نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

3. قرآن، كلام خدا، و براى همه زمان‌ها

قرآن، كلام خدا است و براى تمام دوره‌ها و زمان‌ها نازل شده است. بنابراین وقتى قرآن تعابیرى نظیر «یَا عِبَادِ: اى بندگان من» و امثال آن را به كار مى‌گیرد، اختصاصى به مردم زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله) ندارد، بلكه مخاطب آن همه انسان‌ها در تمام دوران‌ها تا روز قیامت مى‌باشند. در مقابل این حقیقت، افراد به اصطلاح روشن‌فكر، با صراحت تمام مى‌گویند: اصلا قرآن كلام خدا نیست، بلكه كلام پیامبر است! از نظر آنان، پیامبر حالتى داشته كه از آن به «تجربه نبوّت» یاد مى‌كنند. این حالت شبیه همان احساس و روح لطیفى است كه براى شاعران یا ادیبان و یا عرفا پیش مى‌آید. این احساس براى افراد دیگر نیز قابل تحقق است. بنابراین، ممكن است در این زمان افرادى به عنوان پیامبر ظهور نمایند!! این عده معتقدند كه پیامبر به مقتضاى فرهنگ حاكمِ آن زمان، سخنانى كه ناشى از این احساس و حالت درونى شخصى است، بیان داشته است و هیچ گاه از سوى خدا، چیزى به او وحى نشده است!! این احساس یك حالت بسیط، درونى و شخصى است و هیچ تشخّص و صورت روشنى از آن وجود نداشته، و با هیچ لفظ یا عبارتى نمى‌توان به گونه‌اى دقیق از آن حكایت كرد!! از نظر آنان ظهور این حالت همان چیزى است كه از آن با نام «نبوت» یاد مى‌شود!
در مرتبه بعد مى‌گویند: اگر فرضاً قرآن كلام خدا باشد، بر طبق فرهنگ و مقتضیات آن زمان نازل شده است و در این زمان كه بشر «متمدن» شده است دیگر نیازمند مفاهیمى مانند «عبد ـ مولا» براى بیان رابطه میان «انسان و خدا» نمى‌باشد!
سابقه انكار كلام خدا و بشرى انگاشتن كتاب آسمانى، به حدود دو قرن گذشته در اروپا باز مى‌گردد و امروزه موج آن به ایران رسیده است. دلیل این مسأله هم تنگناهاى بسیار جدى بود كه مذهب «مسیحیت» و «یهود» در ارتباط با پیروان خود با آن روبرو بودند. این تنگناها به دلیل وجود برخى مطالب كاملا غیر علمى و غیر عقلى بود كه در كتاب «انجیل» و «تورات» یافت مى‌شود؛ براى مثال گفته شده است كه خدا از آسمان به زمین آمد و با یعقوبِ پیامبر كُشتى گرفت، ولى حریف پیامبر خود نشد و یعقوب او را به زمین زده و روى سینه خدا نشست!! این كتاب، چگونه «كتاب مقدس» است در حالى كه خدا را مغلوبِ مخلوق خویش معرفى مى‌نماید؟! چنین كتابى هیچ‌گاه با عقل و منطق هماهنگ نیست. از این روى، عده‌اى به فكر توجیه این مطالب برآمدند. توجیه آنان این بود كه این مطالب، سخنان خدا نیست بلكه گفته پیامبر است كه طبق فرهنگ آن زمان، مطالبى را به مردم ارایه داده‌اند. این مطالب براى
﴿ صفحه 285 ﴾
مردم آن عصر قابل پذیرش بود، امّا اكنون فرهنگ بشر بسیار ترقى نموده است و نیازمند این مطالب واضح البطلان نیست. سال‌ها بعد، روشنفكران مسلمان نیز همین توجیه را در مورد قرآن كریم مطرح ساختند.
اكنون این پرسش مطرح است كه آیا كتب آسمانى كلام خدا است، یا كلام پیامبر یا هیچ كدام؟ به اعتقاد ما آیاتى كه حضرت موسى على نبینا و آله و علیه السلام براى مردم مى‌خواندند، كلام خداوند متعال بود. خداى متعال الواح دوازده‌گانه‌اى بر او نازل كرد كه مشتمل بر احكام و دستورات دینى بود. از جمله آن احكام، «حكم قصاص» بود: وَ كَتَبْنَا عَلَیْهِمْ فِیهَا أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفسِ وَ العَیْنَ بِالْعَیْنِ وَ الاَْنْفَ بِالاَْنفِ وَ الاُْذُنَ بِالأُذُنِ وَ السِنَّ بِالسِّنِّ وَ الْجُرُوحَ قِصَاصٌ فَمَن تَصَدَّقَ بِهِ فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ وَ مَنْ لَمْ یَحكُم بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّلِمُونَ(233)؛ و در (تورات) بر آنان مقرّر كردیم كه جان در مقابل جان، و چشم در برابر چشم، و بینى در برابر بینى، و گوش در برابر گوش، و دندان در برابر دندان مى‌باشد؛ و زخم‌ها (نیز به همان ترتیب) قصاصى دارند. و هر كه از آن (قصاص) درگذرد، پس آن، كفّاره (گناهان) او خواهد بود. و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكرده‌اند، آنان خود ستمگرانند. این حكم، از احكامى است كه در هیچ شریعتى نسخ نشده است. در شریعت اسلام عین همین حكم قصاص ثابت است(234). بنابر این كلام خدا بر الواح نوشته شده بود و حضرت موسى(علیه السلام) آن را دریافت نموده و براى مردم قرائت مى‌نمود. نیز خداى متعال واقعاً در «كوه طور» با حضرت موسى(علیه السلام) سخن گفت كه من خداى تو هستم: ...‌أَنْ یمُوسَى إِنِّى أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعلَمِین(235)؛ ...‌اى موسى، منم، من، خداوند، پروردگار جهانیان.
﴿ صفحه 286 ﴾
هم‌چنین آنچه كه بر حضرت عیسى(علیه السلام) یا حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) نازل شده، كلام خدا است. هیچ گاه صحیح نیست بگوییم این آیات، كلام خود پیامبر است كه به علت آن احساس و احساس درونى، چنین مطالبى را بر زبان جارى ساخته است! اعتقاد به این كه این آیات، كلام خدا نیست، با انكار نبوت انبیا تفاوتى ندارد و كتاب آسمانى را فاقد اعتبار خواهد ساخت. در این صورت در مورد هیچ آیه‌اى از قرآن نمى‌توان اعتماد و اطمینان پیدا كرد كه خداوند چنین چیزى فرموده است، و در نتیجه، هدف بعثت انبیا و ارسال كتب كه هدایت انسان‌ها و اتمام حجت است محقق نخواهد شد: رُسُلا مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرینَ لِئَلاَّ یَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كَانَ اللَّهُ عَزِیزاً حَكِیماً(236)؛ پیامبرانى كه بشارت‌گر و هشداردهنده بودند، تا براى مردم، پس از (فرستادن) پیامبران، در مقابل خدا (بهانه و) حجتى نباشد، و خدا توانا و حكیم است.
بعد از آمدن پیامبران و نزول كتاب‌هاى آسمانى حجت بر مردم تمام شده است؛ و این در صورتى است كه پیامبر، وحى آسمانى را به طور كامل و صحیح دریافت كرده، و آن را بدون كم و كاست به مردم ابلاغ نماید. كسانى كه مى‌گویند: قرآن كلام پیامبر است نه كلام خدا، و بعد هم اضافه مى‌كنند كه: كلام پیامبر یك «معرفت بشرى» است كه احتمال خطا و اشتباه دارد؛ لازمه این سخن، بى‌اعتبارى قرآن و در نتیجه عدم اتمام حجت است.
البته به اعتقاد ما كتاب‌هایى كه امروزه به عنوان «تورات» و «انجیل» در اختیار پیروان آنها است، دستخوش تحریف گشته است و حتى خود مسیحیان كتاب انجیلِ كنونى را به عنوان كلام حضرت عیسى(علیه السلام) هم قبول ندارند. از نظر آنان انجیلِ اصیل مفقود شد و پس از مدتى برخى از حواریون به نام‌هاى: لوقا، یوحنا، متا و... این كتاب را به نگارش درآوردند. در مورد قرآن كریم ما معتقدیم كه كلام خدا است و بدون هیچ تحریفى باقى مانده است: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُون(237)؛ بى‌تردید، ما این قرآن را به تدریج نازل كرده‌ایم، و قطعاً نگهبان آن خواهیم بود.
عده‌اى خود را «ملى ـ مذهبى» یا «روشنفكران مذهبى» مى‌نامند، ولى به دلیل طرح چنین سخنان واهى و باطلى در واقع شایسته نام «روشنفكران بى‌دین» هستند؛ كسانى كه رابطه «بنده ـ مولا» بین «انسان» و «خدا» را مربوط به دوران بردگى مى‌دانند كه اكنون دیگر دوران آن سپرى
﴿ صفحه 287 ﴾
شده است. اگر اینان واقعاً خود را «مذهبى» و پیرو اسلام مى‌دانند، و یا حتى اگر خود را پیرو یكى از ادیان آسمانى مى‌دانند، اولین قدم، پذیرش این نكته است كه خدا را «ربّ» و خود را «بنده» او بدانند. ركن اصلى پذیرش یك دین الهى، اعتقاد به خداى یگانه است. خدایى كه «ربّ» همه عالمیان است (أَلْحَمْدُلِلَّهِ رَبِّ الْعَلَمِین(238)) و همه انسان‌ها «عبد» او هستند. (فَإِنَّهُمْ عِبَادُك(239)) انكار این امر، به منزله انكار توحید، و انكار توحید به منزله انكار اساسى دین است. دینى كه فاقد اصل «توحید» باشد دین نیست؛ مگر آن كه معناى «دین» آن‌چنان گسترده در نظر بگیریم كه حتى شامل بت‌پرستى هم باشد.

4. آزادى انسان در برابر خدا؟

اعتقاد به توحید اساس همه ادیان الهى است و همه كتاب‌هاى آسمانى بدان سفارش اكید نموده‌اند. چنین امرى هم برهان تعبّدى و هم برهان فلسفى دارد. برهان فلسفى آن مبتنى بر استنتاج «باید» از «هست» مى‌باشد. توضیح این كه «هست‌ها» دو گونه هستند: 1‌‌هست‌هایى كه مى‌توان از آنها «بایدها» را استنتاج نمود؛ 2ـ هست‌هایى كه از آنها «بایدها» استنتاج نمى‌شود. بیان فرق آن دو، یك بررسىِ دقیق علمى فنى را مى‌طلبد كه در این مقام در پى آن نیستیم. آنچه در این جا به اجمال مى‌توان گفت این است كه: هنگامى كه در یك قیاس منطقى گزاره‌اى از «هست‌ها» علت تامه براى پدیده در گزاره‌اى «بایدها» قرار مى‌گیرد، در واقع این نوع استنتاج، استنتاجِ معلول از علت است؛ امّا اگر آنچه در طرف «هست‌ها» واقع شده «علت تامه» نباشد، معلول از علت استنتاج نمى‌گردد؛ چون معلول در صورت وجود علت تامه، ضرورت وجود پیدا مى‌كند. در این حالت گفته مى‌شود معلول نسبت به علت تامه «وجوب بالقیاس» دارد.
اكنون مى‌گوییم این كه انسان عبد و مملوك خداوند است (گزاره‌اى از سنخ هست‌ها) علت تامه است براى این كه انسان باید از خدا اطاعت كند (گزاره‌اى از سنخ بایدها). خداى متعال وجود مادى و فیزیكى ما را آفریده و روح خویش را در ما دمیده است. علاوه بر آن نعمت‌هاى بى‌شمارى به ما بخشیده است كه قابل شمارش نیست؛ مانند: هوا، آب، غذا، اعضاى بدن،
﴿ صفحه 288 ﴾
قدرت اندیشیدن و هر چیزى كه به زندگى انسان مربوط مى‌شود. مالكیت خداوند نسبت به این نعمت‌هاى مادى و معنوى سلب شدنى نیست. بنابراین خداوند مالك و دهنده تمام وجود ما و تمام نعمت‌هایى است كه براى بقا و رشد و تكامل خود از آنها استفاده مى‌كنیم. حال كه خدا مالك ما است و ما بنده، عبد و مملوك او هستیم، بر اساس این حكم عقلى كه «مالك مى‌تواند هرگونه كه مایل است در ملك خویش تصرف كند» او حق دارد هرگونه تصرفى در ما بنماید و ما باید در مقابل او تسلیم و مطیع باشیم؛ چون از خویشتن خویش هیچ نداریم.
برده در نظام بردگى توان مخالفت را دارا است. او مى‌تواند از چنگ ارباب خویش بگریزد. از سوى دیگر اربابش نیز ممكن است او را بفروشد یا به دیگرى واگذار نماید. چنین چیزهایى در «مالكیت اعتبارى» قابل تحقق است؛ برخلاف «مالكیت حقیقى» كه فرض چنین امورى در مورد آن محال و غیرممكن است. خداوند نمى‌تواند مالكیت بندگان را از خویش سلب نماید یا به دیگرى واگذار نماید. البته این «نتوانستن» از باب عجز نیست؛ بلكه اساساً چنین كارى ذاتاً متعلِّق قدرت قرار نمى‌گیرد. همان‌گونه كه خدا نمى‌تواند خود را معدوم سازد یا اقدام به خودكشى نماید، نیز نمى‌توان لحظه‌اى را تصور كرد كه او «مالكِ» بندگان، و انسان‌ها «بنده» او نباشند. به عبارت دیگر، عنوان «خالق» براى خدا، و عنوان «مخلوق» براى انسان‌ها و دیگر موجودات، یك عنوان ابدى و غیر قابل زوال است. فرض این كه او تكویناً انسان را از بنده بودن خارج سازد، یك تناقض است؛ چون معناى آن این خواهد شد كه «انسان هم وجود دارد و بنده او است، و هم وجود ندارد و بنده او نیست». موجودیتِ هر موجود، عین مخلوقیت، مملوكیت و عبودیت است و هیچ گاه رابطه «عبد بودن» بین ما و خدا قطع نمى‌گردد؛ همان‌گونه كه نمى‌توان نورى را فرض كرد كه روشن نباشد، یا آتشى را در نظر گرفت كه حرارت نداشته باشد.

5. مالكیت «حقیقى» و مالكیت «اعتبارى»

آنچه كه در مورد عدم امكان سلب رابطه «مالك و مملوك» بین خدا و انسان گفتیم مربوط به «مالكیت حقیقى و تكوینى» است. همان‌گونه كه قبلا نیز اشاره كرده‌ایم، مالكیت بر دو قسم است: 1ـ مالكیت حقیقى و تكوینى؛ 2. مالكیت اعتبارى. مفهوم «مالكیت» در میان انسان‌ها، یك «امر اعتبارى» است؛ مثلا من با پرداخت مقدارى پول، مالك یك لباس مى‌شوم؛ یعنى
﴿ صفحه 289 ﴾
قراردادى بین من و مالك لباس واقع مى‌شود كه بر اساس آن، با پرداخت مقدارى پول از ناحیه من، لباس از آنِ من مى‌شود و من صاحب لباس مى‌شوم و طرف مقابل مالك پول مى‌گردد. من مى‌توانم هرگونه تصرفى در لباس انجام دهم؛ مثلا آن را بفروشم یا به دیگرى ببخشم. چنین امرى مقتضاى «مالكیت» من است. وقتى شخص داراى مالكیت اعتبارى یا قراردادى است مى‌تواند انواع تصرفات متعدد و گوناگون را در ملك خود انجام دهد. البته انسان داراى مالكیت تكوینى نیز مى‌باشد كه در مقایسه با مالكیت تكوینى خداوند نسبت به همه عالم، بسیار ضعیف است؛ مانند: مالكیت انسان نسبت به اراده خویش، و یا مالكیتِ انسان نسبت به «موجود ذهنى» كه در ذهن خویش تصور نموده است. انسان هر موقع بخواهد مى‌تواند چیزى را اراده و یا تصور نماید و در وقت دیگر مى‌تواند آن را تصور یا اراده ننماید. در این دو مثال، گرچه انسان داراى مالكیت تكوینى است، ولى باز هم این مالكیت تكوینى با «مالكیت تكوینى و حقیقى خداوند» فرق دارد؛ چون وجود انسان، اراده و ذهن او، همه مخلوق خداوند هستند. با این وجود، انسان توان انواع تصرفات در آنها را دارد؛ پس به طریق اُولى، خداوند كه «مالك حقیقى» و «رب العالمین» است مى‌تواند هرگونه تصرفى را در مخلوقات خویش بنماید.
وجود ما، عین تعلق و ربط به او است و وجود یا عدم چنین رابطه‌اى مساوى با «وجود» یا «عدم» ما مى‌باشد. براى «انسان موجود» هیچ گاه نمى‌توان لحظه‌اى را فرض كرد كه این رابطه قطع گردد؛ و چه غافلند عده‌اى به اصطلاح «روشن‌فكر» كه مى‌گویند لازم نیست انسان بنده خدا باشد و اساساً تعبیر «بندگى» در شأن انسان نیست!! برخلاف تصور این كوته‌فكران، عالى‌ترین شأن براى انسان «شأن بندگى» است. آنان در مورد مفهوم «بردگى» به عمد یا از سر جهل و نادانى مغلطه و سفسطه مى‌كنند.
برخى از مفاهیمى كه در زندگى اجتماعى و در موارد خاص به كار برده مى‌شود، گاهى توسعه پیدا مى‌كند و در ماوراى زندگى اجتماعى نیز به كار برده مى‌شود. حال چنان‌چه همان بار ارزشى سابق در وضعیت جدید به كار برده شود، مغالطه صورت گرفته است. در مورد بحث ما، بردگى انسان نسبت به انسان دیگر، كه در نظام اجتماعى سابق وجود داشت، داراى بار ارزشى منفى است ولى بردگى یا بندگى انسان نسبت به خدا نه تنها بار ارزشى منفى ندارد بلكه داراى بالاترین بار ارزشى مثبت است؛ چه این كه انسان در سایه بندگى خداوند است كه مى‌تواند به نهایت تكامل خویش نایل آید و مشمول خطاب: فَادْخُلِى فِى عِبَادِى واقع گردد.
﴿ صفحه 290 ﴾
خداى متعال عزیزترین بندگانش، یعنى حضرت محمد(صلى الله علیه وآله) را با عنوان «عبد» مورد خطاب قرار مى‌دهد: سُبْحَنَ الّذِى أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَیْلا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الاَْقْصَا الَّذِى بَرَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ ءَایَتِنَا إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ(240).
اگر كسى حقیقت رابطه انسان با خدا را درك نماید، درمى‌یابد كه «فرهنگ بندگى خدا» به هزار و چهار صد سال پیش اختصاص ندارد؛ بلكه این رابطه یك رابطه تكوینى و غیرقابل تغییر است كه تا میلیون سال آینده و تا ابد نیز وجود خواهد داشت و با گذشت زمان و متمدن گشتن انسان‌ها این حقیقت قابل تغییر نخواهد بود.
این به اصطلاح روشن‌فكران دینى كه چنین سخنانى بر زبان مى‌آورند هیچ‌گاه به صراحت نمى‌گویند ما خدا را قبول نداریم، بلكه با زبان و در ظاهر، به وجود خدا معترفند، ولى خدا از قلب این افراد با خبر است كه قلب و دل آنان به خدا ایمان نیاورده و ایمانشان ظاهرى است. اگر خدا را قبول دارید، پس باید خود را بنده او بدانید. نمى‌توان خدا را به خدایى قبول داشت ولى خود را به بندگىِ او ملتزم ندانست. بر اساس بینش عبودیت، انسان عبد خدا، و اطاعت خدا بر انسان واجب است. این وجوب همان «باید»ى است كه از «هست» استنتاج مى‌شود كه توضیح و بیان قیاس منطقى و استدلال آن از حوصله این مقام خارج است.