكار نماید؟!
انسان ذاتاً و تكویناً نسبت به خدا عبد است. لازمه چنین امرى پذیرش «حاكمیت خدا» است. همان‌طور كه در جلسه پیش توضیح داده شد، مقتضاى توحید و اعتقاد به وجود خدا پذیرش این سه امر است: «توحید در خالقیت»، «ربوبیت تكوینى» و «ربوبیت تشریعى». بنابر این توحیدى در اسلام پذیرفتنى است كه متضمن این معنا باشد كه خداى متعال تنها كسى است كه اصالتاً داراى حق فرمان و قانون‌گذارى است. اگر ادعاى توحید متضمن این حقیقت نباشد، چنین كسى از نظر اسلام، مؤمن واقعى نخواهد بود.