نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

4. آزادى به معناى «اختیار»

معناى دیگر آزادى كه باز به حوزه الهیات و فلسفه و كلام و نیز روان‌شناسى فلسفى مربوط مى‌شود آزادى در مقابل «جبر» است. از دیرباز این بحث بین اندیشمندان و صاحب‌نظران وجود داشته كه آیا واقعاً انسان در رفتار خود آزاد است و اختیار دارد، یا این كه فقط خیال مى‌كند آزاد است و واقعاً مجبور است و از خود اراده‌اى ندارد. مسأله جبر و اختیار از
﴿ صفحه 274 ﴾
قدیمى‌ترین مباحثى است كه در بحث‌هاى فلسفى تمام اقوام و ملل وجود داشته است. پس از ظهور اسلام نیز از همان صدر اسلام به دلیل ارتباطى كه مسلمانان با مردم و فرهنگ‌هاى دیگر داشتند، یا به دلیل رسوبات فكرى كه از فرهنگ‌هاى كفر و الحاد قبل از اسلام در ذهنشان بود، این مسأله به طور جدى بین مسلمانان مطرح شد. در این میان گرایش‌هاى جبرى رواج زیادى پیدا كرد و حتى كسانى براى اثبات مجبور بودن انسان به آیاتى از قرآن استناد جستند.
در هر حال این پرسش مطرح است كه آیا انسان در مقام عمل واقعاً از خود اختیار دارد و آزاد است كه هرگونه كه مایل است تصمیم بگیرد و رفتار كند؟ یا عواملى در كارند كه انسان را مجبور به انجام رفتارى خاص و حتى قبول فكر و اندیشه‌اى خاص مى‌كنند و اختیار، توهمى بیش نیست؟ قایلان به جبر معتقدند عوامل مختلف اجتماعى، طبیعى و ماوراى طبیعى ما را مجبور مى‌كنند كه به گونه‌اى خاص از رفتار و حتى فكر و اراده اهتمام بورزیم. از نظر آنان این كه مولوى و امثال او مى‌گویند: «این كه گویى این كنم یا آن كنم;خود دلیل اختیار است اى‌صنم» سخنانى واهى و خیالى است و با واقعیت تطابق ندارد. انسان هیچ اختیارى از خود ندارد و تحت تأثیر عوامل مختلف قرار دارد.
این بحث، هم در روان‌شناسى فلسفى مطرح مى‌شود، كه آیا انسان موجودى است كه از نظر شخصیتى و ساز و كار روانى، قدرت تصمیم‌گیرى دارد یا نه، و هم در علم كلام و الهیات بحث مى‌شود، كه آیا انسان‌ها به عنوان بندگان خداوند مجبورند یا مختار و آزاد. اگر انسان مجبور باشد دیگر جایى براى تشویق و تنبیه، و ثواب و عقاب باقى نمى‌ماند.
در هر حال روشن است كه این معناى دوم آزادى، با معناى اولى كه از آن ذكر كردیم متفاوت است. البته هر دو در این‌كه حاكى از واقعیت عینى و به اصطلاح «هست‌ها و نیست‌ها» هستند، مشتركند. هیچ یك از این دو معنا از مقوله «باید و نبایدها» نیستند. اگر انسان واقعاً مجبور آفریده شده باشد دیگر نمى‌توان گفت: باید آزاد باشد. هم‌چنین به عكس، اگر انسان مختار خلق شده باشد، نمى‌شود گفت: باید مجبور باشد. در این دو معنا صحبت از «احكام دستورى» و «ارزشى» نیست. اگر واقعاً از نظر فلسفى ثابت شد كه انسان مجبور آفریده شده است، دیگر نمى‌شود شعار آزادى انسان را مطرح كرد. وقتى انسان تكویناً مجبور است، بخواهیم یا نخواهیم، آزادى انسان امرى محال و ناممكن خواهد بود. حیطه «هست و نیست» با حیطه «باید و نباید» فرق دارد.
﴿ صفحه 275 ﴾
بنابراین اگر كسى آزادى به معناى تكوینى را به كار برد و بعد نتیجه «باید و نباید» گرفت، این از همان مغالطه‌هاى اشتراك لفظى است كه قبلا به آن اشاره كردیم. اگر ما ثابت كردیم كه انسان آزاد است تكویناً، نمى‌توان آزادى حقوقى و ارزشى را از آن نتیجه گرفت و گفت: پس «باید» آزاد باشد، یا «خوب است» آزاد باشد. كشف و اثبات یك واقعیت خارجى امرى است و بحث از «خوب و بد» كردن و «باید و نباید» گفتن امر آخرى است و نباید بین این دو حوزه خلط كرد.

5. آزادى به معناى «عدم دل‌بستگى» و آزادى در مقابل «بردگى»

معناى سوم آزادى، مفهومى است كه بیشتر در اخلاق و عرفان كاربرد دارد و در این شعر معروف حافظ به آن اشاره شده است:
غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود *** ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
در این معنا، آزادى در مقابل «تعلق» و «دل‌بستگى» است؛ یعنى گاهى قلب و دل انسان شیفته و در گرو چیزهایى است، و گاهى هیچ دل‌بستگى به چیزى ندارد و از هر نوع تعلقى آزاد است. البته آنچه ارزش است این است كه انسان به دنیا و مادیات و لذایذ دنیوى و غیر الهى تعلق خاطر نداشته باشد، نه این كه به هیچ چیز حتى خدا و پیامبر و اولیاى خدا و هر چیز دیگرى كه در این راستا قرار مى‌گیرد نیز علاقه و محبت نداشته باشد. یك معناى دقیق‌تر و عارفانه‌تر آن هم این است كه انسان در مراتب عالى توحید به جایى مى‌رسد كه محبتش به هیچ چیز و هیچ كس غیر از ذات اقدس الهى تعلق نمى‌گیرد. در این حالت اگر هم شخص یا چیز دیگرى را دوست مى‌دارد در سایه محبت خداوند و به دلیل آن است كه پرتوى از جمال الهى است. از نظر معارف اسلام یكى از بالاترین كمالات انسان عشق و محبت به خدا است: وَالَّذِینَ ءَامَنُوا أَشَدُّ حُبّاً لِلَّه(227)؛ و كسانى كه ایمان آورده‌اند، به خدا محبت بیشترى دارند. یا در دعاى كمیل مى‌خوانیم: وَ قَلْبِى بِحُبِّكَ مُتَیِمّاً؛ و خدایا قلبم را رام و مُنقاد محبت خود قرار ده. هم‌چنین این مضمون در ادعیه و روایات متعددى وارد شده و عالى‌ترین مقام انسان این است كه عشق الهى سر تا به پاى وجودش را فرا گیرد و تمام دل و قلبش مملوّ از محبت الهى شود به گونه‌اى كه ذره‌اى محبت غیر خدا در آن نباشد.
﴿ صفحه 276 ﴾
در هر حال این معنا هم مفهوم دیگرى از آزادى است؛ آزادى به معناى «آزادگى» و عدم دل‌بستگى به هر چه و هر كه غیر خدا است. باز روشن است كه این معنا با دو معناى اول كاملا متفاوت است. آن دو معنا مربوط به حوزه واقعیت‌ها و «هست و نیست»ها بودند، ولى این معنا مربوط به حوزه ارزش‌ها و «باید و نباید»ها است. در این‌جا صحبت از این است كه «خوب» است انسان از تعلق غیر خدا آزاد باشد، و اگر خواستار تكامل هر چه بیشتر است «باید» از محبت غیر خدا آزاد و وارسته باشد.
اگر آزادى را به این معنا به‌كار ببریم، آزادى مطلق مطلوب نیست؛ یعنى این كه انسان از تعلق و محبت هر چیز و هر كس حتى خداى متعال آزاد باشد، ضد ارزش است. همین جا است كه جاى لغزش و مغالطه است. كسانى فریب‌كارانه، آزادى را به این معنا كه انسان باید اسیر و دربند نباشد به كار مى‌برند و بعد مى‌گویند، پس انسان باید حتى اسیر محبت خداوند نیز نباشد و كاملا خود را آزاد و رها گرداند. براى تأیید سخنانشان نیز همین شعر حافظ را مى‌خوانند كه: غلام همت آنم كه زیر چرخ كبود;;ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است. در حالى كه این یك مغالطه آشكار و فریب‌كارانه است. كجا حافظ مى‌خواسته بگوید، من غلام همت كسى هستم كه تا آن حد بى‌احساس و بى‌عاطفه است كه به هیچ چیز و هیچ كس علاقه و محبتى نداشته باشد و جوانه هیچ عشقى در زمین دلش سر برنیاورده باشد؟ حافظ تعلق و دل‌بستگى به غیر خدا را نفى مى‌كند. منظور وى نفى تعلقات مادى و دنیوى است و این كه انسان باید به چیزى دل بدهد كه ارزش دل‌دادگى را داشته باشد، به كسى دل بدهد كه مظهر همه خوبى‌ها است و هر چه زیبایى و كمال در عالم وجود دارد همه جلوه‌اى از جمال او است. در هر حال این هم معناى دیگرى از آزادى است كه بیشتر در اخلاق و عرفان كاربرد دارد.
معناى چهارم آزادى یك مقوله اجتماعى است و آن آزادى در مقابل «بردگى» است. در زمان‌هاى پیشین این‌گونه بوده كه برخى انسان‌ها برخى دیگر را به بردگى مى‌گرفتند و از آنها كار مى‌كشیدند و آنها را خرید و فروش مى‌كردند. گروهى نیز آزاد بودند و برده كسى نبودند. این معنا نیز با سه معناى قبلى كاملا متفاوت است و احكام خاص خود را دارد.
هم‌چنین معانى متعدد دیگرى نیز براى آزادى غیر از این چهار معنا وجود دارد كه فعلا از ذكر آنها صرف‌نظر مى‌كنیم و به سراغ معنایى مى‌رویم كه مربوط به حقوق و سیاست است و در بحث فعلى مد نظر ما است. ذكر این معانى از آن جهت بود كه توجه كنیم آزادى معانى متعددى
﴿ صفحه 277 ﴾
دارد كه هر یك احكام خاص خود را دارد و نباید به اشتباه آثار و احكام یك معنا را به سایر معانى سرایت داد.

6. آزادى در اصطلاح حقوق و سیاست: حاكمیت بر سرنوشت خویش

یك معناى رایج از آزادى كه در حقوق و سیاست مطرح است آزادى به معناى «حاكمیت بر سرنوشت خویش» است. انسان آزاد یعنى انسانى كه تحت حاكمیت غیر نباشد و خود، مسیر زندگى و منش و روش خویش را تعیین كند. طبعاً در مقابل، انسانى كه تحت سلطه دیگرى است و با امر و نهى او وادار به حركت مى‌شود و نمى‌تواند به دلخواه خود حركت كند آزاد نیست.
در این جا باز دو گرایش وجود دارد: یك گرایش این است كه انسان باید مطلقاً آزاد باشد و حاكمیت هیچ كس حتى خدا را نپذیرد. این گرایشى است كه امروزه در میان كسانى كه تفكرات الحادى یا التقاطى دارند رایج است. گرایش دوم این است كه انسان تحت حاكمیت انسان‌هاى دیگر نباشد، نه آن كه حتى از حاكمیت خدا نیز آزاد باشد؛ یعنى حاكمیت انسان دیگرى را نمى‌پذیرد، اما حاكمیت خدا را قبول مى‌كند. در خود این گرایش دوم نیز گرایش افراطى این است كه حاكمیت هیچ انسانى را به هیچ نحو نپذیرد. بدیهى است كه لازمه این گرایش، نفى حكومت است كه منجر به هرج و مرج مى‌شود. همان‌گونه كه گرایش اول نیز كه حاكمیت همگان حتى خدا بر انسان را نفى مى‌كند، اگر واقعاً مرادش نفى هرگونه حاكمیت به هر شكل باشد آن هم لازمه‌اش آنارشیسم و هرج و مرج است.
در هر حال معناى درست حاكمیت غیر خدا این است كه حق حاكمیت اصالتاً فقط و فقط از آن خداوند است و بس، ولى خدا مى‌تواند این حق حاكمیت خویش را به انسانى منتقل كند. در این صورت حاكمیت چنین انسانى نیز چون در واقع قبول حاكمیت خداوند است، پذیرفته است؛ یعنى هیچ انسانى اصالتاً و اولا و بالذات حق حاكمیت بر انسان‌هاى دیگر را ندارد، ولى با اجازه و دستور خداوند مى‌تواند حق حاكمیت پیدا كند. كسانى هم كه طرفدار گرایش اول هستند و هرگونه حاكمیتى حتى حاكمیت خداوند را نفى مى‌كنند منظورشان همین نفى حاكمیت بالاصاله است، ولى حاكمیتى را كه به انتخاب و اراده آزاد خود انسان‌ها باشد مى‌پذیرند. آنان مى‌گویند هر انسانى حاكم بر سرنوشت خویش است، ولى مى‌تواند به انتخاب
﴿ صفحه 278 ﴾
و اختیار خود، به انسان دیگرى نیز حق حاكمیت و حكومت بر خود را بدهد. دموكراسى چیزى غیر از این نیست كه انسان حاكمیت غیر را نمى‌پذیرد مگر این كه خود به آن غیر حق حاكمیت و دخالت در سرنوشت خود را داده باشد.