نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

7. ظهور كامل عبودیت تكوینى در قیامت

از مطالب گذشته روشن شد كه مسأله «تكلیف» و «عبودیت» در رابطه «انسان با خدا» با مسأله «تكلیف» در رابطه «انسان با انسان» تفاوت اساسى دارد. در هیچ شرایطى از شرایط اجتماع و دوره‌هاى تاریخى و در هیچ عالَمى از عوالم، عبودیت انسان نسبت به خدا تغییر نمى‌كند. البته ظهور تام و كامل این عبودیت در روز قیامت خواهد بود: إِنْ كُلُّ مَنْ فِى السَّمَوَتِ وَ الاَْرْضِ اِلاَّ ءَاتِى الرَّحْمَنِ عَبْداً. لَقَد أَحْصیَهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدّاً، وَ كُلُّهُم ءَاتِیهِ یَوْمَ الْقِیَمَةِ فَرْداً(162)؛ هر كه در آسمان‌ها و زمین است جز بندهوار به سوى [خداى] رحمان نمى‌آید؛ یقیناً آنها را به حساب آورده و به دقت شماره كرده است و روز قیامت همه آنها تنها، به سوى او خواهند آمد. هم‌چنین مى‌فرماید: یَوْمَ هُمْ بَرِزُونَ لاَ یَخْفى عَلَى اللَّهِ مِنْهُمْ شَىْءٌ لِمَنِ الْمُلكُ الْیَوْمَ، لِلَّهِ الْوَحِدِ الْقَهَّارِ(163)؛ آن روز كه آنان ظاهر گردند، چیزى از آنها بر خدا پنهان نمى‌ماند. امروز فرمانروایى از آنِ كیست؟ از آنِ خداوند یكتاى قهّار است.
مالكیت مطلق از كیست؟ كسى نیست جواب بگوید. خدا خود جواب مى‌دهد: لِلَّهِ الْوَحِدِ الْقَهَّارِ. در هیچ عالَمى از عوالم وجود امكان ندارد كه «عبودیت» از «مخلوقات» سلب گردد، چه رسد به این عالَم دنیا و دوره‌هاى تاریخى آن. نمى‌توان گفت: در دوره‌هاى سابق، این رابطه عبودیت و بندگى وجود داشته و در عصر مدرن این رابطه وجود ندارد! نیز نمى‌توان گفت: رابطه عبودیت در كشورهاى پیشرفته، از بین رفته است و انسان‌هایى كه در این كشورها زندگى
﴿ صفحه 203 ﴾
مى‌كنند از بندگى خدا خارج گشته‌اند! عبودیت تكوینى، عین وجود انسان است و در ذات و هستىِ انسان تعلق، ارتباط و وابستگى نهفته است.

8. عبودیت تكوینى و عبودیت تشریعى

خداوند، علاوه بر حق عبودیت تكوینى، حق «عبودیت تشریعى» نیز دارد. عبودیت تشریعى در رابطه با «امر و نهى الهى» است كه انسان‌ها با اطاعت از آن، وسیله سعادت خویش را فراهم مى‌سازند. خدا نمى‌خواهد به وسیله این اوامر و نواهى و واجبات و محرمات، از بندگان خویش سود و نفعى ببرد. جعل تكالیف براى نفع رساندن به ما است. او داراى قدرت مطلق است و همه عالَم را به یك اراده خلق نموده است: وَ مَا أَمْرُنَا اِلاَّ وَحِدَةٌ كَلَمح بِالبَصَرِ(164)؛ و فرمان ما جز یك بار نیست [آن هم] چون چشم بر هم زدنى. با یك چشم بر هم زدن (لمح بالبصر) همه عالَم را مى‌آفریند یا نابود مى‌سازد. چنین كسى نیازمند نماز و روزه و كارهاى دیگر ما نیست. این تكالیف، نهایت لطف اوست كه بعد از ارشاد و نشان دادن راه خوب و بد، آن را در قالب دستگاه اعتبارىِ تشریعى، و به صورت امر و نهى الزامى ارایه مى‌كند تا مردم انگیزه بیشترى براى پیمودن راه سعادت پیدا كنند.
كسانى كه مى‌گویند: انسان در عصر مدرنیته عبد خدا نیست و نباید در پى انجام تكلیف باشد، در واقع جنایت بزرگى را در حق انسانیت روا مى‌دارند. بالاترین لطف الهى به انسان‌ها «دستگاه تكلیف» یا «امر و نهى‌هاى الزامى» است كه از طریق آن به كمال و سعادت ابدى مى‌رسند. پس كسانى كه مردم را از این لطف خدا دور مى‌كنند، بزرگ‌ترین جنایت در حق انسان را مرتكب مى‌شوند. خدا از این راه، بندگان خویش را به بهشت ابدى و سعادت همیشگى سوق مى‌دهد، ولى آنان با القاى شبهات، مردم را به جهنم و بدبختى همیشگى سیر مى‌دهند. به راستى اینان در جامعه انسانى چه نقشى را ایفا مى‌كنند؟ این افراد با عقل كوتاه خود، بندگى انسان در مقابل خدا را، با بندگى بردگان نسبت به صاحبانشان مقایسه مى‌كنند!! در حالى كه هم‌چنان كه گفتیم، عبودیت انسان در مقابل خداوند، یك واقعیت تكوینى، حقیقى، جدا نشدنى و غیر قابل انتقال است. وجود انسان عین بندگى است و امكان ندارد انسان، بنده نباشد.
﴿ صفحه 204 ﴾

9. استیفاى حقوق از خدا؟!

این كه عده‌اى مى‌گویند: ما دنبال تكلیف نیستیم، بلكه به دنبال حق هستیم، از ایشان سؤال مى‌كنیم كه اصولا حق چیست و از كجا پیدا مى‌شود؟ در چه شرایطى یك فرد نسبت به فرد دیگر حق پیدا مى‌كند؟ قبلا اشاره كردیم كه این مفهوم از زندگى اجتماعى و روابط انسان‌ها با یكدیگر اخذ شده است. انسان‌ها در زندگى اجتماعى خود، كمو بیش به یكدیگر نفع مى‌رسانند و در مقابل، نفعى از دیگران مى‌برند. این رابطه نفع بردن از یكدیگر، وقتى به صورت قانون درآید، عنوان «حق» و «تكلیف» پیدا مى‌كند و معین مى‌شود كه در كجا باید نفع ببرند و كجا باید نفع برسانند؛ مثلا اگر كسى براى شما كارى را انجام دهد «حق» پیدا مى‌كند كه مزد عمل خویش را مطالبه نماید. حتى اگر مزد تعیین نشده باشد، كارگر مستحق «اجرة المثل» خواهد بود. پس در مقابل كارى كه براى شما انجام داده است، حقى بر شما پیدا مى‌كند. نیز متقابلا، اگر شما براى او خدمتى انجام داده باشید «حق» دارید از او مطالبه اجرت بنمایید و او «تكلیف» دارد كه حق شما را رعایت نماید. در این حالت، یك رابطه متقابل از «حق و تكلیف» در اجتماع بشرى شكل مى‌گیرد.
حال بر اساس چه منطقى مى‌توانیم بگوییم انسان بر خدا حق دارد؟! آیا چیزى به خدا بخشیده‌ایم یا خدمتى براى او انجام داده و نفعى به او رسانده‌ایم؟! آیا به خدا وجود، نعمت و سلامتى داده‌ایم؟! انسان چه خدمتى مى‌تواند براى خدا انجام دهد؟! اگر همه مخلوقات عالَم جمع شوند و تمام وجود خویش را در اختیار خدا قرار دهند، به اندازه سر سوزن بر عزت و قدرت خدا افزوده نمى‌شود. او همه كمالات و عزّت‌ها و قدرت‌ها را به صورت بى‌نهایت در ذات خویش دارا است. هر فضل و كمالى مشاهده مى‌شود، پرتو و جلوه‌اى از كمالات بى‌نهایت خدا است. عبادت‌هایى كه ما انجام مى‌دهیم به منظور كمال و سعادت خود ما است، وگرنه خدا از نماز، روزه و سایر عبادت‌هاى ما چه استفاده‌اى مى‌برد؟! ما نمى‌توانیم نفعى به خدا برسانیم. حال كه چنین است، چگونه بر او حق پیدا مى‌كنیم؟!
از سوى دیگر، خدا نعمت‌هاى بى‌شمارى به انسان بخشیده است وَ ءَاتَیكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتـُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللّهِ لاَ تُحْصُوهَا، إِنَّ الاِْنسَـنَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ(165)؛ و از هر چه از او خواستید به شما عطا كرد، و اگر نعمت خدا را شماره كنید، نمى‌توانید آن را به شمار درآورید، قطعاً انسان
﴿ صفحه 205 ﴾
ستم‌پیشه ناسپاس است. در یك چشم كوچك، میلیاردها سلول قرار دارد. هر عضوِ بدن ارزش حیاتى و فوق العاده‌اى براى ما دارد. اگر گوش ما ناشنوا و یا چشم ما نابینا گردد، حاضریم اگر تمام ثروت دنیا را دارا باشیم، در برابر دریافت سلامتى بدهیم. خدا این نعمت‌هاى فراوان را كه به ما داده در مقابل آن چه چیزى دریافت نموده است؟! آیا غیر از این است كه این نعمت‌ها را به صورت رایگان و از روى لطف و كَرَم خویش به بندگان عنایت فرموده است؟ آیا اعطاى این نعمت‌هاى بى‌كران منشأ ایجاد حق براى خدا نمى‌شود؟ آیا او نمى‌تواند براى ما تكالیفى معین سازد و به ما امر و نهى نماید؟ و این در حالى است كه تكالیف او نیز صددرصد به نفع ما است و هیچ نفعى عاید او نمى‌شود. پس آیا منطقى و معقول است كه بگوییم انسان بر خدا حق دارد؟! كدام برهان چنین چیزى را اقتضا مى‌كند؟
فراموش نكنیم روى سخن ما با كسانى نیست كه منكر وجود خدا هستند؛ بلكه با افرادى گفتگو مى‌كنیم كه ادعا مى‌كنند ما به وجود خدا اعتقاد داریم و در عین حال مى‌گویند: ما بر خدا حق داریم و باید حق خویش را از خدا بگیریم!! انسان چه قدر باید جاهل باشد كه تصور كند خدا حق انسان‌ها را نمى‌دهد و باید با توسل به زور حق را از خدا گرفت!! با چه قدرتى مى‌خواهد به جنگ خدا برود؟!
انسان هرگاه با چنین سخنان گزافى مواجه مى‌شود، نزد خود از خداوند بسیار شرمنده مى‌شود از این كه انسانِ عاقل چگونه ممكن است این سخنان را بر زبان جارى سازد؟ آنچه بیشتر مایه شرمندگى و تعجب است این است كه چنین اباطیلى را به «عصر مدرنیته» و به دوران شكوفایى عقل بشر نسبت مى‌دهند و مى‌گویند این مطالب نتیجه عقلانیت است!!
﴿ صفحه 206 ﴾
﴿ صفحه 207 ﴾