نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

5. آزادى به معناى «عدم دل‌بستگى» و آزادى در مقابل «بردگى»

معناى سوم آزادى، مفهومى است كه بیشتر در اخلاق و عرفان كاربرد دارد و در این شعر معروف حافظ به آن اشاره شده است:
غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود *** ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
در این معنا، آزادى در مقابل «تعلق» و «دل‌بستگى» است؛ یعنى گاهى قلب و دل انسان شیفته و در گرو چیزهایى است، و گاهى هیچ دل‌بستگى به چیزى ندارد و از هر نوع تعلقى آزاد است. البته آنچه ارزش است این است كه انسان به دنیا و مادیات و لذایذ دنیوى و غیر الهى تعلق خاطر نداشته باشد، نه این كه به هیچ چیز حتى خدا و پیامبر و اولیاى خدا و هر چیز دیگرى كه در این راستا قرار مى‌گیرد نیز علاقه و محبت نداشته باشد. یك معناى دقیق‌تر و عارفانه‌تر آن هم این است كه انسان در مراتب عالى توحید به جایى مى‌رسد كه محبتش به هیچ چیز و هیچ كس غیر از ذات اقدس الهى تعلق نمى‌گیرد. در این حالت اگر هم شخص یا چیز دیگرى را دوست مى‌دارد در سایه محبت خداوند و به دلیل آن است كه پرتوى از جمال الهى است. از نظر معارف اسلام یكى از بالاترین كمالات انسان عشق و محبت به خدا است: وَالَّذِینَ ءَامَنُوا أَشَدُّ حُبّاً لِلَّه(227)؛ و كسانى كه ایمان آورده‌اند، به خدا محبت بیشترى دارند. یا در دعاى كمیل مى‌خوانیم: وَ قَلْبِى بِحُبِّكَ مُتَیِمّاً؛ و خدایا قلبم را رام و مُنقاد محبت خود قرار ده. هم‌چنین این مضمون در ادعیه و روایات متعددى وارد شده و عالى‌ترین مقام انسان این است كه عشق الهى سر تا به پاى وجودش را فرا گیرد و تمام دل و قلبش مملوّ از محبت الهى شود به گونه‌اى كه ذره‌اى محبت غیر خدا در آن نباشد.
﴿ صفحه 276 ﴾
در هر حال این معنا هم مفهوم دیگرى از آزادى است؛ آزادى به معناى «آزادگى» و عدم دل‌بستگى به هر چه و هر كه غیر خدا است. باز روشن است كه این معنا با دو معناى اول كاملا متفاوت است. آن دو معنا مربوط به حوزه واقعیت‌ها و «هست و نیست»ها بودند، ولى این معنا مربوط به حوزه ارزش‌ها و «باید و نباید»ها است. در این‌جا صحبت از این است كه «خوب» است انسان از تعلق غیر خدا آزاد باشد، و اگر خواستار تكامل هر چه بیشتر است «باید» از محبت غیر خدا آزاد و وارسته باشد.
اگر آزادى را به این معنا به‌كار ببریم، آزادى مطلق مطلوب نیست؛ یعنى این كه انسان از تعلق و محبت هر چیز و هر كس حتى خداى متعال آزاد باشد، ضد ارزش است. همین جا است كه جاى لغزش و مغالطه است. كسانى فریب‌كارانه، آزادى را به این معنا كه انسان باید اسیر و دربند نباشد به كار مى‌برند و بعد مى‌گویند، پس انسان باید حتى اسیر محبت خداوند نیز نباشد و كاملا خود را آزاد و رها گرداند. براى تأیید سخنانشان نیز همین شعر حافظ را مى‌خوانند كه: غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود;;ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است. در حالى كه این یك مغالطه آشكار و فریب‌كارانه است. كجا حافظ مى‌خواسته بگوید، من غلام همت كسى هستم كه تا آن حد بى‌احساس و بى‌عاطفه است كه به هیچ چیز و هیچ كس علاقه و محبتى نداشته باشد و جوانه هیچ عشقى در زمین دلش سر برنیاورده باشد؟ حافظ تعلق و دل‌بستگى به غیر خدا را نفى مى‌كند. منظور وى نفى تعلقات مادى و دنیوى است و این كه انسان باید به چیزى دل بدهد كه ارزش دل‌دادگى را داشته باشد، به كسى دل بدهد كه مظهر همه خوبى‌ها است و هر چه زیبایى و كمال در عالم وجود دارد همه جلوه‌اى از جمال او است. در هر حال این هم معناى دیگرى از آزادى است كه بیشتر در اخلاق و عرفان كاربرد دارد.
معناى چهارم آزادى یك مقوله اجتماعى است و آن آزادى در مقابل «بردگى» است. در زمان‌هاى پیشین این‌گونه بوده كه برخى انسان‌ها برخى دیگر را به بردگى مى‌گرفتند و از آنها كار مى‌كشیدند و آنها را خرید و فروش مى‌كردند. گروهى نیز آزاد بودند و برده كسى نبودند. این معنا نیز با سه معناى قبلى كاملا متفاوت است و احكام خاص خود را دارد.
هم‌چنین معانى متعدد دیگرى نیز براى آزادى غیر از این چهار معنا وجود دارد كه فعلا از ذكر آنها صرف‌نظر مى‌كنیم و به سراغ معنایى مى‌رویم كه مربوط به حقوق و سیاست است و در بحث فعلى مد نظر ما است. ذكر این معانى از آن جهت بود كه توجه كنیم آزادى معانى متعددى
﴿ صفحه 277 ﴾
دارد كه هر یك احكام خاص خود را دارد و نباید به اشتباه آثار و احكام یك معنا را به سایر معانى سرایت داد.

6. آزادى در اصطلاح حقوق و سیاست: حاكمیت بر سرنوشت خویش

یك معناى رایج از آزادى كه در حقوق و سیاست مطرح است آزادى به معناى «حاكمیت بر سرنوشت خویش» است. انسان آزاد یعنى انسانى كه تحت حاكمیت غیر نباشد و خود، مسیر زندگى و منش و روش خویش را تعیین كند. طبعاً در مقابل، انسانى كه تحت سلطه دیگرى است و با امر و نهى او وادار به حركت مى‌شود و نمى‌تواند به دلخواه خود حركت كند آزاد نیست.
در این جا باز دو گرایش وجود دارد: یك گرایش این است كه انسان باید مطلقاً آزاد باشد و حاكمیت هیچ كس حتى خدا را نپذیرد. این گرایشى است كه امروزه در میان كسانى كه تفكرات الحادى یا التقاطى دارند رایج است. گرایش دوم این است كه انسان تحت حاكمیت انسان‌هاى دیگر نباشد، نه آن كه حتى از حاكمیت خدا نیز آزاد باشد؛ یعنى حاكمیت انسان دیگرى را نمى‌پذیرد، اما حاكمیت خدا را قبول مى‌كند. در خود این گرایش دوم نیز گرایش افراطى این است كه حاكمیت هیچ انسانى را به هیچ نحو نپذیرد. بدیهى است كه لازمه این گرایش، نفى حكومت است كه منجر به هرج و مرج مى‌شود. همان‌گونه كه گرایش اول نیز كه حاكمیت همگان حتى خدا بر انسان را نفى مى‌كند، اگر واقعاً مرادش نفى هرگونه حاكمیت به هر شكل باشد آن هم لازمه‌اش آنارشیسم و هرج و مرج است.
در هر حال معناى درست حاكمیت غیر خدا این است كه حق حاكمیت اصالتاً فقط و فقط از آن خداوند است و بس، ولى خدا مى‌تواند این حق حاكمیت خویش را به انسانى منتقل كند. در این صورت حاكمیت چنین انسانى نیز چون در واقع قبول حاكمیت خداوند است، پذیرفته است؛ یعنى هیچ انسانى اصالتاً و اولا و بالذات حق حاكمیت بر انسان‌هاى دیگر را ندارد، ولى با اجازه و دستور خداوند مى‌تواند حق حاكمیت پیدا كند. كسانى هم كه طرفدار گرایش اول هستند و هرگونه حاكمیتى حتى حاكمیت خداوند را نفى مى‌كنند منظورشان همین نفى حاكمیت بالاصاله است، ولى حاكمیتى را كه به انتخاب و اراده آزاد خود انسان‌ها باشد مى‌پذیرند. آنان مى‌گویند هر انسانى حاكم بر سرنوشت خویش است، ولى مى‌تواند به انتخاب
﴿ صفحه 278 ﴾
و اختیار خود، به انسان دیگرى نیز حق حاكمیت و حكومت بر خود را بدهد. دموكراسى چیزى غیر از این نیست كه انسان حاكمیت غیر را نمى‌پذیرد مگر این كه خود به آن غیر حق حاكمیت و دخالت در سرنوشت خود را داده باشد.

7. دیدگاه اسلام و دموكراسى درباره «حق حاكمیت»

تفاوت عمده نگرش اسلامى با دموكراسى در همین نقطه است كه حق حاكمیت اصالتاً از آنِ كیست. دموكراسى مى‌گوید از آنِ خود انسان است و اسلام مى‌گوید از آن خدا است. دموكراسى مى‌گوید هیچ كس حتى خدا حق حاكمیت و تعیین تكلیف براى انسان‌ها را ندارد تا چه رسد به پیامبر و امام معصوم و ولىّ فقیه. فقط آن‌گاه كسى غیر از خود انسان حق حاكمیت بر او را پیدا مى‌كند كه انسان خود به او این حق را بدهد. اگر انسان به خدا حق حاكمیت بر خود را داد، خدا حق حاكمیت پیدا مى‌كند وگرنه خدا هیچ حقى در این زمینه ندارد. اگر انسان‌ها به پیامبر و امام رأى دادند و خودشان خواستند كه آنان برایشان تعیین تكلیف كنند، پیامبر و امام حق پیدا مى‌كنند وگرنه حتى خود پیامبر اسلام و امام زمان هم كه باشند حق ندارند به مردم امر و نهى كنند و بى‌جهت خود را ولىّ و قیّم مردم بدانند. تا مردم با رأى خود به كسى اجازه حكومت ندهند هیچ كس صلاحیت حكومت و حق حاكمیت بر آنها را ندارد؛ نه خدا، نه پیامبر، نه امام معصوم، نه ولىّ فقیه و نه هیچ كس دیگر.
باید توجه داشت كه طرفداران این نظریه و معتقدان به دموكراسى و اصالت حق حاكمیت انسان بر سرنوشت خویش، منحصر به غربیان و غیر مسلمانان نیستند. امروزه كم نیستند مسلمانانى (یا به تعبیر بهتر به ظاهر مسلمانانى) كه در همین كشور جمهورى اسلامى ایران زندگى مى‌كنند و چنین اعتقادى دارند. آنان در گفته‌ها و نوشته‌هاى خود به این مطلب تصریح مى‌كنند كه یگانه راه مشروعیت‌بخشى به حكومت و حاكمان، رأى مردم است. اگر مردم به كسى رأى دادند و از سر رضا و رغبت حاكمیت او را پذیرفتند حاكمیت او مشروع مى‌شود وگرنه غیر مشروع است. از نظر آنان این ملاك اختصاصى به ولىّ فقیه و حكومت او هم ندارد، بلكه ملاكى عام است و شامل هر حاكم و حكومتى مى‌شود. آنان صریحاً مى‌گویند امیرالمؤمنین على(علیه السلام) هم اگر حق حاكمیت داشت به دلیل آن بود كه مردم آمدند و با آن حضرت بیعت كردند. اگر مردم با على بیعت نكرده بودند و به اصطلاح امروز، به او رأى نداده
﴿ صفحه 279 ﴾
بودند على هیچ‌گاه حق حاكمیت نداشت و حكومتش بر حق و مشروع نبود. خود پیامبر هم اگر حق حكومت داشت به سبب آن بود كه مردم حاكمیت آن حضرت را پذیرفتند و انتخاب كردند. اگر مردم پیامبر را به عنوان حاكم قبول نمى‌كردند و خود، حق امر و نهى كردن در امور خویش را به آن حضرت نمى‌دادند پیامبر هیچ حقى نداشت كه براى مردم تعیین تكلیف نماید و دستور صادر كند و قانون بتراشد! اگر خود مردم حق حاكمیتى را كه بالاصاله از آنِ خودشان بود آزادانه به پیامبر منتقل نمى‌كردند و آن حضرت را «وكیل» خود قرار نمى‌دادند پیامبر هیچ حقى نداشت و مردم نیز هیچ تعهد و وظیفه‌اى در قبال پیامبر نداشتند!
پس آزادى در اصطلاح حقوق و سیاست دنیاى معاصر به معناى نفى حق حاكمیت غیر بر انسان است؛ حتى اگر آن غیر، خدا و پیامبر و امیرالمؤمنین و امام زمان باشد. فقط و فقط انسان و حق حاكمیت او است كه اصیل است. اگر انسان خود به اختیار خویش این حق اصیل خود را به خدا یا پیامبر یا دیگران منتقل كرد آنان نیز چنین حقى پیدا مى‌كنند و در غیر این صورت هیچ حقى ندارند. خلاصه این‌كه انسان آزاد است بدین معنا است كه هیچ كس و هیچ موجودى نباید حق حاكمیت انسان بر سرنوشت خویش را نقض كند و براى زندگى و رفتارهاى او تكلیف معیّن نماید. ولىّ فقیه و امام معصوم و پیامبر كه جاى خود دارند، حتى خدا نیز براى دخالت در امور انسان‌ها و زندگى آنان باید منتظر رأى و انتخاب آنان باشد و قبل از آن حق ندارد حكم و دستورى براى مردم صادر كند و اگر هم صادر كند ارزشى ندارد و مردم التزامى به پذیرش امر و نهى او ندارند!
﴿ صفحه 280 ﴾
﴿ صفحه 281 ﴾