نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

4. «تشریع» و جعل قانون در دو حیطه «فردى» و «اجتماعى»

خداى متعال به عنوان شارع و قانون‌گذار، دو نوع قانون براى بشر «تشریع» نموده است. برخى از تشریع‌هاى خداوند جنبه «فردى» و برخى دیگر جنبه «اجتماعى» دارد. تشریع فردى یعنى جعل احكام و دستوراتى براى انسان از آن جهت كه یك فرد است و در آن بعد از زندگى انسان كه تعامل و ارتباطى با انسان‌هاى دیگر ندارد. در این زمینه، هم احكام «وجوبى» تشریع شده و هم احكام «تحریمى»؛ یعنى نسبت به برخى كارها «الزام به فعل» شده و انجام آنها الزامى است و نسبت به برخى دیگر «الزام به ترك» شده و انجام آنها ممنوع است. اگر در روى كره زمین تنها یك انسان مى‌زیست و فاقد همسر و فرزند بود، نماز بر او واجب بود؛ چرا؟ چون بدون نماز به كمالِ لایقِ خویش نمى‌رسید. تمام احكام الهى بر این اساس است كه انسان را در رسیدن به هدف نهایى، یعنى قرب پروردگار، كمك نماید. از این رو، در هر شرایطى، نماز واجب است؛ حتى اگر در آتش قرار گرفته است، یا در حال غرق شدن است، گر چه به اندازه گفتن یك «تكبیرة الاحرام»، باید این تكلیف واجب را انجام دهد. براى «حرام فردى» هم مى‌توان به «شرب» خمر مثال زد. اگر هیچ اجتماع بشرى نباشد و تنها یك فرد انسان روى زمین زندگى كند، باز هم نوشیدن شراب براى او حرام است.
یك سلسله تكالیف هم وجود دارد كه مربوط به زندگى اجتماعى است. یك فرد از آن جهت كه با دیگران زندگى مى‌كند و با آنان ارتباط و تعامل دارد، داراى تكالیف و وظایفى است. اگر فقط یك انسان روى زمین زندگى مى‌كرد، در زمینه اجتماعى هیچ تكلیفى براى او تشریع نمى‌شد؛ مثلا هیچ‌گاه از او خواسته نمى‌شد كه بدون اجازه در مال دیگران تصرف نكند؛ چون «دیگران» وجود ندارند تا مالى داشته باشند. او مى‌توانست در هر جاى كره زمین برود و زندگى نماید. امّا وقتى زندگىِ اجتماعى تحقق پیدا مى‌كند، مسأله «مالكیت» مطرح مى‌شود. هر كس براى خود مسكن یا جاى خاصى دارد. در این حالت، «غصب» به عنوان یك «فعل اجتماعى» و تصرف بى‌جا در مِلك دیگران حرام مى‌شود. هم‌چنین نماز جمعه، یك تكلیف و واجب اجتماعى است. براى وجوب نماز جمعه حداقل هفت نفر باید حضور داشته باشند،
﴿ صفحه 238 ﴾
وگرنه نماز جمعه تحقق پیدا نمى‌كند. نیز «حكومت» وقتى تحقق پیدا مى‌كند كه زندگى اجتماعى وجود داشته باشد. براى یك فرد كه در یك غار یا جنگل زندگى مى‌كند «حكومت» مطرح نیست.

5. تعارض «مصلحت فردى» با «مصلحت جمعى»

روشن شد كه در دستگاه تشریع الهى دو نوع حكم «فردى» و «اجتماعى» وجود دارد. هم‌چنین دانستیم كه وضع هر قانون و حكم فردى یا اجتماعى از جانب خداوند، تابع مصالح و مفاسد است. اكنون سؤال این است كه اگر «مصلحت فرد» با «مصلحت اجتماع» تعارض پیدا كرد تكلیف چیست؟
به عنوان یك «اصل كلى» مى‌توان گفت: اصلْ تقدم مصلحت جمع بر مصلحت فرد است؛ گو این كه ممكن است مواردى هم استثنا داشته باشد. این «اصل» درست مخالف فرهنگ «فردگرایى» است كه امروزه در مغرب زمین حاكم است. آنان مصلحت جمع را وقتى رعایت مى‌كنند كه بازگشت آن به مصالح فرد باشد. آنچه اصیل است فرد و زندگى فردى او است و یك فرد هرگونه كه خواست مى‌تواند زندگى كند، خواه با مصالح دیگران تضاد داشته باشد یا نه؛ مگر این‌كه عدم رعایت مصلحت جمع، به اغتشاش و هرج و مرج منجر گردد. در این حالت چون «فرد» نمى‌تواند حیات و امنیت داشته باشد به ناچار مصالح اجتماعى در نظر گرفته مى‌شود. به عبارت دیگر، تنها از روى اضطرار به احكام اجتماعى و مصالح جمعى تن مى‌دهند وگرنه اصل از نظر آنان همان «فردگرایى» و «لیبرالیسم» است. این گرایش كه در مغرب زمین، در تمام مسایل سیاسى و حقوقى ریشه دوانیده، شاخه‌اى از «اومانیسم» است. در اسلام مطلب به گونه دیگرى است؛ چرا؟ براى این كه خدا، خداى یك فرد نیست! خداى همه انسان‌هاست. همان‌طور كه یك فرد مى‌خواهد به كمال لایق خویش برسد، سایر افراد جامعه هم خواهان این كمال هستند. همان مصلحتى كه ایجاب مى‌كند براى یك نفر قانون وضع شود و حلال و حرام تعیین گردد، همان مصلحت ایجاب مى‌كند كه براى هزاران نفر از افراد اجتماع، احكامى وجود داشته باشد. بنابراین، باید هم مصلحت فرد و هم مصلحت جمع تأمین گردد. چنان‌چه مصلحت یك فرد در تزاحم و اصطكاك با مصالح دیگران باشد و مانع بهره‌مندى آنان از نعمت‌ها گردد، مصلحت فرد ترجیحى نخواهد داشت و خداوند مصلحت
﴿ صفحه 239 ﴾
یك انسان را بر مصالح جمعى از انسان‌ها و دیگر موجودات مقدم نمى‌دارد؛ مثلا در امور تكوینى، باران مى‌بارد و همه انسان‌ها، حیوانات و گیاهان از آن بهره‌مند مى‌گردند و در این میان ممكن است عده‌اى خسارت ببینند یا تلف گردند. «خیر كثیر» مقدّم بر «شرّ قلیل» است. بنابراین، «شرّ قلیل» را مى‌توان پذیرفت، اگر در كنار آن، «خیر كثیر» باشد. در تشریع و تعیین قانون نیز وضع به همین منوال است. چنان‌چه مصلحت فرد با مصالح جمع در اصطكاك باشد، باید قانون به نفع جمع و به ضرر فرد اصلاح گردد. نباید مصلحت هزاران نفر از افراد جامعه، فداى مصلحت یك انسان یا یك گروه قلیل گردد. براى مثال، كشاورزى را در نظر بگیرید كه با مال حلال و تلاش خستگى‌ناپذیر، چندین هكتار زمین را كشت نموده و مقدار قابل توجهى محصول گندم به‌دست آورده است. زكات گندمش را نیز به فقرا و افراد مستمند پرداخت نموده است و از نظر شرعى هیچ مشكلى ندارد. مصلحت او اقتضا مى‌كند كه محصول خویش را به هر قیمتى كه مایل است به فروش برساند؛ چه این كه او زحمت فراوانى را متحمل شده و این مال را از طریق حلال به دست آورده است. امّا فرض كنید در آن سال مردم دچار خشك‌سالى و قحطى شده‌اند. در این حالت، مصلحت جمع اقتضا مى‌كند كه به دستور حاكم شرع، گندم‌ها به قدر ضرورت بین مردم توزیع گردد و از بیت‌المال، قیمت گندم را به صاحبش پرداخت نمایند. چنین امرى عادلانه است. یعنى هم مصلحت جمع تأمین شده است و هم به‌گونه‌اى، فرد به مصلحت خویش رسیده است.
بنابر این در اسلام مصلحت جمع مقدم است؛ چون همه مردم، بنده خدا هستند و همه بشر آفریده شده‌اند تا از این نعمت‌ها براى حركت تكاملى خویش استفاده كنند. اگر بین صلاح یك فرد با صلاح هزاران فرد تزاحم پیدا گردد، صلاح هزاران نفر مقدم است و این همان «مصلحت» است.
در این زمینه، اندیشه غربى چه مى‌گوید؟ از نظر آنان، «مصلحت فرد» مقدم است و مصلحت جمع، فداى مصلحت فرد مى‌گردد. در حالى كه میلیون‌ها انسان در آفریقا به شدت از گرسنگى رنج مى‌برند و هر روزه عده‌اى از آنان مى‌میرند، هزاران تُن گندم و سایر غلات، توسط سرمایه‌داران غربى به دریا ریخته شده، و یا آتش زده مى‌شود!! هدف آنها از این امر، بالا نگه داشتن قیمت گندم است تا از این طریق سود سرشار نصیبشان گردد.
﴿ صفحه 240 ﴾

6. تعارض حق حیات یك فرد با حقوق دیگر

«حق حیات» یكى از نعمت‌هاى باارزش است كه خدا به انسان‌ها ارزانى داشته است، ولى این حق مطلق و بدون قید و شرط نیست. حق حیات تا حدى است كه با مصلحت دیگر انسان‌ها در تعارض نباشد. به چه دلیل، انسان داراى حق حیات است؟ براى این كه بتواند از نعمت‌هاى خداوند در جهت نیل به كمال خویش سود جسته، در نهایت از رحمت بى‌پایان الهى در آخرت بهره‌مند گردد. حال چنان‌چه او از این حق سوء استفاده كند و هم خویشتن و هم دیگران را از رحمت خداوند محروم سازد، چنین كسى حق حیات ندارد: قَتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَیْدِیكُمْ وَ یُخْزِهِمْ وَ یَنْصُرَكُمْ عَلَیهِم وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْم مُؤْمِنِینَ(191)؛ با آنان بجنگید؛ خدا آنان را به دست شما عذاب و رسوایشان مى‌كند و شما را بر ایشان پیروزى مى‌بخشد و دل‌هاى گروه مؤمنان را خنك مى‌گرداند. این افراد حق حیات ندارند و از نظر قرآن كریم باید به قتل برسند، چه این‌كه وجود ایشان هم براى خودشان و هم براى دیگران ضرر دارد: وَاقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ(192)؛ و هر جا بر ایشان دست یافتید آنان را بكشید، و همان‌گونه كه شما را بیرون راندند، آنان را بیرون برانید، (چرا كه) فتنه (=شرك) از قتل بدتر است. هر جا ایشان را یافتید، بكشید؛ كسانى كه پاى‌بند هیچ عهد و پیمانى نیستند و چندین مرتبه قرارداد را امضا نموده، سپس آن را نقض كردند. یك بار «قرارداد كمپ دیوید» را امضا كردند، روز دیگر آن را نقض كردند. بار دیگر «قرارداد اُسلو» منعقد ساختند، سپس از انجام تعهدات خویش سرباز زدند. اگر ده‌ها قرارداد مثل قرارداد «كمپ دیوید» و «اُسلو» امضا نمایند، هیچ بدان‌ها عمل نمى‌كنند: لاَ یَرْقُبُونَ فِى مُؤْمِن اِلاًّ وَ لاَ ذِمَّةً وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ(193)؛ درباره هیچ مؤمنى مراعات خویشاوندى و پیمانى را نمى‌كنند، و ایشان همان تجاوزكارانند.
چنین موجودات خطرناكى كه به هیچ عهد و پیمانى پایبند نیستند، حق حیات ندارند. حیات ایشان هم براى خودشان موجب ضرر و عذاب بیشتر است، و هم آثار سویى براى خلق خدا به بار مى‌آورند. اینان هم‌چون خار در مسیر انسانیت هستند كه باید نابود گردند. انسان‌هاى مؤمن باید به این دستور الهى عمل كرده و قانون خدا را به اجرا درآورند. البته بحمدالله در زمان ما، كم نیستند انسان‌هایى كه معتقد به آرمان جهاد و دفاع از اسلام هستند،
﴿ صفحه 241 ﴾
ولى در زمان‌هاى گذشته و اقوام پیشین وضعیت به گونه‌اى دیگر بود. انسان‌هاى مفسد در روى زمین به وفور وجود داشتند و كسى نبود كه به قانون جهاد عمل نماید و آنها را از سر راهِ دعوت الهى بردارد؛ مردمى تن‌آسا، خودپرست، راحت‌طلب، فرومایه و بى‌غیرت!! خدا خودش عذاب را نازل مى‌كرد و مفسدین را از بین مى‌برد. عذاب‌هایى كه بر قوم عاد، ثمود و نوح نازل گشت، از این قبیل بود. مؤمنى نبود كه با این افراد بجنگد. تنها چند نفر انگشت‌شمار به پیامبر خدا ایمان آوردند، كه این عده كم در مقابل دریاى انسان‌هاى فاسد و منكر كارى را از پیش نمى‌بردند. در این هنگام خداوند عذاب را نازل مى‌كرد و به یك‌باره تمام قوم گنه‌كار را نابود مى‌ساخت. سرّ نزول عذاب و نابودى همه انسان‌ها در اقوام گذشته این بود كه بقاى آنان، هم براى خودشان و هم براى دیگران ضرر داشت. حضرت نوح(علیه السلام) یك تن از پیامبران اولوالعزم بود، كه 950 سال در میان قوم خود زندگى كرد، در برابر آزار آنها بردبارى نمود و مسخره‌گى آنان را تحمل كرد و امیدوار بود كه نور ایمان به مرور زمان، در دل این قوم بتابد، ولى متأسفانه گذشت زمان بر سركشى ایشان افزود و بیشتر از حق و حقیقت فرارى شدند. بعد از این عمر طولانى، جز چند نفر از خانواده خودش و تعدادى از مردم، به آن حضرت ایمان نیاوردند: وَ مَا ءَامَنَ مَعَهُ إِلاَّ قَلِیلٌ(194)؛ و با او جز عده اندكى ایمان نیاورده بودند! حضرت نوح به خدا عرض كرد:
خدایا! یك عمر ایشان را دعوت نمودم، شب و روز آنها را به خیر و سعادت فرا خواندم، با آنان با زبان نیكو و از روى نصیحت و خیرخواهى سخن گفتم، امّا سودى نبخشید: قَالَ رَبِّ إِنِّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَیْلا وَ نَهَارًا، فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعَاءِى اِلاَّ فِرَارًا(195)؛ (نوح) گفت: پروردگارا! من قوم خود را شب و روز دعوت كردم، و دعوت من جز بر گریزشان نیفزود.
خدایا! اگر اینان بمانند، نه خودشان هدایت مى‌شوند و نه زمینه، براى هدایت دیگران مى‌گذارند. حتى فرزندان ایشان نیز، افراد صالح و پرهیزكار نخواهند بود. گویى ژن‌هاى ایشان خراب گشته و بر اساس «قانون وراثت»، فرزندان ایشان نیز اهل صلاح و شایسته هدایت نخواهند بود: وَ قَالَ نُوحٌ رَبِّ لاَ تَذَرْ عَلَى الاَْرْضِ مِنَ الْكَفِرِینَ دَیَّاراً، اِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَكَ وَ لاَ یَلِدُوا اِلاَّ فَاجِراً كَفَّارا(196)؛ و نوح گفت: پروردگارا! هیچ كس از كافران را بر روى زمین مگذار، چرا كه اگر
﴿ صفحه 242 ﴾
تو آنان را باقى گذارى، بندگانت را گمراه مى‌كنند و جز پلیدكارِ ناسپاس نزایند. در این هنگام عذاب پروردگار نازل شده، و همه ایشان غرق گشتند.
بشر پیوسته مشمول هدایت و ارشادهاى پیامبران الهى بوده است و به تدریج رشد و بلوغ فكرى پیدا كرد و این لیاقت را یافت كه پیامبرى مبعوث گردد كه آیین او تا روز قیامت براى بشر كافى باشد. در این نسل رشد یافته بشر، كسانى هم‌چون اصحاب بدر و حنین و شهداى كربلا پیدا شدند. انقلاب اسلامى، یعنى معجزه قرن بیستم، حاصل بلوغ و رشد پیروان آخرین پیامبر الهى است؛ انقلابى كه آن پیر عرفان، حضرت امام خمینى(رحمه الله)، نوجوان سیزده ساله‌اش را «رهبر» خود خواند. بقاى شریعت این پیامبر و كتاب آن از سوى خداوند تضمین شده است؛ به گونه‌اى كه دست هیچ خیانت‌كارى به ساحت قرآن دراز نخواهد شد. حتى حرفى از حروف قرآن كریم و كلمه‌اى از كلماتش حذف نخواهد شد: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحَفِظُون(197)؛ بى‌تردید، ما این قرآن را به تدریج نازل كرده‌ایم، و قطعاً نگهبان آن خواهیم بود.
این پیامبر براى راهنمایى ابدى انسان‌ها تا روز قیامت است و چنین كتابى براى هدایت بشر كافى است: مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَد مِنْ رِجَالِكُم وَلَكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِیِّینَ(198)؛ محمّد پدر هیچ یك از مردان شما نیست، ولى فرستاده خدا و خاتم پیامبران است. و خدا همواره بر هر چیزى داناست. نیز در آیه دیگر مى‌فرماید: وَ مَا أَرْسَلْنَكَ إِلاَّ كَافَةً لِلنَّاسِ بَشِیرَاً وَ نَذِیراً وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ(199)؛ و ما تو را جز (به سِمَتِ) بشارت‌گر و هشدار دهنده براى تمام مردم، نفرستادیم؛ لیكن بیشتر مردم نمى‌دانند.
در چنین شریعتى، همه مصالح و مفاسد ملاحظه شده است. آن‌جا كه منافع كارى رجحان داشته، آن را «تجویز» و در صورتى كه لازم الاستیفا بوده، آن را «واجب» گردانیده است. نیز چنان‌چه ضرر كار یا رفتارى بیش از منفعت آن باشد، آن عمل «تحریم» شده است. البته تمام قضایا و مسایل عالَم را نمى‌توان به طور دقیق در مجموعه‌اى نگاشت و ارایه داد؛ چه این قضایا فراوان و غیر قابل شمارش است. از این رو، اصول و قواعدى كلى تشریع گردیده كه حكم مصادیق و جزئیات را مى‌توان از آنها استخراج كرد. تطبیق این قواعد كلى بر مصادیق و
﴿ صفحه 243 ﴾
جزئیات نیز بر عهده افرادى شایسته وانهاده شده كه صلاحیت این كار را دارا هستند. این افراد كه در فرهنگ ما «ولىّ فقیه» نامیده مى‌شوند، مى‌توانند در موارد جزیى، «احكام ولایى حكومتى» صادر كنند(200).