نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

1. مرورى بر بحث جلسه قبل

بحث ما درباره «حقوق از دیدگاه اسلام» به این‌جا منتهى شد كه گفتیم برخى در اثر تأثیر مفاهیم الحادى غرب، اصولا رابطه بین «انسان و خدا» را رابطه «عبد و مالك» یا «عبد و مولا» نمى‌دانند. آنان مى‌گویند این‌گونه تعبیرات كه حتى در قرآن كریم و در كلمات پیامبر اكرم و اهل‌بیت(علیهم السلام) آمده است، بیشتر بازتابى از اندیشه‌هاى رایج آن زمان، و در واقع انعكاسى از «نظام اجتماعى برده‌دارى» است. «نظام اجتماعى برده‌دارى» بر نظام فكرى، اعتقادى و دینى مردم سایه انداخته و چنین مفاهیمى را درباره رابطه «انسان با خدا» تداعى مى‌كرد. از نظر غرب‌گراها، چون «برده‌دارى»، مسأله روز آن زمان بود، و عده‌اى به عنوان «مالك» و «ارباب»، صاحب تعدادى غلام و كنیز بودند كه به عنوان «مملوك» و «نوكر» براى آنان كار مى‌كردند، به تدریج این رابطه بین «نوكر ـ ارباب» را در مورد رابطه «انسان ـ خدا» نیز در نظر گرفتند و گفتند انسان، برده یا بنده خدا است. در این حالت چون لازمه بردگى، اطاعت برده از صاحب خویش است و او مكلف است تمام دستورات مولاى خویش را انجام دهد، انسان نیز باید نسبت به خدا همین‌گونه باشد؛ یعنى انسان در برابر خدا «مكلف» خواهد بود و از لوازم آن این است كه «واجب» است از خدا اطاعت كند. از این روى، باید تكالیف و وظایف خویش را شناخته و بدان عمل نماید.
این رابطه خاصِ اجتماعى از دوران برده‌دارى آغاز شد و در دوران «فئودالیته» نیز ادامه یافت. امّا دوران كنونى ما «عصر مدرنیته» و سخن از «آزادى بشر» است. در اجتماع كنونى ما رابطه «عبد و مولا»، «نوكر و ارباب»، «بنده و آقا» وجود ندارد؛ بنابراین رابطه «انسان ـ خدا» رابطه «عبد و مولا» نیز منتفى است. این رابطه خاص بین انسان و خدا، مربوط به دوران برده‌دارى و انعكاسى از نظام اجتماعى حاكم بود و اكنون آن نظام به كلّى دگرگون گشته و از بین
﴿ صفحه 196 ﴾
رفته است. اگر به «خدا» هم اعتقاد داشته باشیم، باید رابطه دیگرى بین انسان و خدا تصویر نماییم كه نقطه مقابل رابطه قدیم و متناسب با دوران مدرنیته باشد. در گذشته انسان در پى شناخت «تكلیف» خویش بود، ولى در عصر مدرنیته انسان به دنبال شناخت «حقوق» خویش و استیفاى آن است. از نظر این عده ما نباید در صدد شناخت دستورات خدا باشیم تا بدان عمل كنیم، بلكه باید ببینیم چه حقى نسبت به خدا داریم و آن را بگیریم! طبیعى است كه این سخنِ كسانى است كه لااقل به زبان ادعا مى‌كنند كه معتقد به وجود خدا هستند وگرنه، اگر منكر وجود خدا باشند، جایى براى این سخن وجود ندارد كه بگویند باید حق خود را از خدا بگیریم. استیفاى حق از خدا، فرع اعتقاد به خدا ـ هر چند در ظاهر ـ است.

2. «بندگى خدا» بازتابى از «بردگى انسان»؟

در این جلسه در ادامه مطالب سابق مقدارى درباره مفهوم «عبد» و «مولا» توضیح مى‌دهیم. آیا این مفاهیم در مورد خدا صدق مى‌كند؟ آیا با تغییر نظام اجتماعى، رابطه انسان با خدا دگرگون مى‌گردد؟ اصولا «برده» به چه معنایى است و در نظام اجتماعى گذشته، چه جایگاهى داشته است؟ یكى از واژه‌هایى كه در قرآن كریم و سایر منابع اسلامى آمده است واژه «عبد» و اصطلاحات مشابه آن است. برخى گمان مى‌كنند این الفاظ بازتابِ ادبیات دوران برده‌دارى است.
در گذشته كسانى كه داراى ثروت و امكانات مالى بودند، از مكانى مثل «بازار برده فروشان» یك یا چند غلام و كنیز خریدارى مى‌كردند. البته این پرسش كه منشأ برده و بردگى چه بوده و این افراد چگونه برده شده‌اند، خود بحثى طولانى مى‌طلبد كه فعلا مورد نظر ما نیست. بردگان خریدارى شده سپس به خانه، مزرعه و یا محل كار برده شده و به كار گرفته مى‌شدند. عده‌اى از این بردگان در كارهاى ساده مثل نظافت خانه و حمل و نقل اشیا به فعالیت مشغول بودند و عده دیگرى كه داراى هنر و خلاقیت‌هاى جالب توجه، منشأ سود و درآمدهاى مالىِ خوبى براى صاحب خویش مى‌شدند. این روند معمولى و جریان طبیعى آن دوران بود كه انسانى با پرداخت پول، انسان دیگرى را در اختیار مى‌گرفت و آن فرد مجبور بود براى صاحبش كار نماید و صاحبش از منافع كار او بهره‌مند مى‌شد.
بنابر این، در عصر برده‌دارى، مالك شدنِ یك انسان نسبت به انسان دیگر، به وسیله یك
﴿ صفحه 197 ﴾
قرارداد بیع حاصل مى‌شد؛ یعنى قراردادى بین مشترى و فروشنده كه بر اساس آن مشترى مقدارى پول یا كالا پرداخت مى‌كرد و در عوض نوكر را در اختیار مى‌گرفت. با این قراردادِ بیع، ماهیت هیچ یك از افرد تغییر نمى‌كرد؛ نه ماهیت فروشنده، نه ماهیت خریدار و نه ماهیت غلام یا كنیز. این افراد، همان اشخاص سابق بودند و هیچ تغییرى در ویژگى‌هاى تكوینى و وجودى آنان حاصل نمى‌شد، بلكه صرفاً یك قرارداد ساده بود. این هم معامله‌اى بود شبیه تمام معاملات دیگر كه فردى از بازار كالایى را براى خویش خریدارى مى‌كرد، كه با این خرید، ماهیت شیىء یا كالا تغییر نمى‌كرد و تنها یك «جابه‌جایى» صورت مى‌پذیرفت. این شیىء قبلا در اختیار فردى بود، و از این بعد، فرد دیگرى مالك آن مى‌شد.
بنابر این خرید و فروش برده یك «اعتبار» یا «قرارداد» بود كه در وجود خارجى «برده» یا «كالا» تأثیر نمى‌گذاشت بلكه یك وضعیت یا اعتبار خاص بود كه نظام اجتماعى برده‌دارى آن را پذیرفته بود. حال، شخصى كه مالك غلام یا كنیز مى‌شد، مالك چه چیزى مى‌شد؟ آیا مى‌توانست او را جوان كند، یا اگر زشت بود مى‌توانست او را زیبا گرداند؟! آیا مالك حیات او بود و مى‌توانست عمر طولانى به او ببخشد؟! آیا ارباب مى‌توانست با اراده خویش، یك برده فاقد هنر را به یك باره، به یك برده صاحب هنر و كمال تبدیل نماید؟! بدیهى است كه مالكِ برده، توانایى چنین تصرفاتى را نداشت. او فقط در سایه یك قرارداد اجتماعى مى‌توانست از كار و خدمات نوكر خویش استفاده نماید.

3. تفاوت مالكیت خدا با مالكیت ارباب نسبت به برده

آیا كسى كه مالك حیات دیگران است و به آنان وجود و هستى بخشیده است، با مالكیت اعتبارى شخص نسبت به غلام و كنیز قابل مقایسه است؟! مالكیت خدا، یك مالكیت حقیقى است كه تمام شئون اشیا و موجودات را دربرمى‌گیرد. او مى‌تواند در موجودات هرگونه تصرفى بنماید و تغییراتى را در آنان به وجود آورد؛ مثلا عمر انسان را طولانى یا كوتاه كند، فردى را زشت و دیگرى را زیبا بیافریند.
«مالكیت حقیقى» با «مالكیت اعتبارى» داراى چند تفاوت است: تفاوت اول این كه، مالكیت حقیقى قابل فسخ و لغو نیست. همه موجودات تكویناً به خدا وابسته‌اند. هیچ موجودى در عالَم، از انسان و غیر انسان، نمى‌تواند به حیات خویش ادامه دهد مگر این كه
﴿ صفحه 198 ﴾
خداوند اراده كرده باشد. وجود انسان و سایر موجودات، تجسّم اراده الهى است. نه امكان دارد كه خدا بندگان را از بندگى خویش آزاد سازد و نه ممكن است مالكیت حقیقى خویش را به دیگرى منتقل نماید. این‌گونه نیست كه بگوید: امروز بنده من، و روز دیگر بنده دیگرى باش. «عبودیت» عین وجود انسان است و در ذاتِ هستى او نهفته است و به گونه‌اى است كه جزء جزء نمى‌شود.
اگر موجودى بخواهد در عالم تحقق داشته باشد راهى جز این ندارد كه عین تعلق، فقر، نیاز و وابستگى به خداوند باشد؛ مگر این كه كسى فرض كند كه دو خدا داشته باشیم، وگرنه اگر خداى عالَم یكى است و اوست كه همه چیز را آفریده است پس همه چیز براى اوست و همه اشیا و موجودات عین تعلق و ربط به او هستند و هیچ گاه از مِلك او خارج نمى‌شوند.
تفاوت دوم این است كه مالك حقیقى، مالك وجود عبد است و مى‌تواند هرگونه تصرفى در او بنماید. مالك حقیقى مى‌تواند جوان را پیر، یا پیر را جوان كند؛ سالم را مریض یا مریض را سالم نماید؛ عمرِ كوتاه را بلند، یا عمرِ بلند را كوتاه گرداند؛ زشت را زیبا یا زیبا را زشت نماید؛ ولى مالك اعتبارى مثل ارباب نسبت به غلام و كنیز، بر اساس یك قرارداد اجتماعى، تنها مالك كار غلام و كنیز است و هیچ‌گونه تصرفِ وجودى نمى‌تواند نسبت به مملوك خویش انجام دهد.
ما اگر بخواهیم در همین زندگى روزمره خویش و در محدوده قدرتمان كارى انجام دهیم، باید ده‌ها مقدمه را فراهم نماییم تا منظور ما عملى گردد، امّا در مورد خدا این‌گونه نیست. هستى انسان و سایر موجودات در اختیار اوست و توان هرگونه تصرف در آنها را دارا است و این تصرف هم نیازمند تمهید مقدمات نیست: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ(158)؛ چون به چیزى اراده فرماید، كارش این بس كه مى‌فرماید: باش، پس [بى‌درنگ]موجود مى‌شود. همین كه چیزى را اراده نماید، تحقق پیدا مى‌كند. هر چند این‌گونه امور در این عالَم به صورت تدریجى تحقق پیدا مى‌كند و «تدریج» شرط «مراد» است نه شرط «اراده». چیزى را كه او اراده كرده است، همین تحقق تدریجى است وگرنه اراده او به صورت تدریجى تحقق پیدا نمى‌كند. مراد اوست كه یك امر تدریجى است و او اراده كرده كه این امر تدریجى تحقق پیدا كند.
به هر حال، مالكیتى كه بین یك انسان و انسان دیگر تصور مى‌شود، یك مالكیت اعتبارى،
﴿ صفحه 199 ﴾
ضعیف، محدود، قابل لغو و قابل انتقال است كه در یك نظام، مثل نظام برده‌دارى پذیرفته شده است، ولى مالكیت خدا نسبت به انسان یك مالكیت حقیقى، كامل، همه جانبه، غیر قابل لغو و غیر قابل انتقال است. مالك در مالكیت اعتبارى مى‌تواند برده خویش را آزاد سازد. در اسلام كفاره بعضى از گناهان، آزاد ساختن برده است. مى‌توان زمانى مثل زمان كنونى را فرض كرد كه همه برده‌ها آزاد شده باشند و دیگر غلام و كنیز وجود داشته باشد ـ اگر چه نظام برده‌دارى امروزه به صورت بسیار زشت‌تر، حتى در پیشرفته‌ترین كشورها وجود دارد. به هر حال، مالكیت ارباب نسبت به برده یك امر قابل فسخ و قابل انتقال است و از نظر عقلى و تحقق خارجى این امكان وجود دارد كه همه برده‌ها آزاد شده باشند، ولى مملوكیت انسان نسبت به خدا تغییرپذیر نیست. نمى‌توان روزى را تصور كرد كه انسان وجود داشته باشد امّا مملوك و بنده خدا نباشد؛ چون این مملوكیت یك «مملوكیت حقیقى» و مالكیت او یك «مالكیت حقیقى» است كه قابل انتقال و فسخ آزادى نیست. فرض این كه انسانى باشد و بنده خدا نباشد، فرض متناقضى است. انسان بودنِ انسان، عین بندگى است. به تعبیر فلسفه ملاصدرایى، وجود انسان عینِ تعلق به خداست. در هستىِ انسان و سایر موجودات عالَم، «ارتباط» و «وابستگى» نهفته است. اگر این ارتباط و وابستگى قطع گردد، چیزى وجود نخواهد داشت تا آن‌گاه نوبت به آزاد شدن انسان از عبودیت برسد؛ چون این عبودیت، یك عبودیت تكوینى و حقیقى است.
سخنان بیهوده و اباطیلى كه بعضى افراد نادان و فریب‌خورده یا مغرض در سخنرانى‌ها و نوشته‌هایشان مطرح مى‌كنند، اگر از روى غرض و مرض نباشد، نشان‌دهنده نهایت جهل و نادانى آنان درباره مفهوم انسان نسبت به خدا است؛ سخنانى از قبیل این‌كه این زمان، دوران تكلیف و بندگى نیست بلكه دوران حق است و انسان باید حق خویش را از خدا بگیرد!! با كمى دقت و تأمل، این مطلب به خوبى قابل درك است كه وجود انسان، عین بندگى است و خروج از بندگى در مورد انسان و سایر موجودات، به معناى معدوم شدن و نیستى است؛ به عبارت دیگر، سالبه به انتفاى موضوع است.