نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

4. آزادى انسان در برابر خدا؟

اعتقاد به توحید اساس همه ادیان الهى است و همه كتاب‌هاى آسمانى بدان سفارش اكید نموده‌اند. چنین امرى هم برهان تعبّدى و هم برهان فلسفى دارد. برهان فلسفى آن مبتنى بر استنتاج «باید» از «هست» مى‌باشد. توضیح این كه «هست‌ها» دو گونه هستند: 1‌‌هست‌هایى كه مى‌توان از آنها «بایدها» را استنتاج نمود؛ 2ـ هست‌هایى كه از آنها «بایدها» استنتاج نمى‌شود. بیان فرق آن دو، یك بررسىِ دقیق علمى فنى را مى‌طلبد كه در این مقام در پى آن نیستیم. آنچه در این جا به اجمال مى‌توان گفت این است كه: هنگامى كه در یك قیاس منطقى گزاره‌اى از «هست‌ها» علت تامه براى پدیده در گزاره‌اى «بایدها» قرار مى‌گیرد، در واقع این نوع استنتاج، استنتاجِ معلول از علت است؛ امّا اگر آنچه در طرف «هست‌ها» واقع شده «علت تامه» نباشد، معلول از علت استنتاج نمى‌گردد؛ چون معلول در صورت وجود علت تامه، ضرورت وجود پیدا مى‌كند. در این حالت گفته مى‌شود معلول نسبت به علت تامه «وجوب بالقیاس» دارد.
اكنون مى‌گوییم این كه انسان عبد و مملوك خداوند است (گزاره‌اى از سنخ هست‌ها) علت تامه است براى این كه انسان باید از خدا اطاعت كند (گزاره‌اى از سنخ بایدها). خداى متعال وجود مادى و فیزیكى ما را آفریده و روح خویش را در ما دمیده است. علاوه بر آن نعمت‌هاى بى‌شمارى به ما بخشیده است كه قابل شمارش نیست؛ مانند: هوا، آب، غذا، اعضاى بدن،
﴿ صفحه 288 ﴾
قدرت اندیشیدن و هر چیزى كه به زندگى انسان مربوط مى‌شود. مالكیت خداوند نسبت به این نعمت‌هاى مادى و معنوى سلب شدنى نیست. بنابراین خداوند مالك و دهنده تمام وجود ما و تمام نعمت‌هایى است كه براى بقا و رشد و تكامل خود از آنها استفاده مى‌كنیم. حال كه خدا مالك ما است و ما بنده، عبد و مملوك او هستیم، بر اساس این حكم عقلى كه «مالك مى‌تواند هرگونه كه مایل است در ملك خویش تصرف كند» او حق دارد هرگونه تصرفى در ما بنماید و ما باید در مقابل او تسلیم و مطیع باشیم؛ چون از خویشتن خویش هیچ نداریم.
برده در نظام بردگى توان مخالفت را دارا است. او مى‌تواند از چنگ ارباب خویش بگریزد. از سوى دیگر اربابش نیز ممكن است او را بفروشد یا به دیگرى واگذار نماید. چنین چیزهایى در «مالكیت اعتبارى» قابل تحقق است؛ برخلاف «مالكیت حقیقى» كه فرض چنین امورى در مورد آن محال و غیرممكن است. خداوند نمى‌تواند مالكیت بندگان را از خویش سلب نماید یا به دیگرى واگذار نماید. البته این «نتوانستن» از باب عجز نیست؛ بلكه اساساً چنین كارى ذاتاً متعلِّق قدرت قرار نمى‌گیرد. همان‌گونه كه خدا نمى‌تواند خود را معدوم سازد یا اقدام به خودكشى نماید، نیز نمى‌توان لحظه‌اى را تصور كرد كه او «مالكِ» بندگان، و انسان‌ها «بنده» او نباشند. به عبارت دیگر، عنوان «خالق» براى خدا، و عنوان «مخلوق» براى انسان‌ها و دیگر موجودات، یك عنوان ابدى و غیر قابل زوال است. فرض این كه او تكویناً انسان را از بنده بودن خارج سازد، یك تناقض است؛ چون معناى آن این خواهد شد كه «انسان هم وجود دارد و بنده او است، و هم وجود ندارد و بنده او نیست». موجودیتِ هر موجود، عین مخلوقیت، مملوكیت و عبودیت است و هیچ گاه رابطه «عبد بودن» بین ما و خدا قطع نمى‌گردد؛ همان‌گونه كه نمى‌توان نورى را فرض كرد كه روشن نباشد، یا آتشى را در نظر گرفت كه حرارت نداشته باشد.

5. مالكیت «حقیقى» و مالكیت «اعتبارى»

آنچه كه در مورد عدم امكان سلب رابطه «مالك و مملوك» بین خدا و انسان گفتیم مربوط به «مالكیت حقیقى و تكوینى» است. همان‌گونه كه قبلا نیز اشاره كرده‌ایم، مالكیت بر دو قسم است: 1ـ مالكیت حقیقى و تكوینى؛ 2. مالكیت اعتبارى. مفهوم «مالكیت» در میان انسان‌ها، یك «امر اعتبارى» است؛ مثلا من با پرداخت مقدارى پول، مالك یك لباس مى‌شوم؛ یعنى
﴿ صفحه 289 ﴾
قراردادى بین من و مالك لباس واقع مى‌شود كه بر اساس آن، با پرداخت مقدارى پول از ناحیه من، لباس از آنِ من مى‌شود و من صاحب لباس مى‌شوم و طرف مقابل مالك پول مى‌گردد. من مى‌توانم هرگونه تصرفى در لباس انجام دهم؛ مثلا آن را بفروشم یا به دیگرى ببخشم. چنین امرى مقتضاى «مالكیت» من است. وقتى شخص داراى مالكیت اعتبارى یا قراردادى است مى‌تواند انواع تصرفات متعدد و گوناگون را در ملك خود انجام دهد. البته انسان داراى مالكیت تكوینى نیز مى‌باشد كه در مقایسه با مالكیت تكوینى خداوند نسبت به همه عالم، بسیار ضعیف است؛ مانند: مالكیت انسان نسبت به اراده خویش، و یا مالكیتِ انسان نسبت به «موجود ذهنى» كه در ذهن خویش تصور نموده است. انسان هر موقع بخواهد مى‌تواند چیزى را اراده و یا تصور نماید و در وقت دیگر مى‌تواند آن را تصور یا اراده ننماید. در این دو مثال، گرچه انسان داراى مالكیت تكوینى است، ولى باز هم این مالكیت تكوینى با «مالكیت تكوینى و حقیقى خداوند» فرق دارد؛ چون وجود انسان، اراده و ذهن او، همه مخلوق خداوند هستند. با این وجود، انسان توان انواع تصرفات در آنها را دارد؛ پس به طریق اُولى، خداوند كه «مالك حقیقى» و «رب العالمین» است مى‌تواند هرگونه تصرفى را در مخلوقات خویش بنماید.
وجود ما، عین تعلق و ربط به او است و وجود یا عدم چنین رابطه‌اى مساوى با «وجود» یا «عدم» ما مى‌باشد. براى «انسان موجود» هیچ گاه نمى‌توان لحظه‌اى را فرض كرد كه این رابطه قطع گردد؛ و چه غافلند عده‌اى به اصطلاح «روشن‌فكر» كه مى‌گویند لازم نیست انسان بنده خدا باشد و اساساً تعبیر «بندگى» در شأن انسان نیست!! برخلاف تصور این كوته‌فكران، عالى‌ترین شأن براى انسان «شأن بندگى» است. آنان در مورد مفهوم «بردگى» به عمد یا از سر جهل و نادانى مغلطه و سفسطه مى‌كنند.
برخى از مفاهیمى كه در زندگى اجتماعى و در موارد خاص به كار برده مى‌شود، گاهى توسعه پیدا مى‌كند و در ماوراى زندگى اجتماعى نیز به كار برده مى‌شود. حال چنان‌چه همان بار ارزشى سابق در وضعیت جدید به كار برده شود، مغالطه صورت گرفته است. در مورد بحث ما، بردگى انسان نسبت به انسان دیگر، كه در نظام اجتماعى سابق وجود داشت، داراى بار ارزشى منفى است ولى بردگى یا بندگى انسان نسبت به خدا نه تنها بار ارزشى منفى ندارد بلكه داراى بالاترین بار ارزشى مثبت است؛ چه این كه انسان در سایه بندگى خداوند است كه مى‌تواند به نهایت تكامل خویش نایل آید و مشمول خطاب: فَادْخُلِى فِى عِبَادِى واقع گردد.
﴿ صفحه 290 ﴾
خداى متعال عزیزترین بندگانش، یعنى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) را با عنوان «عبد» مورد خطاب قرار مى‌دهد: سُبْحَنَ الّذِى أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الاَْقْصَا الَّذِى بَرَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ ءَایَتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ(240).
اگر كسى حقیقت رابطه انسان با خدا را درك نماید، درمى‌یابد كه «فرهنگ بندگى خدا» به هزار و چهار صد سال پیش اختصاص ندارد؛ بلكه این رابطه یك رابطه تكوینى و غیرقابل تغییر است كه تا میلیون سال آینده و تا ابد نیز وجود خواهد داشت و با گذشت زمان و متمدن گشتن انسان‌ها این حقیقت قابل تغییر نخواهد بود.
این به اصطلاح روشن‌فكران دینى كه چنین سخنانى بر زبان مى‌آورند هیچ‌گاه به صراحت نمى‌گویند ما خدا را قبول نداریم، بلكه با زبان و در ظاهر، به وجود خدا معترفند، ولى خدا از قلب این افراد با خبر است كه قلب و دل آنان به خدا ایمان نیاورده و ایمانشان ظاهرى است. اگر خدا را قبول دارید، پس باید خود را بنده او بدانید. نمى‌توان خدا را به خدایى قبول داشت ولى خود را به بندگىِ او ملتزم ندانست. بر اساس بینش عبودیت، انسان عبد خدا، و اطاعت خدا بر انسان واجب است. این وجوب همان «باید»ى است كه از «هست» استنتاج مى‌شود كه توضیح و بیان قیاس منطقى و استدلال آن از حوصله این مقام خارج است.

6. آزادىِ ملازم با «شرك تشریعى»

لازمه اعتراف به وجود خدا، اعتراف به بندگى او است و لازمه اعتراف به بندگى خدا، اطاعت محض از دستورات او است. به عبارت دیگر، لازمه الوهیت الهى، ربوبیت تكوینى و ربوبیت تشریعى است. برخى معتقدند كه خدا عالَم را آفرید ولى آن را رها ساخته و كارى به اداره آن ندارد و اداره عالَم و تحولات درون آن به طور دینامیكى انجام مى‌گیرد! این عده به ربوبیت تكوینى خداوند نسبت به عالَم اعتقاد ندارند. اینان «حد نصاب توحید» را دارا نمى‌باشند؛ چه این كه توحید به معناى واقعى آن، كه همه ادیان آسمانى و پیامبران الهى به آن سفارش نموده‌اند، توحیدى است كه در آن سه ركن: «الوهیت الهى»، «ربوبیت تكوینى» و «ربوبیت تشریعى» وجود دارد. در نتیجه، كسى كه «الوهیت» خداوند را قبول كند ولى «ربوبیت تكوینى» یا «ربوبیت تشریعى» خدا را انكار نماید توحیدش اشكال دارد. از نظر قرآن كریم، خداوند نه
﴿ صفحه 291 ﴾
تنها خالق جهان، بلكه «رب العالمین» نیز هست و عالم وجود دایماً به اراده او در چرخش و گردش است: یَسْئَلُهُ مَنْ فِى السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضِ كُلَّ یَوْم هُوَ فِى شَأْن(241)؛ هر كه در آسمان‌ها و زمین است از او درخواست مى‌كند. هر زمان، او در كارى است. اگر نازى كند آنى فرو ریزد قالب‌ها. لازمه پذیرش ربوبیت تكوینى، اعتقاد به ربوبیت تشریعى است؛ یعنى اعتقاد به این كه هر چه خدا دستور داده است، باید اطاعت گردد.
ما اگر به مرحله اول توحید، یعنى «الوهیت خداى یگانه» اعتقاد داشته باشیم، مقدارى به حق و سعادت خویش نزدیك شده‌ایم. آن‌گاه اگر بپذیریم كه خدا «ربوبیت تكوینى» نیز دارد و مدیریت جهان هستى منحصراً در اختیار اوست، مقدار بیشترى به حقیقت نزدیك مى‌شویم و پاداش اعمال ما فزون‌تر مى‌گردد. در نهایت اگر به «توحید در عبادت و اطاعت» هم معتقد گردیم به سعادت خویشتن نزدیك‌تر شده‌ایم.
كسى كه به این سه توحید معتقد است، در مقایسه با كسى كه اصلا خدا را قبول ندارد، یا مشرك است تفاوتِ بسیار وجود دارد. یكى به تمام مراتب توحید معتقد است و دیگرى اصلا وجود خدا را قبول ندارد؛ چه رسد به این كه «توحید در ربوبیت» یا «توحید در عبادت» را قبول داشته باشد. یكى در بالاترین مرحله سعادت و كمال انسانى قدم گذاشته و دیگرى در پایین‌ترین مرتبه سقوط قرار گرفته است. شاید تصور ابتدایى همه ما این باشد كه منكر خدا و كسى كه هیچ مرتبه‌اى از مراتب توحید را قبول ندارد بیش از همه از رحمت الهى دور و گرفتار عذاب و بدبختى خواهد بود، و كسى كه دست كم یك مرتبه از مراتب توحید ـ مانند توحید در خالقیت ـ را قبول داشته باشد، به همان نسبت به سعادت و كمال نزدیك است. با مراجعه به قرآن كریم نادرستى این تصور آشكار مى‌گردد. از نظر قرآن كریم فقط كسى به سعادت و نجات ابدى خواهد رسید كه به تمام مراتب توحید (توحید در خالقیت، توحید در ربوبیت تكوینى و توحید در ربوبیت تشریعى) معتقد باشد. مجموع این عقاید در عبارت «لا اله الاّ الله» گنجانیده شده است. حتى اعتقاد به دو مرتبه از مراتب توحید، یعنى «توحید در خالقیت» و «توحید در ربوبیت تكوینى» سبب نجات و سعادت كسى نمى‌گردد. به عبارت دیگر، وضعیت چنین كسى، بهتر از منكر خدا نخواهد بود. بهترین گواه این مطلب، ماجراى نافرمانى شیطان است كه قرآن آن را بازگو مى‌كند.
﴿ صفحه 292 ﴾
در عالَم، موجودى بدبخت‌تر و معذّب‌تر از ابلیس سراغ نداریم؛ امّا آیا ابلیس منكر وجود خدا بود؟ از گفت و گوى او با خدا معلوم مى‌شود كه او به «خالقیت خدا» اعتقاد داشته است؛ چه این كه در علت عدم سجده به حضرت آدم(علیه السلام)گفت: تو مرا از آتش خلق نمودى و او را از خاك خلق كردى: قَالَ مَا مَنَعَكَ ألاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِى مِنْ نَار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِین(242)؛ [خداوند] فرمود: چون تو را به سجده امر كردم چه چیز تو را باز داشت از این كه سجده كنى؟ گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفریدى و او را از گِل آفریدى. بنابراین شیطان خالقیت خدا را قبول دارد.
آیا ابلیس منكر ربوبیت تكوینى خدا بود؟ او در گفت و گو با خدا، ذات اقدس الهى را «ربّ» خطاب نمود. بنابر این، ابلیس به تدبیر جهان از ناحیه خدا معتقد بود: قَالَ رَبِّ بِمَا أَغْوَیْتَنِى لاَُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِى الاَْرضِ وَ لاَُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعیِن(243)؛ گفت: پروردگارا! به سبب آن كه مراه گمراه ساختى، من (هم گناهانشان را) در زمین برایشان مى‌آرایم و همه را گمراه خواهم ساخت.
آیا ابلیس منكر روز معاد بود؟ پاسخ منفى است. او از خدا خواست كه تا روز قیامت بدو مهلت دهد: قَالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِى إِلَى یَوْمِ یُبْعَثوُن(244)؛ گفت: پروردگارا! پس مرا تا روزى كه برانگیخته خواهند شد مهلت ده.
آیا ابلیس از عبادت خدا استنكاف مىورزید؟ با مراجعه به كلام حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام)در نهج البلاغه، پاسخ این پرسش روشن مى‌گردد. حضرت در مورد عبادت ابلیس مى‌فرماید: وَ كَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلاَفِ سَنَة، لاَ یُدْرى أَمِنْ سِنِى الدُّنْیَا أَمْ مِنْ سِنِى الاْخِرَةِ، عَن كِبرِ سَاعَة وَاحِدَة(245)؛ او شش هزار سال عبادت كرد كه مشخص نمى‌باشد از سال‌هاى دنیا یا آخرت است، امّا با ساعتى تكبّر همه را نابود كرد.
اكنون سؤال اساسى این است كه چه عاملى باعث بدبختى ابلیس شد؟ پاسخ این است كه او در ربوبیت تشریعى مشكل داشت و «توحید در ربوبیت تشریعى» را قبول نداشت؛ یعنى اعتقاد به این كه تنها خدا است كه حق امر و نهى كردن دارد و همه دستورات خدا را باید بدون چون و چرا انجام داد. مشكل ابلیس در امورى مانند: توحید در خالقیت، توحید در ربوبیت
﴿ صفحه 293 ﴾
تكوینى، پرستش خدا و اعتقاد به معاد نبود. او به تمام این امور اعتقاد داشت، ولى انكار «ربوبیت تشریعى خدا» او را به نهایت درجه سقوط كشاند؛ كسى كه بدبخت‌تر از او یافت نمى‌شود. گناه ابلیس این است كه در مقابل فرمان خداوند، به جاى اطاعت لب به اعتراض گشود. در ظاهر، ابلیس با عبادت شش هزار ساله و اعتراف به بعضى مراتب توحید، مى‌بایستى وضعیتى بهتر از طواغیت و روشنفكران این زمان داشته باشد! امّا بدو خطاب شد كه: ...‌فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ لاََمْلاََنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِین(246)؛ حق (از من) است و حق مى‌گویم: هر آینه جهنّم را از تو و از هر كس از آنان كه تو را پیروى كند، از همگى‌شان، خواهم انباشت.
بنابراین انكار ربوبیت تشریعى و عدم اطاعت از امر و نهى خدا به كفر ابلیس مى‌انجامد. اكنون نیز در جامعه ما كم نیستند افرادى كه به كفر ابلیس مبتلا مى‌باشند؛ افرادى مانند: روشن‌فكران و ملى ـ مذهبى‌ها و كسانى كه مى‌گویند: علیه خدا هم مى‌توان تظاهرات نمود! یا مى‌گویند: قرآن كلام خدا نیست، بلكه كلام پیامبر است و بنابراین احتمال خطا دارد! و یا كسانى كه مى‌گویند: قرآن قابل نقد است! از نظر آنان ملاك، تنها تجربه است و هر مقدار از قرآن با تجربه ثابت گردد، صحیح بوده و براى نیازهاى جامعه مفید است و هر مقدار كه با تجربه قابل اثبات نباشد، نمى‌پذیریم. بنابراین از نظر این عده، امورى همانند: غیب، ماوراء الطبیعة، فرشته و قیامت قابل قبول نیست؛ چون قابل اثبات تجربى نیست!
آیا سزاوار است كه از این افراد به عنوان: «بزرگان فرهنگ كشور» تقدیر و تشكر گردد، یا باید نام ایشان را در كنار ابلیس قرار داد؟ در واقع هر حكمى كه براى ابلیس ثابت است براى ایشان نیز ثابت است؛ چه این كه هر دو در انكار «ربوبیت تشریعى خدا» مشتركند.