نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

7. انسان، وام‌دار یا طلب كار خدا؟!

به هر حال، دو راه وجود دارد: یكى راه راست و مستقیم، و دیگرى راه انحرافى. هر فردى باید
﴿ صفحه 189 ﴾
از آغاز، مسیر خود را مشخص سازد و به این پرسش پاسخ دهد كه آیا ما خدا هستیم یا بنده؟ آیا آفریننده‌اى وجود دارد كه جهانِ هستى و انسان به او وابسته است یا نه؟
بر اساس راه اوّل، جهان هستى داراى صاحب و مالك است كه وجود ما از اوست و علم، قدرت و اراده ما قائم به اوست. اگر او یك لحظه اراده نكند و اراده بقا و استمرار علم، قدرت و حیات ما را نداشته باشد، ما چیزى از خود نخواهیم داشت. كم نبودند افراد صاحب علم و فضل كه در یك لحظه، تمام معلوماتى را كه در طول عمر فرا گرفته بودند، به یك باره از دست دادند. چه بسیار پهلوانان و زورمدارانى كه در پایان عمر خویش، چنان ضعیف و ناتوان گشتند كه توان دور ساختن مگس را هم نداشتند. نیز شاهد انسان‌هایى بوده‌ایم كه به مرگ مغزى مبتلا گردیدند؛ تنها نفسى بیرون مى‌آمد ولى چیزى را درك نمى‌كردند: وَ مَن نُعَمِّرهُ نُنَكِّسُهُ فِى الْخَلْقِ أَفَلاَ یَعْقِلُونَ(146)؛ و هر كه را عمر دراز دهیم، او را [از نظر] خلقت فرو كاسته [ورشكسته] گردانیم؛ آیا نمى‌اندیشید؟
این مثال‌ها و شواهد، نمونه‌هایى است كه خدا براى عبرت ما قرار داده و این كه به هوش باشیم ما خداى خویشتن نیستیم. حیات، علم، قدرت و تمام امور دیگر از اوست: أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالاَْمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ(147)؛ آگاه باش كه [عالَم]خلق و امر از آنِ اوست، فرخنده خدایى است پروردگار جهانیان.
مبادا با این همه نشانه‌هاى روشن، از تكالیف و وظایف خویش غفلت ورزیم و از این كه ما «بنده» و او «مولا» است بى‌خبر باشیم. حق از اوست و او سزاوار عبادت و پرستش است. قدم گذاشتن در غیر مسیر پرستش خدا، خسارت ابدى را به دنبال خواهد داشت. قرآن كریم از قول عده‌اى نقل مى‌كند كه هنگام مرگ آرزوى بازگشت به دنیا را مى‌نمایند: حَتَّى إذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّى أَعْمَلُ صَلِحًا فِیَما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرزَخٌ إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ(148)؛ تا آن‌گاه كه مرگ یكى از ایشان فرا رسد، مى‌گوید: پروردگارا، مرا بازگردانید، شاید من در آنچه وانهاده‌ام كار نیكى انجام دهم. نه چنین است، این سخنى است كه او گوینده آن است و پیشاپیشِ آنان برزخى است تا روزى كه برانگیخته خواهند شد.
﴿ صفحه 190 ﴾
قرآن كریم بر مسأله «توحید» تأكید فراوان دارد. هر گاه از طبیعت، كوه، دریا و سایر نعمت‌ها یاد مى‌نماید، به خاطر درس معرفت و خداشناسى است و به این امر توجه مى‌دهد كه كارگردان جهان، اوست: أَفَرَءَیْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ، ءَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ، لَو نَشَاءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطَامًا فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ(149)؛ آیا آنچه را كشت مى‌كنید، ملاحظه كرده‌اید؟ آیا شما آن را [بى‌یارى ما] زراعت مى‌كنید، یا ماییم كه زراعت مى‌كنیم؟ اگر بخواهیم قطعاً خاشاكش مى‌گردانیم، پس در افسوس [و تعجب] مى‌افتید.
اى كشاورز! اى زارع! به این پرسش پاسخ دهید كه آیا شما دانه را مى‌رویانید یا خدا آنان را مى‌رویاند؟! آیا شما گیاه را رشد مى‌دهید یا خدا چنین مى‌كند؟! دانه براى رشد و تبدیل به گیاه، نیازمند آب، خاك، نور و عوامل طبیعىِ دیگر است و همه اینها مخلوق خدا هستند و به اراده او عمل مى‌نمایند.
اى موجود زنده! اى انسان! آیا تو به خود حیات بخشیده‌اى یا ما به تو حیات داده‌ایم؟! آیا شما چنین قدرتى را دارید كه هر نفعى را جلب، و هر ضررى را از خویش دور سازید، یا جلب و دفع منافع و مضار در اختیار و اراده ماست؟! وَ إِن یَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلاَ كَاشِفَ لَهُ اِلاَّ هُوَ وَ إِن یَمْسَسْكَ بِخَیْر فَهُوَ عَلَى كُلِّ شَىء قَدیر(150)؛ و اگر خدا به تو زیانى برساند، كسى جز او برطرف‌كننده آن نیست؛ و اگر خیرى به تو برساند پس او بر هر چیزى توانا است.
قرآن كریم همه امور را، چه ساده و چه پیچیده، به خداوند نسبت مى‌دهد؛ مانند: رویش گیاه، نزول باران، وسعت یا ضیق روزى، نزول بلا، و مرگ و زندگى.

8. تفكر نمرودى در برابر تفكر ابراهیمى

نمرود هم مانند بعضى روشن‌فكران این عصر مى‌گفت: من خداى خود هستم. روشن‌فكران خیال مى‌كنند سخنانشان حرف جدیدى است. خیر، اینان همان سخنان نمرود را تكرار مى‌كنند. حضرت ابراهیم(علیه السلام)به نمرود مى‌گفت: تو آفریدگار دارى. نمرود گفت: خداى تو كیست؟! ابراهیم گفت: أَلَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ یَهْدِینِ. وَالَّذِى هُوَ یُطعِمُنِى یَسْقِینَ. وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشفِینَ؛ وَالَّذِى یُمیتُنى ثُمَّ یُحْیینَ(151)؛ آن كس كه مرا آفریده و همو راهنماییم مى‌كند، و آن كس كه او به
﴿ صفحه 191 ﴾
من خوراك مى‌دهد و سیرابم مى‌گرداند، و چون بیمار شوم او مرا درمان مى‌بخشد، و آن كس كه مرا مى‌میراند و سپس زنده‌ام مى‌گرداند.

ابراهیم مى‌گوید خداى من، مرا آفریده، به من غذا مى‌دهد و به من آب مى‌نوشاند. انسان خداپرست این‌گونه مى‌اندیشد. ابراهیم هم مثل من و شما ظرف آب برمى‌داشت، كنار دهان قرار مى‌داد و سپس خود را سیراب مى‌ساخت؛ امّا با این حال مى‌گوید او به من طعام مى‌دهد و مرا سیراب مى‌سازد: وَ الَّذِى هُوَ یُطْعِمُنِى وَ یَسْقِینَ. مگر دست من از او نیست؟! مگر لب، ظرف و آب از او نیست؟! پس نوشیدن هم از اوست.
ابراهیم هم مثل من و شما وقتى مریض مى‌شد دارو مى‌خورد. خدا به انبیا هم دستور داده، هنگام بیمارى به پزشك مراجعه كنند و از دارو استفاده نمایند تا خوب شوند. او خواسته، كارها از طریق اسباب و مجراى طبیعى آن صورت پذیرد، امّا با این حال ابراهیم(علیه السلام) مى‌گوید: وقتى مریض مى‌شوم، آفریدگارم، مرا شفا مى‌دهد: وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشفِین. چرا؟ آیا مگر او دكتر را خلق نكرده و شعور و علم به او نبخشیده است؟! آیا او دارو را نیافریده، و اسباب دسترسى به دارو را فراهم نساخته است؟! آیا براى انسان، معده و دستگاه هاضمه قرار نداده تا دارو جذب بدن گردد؟! همه این تأثیر و تأثرات به اراده اوست؛ پس او شفادهنده است. از این رو، ابراهیم(علیه السلام) به خاطر این‌گونه ایمان و معرفت به خداى متعال مى‌گوید: إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمَوَتِ وَالاَْرْضَ حَنِیفًا وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكینَ(152)؛ من از روى اخلاص، پاكدلانه روى خود را به كسى گردانیدم كه آسمان‌ها و زمین را پدید آورده است؛ و من از مشركان نیستم. روى دلم به سوى اوست و همه چیزم در راه اوست: قُلْ إِنَّ صَلاَتِى وَ نُسُكِى وَ مَحْیَاىَ وَ مَمَاتِى لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ(153)؛ بگو: در حقیقت، نماز من و [سایر] عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا، پروردگار جهانیان است.
چنین كسى دیگر نمى‌گوید من از خدا طلبكار هستم و باید حقم را از او بازستانم، بلكه مى‌گوید من سر تا پا به او بدهكارم و همه هستى‌ام از اوست. من در همه چیز به او بدهكارم؛ در شنیدن، تنفس، تفكر و دیگر حركات و اعمال بدن. من چگونه بر او حق دارم، در حالى كه همه حقوق از ناحیه او بر من است. من بنده او و او خالق من، من مكلَّف و او محِقّ؛ پس من باید
﴿ صفحه 192 ﴾
تكلیفِ بندگى‌ام را به جاى آورم. این طرز تفكر، تفكر ابراهیمى است كه خود را، سر تا پا بنده، و تمام وجود خود را در برابر او مكلَّف مى‌داند.
در مقابلِ تفكر ابراهیمى، تفكر نمرودى قرار دارد كه خود را خداى خویشتن مى‌انگارد. در این زمان، افرادى اسم «خدا» را تنها لقلقه دهان خود قرار داده‌اند. اینان كه حقیقتاً ایمان ندارند اسم «الله» و «اسلام» را براى فریب من و شما یدك مى‌كشند. این‌گونه رفتار چگونه مجاهدت در راه اسلام و جهاد فى سبیل الله است؟! اینان چگونه نام خود را «مجاهدین» انقلاب اسلامى قرار داده‌اند؟! كسانى كه دین را افیون جامعه و حكومت مى‌دانند، در راه اسلام جهاد مى‌كنند یا در راه كفر تلاش مىورزند؟ كسى كه مى‌گوید: «تسلیم و اطاعت به هر اراده، خارج از حوزه خواست و اراده انسان جباریت و ستم‌گرى و زورگویى است» یك لحظه و به مقدار یك چشم بر هم زدن نیز از صمیم قلب به خدا ایمان نداشته است.
یك بار باید این مسأله را روشن سازیم كه آیا ما بنده‌ایم یا خدا؟ اگر بنده‌ایم، پس بندگى آن است كه سر تا پا در مقابل او آماده اداى «تكلیف» باشیم. همه چیز از اوست، بنابراین هر حقى براى اوست. ما از خود چه چیزى داریم تا بتوانیم ادعاى حق كنیم؟ تفكر توحیدى این است كه «بندگى» حقیقت و هویت واقعى انسان است.

دوركیم، فویر باخ و سایرین مى‌گویند انسانى كه به خدا معتقد شده، از خویش بیگانه گشته است. قرآن كریم، درست نقطه مقابل آن، مى‌گوید: هر وقت خدا را فراموش كردى از خود بیگانه شده‌اى. خودى تو، همان بندگى تو در مقابل خداست. اگر رابطه تو با خدا قطع گردد، نابود هستى؛ در آن صورت تو اصلا چیزى نیستى، تا بیگانه شوى یا نشوى. بر اساس بینش توحیدى، هویت واقعى انسان همان عین تعلق و ربط بودن به واجب الوجود است. اگر این مطلب به خوبى به وسیله انسان دریافت شود، آن‌گاه در زمره بهترین بندگان خدا خواهد شد: یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطمَئِنَّةُ. ارْجِعِى اِلَى رَبِّكِ رَاضِیَةً مَرضیَّةً. فَادْخُلِى فِى عِبَدِى، وَادْخُلِى جَنَّتِى(154)؛ اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در میان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.

9. انسان؛ خدا یا بنده؟!

هویت حقیقى انسان وقتى شناخته و یافت مى‌شود كه مقام عبودیت خویش را درك نماید.
﴿ صفحه 193 ﴾
آخرین مرحله كمال انسانى این است كه خود را در مقابل خدا هیچ ببیند. در این حالت است كه همه چیز را خواهد داشت؛ البته از خدا نه از خودش. در این تفكر همه چیز از خدا است، و منهاى خدا هیچ نیست: لا حَوْلَ وَ لاَ قُوَّةَ اِلاَّ بِاللَّهِ العَلِىِّ العَظِیم؛(155) هیچ قدرت و نیرویى نیست مگر از ناحیه خداى عظیم و بلند مرتبه.
هیچ قیام، قعود و حركتى جز به یارى و قدرت خدا صورت نمى‌گیرد: بِحَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ أَقُومُ وَ أَقْعُدُ؛ با قدرت خدا و نیروى او مى‌ایستیم و مى‌نشینیم.
انسان عین فقر و وابستگى مطلق به خدا است. بندگى و عبودیت باعث شرف و عزت انسان است: اِلهِى كَفى بِى عِزّاً أَن أَكونَ لَكَ عَبداً وَ كَفى بِى فخراً أن تَكونَ لِىَ رَبّاً، اَنْتَ كَمَا اُحِبُّ فَاجْعَلْنِى كَمَا تُحِبُّ(156)؛ خدایا! این عزّت مرا بس كه من بنده توام، و این فخر و شرف مرا بس كه تو پروردگار منى، تو همان‌گونه هستى كه من دوست دارم، پس مرا به گونه‌اى قرار ده كه تو دوست دارى. این مناجات امیرالمؤمنین(علیه السلام)، رهبر آزادمردان جهان با خداى خویش است. آن حضرت شب‌ها تا صبح به عبادت مشغول بود. نیمه شب به خانه فقرا مى‌رفت و از آنان دستگیرى مى‌نمود. به ایتام رسیدگى و آنان را مورد نوازش قرار مى‌داد. بعد از قرائت قرآن و نماز و عبادت فراوان، سر به سجده مى‌نهاد و عرض مى‌كرد: براى عزت من همین بس كه بنده توام و این افتخار براى من بس كه تو مولاى من هستى.
در مقابل، افرادى هستند كه فخر و شرف را از خویشتنِ خویش مى‌دانند. شرفى كه در «عصر مدرنیته» و براى «انسان مدرن» پیدا شده است، این است كه خدا را انكار كند و خود را خداى خویش انگارد! اگر در ظاهر هم به خدا اعتقاد داشته باشد، خود را صاحب حق دانسته و خواهان ستاندن حق خویش از او است! عجیب‌تر این كه این فكر به نام «اسلام» و در كشور «جمهورى اسلامى ایران» ترویج مى‌شود! اى كاش! به صورت روشن و بى‌پرده مى‌گفتند: ما خدا را قبول نداریم و منكر آفریننده هستیم. امّا اینان، چنین شهامتى را نداشته، و خود را در هفت پرده نفاق مخفى ساخته‌اند تا بتوانند مسلمانان را فریب دهند. صاف بگویید: ما خدا را قبول نداریم، و اسلام بى‌اسلام. چرا به نام «مجاهد اسلام» و با عنوان «ملى مذهبى» مردم را فریب مى‌دهید؟ چه مذهبى؟! چه اسلامى؟! شما كه دین اسلام را افیون جامعه و حكومت مى‌دانید از كدام «اسلام» طرفدارى مى‌كنید؟
﴿ صفحه 194 ﴾
به هر حال، انسان به عنوان یك موجود اندیشمند و متفكر، باید راه خویش را آزادانه انتخاب كند. اولین و مهم‌ترین مسأله، پاسخ به این پرسش است كه آیا ما بنده‌ایم یا خدا؟ اگر بنده‌ایم، پس باید اقتصاد، حكومت و سیاستِ ما تابع اراده خدا باشد. «ولىّ امر» هم باید به اذن خدا حكومت كند وگرنه همان‌طور كه امام خمینى(رحمه الله) فرمود اگر كسى بى‌اذن خدا و بدون اجازه امام معصوم(علیه السلام) عمل كند، طاغوت است. نشانه بندگى آن است كه انسان اراده خود را در اراده خدا فانى كند. آنان كه بر حاكمیت اراده خدا به جاى اراده خدا پاى مى‌فشرند، در حقیقت مشرك و كافرند گرچه به ظاهر اظهار اسلام نمایند:أَفَرأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَیهُ(157)؛ پس آیا دیدى كسى را كه هوس خویش را معبود خود قرار داده است؟
﴿ صفحه 195 ﴾