نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

9. استیفاى حقوق از خدا؟!

این كه عده‌اى مى‌گویند: ما دنبال تكلیف نیستیم، بلكه به دنبال حق هستیم، از ایشان سؤال مى‌كنیم كه اصولا حق چیست و از كجا پیدا مى‌شود؟ در چه شرایطى یك فرد نسبت به فرد دیگر حق پیدا مى‌كند؟ قبلا اشاره كردیم كه این مفهوم از زندگى اجتماعى و روابط انسان‌ها با یكدیگر اخذ شده است. انسان‌ها در زندگى اجتماعى خود، كمو بیش به یكدیگر نفع مى‌رسانند و در مقابل، نفعى از دیگران مى‌برند. این رابطه نفع بردن از یكدیگر، وقتى به صورت قانون درآید، عنوان «حق» و «تكلیف» پیدا مى‌كند و معین مى‌شود كه در كجا باید نفع ببرند و كجا باید نفع برسانند؛ مثلا اگر كسى براى شما كارى را انجام دهد «حق» پیدا مى‌كند كه مزد عمل خویش را مطالبه نماید. حتى اگر مزد تعیین نشده باشد، كارگر مستحق «اجرة المثل» خواهد بود. پس در مقابل كارى كه براى شما انجام داده است، حقى بر شما پیدا مى‌كند. نیز متقابلا، اگر شما براى او خدمتى انجام داده باشید «حق» دارید از او مطالبه اجرت بنمایید و او «تكلیف» دارد كه حق شما را رعایت نماید. در این حالت، یك رابطه متقابل از «حق و تكلیف» در اجتماع بشرى شكل مى‌گیرد.
حال بر اساس چه منطقى مى‌توانیم بگوییم انسان بر خدا حق دارد؟! آیا چیزى به خدا بخشیده‌ایم یا خدمتى براى او انجام داده و نفعى به او رسانده‌ایم؟! آیا به خدا وجود، نعمت و سلامتى داده‌ایم؟! انسان چه خدمتى مى‌تواند براى خدا انجام دهد؟! اگر همه مخلوقات عالَم جمع شوند و تمام وجود خویش را در اختیار خدا قرار دهند، به اندازه سر سوزن بر عزت و قدرت خدا افزوده نمى‌شود. او همه كمالات و عزّت‌ها و قدرت‌ها را به صورت بى‌نهایت در ذات خویش دارا است. هر فضل و كمالى مشاهده مى‌شود، پرتو و جلوه‌اى از كمالات بى‌نهایت خدا است. عبادت‌هایى كه ما انجام مى‌دهیم به منظور كمال و سعادت خود ما است، وگرنه خدا از نماز، روزه و سایر عبادت‌هاى ما چه استفاده‌اى مى‌برد؟! ما نمى‌توانیم نفعى به خدا برسانیم. حال كه چنین است، چگونه بر او حق پیدا مى‌كنیم؟!
از سوى دیگر، خدا نعمت‌هاى بى‌شمارى به انسان بخشیده است وَ ءَاتَیكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتـُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا، إِنَّ الاِْنسَـنَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ(165)؛ و از هر چه از او خواستید به شما عطا كرد، و اگر نعمت خدا را شماره كنید، نمى‌توانید آن را به شمار درآورید، قطعاً انسان
﴿ صفحه 205 ﴾
ستم‌پیشه ناسپاس است. در یك چشم كوچك، میلیاردها سلول قرار دارد. هر عضوِ بدن ارزش حیاتى و فوق العاده‌اى براى ما دارد. اگر گوش ما ناشنوا و یا چشم ما نابینا گردد، حاضریم اگر تمام ثروت دنیا را دارا باشیم، در برابر دریافت سلامتى بدهیم. خدا این نعمت‌هاى فراوان را كه به ما داده در مقابل آن چه چیزى دریافت نموده است؟! آیا غیر از این است كه این نعمت‌ها را به صورت رایگان و از روى لطف و كَرَم خویش به بندگان عنایت فرموده است؟ آیا اعطاى این نعمت‌هاى بى‌كران منشأ ایجاد حق براى خدا نمى‌شود؟ آیا او نمى‌تواند براى ما تكالیفى معین سازد و به ما امر و نهى نماید؟ و این در حالى است كه تكالیف او نیز صددرصد به نفع ما است و هیچ نفعى عاید او نمى‌شود. پس آیا منطقى و معقول است كه بگوییم انسان بر خدا حق دارد؟! كدام برهان چنین چیزى را اقتضا مى‌كند؟
فراموش نكنیم روى سخن ما با كسانى نیست كه منكر وجود خدا هستند؛ بلكه با افرادى گفتگو مى‌كنیم كه ادعا مى‌كنند ما به وجود خدا اعتقاد داریم و در عین حال مى‌گویند: ما بر خدا حق داریم و باید حق خویش را از خدا بگیریم!! انسان چه قدر باید جاهل باشد كه تصور كند خدا حق انسان‌ها را نمى‌دهد و باید با توسل به زور حق را از خدا گرفت!! با چه قدرتى مى‌خواهد به جنگ خدا برود؟!
انسان هرگاه با چنین سخنان گزافى مواجه مى‌شود، نزد خود از خداوند بسیار شرمنده مى‌شود از این كه انسانِ عاقل چگونه ممكن است این سخنان را بر زبان جارى سازد؟ آنچه بیشتر مایه شرمندگى و تعجب است این است كه چنین اباطیلى را به «عصر مدرنیته» و به دوران شكوفایى عقل بشر نسبت مى‌دهند و مى‌گویند این مطالب نتیجه عقلانیت است!!
﴿ صفحه 206 ﴾
﴿ صفحه 207 ﴾

جلسه پانزدهم: رحمت الهى در قالب «اوامر» و «نواهى»

1. مرورى بر مباحث پیشین

بحث ما درباره «حقوق از دیدگاه اسلام» بود. اساسى‌ترین مسأله در این زمینه، این است كه ریشه حق از كجاست و چگونه براى موجودى حق ثابت مى‌شود؟ اشاره كردیم كه این مسأله از اصولى‌ترین مسایل «فلسفه حقوق» است. از دیدگاه اسلام، ریشه حقوق، اراده تشریعى خداوند متعال است. در این میان، به فرمایشات مولا امیرالمؤمنین(علیه السلام) در «نهج البلاغه» و امام سجاد(علیه السلام) در «رساله حقوق» استشهاد كردیم، كه اصل همه حقوق «حق خدا» است. گفتیم كه تبیین این مطلب نیازمند مقدمات و به اصطلاح فلسفه، نیازمند «اصول موضوعه» است. وقتى مى‌توان این مطلب را اثبات كرد و براى آن تبیین عقلانى نمود كه ما اولا به وجود خداى واحد متعال معتقد باشیم و ثانیاً به ربوبیّت الهى و رابطه متقابل «ربّ و مربوب»، «خالق و مخلوق» و «مولا و عبد» بین خدا و انسان اعتقاد داشته باشیم.
عده‌اى به خداى واحد معتقدند، ولى مى‌پندارند كه خدا جهان را آفرید و آن را به حال خود رها ساخت و دیگر نقشى در تدبیر و اداره آن ندارد! درباره چنین افرادى باید بگوییم اولا، توحید را آن‌چنان كه در معارف صحیح اسلامى مطرح است، نفهمیده‌اند و ثانیاً، این مسأله را تنها بر اساس پذیرش وجود خدا نمى‌توان اثبات كرد، بلكه باید صفت ربوبیّت الهى را نیز قبول داشته باشند و معتقد باشند كه رابطه «خدا و انسان» رابطه «ربّ و مربوب» است و او صاحب اختیار، مالك و مدبّر جهان است.
براى این‌كه این مسأله به خوبى روشن گردد و نقطه ضعف‌هایى كه در افكار برخى وجود دارد، آشكار گردد، در یكى دو جلسه گذشته درباره رابطه «مالكیت و مملوكیت» یا «ربوبیت و مربوبیت» یا «مولویت خدا و عبودیت انسان» بحث كردیم و به این نتیجه رسیدیم كه اگر كسى واقعاً خدا را بشناسد، هیچ گریزى ندارد جز این‌كه همه عالَم و از جمله انسان را مملوك طِلق و
﴿ صفحه 208 ﴾
خالص خدا بداند؛ چون معناى حقیقى وجود «خداى یگانه» این است كه هر چه هست از او و با اراده اوست و وقتى همه چیز با اراده او موجود باشد، هیچ كس و هیچ موجودى از خویشتن خویش چیزى نخواهد داشت و این همان معناى «عبودیت» است: لاَ یَمْلِكُونَ لاَِنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لاَ نَفْعًا وَ لاَ یَمْلِكُونَ مَوْتًا وَ لاَ حَیَوةً وَ لاَ نُشُورًا(166)؛ براى خود نه زیانى را در اختیار دارند و نه سودى را، و نه مرگى را در اختیار دارند و نه حیاتى و نه رستاخیزى را.
نكته بعدى كه در جلسات گذشته اشاره كردیم این بود كه خدا مالكِ هستى و مالكِ همه انسان‌ها است و اوست كه بر همه كس و همه چیز حق دارد. بنابراین، هر حقى كه براى افراد دیگر ثابت شود، پرتو و شعاعى از «حق الهى» خواهد بود. به دنبال آن، این سؤال مطرح شد كه آیا وقتى خدا براى انسان‌ها حقوقى را معین مى‌نماید، ناشى از یك اراده گزافى است؟! آیا هیچ مبنا، ملاك و مصلحتى در بین نیست؟! مثلا آیا خدا بى‌هیچ مبنایى صرفاً اراده كرده كه مرد بر زن، و زن بر مرد یا والدین بر فرزند خویش حق داشته باشند؟! فلاسفه الهى از چنین اراده‌اى به «اراده جزافیه» تعبیر مى‌كنند؛ یعنى این كه خدا بدون رعایت مصلحت چیزى را براى كسى ثابت نماید و افرادِ دیگر نه مى‌توانند در مورد آن پرسش كنند و نه مى‌توانند براى این اراده الهى، توجیهى حكیمانه و خردمندانه پیدا كنند.