نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

1. مرورى بر مباحث پیشین

بحث ما به این‌جا رسید كه گفتیم در نظام‌هاى حقوقى دنیا یك سلسله حقوقى وجود دارد كه مافوق قانون تلقى مى‌شود؛ یعنى قانون‌گذاران باید در مقام وضع قانون این حقوق را رعایت نمایند و قوانینى وضع نكنند كه برخلاف مقتضاى این حقوق باشد. البته در مورد تعداد این حقوق مافوق و ماقبل قانون و چگونگى تعیین آنها اختلاف نظرهایى وجود دارد. از دیرباز عده‌اى از حقوق‌دانان یك سلسله حقوقى را به نام «حقوق فطرى» یا «حقوق طبیعى» قایل شده و معتقدند كه بشر از هنگام تولد آنها را دارا است و طبیعت، قبل از قانون‌گذار آن را به بشر اعطا كرده است. گرچه «مكتب حقوق طبیعى» امروزه در محافل حقوقى چندان جایگاهى ندارد، ولى همان حقوقى كه به نام حقوق طبیعى نامیده مى‌شد با تفصیل بیشتر و احیاناً اضافه كردن برخى حقوق دیگر، در اعلامیه جهانى حقوق بشر گنجانده شده است. این اعلامیه به وسیله نمایندگان كشورهاى مختلف امضا گردیده و اعتبار جهانى پیدا كرده است. البته برخى از مواد این اعلامیه از لحاظ اطلاق و عمومش، با احكام و حقوق اسلامى توافق ندارد؛ یعنى مقتضاى برخى از مواد آن چیزى است كه با احكام حقوقى اسلام سازگار نیست. غیر از آن، نقاط ضعف بسیارى نیز در خود این اعلامیه وجود دارد. ما در این‌جا در صدد بررسى مواد و مفاد این اعلامیه نیستیم، ولى چون امروزه این اعلامیه شهرت و بلكه قداست جهانى پیدا كرده و در بحث‌هاى حقوقى و سیاسى فراوان مورد استناد قرار مى‌گیرد، لازم است مرورى بر آن داشته باشیم و ببینیم تا چه حد با حقوق اسلامى سازگارى دارد. در بحث‌هاى گذشته راجع به دو حق از حقوق طبیعى كه در اعلامیه جهانى حقوق بشر نیز بر آن تأكید شده است بحث كردیم؛ یكى حق حیات و دیگرى حق كرامت و حرمت انسان. اكنون یكى دیگر از این حقوق را مورد بررسى قرار مى‌دهیم.
﴿ صفحه 270 ﴾

2. مفاهیم مختلف آزادى، منشأ مغالطه

آنچه این روزها بیش از هر چیز دیگر بر سر زبان‌ها است و در ادبیات سیاسى و حقوقى كشور ما نیز وارد شده و زیاد از آن بحث مى‌شود مسأله «آزادى» است. در دومین ماده از اعلامیه حقوق بشر سه حق را به عنوان اصلى‌ترین و اساسى‌ترین حقوق هر انسانى ذكر كرده است. در آن‌جا تأكید شده كه هر انسانى از هر نژادى و در هر كجا كه باشد بایستى از حق «حیات» و حق «آزادى» و «امنیت» برخوردار باشد. در مواد دیگرى (حدود 14 ماده) از این اعلامیه نیز به صورت‌هاى مختلفى از آزادى و این كه چند نوع است و در چه مسایلى تبلور پیدا مى‌كند، بحث شده است.
مسأله آزادى براى هر انسانى جاذبه دارد. یكى از شعارهایى هم كه در انقلاب اسلامى ایران مطرح شد شعار آزادى بود: استقلال، «آزادى»، جمهورى اسلامى. افراد و گروه‌هاى سیاسى در كشورهاى مختلف نیز به علت همین جاذبه‌اى كه این مسأله دارد زیاد از آن صحبت مى‌كنند. در كشور خود ما مى‌بینیم این روزها و در سه، چهار سال اخیر این شعار مرتباً تكرار مى‌شود و هر كس تفسیر خاصى از آن ارایه مى‌دهد. براى آن كه این مسأله روشن شود لازم است مقدارى جزیى‌تر و دقیق‌تر به آن بپردازیم و جوانب مختلف آن را بررسى كنیم.
تلقى‌اى كه معمولا ما از مفهوم «آزادى» داریم، در مقابل «اسارت» و دربند بودن و گرفتار بودن است. شاید در همه زمان‌ها و در همه جوامع كمابیش همین معنا از آزادى فهمیده شده و مى‌شود. واژه‌هاى مختلفى كه در زبان‌هاى گوناگون براى این مفهوم وجود دارد تقریباً همگى چنین معنایى را افاده مى‌كند. هنگامى كه انسان این لفظ را مى‌شنود، معمولا آنچه ابتدا به ذهن مى‌آید این است كه این مفهوم در مقابل اسارت و دربند بودن به كار مى‌رود. اصولا ما مفاهیم متقابل و متضاد را به كمك یكدیگر درك مى‌كنیم؛ مثلا وقتى بخواهیم مفهوم روشنایى را توضیح دهیم از مفهوم تاریكى كمك مى‌گیریم و هم‌چنین براى توضیح مفهوم تاریكى، مفهوم روشنایى را مطرح مى‌كنیم. در عربى هم عبارت معروفى وجود دارد كه مى‌گویند: تُعْرَفُ الاَْشیَاءُ بِاَضْدَادِهَا؛ چیزها به كمك اضدادشان شناخته مى‌شوند. در هر حال ذهن ما براى درك مفاهیم متضاد، براى آن كه آنها را بهتر و راحت‌تر درك كند معمولا هر دو را با هم تصور مى‌كند. مفهوم آزادى نیز این‌گونه است. ما وقتى بخواهیم مفهوم آزادى را تصور كنیم، موجودى را در نظر مى‌آوریم كه دربند و گرفتار است و مى‌گوییم، آزادى یعنى این‌كه چنین وضعیتى وجود نداشته
﴿ صفحه 271 ﴾
باشد؛ مثلا پرنده‌اى را در قفس، یا انسانى را كه دست و پایش را بسته‌اند، یا انسانى را كه در جایى زندانى و محبوس است در نظر مى‌آوریم و مى‌گوییم، آزادى یعنى هنگامى كه این قید و بندها برداشته شود: پرنده از قفس آزاد گردد، دست و پاى انسان را باز كنند، یا از زندان و حبس بیرون بیاید و به هر كجا كه دلش مى‌خواهد، برود. وقتى كسى در حبس بوده و دوران زندانش تمام مى‌شود، مى‌گوییم: آزاد شد.
جاذبه مفهوم آزادى براى انسان نیز دقیقاً به جهت همین تقابلش با اسارت و دربند بودن است؛ چون هیچ انسانى دوست ندارد كه اسیر و دربند و گرفتار باشد. هیچ انسانى دوست ندارد او را در یك اتاق حبس كنند و اجازه ندهند كه از آن جا بیرون بیابد. هیچ انسانى دوست ندارد دست و پاى او را ببندند كه نتواند حركت كند. هر انسانى دلش مى‌خواهد آزادانه و به اختیار خود هر كجا كه مایل است، برود و هر طور كه دوست دارد رفتار كند. انسان ذاتاً و فطرتاً و بدون آن كه كسى به او آموخته باشد آزادى و رهایى را دوست دارد و از دربند بودن و اسارت متنفر است. حتى مى‌توان گفت هر موجود ذى‌شعورى چنین حالتى را دارد كه خواهان آزادى عمل است و قید و بند، خلاف فطرت او است.
به علت همین جاذبه‌اى كه مفهوم آزادى براى ما دارد هر كس هم كه از آن سخن بگوید و آن را بستاید، جذب او مى‌شویم و هر چه كه نام آزادى روى آن گذاشته شود براى ما مطلوبیت و جاذبه پیدا مى‌كند. در این میان غالباً غافل مى‌شویم از این كه آیا آزادى یك معنا دارد یا معانى متفاوتى براى آن وجود دارد. آیا آزادى به هر معنایى، مناسب با فطرت انسان و مطلوب است؟ آیا آزادى فقط یك نوع است و همیشه این است كه پرنده‌اى از قفس آزاد مى‌شود، یا انواع مختلفى از آزادى وجود دارد كه برخى از آنها نه تنها مفید نیستند بلكه بسیار هم مخرّب و مضرند؟
در مباحث پیشین نیز اشاره كردیم كه یكى از مغالطه‌هاى نسبتاً رایج، مغالطه اشتراك لفظى است؛ یعنى لفظى داراى بیش از یك معنا است و خاصیت و صفتى كه مربوط به یك معنا از آن لفظ است به اشتباه براى معناى دیگر آن اثبات مى‌شود. مثالى كه در آن‌جا آوردیم در مورد لفظ «شیر» بود و این شعر مولوى را شاهد آوردیم كه:
آن یكى شیر است اندر بادیه *** وان دگر شیر است اندر بادیه
آن یكى شیر است آدم مى‌خورد *** وان دگر شیر است آدم مى‌خورد
﴿ صفحه 272 ﴾
كلمه «شیر» هم به معناى شیر نوشیدنى است و هم به معناى شیر جنگل. «بادیه» نیز به دو معنا، یكى بیابان و دیگرى كاسه و ظرف، به كار مى‌رود. در این شعر مولوى به درستى معلوم نیست كه كدام شیر، شیر جنگل و كدام شیر، شیر نوشیدنى است. هم‌چنین بادیه نیز معلوم نیست كدام یك به معناى بیابان و كدام به معناى ظرف و كاسه است.
یا مثلا كلمه زمین را در نظر بگیرید. گاهى «زمین» كه مى‌گوییم منظورمان قطعه‌اى محدود و كوچك و مشخص از كره زمین است. وقتى مى‌گوییم «زمین كشاورزى» یا مى‌گوییم: فلانى فلان زمین را خریدارى كرده، منظورمان قطعه محدودى از سطح كره زمین است. اما گاهى هم مرادمان از «زمین» كره زمین است؛ مثل آن‌جا كه مى‌گوییم: زمین یكى از سیارات منظومه شمسى است؛ یا مى‌گوییم: زمین به دور خورشید مى‌چرخد. در این‌جا كه كره زمین منظور است، مفهوم زمین فقط اشاره به سطح زمین ندارد بلكه شامل اتمسفر و جوّ و هم‌چنین معادن و اعماق زمین نیز مى‌شود. اگر بگوییم: فلان كس زمین خریده است و سند آن را نیز تحویل گرفته است، منظورمان این نیست كه كره زمین را خریده و سند آن را نیز به نام خودش كرده است. یا اگر مى‌گوییم: گردش زمین به دور خورشید باعث پدید آمدن شب و روز مى‌شود، منظورمان این نیست كه چرخش زمین خانه یا زمین باغ ما این تحول را بهوجود مى‌آورد.
در هر حال این مسأله در مورد همه الفاظى كه بیش از یك معنا دارند، وجود دارد و به هنگام به‌كارگیرى این‌گونه الفاظ از ناحیه خودمان یا دیگران باید توجه داشته باشیم كه در دام «مغالطه اشتراك لفظى» گرفتار نیاییم.
مفهوم آزادى نیز از جمله مفاهیمى است كه داراى معانى متعددى است و در علوم مختلف به معانى متفاوتى به كار مى‌رود. به همین دلیل امكان وقوع مغالطه اشتراك لفظى در مورد آن وجود دارد. ممكن است كسى آگاهانه یا ناآگاهانه حكمى را كه مربوط به یك معناى آزادى است به معناى دیگر آن سرایت دهد. براى آن كه در مورد مفهوم آزادى در دام مغالطه لفظى گرفتار نشویم لازم است با معانى مختلف آن آشنا باشیم.

3. آزادى به معناى «استقلال وجودى»

یكى از معانى آزادى این است كه یك موجود، كاملا مستقل باشد و تحت تأثیر و سیطره هیچ موجود دیگرى نباشد و هیچ گونه وابستگى به موجود دیگرى در آن فرض نشود؛ مثلا اگر كسى
﴿ صفحه 273 ﴾
بگوید: عالم هستى قائم به ذات است و روى پاى خودش ایستاده و وابسته به خدا نیست و اراده خداوند هیچ نقشى در چرخش و گردش آن ندارد، این سخن به معناى آزادى و رهایى عالم هستى از هرگونه تسلط خداوند است. در این حالت انسان نیز به عنوان یكى از موجودات این عالم همین حكم را خواهد داشت و راه براى این سخن باز مى‌شود كه بگوییم انسان از هرگونه مسؤولیت و بندگى در برابر هر موجود دیگرى حتى خدا آزاد است. البته در مورد استقلال عالم هستى دو دیدگاه وجود دارد: برخى مى‌گویند اصلا خدایى وجود ندارد تا عالم وابسته به او و تحت سیطره اراده وى باشد؛ عده‌اى دیگر معتقدند خدا وجود دارد و جهان را نیز او خلق كرده است، ولى پس از خلقت عالم آن را به حال خود رها كرده و عالم پس از خلقت دیگر نیازى به خدا ندارد و مستقل از اراده او و با تكیه بر همان قانون‌مندى و نظامى كه خداوند در آن قرار داده خود به خود به چرخش و گردش ادامه مى‌دهد. از نظر اینان خلقت عالم نظیر ساختن ساختمان است كه وقتى بنّا آن را درست كرد، بقاى ساختمان دیگر در گرو وجود بنّا نیست و مستقل از وجود او است. حتى ممكن است بنّا از دنیا برود ولى آن ساختمان ده‌ها و صدها سال هم‌چنان پابرجا باشد. به تصور برخى، عالم نیز همین‌گونه است كه خدا آن را آفریده و سپس به حال خود رها ساخته است. این دیدگاه، انكار ربوبیت تكوینى خداوند است و دیدگاه اول انكار اصل وجود خدا است، و هر دو با دیدگاه توحیدى اسلام منافات دارد. امروزه در جامعه ما نیز كسانى هستند كه گرچه صریحاً وجود خدا یا ربوبیت تكوینى او را انكار نمى‌كنند، اما گاهى ناخواسته از زبان و قلمشان مطالبى صادر مى‌شود كه اعتقاد قلبى آنان را كه سعى در پنهان كردن آن دارند ظاهر مى‌سازد. كسانى كه حد و مرز آزادى را تا بدان جا مى‌دانند كه مى‌گویند، انسان حق دارد حتى بر علیه خدا هم تظاهرات كند و شعار بدهد، از جمله چنین افرادى هستند.