نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

3. تفاوت مالكیت خدا با مالكیت ارباب نسبت به برده

آیا كسى كه مالك حیات دیگران است و به آنان وجود و هستى بخشیده است، با مالكیت اعتبارى شخص نسبت به غلام و كنیز قابل مقایسه است؟! مالكیت خدا، یك مالكیت حقیقى است كه تمام شئون اشیا و موجودات را دربرمى‌گیرد. او مى‌تواند در موجودات هرگونه تصرفى بنماید و تغییراتى را در آنان به وجود آورد؛ مثلا عمر انسان را طولانى یا كوتاه كند، فردى را زشت و دیگرى را زیبا بیافریند.
«مالكیت حقیقى» با «مالكیت اعتبارى» داراى چند تفاوت است: تفاوت اول این كه، مالكیت حقیقى قابل فسخ و لغو نیست. همه موجودات تكویناً به خدا وابسته‌اند. هیچ موجودى در عالَم، از انسان و غیر انسان، نمى‌تواند به حیات خویش ادامه دهد مگر این كه
﴿ صفحه 198 ﴾
خداوند اراده كرده باشد. وجود انسان و سایر موجودات، تجسّم اراده الهى است. نه امكان دارد كه خدا بندگان را از بندگى خویش آزاد سازد و نه ممكن است مالكیت حقیقى خویش را به دیگرى منتقل نماید. این‌گونه نیست كه بگوید: امروز بنده من، و روز دیگر بنده دیگرى باش. «عبودیت» عین وجود انسان است و در ذاتِ هستى او نهفته است و به گونه‌اى است كه جزء جزء نمى‌شود.
اگر موجودى بخواهد در عالم تحقق داشته باشد راهى جز این ندارد كه عین تعلق، فقر، نیاز و وابستگى به خداوند باشد؛ مگر این كه كسى فرض كند كه دو خدا داشته باشیم، وگرنه اگر خداى عالَم یكى است و اوست كه همه چیز را آفریده است پس همه چیز براى اوست و همه اشیا و موجودات عین تعلق و ربط به او هستند و هیچ گاه از مِلك او خارج نمى‌شوند.
تفاوت دوم این است كه مالك حقیقى، مالك وجود عبد است و مى‌تواند هرگونه تصرفى در او بنماید. مالك حقیقى مى‌تواند جوان را پیر، یا پیر را جوان كند؛ سالم را مریض یا مریض را سالم نماید؛ عمرِ كوتاه را بلند، یا عمرِ بلند را كوتاه گرداند؛ زشت را زیبا یا زیبا را زشت نماید؛ ولى مالك اعتبارى مثل ارباب نسبت به غلام و كنیز، بر اساس یك قرارداد اجتماعى، تنها مالك كار غلام و كنیز است و هیچ‌گونه تصرفِ وجودى نمى‌تواند نسبت به مملوك خویش انجام دهد.
ما اگر بخواهیم در همین زندگى روزمره خویش و در محدوده قدرتمان كارى انجام دهیم، باید ده‌ها مقدمه را فراهم نماییم تا منظور ما عملى گردد، امّا در مورد خدا این‌گونه نیست. هستى انسان و سایر موجودات در اختیار اوست و توان هرگونه تصرف در آنها را دارا است و این تصرف هم نیازمند تمهید مقدمات نیست: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ(158)؛ چون به چیزى اراده فرماید، كارش این بس كه مى‌فرماید: باش، پس [بى‌درنگ]موجود مى‌شود. همین كه چیزى را اراده نماید، تحقق پیدا مى‌كند. هر چند این‌گونه امور در این عالَم به صورت تدریجى تحقق پیدا مى‌كند و «تدریج» شرط «مراد» است نه شرط «اراده». چیزى را كه او اراده كرده است، همین تحقق تدریجى است وگرنه اراده او به صورت تدریجى تحقق پیدا نمى‌كند. مراد اوست كه یك امر تدریجى است و او اراده كرده كه این امر تدریجى تحقق پیدا كند.
به هر حال، مالكیتى كه بین یك انسان و انسان دیگر تصور مى‌شود، یك مالكیت اعتبارى،
﴿ صفحه 199 ﴾
ضعیف، محدود، قابل لغو و قابل انتقال است كه در یك نظام، مثل نظام برده‌دارى پذیرفته شده است، ولى مالكیت خدا نسبت به انسان یك مالكیت حقیقى، كامل، همه جانبه، غیر قابل لغو و غیر قابل انتقال است. مالك در مالكیت اعتبارى مى‌تواند برده خویش را آزاد سازد. در اسلام كفاره بعضى از گناهان، آزاد ساختن برده است. مى‌توان زمانى مثل زمان كنونى را فرض كرد كه همه برده‌ها آزاد شده باشند و دیگر غلام و كنیز وجود داشته باشد ـ اگر چه نظام برده‌دارى امروزه به صورت بسیار زشت‌تر، حتى در پیشرفته‌ترین كشورها وجود دارد. به هر حال، مالكیت ارباب نسبت به برده یك امر قابل فسخ و قابل انتقال است و از نظر عقلى و تحقق خارجى این امكان وجود دارد كه همه برده‌ها آزاد شده باشند، ولى مملوكیت انسان نسبت به خدا تغییرپذیر نیست. نمى‌توان روزى را تصور كرد كه انسان وجود داشته باشد امّا مملوك و بنده خدا نباشد؛ چون این مملوكیت یك «مملوكیت حقیقى» و مالكیت او یك «مالكیت حقیقى» است كه قابل انتقال و فسخ آزادى نیست. فرض این كه انسانى باشد و بنده خدا نباشد، فرض متناقضى است. انسان بودنِ انسان، عین بندگى است. به تعبیر فلسفه ملاصدرایى، وجود انسان عینِ تعلق به خداست. در هستىِ انسان و سایر موجودات عالَم، «ارتباط» و «وابستگى» نهفته است. اگر این ارتباط و وابستگى قطع گردد، چیزى وجود نخواهد داشت تا آن‌گاه نوبت به آزاد شدن انسان از عبودیت برسد؛ چون این عبودیت، یك عبودیت تكوینى و حقیقى است.
سخنان بیهوده و اباطیلى كه بعضى افراد نادان و فریب‌خورده یا مغرض در سخنرانى‌ها و نوشته‌هایشان مطرح مى‌كنند، اگر از روى غرض و مرض نباشد، نشان‌دهنده نهایت جهل و نادانى آنان درباره مفهوم انسان نسبت به خدا است؛ سخنانى از قبیل این‌كه این زمان، دوران تكلیف و بندگى نیست بلكه دوران حق است و انسان باید حق خویش را از خدا بگیرد!! با كمى دقت و تأمل، این مطلب به خوبى قابل درك است كه وجود انسان، عین بندگى است و خروج از بندگى در مورد انسان و سایر موجودات، به معناى معدوم شدن و نیستى است؛ به عبارت دیگر، سالبه به انتفاى موضوع است.

4. قدرت انتخاب براى انسان

تا آن‌جا كه ما مى‌دانیم، برخى موجودات مانند: انسان و جن، موجودات مكلفند؛ یعنى خداى
﴿ صفحه 200 ﴾
متعال از قدرت بى‌نهایت خویش به این مخلوقات، قدرت اراده و انتخاب داده است و این امر جلوه‌اى از قدرت الهى است كه در بعضى مخلوقات ظهور پیدا نموده است. «قدرت اراده» یا «قدرت انتخاب» به این معنا است كه زندگى این موجودات دو سویه است. به عبارت دیگر دو راه یا دو مسیر، فراروى این موجودات وجود دارد كه مى‌توانند با اراده آزاد خویش، راه صحیحِ زندگى را از راه ناصواب انتخاب نمایند. یك مسیر در نهایت توأم با خوشى و سعادت خواهد بود و منتهى الیه مسیر دیگر با بدبختى، عذاب و درد همیشگى همراه خواهد بود.
یكى دیگر از الطاف و محبت‌هاى خدا ـ علاوه بر اعطاى قدرت اتنخاب و اراده ـ این است كه راه تكامل و مسیر سعادت را براى این موجود مختار هموار ساخته است و او را تشویق و ترغیب نموده است كه از مسیر سعادت گام بردارد تا به آن مقصد عالى و ارزشمند نایل گردد.

5. تكلیف «ارشادى» و تكلیف «مولوى»

باید دقت نمود كه گاهى امر و نهى خداوند و هدایت انسان‌ها از طریق «امر و نهى ارشادى» است. اوامر و نواهى ارشادى، الزام‌آور نیستند و ایجاد تكلیف نمى‌كنند، بلكه فقط راه خوب و بد را به انسان نشان مى‌دهند و پیامدهاى مثبت یا منفى یك فعل را بیان مى‌دارند؛ همانند حالتى كه یك فرد آگاه و مطلع، در یك دو راهى به شما بگوید: اگر از این راه ادامه مسیردهى، به سرزمینى سبز و خرّم خواهى رسید، و اگر از مسیر دیگر حركت نمایى، به یك دره هولناك سقوط مى‌كنى و موجب نابودى تو خواهد شد: رُسُلا مُبَشِّرِینَ وَ مُنذِرِینَ لِئَلاَّ یَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى َللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كَانَ اللَّهُ عَزِیزًا حَكیًما(159)؛ پیامبرانى كه بشارت‌گر و هشدار دهنده بودند، تا براى مردم، پس از [فرستادن]پیامبران، در مقابل خدا [بهانه و]حجتى نباشد، و خدا توانا و حكیم است. نیز در آیه دیگر مى‌فرماید: لِیَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَیِّنَة وَ یَحْیَى مَنْ حَىَّ عَنْ بَیِّنَة وَ إِنَّ اللّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ(160)؛ تا كسى كه [باید]هلاك شود، با دلیلى روشن هلاك گردد، و كسى كه [باید] زنده شود، با دلیلى واضح زنده بماند، و خدا است كه در حقیقت شنواى دانا است.
برخى معتقدند كه آن امر و نهیى كه نسبت به حضرت آدم و حوا(علیهما السلام)، قبل از نزول و هبوط به این عالَم انجام شد، از نوع امر و نهى ارشادى بوده است: فَقُلْنَا یَا ءَادَمُ اِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَكَ وَ
﴿ صفحه 201 ﴾
لِزَوْجِكَ فَلاَ یُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَى. اِنَّ لَكَ أَلاَّ تَجُوعَ فِیهَا وَ لاَ تَعرَْى. وَ أَنَّكَ لاَ تَظْمَؤُا فِیهَا وَ لاَ تَضْحَى(161)؛ پس گفتیم: اى آدم! در حقیقت، این [ابلیس] براى تو و همسرت دشمنى [خطرناك]است، زنهار تا شما را از بهشت به در نكند تا تیره‌بخت گردى. در حقیقت براى تو در آن‌جا این [امتیاز]است كه نه گرسنه مى‌شوى و نه برهنه مى‌مانى و [هم]این‌كه در آن جا نه تشنه مى‌گردى و نه آفتاب‌زده. لسان این آیه، لسان یك امر ارشادى است؛ چون مى‌گوید اگر از آن شجره منهیّه استفاده نكنید، در این جا گرسنگى، تشنگى و رنج نخواهید داشت، و به چیزى بیش از این اشاره ندارد.
در هر حال، هر چند امر و نهى ارشادى و نشان دادن راه خوب و بد یكى از الطاف خدا به انسان است، امّا لطف خدا به انسان آن‌گاه تمام شد كه علاوه بر آن، تكالیف الزامى را هم به صورت «باید و نباید» و در قالب «امر و نهى مولوى» ابلاغ فرمود. در این‌جا خداوند كارهایى را كه خوب بوده و به سعادت و خوشبختى همیشگى انسان منجر مى‌شود «واجب» و امورى كه موجب بدبختى انسان گشته و انسان را از مسیر كمال و رشد باز مى‌دارد «حرام» كرده است. تكالیف الزامى خدا همانند امر و نهى صاحب برده نیست كه از این طریق سود و منفعتى را كسب نماید، بلكه او كمال و سعادت بندگان خود را دوست دارد و این نهایت لطف اوست كه انسان را با امر و نهى به سوى سعادت سوق داده است.