نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

6. نفى دین و انكار خدا به نام اصلاحات!

كسانى كه تحت تأثیر فرهنگ الحادى غرب واقع شده‌اند، روز به روز به كفر و انكار ماوراى طبیعت نزدیك مى‌گردند و خواه ناخواه وجود مجردات، ملایك، قیامت و نظایر آنها مورد شك و تردید قرار مى‌گیرد؛ چون این‌گونه امور غیر قابل حس و تجربه است. از نظر این عده، «وحى» یك «احساس شخصى» است و «روح» نیز یك «امر درونى» است.
در این عصر، تعداد كسانى كه به خدا به عنوان كمال بى‌نهایت، قدرت بى‌نهایت و علم بى‌نهایت معتقد باشند، زیاد نیست. تعداد افرادى كه واقعاً به «غیب» ایمان داشته باشند و به «خدا» به عنوان موجودى مجرد و غیر قابل حس، كه در همه جا حضور دارد و همه به او وابسته‌اند، اعتقاد راسخ و حقیقى داشته باشند، نسبت به جمعیت شش میلیاردى كره زمین اندك است. اگر چه، بحمدالله در بین جامعه ما كسانى كه منكر غیب و ماوراى طبیعت باشند، زیاد نیست.
امروزه تفكر الحادى و نفى خدا، در تار و پود جوامع غربى ریشه دوانیده و شاخه‌هاى نامیمون آن بر دیگر كشورها نیز گسترده شده است. ریشه بسیارى از مفاسدى كه در جامعه ما وجود دارد، و اصلاح‌طلبان واقعى در پى اصلاح آن مفاسد هستند، به الحاد و انكار غیب بازمى‌گردد. این روزها مشاهده مى‌كنیم كه كسانى نام خود را «اصلاح‌طلب» گذاشته‌اند، در حالى كه هدفشان از اصلاحات، كم‌رنگ كردن دین و حذف خدا و معنویات و ارزش‌هاى دینى از جامعه است: وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسدُوا فِى الأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ. أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدونَ وَلَكِنْ لاَ یَشْعُرُونَ(139)؛ و چون به آنان گفته شود: «در زمین فساد مكنید»، مى‌گویند: «ما خود اصلاح‌گریم.» به هوش باشید كه آنان افسادگرانند، لیكن نمى‌فهمند. این عده حقیقتاً به خدا ایمان ندارند و از «دین» و «اسلام» به عنوان ابزار استفاده مى‌كنند تا به مقاصد شوم خویش نایل گردند: قالَ الحسین(علیه السلام): اَلنَّاسُ عَبیدُ الدُّنْیَا، وَالدِّینُ لَعِقٌ عَلىَ اَلْسِنَتِهِمْ، یَحُوطونَهُ مَا دَرَّت مَعَایِشُهُمْ، فَاِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاَءِ قَلَّ الدَّیَّانُونَ(140)؛ امام حسین(علیه السلام) مى‌فرمایند: مردم بنده دنیا هستند، و دین لقلقه زبانشان است، مادامى كه زندگى ایشان تأمین گردد از دین حفظ و صیانت مى‌نمایند، پس هنگامى كه به وسیله بلا آزمایش گردند، دین‌داران كم خواهند بود.
﴿ صفحه 186 ﴾
نیز پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) فرمود: یَأْتِى عَلىَ النَّاسِ زَمَانٌ، بُطُونُهُمْ ءَالِهَتُهُمْ، وَ نِسَاؤُهُمْ قِبْلَتُهُمْ، وَ دَنَانِیرُهُم دینُهُمْ، وَشَرَفُهُمْ مَتَاعُهُمْ، لاَیبقى مِنَ الایمَانِ اِلاّ إِسْمُهُ، وَ لاَ مِنَ الاِْسْلامِ اِلاَّ رَسْمُهُ وَ لاَ مِنَ الْقُرآنِ اِلاّ دَرْسُهُ، مَسَاجِدُهُم مَعْمُورَةٌ مِنَ الْبِنَاءِ، وَ قُلُوبُهُمْ خَرَابٌ مِنَ الْهُدى(141)؛ زمانى بر مردم خواهد آمد كه شكم‌هایشان خداى آنان است، زنانشان قبله ایشان است، و دینارهایشان دین آنان است، و شرف آنها كالاهاى ایشان است، باقى نمى‌ماند از ایمان جز اسم آن، و باقى نمى‌ماند از اسلام مگر رسم آن، و باقى نمى‌ماند از قرآن مگر درس آن، مساجد ایشان از نظر بِنا و ساختمان آباد است، و قلب‌هاى آنان از نظر هدایت خراب است.
خداى متعال در مورد این انسان‌هاى منافق مى‌فرماید: وَ إِذَا جَاءُوكُم قَالُوا ءَامَنَّا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ وَاللَّهُ أَعلَمُ بِمَا كَانُوا یَكْتُمُونَ(142)؛ و چون نزد شما مى‌آیند، مى‌گویند: «ایمان آوردیم.» در حالى كه با كفر وارد شده و قطعاً با همان (كفر) بیرون رفته‌اند. و خدا به آنچه پنهان مى‌داشتند داناتر است.
نیز خداى متعال در آیه دیگرى مى‌فرماید: قَالَتِ الاَْعْرَابُ ءَامَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الاِْیمَانُ فِى قُلُوبِكُمْ....(143)؛ (برخى از) بادیه‌نشینان گفتند: «ایمان آوردیم.» بگو: «ایمان نیاورده‌اید، لیكن بگویید: اسلام آوردیم. و هنوز در دل‌هاى شما ایمان داخل نشده است...‌.
در حركت‌هاى سیاسى الفاظ «خدا»، «دین» و «اسلام» را بر زبان جارى مى‌سازند تا دیگران را فریب داده و از این طریق براى خود پیروانى جمع نمایند، وگرنه این عده لحظه‌اى، و به اندازه یك چشم به هم‌زدن به «خدا» ایمان نیاورده‌اند: عَنْ ابى عَبْدِاللَّهِ، عَنْ أَبیِهِ، عَن جَدِّه(علیهم السلام) قَالَ: لِلنَّارِ سَبْعَةُ أَبْوَاب: بُابٌ یَدْخُلُ مِنْهُ فِرْعَوْنُ وَ هَامَانُ وَ قَارُونُ، وَ بَابٌ یَدْخُلُ مِنْهُ الْمُشْرِكُونَ وَالْكُفَّارُ مِمَّنْ لَمْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَیْن...(144)؛ امام صادق از پدرش امام باقر و او از جدش(علیهم السلام) نقل كرد كه فرمود: براى آتش هفت باب وجود دارد: از یك باب آن، فرعون، هامان و قارون وارد مى‌شوند، و از یك باب دیگر مشركین و كفار داخل مى‌شوند كه به اندازه یك چشم به هم زدن به خدا ایمان نیاورده‌اند... .
آنان خدا را نمى‌شناسند تا به او ایمان آورند و هیچ گاه به احكام اسلام باور ندارند. این عده
﴿ صفحه 187 ﴾
همان ماركسیست‌هاى سابق هستند كه امروزه ماركسیست‌تر از «ماركس» شده‌اند! معروف است كه «ماركس» گفته است: «من ماركس هستم امّا ماركسیست نیستم»؛ این روزها ما در جامعه خودمان افرادى را مى‌بینیم كه ماركسیست‌تر از «ماركس» شده‌اند. «ماركس» مى‌گفت: «دین افیون ملت‌هاست» امّا افرادى كه خود را مسلمان معرفى مى‌كنند، مى‌گویند: «این جمله بخشى از حقیقت است؛ نه تنها دین افیون ملت‌هاست بلكه افیون حكومت‌ها نیز هست»!! این افراد در الحاد و نفى خدا گوى سبقت را از «ماركس» ربوده‌اند. در گوشه و كنار این جامعه، افرادى سست ایمان، ضعیف العقل، هوس‌ران و مقام پرست یافت مى‌شوند كه همه مقدسات عالَم را فداى چند روز پست و مقام خویش ساخته‌اند. ما باید در مقابل این هجومِ فرهنگ الحادى، مسلح و آماده پاسخ‌گویى باشیم و این اعتقاد و باور را براى خود ریشه‌دار و مستدل سازیم، كه خداى متعال داراى قدرت و علم بى‌نهایت است و او در همه جا و در تمام ساحت‌هاى هستى اعمّ از تكوین و تشریع حضور دارد. مردمى كه از آغاز تولد خویش با خدا زیسته‌اند و با ائمه دین(علیهم السلام) پیمان بسته‌اند و در تمام دوران، قلبشان مملو از عشق حسین(علیه السلام)بوده است، هرگز تحت تأثیر این سخنان یاوه قرار نمى‌گیرند.
در گذشته، اگر به ما مى‌گفتند: «روزگارى خواهد آمد كه مسلمانانى ادعا مى‌كنند رابطه ما با خدا، رابطه بنده و مالك نیست»، آن را باور نمى‌كردیم و این سخن را شبیه شوخى و لطیفه مى‌دانستیم؛ امّا امروزه شاهدیم كه برخى اساتید دانشگاه به عنوان «رهبران فكرى»، «روشنفكران مذهبى» یا «ملّى ـ مذهبى» چنین سخنان سخیفى را بر زبان جارى مى‌سازند و عده دیگرى نیز از آنان پیروى مى‌نمایند. به عقیده آنان ما انسان‌ها داراى حقوقى هستیم كه باید آن را از خدا باز ستانیم.
بدون تردید این تفكر كه انسان صرف نظر از آنچه خدا بدو بخشیده، خودش داراى حقوقى مستقل است، در باطن آن «ادّعاى الوهیت» براى خود شخص نهفته است. در واقع این بدان معنا است كه شخص مى‌گوید: «من خداى خویش هستم و نیازمند جعل حق از سوى خدا نیستم»! آیا به راستى چنین ادعایى ممكن است؟! قرآن كریم از وجود چنین افرادى خبر داده است: أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلَهَهُ هَوَیهُ وَ اَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْم وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ(145)؛ پس آیا دیدى كسى را كه هوس خویش را معبود خود
﴿ صفحه 188 ﴾
قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانیده و بر گوش او و دلش مُهر زده و بر دیده‌اش پرده نهاده است؟ آیا پس از خدا چه كسى او را هدایت خواهد كرد؟ آیا پند نمى‌گیرید؟
گزاف نیست اگر تعبیر زیباىِ فوق را، از معجزات كلام اللّه بدانیم. آیا مشاهده كردى كسى را كه تمایلات و خواهش‌هاى نفسانى خویش را، خداى خود قرار داده است؟ چنین كسى، با وجودى كه عالِم است، خدا او را گمراه ساخته است: اَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلم؛ یعنى در دانشگاه تحصیل كرده و داراى مدرك و عنوان دكترا است، ولى خودش را خداى خویش مى‌داند. فردى كه خدا او را گمراه ساخته، چه كسى مى‌تواند او را هدایت سازد؟ چرا خدا او را گمراه ساخته است؟! چون كتاب، هدایت و بیّنه روشن آمده، و حجت الهى بر او تمام گشته است؛ با این حال از روى عناد و هوس آن را انكار مى‌نماید. كسى كه سال‌هاى پیش در ردّ ماركسیست‌ها و ماتریالیست‌ها كتاب نوشته و مطالب آنان را باطل ساخته است، چگونه در این زمان خودْ همان سخنان باطل را در قالب تئورى‌هاى جدید عرضه مى‌كند؟ آیا این همان «اَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْم» نیست؟! آیا مى‌توان باور كرد او متوجه این شبهه و سخن باطل نشده است در حالى كه 20 سال پیش، جواب همین شبهه را نوشته و در اختیار عموم قرار داده است؟! پس چگونه همان سخنان نادرست را به عنوان جزیى از تئورى‌هاى معرفتى خویش مطرح مى‌سازد؟!
كسى كه قدر نعمت خدا را نشناسد و عالمانه و عامدانه در پى انكار و تردید نسبت به آن باشد، سرنوشتى جز این نخواهد داشت كه خدا او را گمراه مى‌سازد و كسى نمى‌تواند او را به راه راست هدایت نماید. گاهى جهالتِ انسان، او را به جایى مى‌رساند كه خود را خداى تام الاختیارِ خویش مى‌خواند و در این حالت در مقابل آفریننده جهان هستى، ادعاى حق‌دارى مى‌كند، و به هیچ وجه خود را مكلف به انجام وظایف در مقابل آفریدگار نمى‌داند! از نظر او رابطه «عبد و مولا» مربوط به «قرون وسطا» است و انسان در این عصر، «انسان مدرن» است و در اندیشه «تكلیف» نمى‌باشد. او فقط حق دارد كه حقوق خویش را از خدا باز ستاند. بنابراین، حق خود مى‌داند كه اعتراض كند چرا خدا او را مرد یا زن آفریده است؛ چه این‌كه خود را طلبكار مى‌داند و در پى استیفاى حقوق خویش از خدا مى‌باشد!

7. انسان، وام‌دار یا طلب كار خدا؟!

به هر حال، دو راه وجود دارد: یكى راه راست و مستقیم، و دیگرى راه انحرافى. هر فردى باید
﴿ صفحه 189 ﴾
از آغاز، مسیر خود را مشخص سازد و به این پرسش پاسخ دهد كه آیا ما خدا هستیم یا بنده؟ آیا آفریننده‌اى وجود دارد كه جهانِ هستى و انسان به او وابسته است یا نه؟
بر اساس راه اوّل، جهان هستى داراى صاحب و مالك است كه وجود ما از اوست و علم، قدرت و اراده ما قائم به اوست. اگر او یك لحظه اراده نكند و اراده بقا و استمرار علم، قدرت و حیات ما را نداشته باشد، ما چیزى از خود نخواهیم داشت. كم نبودند افراد صاحب علم و فضل كه در یك لحظه، تمام معلوماتى را كه در طول عمر فرا گرفته بودند، به یك باره از دست دادند. چه بسیار پهلوانان و زورمدارانى كه در پایان عمر خویش، چنان ضعیف و ناتوان گشتند كه توان دور ساختن مگس را هم نداشتند. نیز شاهد انسان‌هایى بوده‌ایم كه به مرگ مغزى مبتلا گردیدند؛ تنها نفسى بیرون مى‌آمد ولى چیزى را درك نمى‌كردند: وَ مَن نُعَمِّرهُ نُنَكِّسُهُ فِى الْخَلْقِ أَفَلاَ یَعْقِلُونَ(146)؛ و هر كه را عمر دراز دهیم، او را [از نظر] خلقت فرو كاسته [ورشكسته] گردانیم؛ آیا نمى‌اندیشید؟
این مثال‌ها و شواهد، نمونه‌هایى است كه خدا براى عبرت ما قرار داده و این كه به هوش باشیم ما خداى خویشتن نیستیم. حیات، علم، قدرت و تمام امور دیگر از اوست: أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالاَْمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ(147)؛ آگاه باش كه [عالَم]خلق و امر از آنِ اوست، فرخنده خدایى است پروردگار جهانیان.
مبادا با این همه نشانه‌هاى روشن، از تكالیف و وظایف خویش غفلت ورزیم و از این كه ما «بنده» و او «مولا» است بى‌خبر باشیم. حق از اوست و او سزاوار عبادت و پرستش است. قدم گذاشتن در غیر مسیر پرستش خدا، خسارت ابدى را به دنبال خواهد داشت. قرآن كریم از قول عده‌اى نقل مى‌كند كه هنگام مرگ آرزوى بازگشت به دنیا را مى‌نمایند: حَتَّى إذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ لَعَلِّى أَعْمَلُ صَلِحًا فِیَما تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَ مِنْ وَرَائِهِمْ بَرزَخٌ إِلَى یَوْمِ یُبْعَثُونَ(148)؛ تا آن‌گاه كه مرگ یكى از ایشان فرا رسد، مى‌گوید: پروردگارا، مرا بازگردانید، شاید من در آنچه وانهاده‌ام كار نیكى انجام دهم. نه چنین است، این سخنى است كه او گوینده آن است و پیشاپیشِ آنان برزخى است تا روزى كه برانگیخته خواهند شد.
﴿ صفحه 190 ﴾
قرآن كریم بر مسأله «توحید» تأكید فراوان دارد. هر گاه از طبیعت، كوه، دریا و سایر نعمت‌ها یاد مى‌نماید، به خاطر درس معرفت و خداشناسى است و به این امر توجه مى‌دهد كه كارگردان جهان، اوست: أَفَرَءَیْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ، ءَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ، لَو نَشَاءُ لَجَعَلْنَاهُ حُطَامًا فَظَلْتُمْ تَفَكَّهُونَ(149)؛ آیا آنچه را كشت مى‌كنید، ملاحظه كرده‌اید؟ آیا شما آن را [بى‌یارى ما] زراعت مى‌كنید، یا ماییم كه زراعت مى‌كنیم؟ اگر بخواهیم قطعاً خاشاكش مى‌گردانیم، پس در افسوس [و تعجب] مى‌افتید.
اى كشاورز! اى زارع! به این پرسش پاسخ دهید كه آیا شما دانه را مى‌رویانید یا خدا آنان را مى‌رویاند؟! آیا شما گیاه را رشد مى‌دهید یا خدا چنین مى‌كند؟! دانه براى رشد و تبدیل به گیاه، نیازمند آب، خاك، نور و عوامل طبیعىِ دیگر است و همه اینها مخلوق خدا هستند و به اراده او عمل مى‌نمایند.
اى موجود زنده! اى انسان! آیا تو به خود حیات بخشیده‌اى یا ما به تو حیات داده‌ایم؟! آیا شما چنین قدرتى را دارید كه هر نفعى را جلب، و هر ضررى را از خویش دور سازید، یا جلب و دفع منافع و مضار در اختیار و اراده ماست؟! وَ إِن یَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلاَ كَاشِفَ لَهُ اِلاَّ هُوَ وَ إِن یَمْسَسْكَ بِخَیْر فَهُوَ عَلَى كُلِّ شَىء قَدیر(150)؛ و اگر خدا به تو زیانى برساند، كسى جز او برطرف‌كننده آن نیست؛ و اگر خیرى به تو برساند پس او بر هر چیزى توانا است.
قرآن كریم همه امور را، چه ساده و چه پیچیده، به خداوند نسبت مى‌دهد؛ مانند: رویش گیاه، نزول باران، وسعت یا ضیق روزى، نزول بلا، و مرگ و زندگى.

8. تفكر نمرودى در برابر تفكر ابراهیمى

نمرود هم مانند بعضى روشن‌فكران این عصر مى‌گفت: من خداى خود هستم. روشن‌فكران خیال مى‌كنند سخنانشان حرف جدیدى است. خیر، اینان همان سخنان نمرود را تكرار مى‌كنند. حضرت ابراهیم(علیه السلام)به نمرود مى‌گفت: تو آفریدگار دارى. نمرود گفت: خداى تو كیست؟! ابراهیم گفت: أَلَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ یَهْدِینِ. وَالَّذِى هُوَ یُطعِمُنِى یَسْقِینَ. وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشفِینَ؛ وَالَّذِى یُمیتُنى ثُمَّ یُحْیینَ(151)؛ آن كس كه مرا آفریده و همو راهنماییم مى‌كند، و آن كس كه او به
﴿ صفحه 191 ﴾
من خوراك مى‌دهد و سیرابم مى‌گرداند، و چون بیمار شوم او مرا درمان مى‌بخشد، و آن كس كه مرا مى‌میراند و سپس زنده‌ام مى‌گرداند.

ابراهیم مى‌گوید خداى من، مرا آفریده، به من غذا مى‌دهد و به من آب مى‌نوشاند. انسان خداپرست این‌گونه مى‌اندیشد. ابراهیم هم مثل من و شما ظرف آب برمى‌داشت، كنار دهان قرار مى‌داد و سپس خود را سیراب مى‌ساخت؛ امّا با این حال مى‌گوید او به من طعام مى‌دهد و مرا سیراب مى‌سازد: وَ الَّذِى هُوَ یُطْعِمُنِى وَ یَسْقِینَ. مگر دست من از او نیست؟! مگر لب، ظرف و آب از او نیست؟! پس نوشیدن هم از اوست.
ابراهیم هم مثل من و شما وقتى مریض مى‌شد دارو مى‌خورد. خدا به انبیا هم دستور داده، هنگام بیمارى به پزشك مراجعه كنند و از دارو استفاده نمایند تا خوب شوند. او خواسته، كارها از طریق اسباب و مجراى طبیعى آن صورت پذیرد، امّا با این حال ابراهیم(علیه السلام) مى‌گوید: وقتى مریض مى‌شوم، آفریدگارم، مرا شفا مى‌دهد: وَ إِذَا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشفِین. چرا؟ آیا مگر او دكتر را خلق نكرده و شعور و علم به او نبخشیده است؟! آیا او دارو را نیافریده، و اسباب دسترسى به دارو را فراهم نساخته است؟! آیا براى انسان، معده و دستگاه هاضمه قرار نداده تا دارو جذب بدن گردد؟! همه این تأثیر و تأثرات به اراده اوست؛ پس او شفادهنده است. از این رو، ابراهیم(علیه السلام) به خاطر این‌گونه ایمان و معرفت به خداى متعال مى‌گوید: إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمَوَتِ وَالاَْرْضَ حَنِیفًا وَ مَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكینَ(152)؛ من از روى اخلاص، پاكدلانه روى خود را به كسى گردانیدم كه آسمان‌ها و زمین را پدید آورده است؛ و من از مشركان نیستم. روى دلم به سوى اوست و همه چیزم در راه اوست: قُلْ إِنَّ صَلاَتِى وَ نُسُكِى وَ مَحْیَاىَ وَ مَمَاتِى لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ(153)؛ بگو: در حقیقت، نماز من و [سایر] عبادات من و زندگى و مرگ من، براى خدا، پروردگار جهانیان است.
چنین كسى دیگر نمى‌گوید من از خدا طلبكار هستم و باید حقم را از او بازستانم، بلكه مى‌گوید من سر تا پا به او بدهكارم و همه هستى‌ام از اوست. من در همه چیز به او بدهكارم؛ در شنیدن، تنفس، تفكر و دیگر حركات و اعمال بدن. من چگونه بر او حق دارم، در حالى كه همه حقوق از ناحیه او بر من است. من بنده او و او خالق من، من مكلَّف و او محِقّ؛ پس من باید
﴿ صفحه 192 ﴾
تكلیفِ بندگى‌ام را به جاى آورم. این طرز تفكر، تفكر ابراهیمى است كه خود را، سر تا پا بنده، و تمام وجود خود را در برابر او مكلَّف مى‌داند.
در مقابلِ تفكر ابراهیمى، تفكر نمرودى قرار دارد كه خود را خداى خویشتن مى‌انگارد. در این زمان، افرادى اسم «خدا» را تنها لقلقه دهان خود قرار داده‌اند. اینان كه حقیقتاً ایمان ندارند اسم «الله» و «اسلام» را براى فریب من و شما یدك مى‌كشند. این‌گونه رفتار چگونه مجاهدت در راه اسلام و جهاد فى سبیل الله است؟! اینان چگونه نام خود را «مجاهدین» انقلاب اسلامى قرار داده‌اند؟! كسانى كه دین را افیون جامعه و حكومت مى‌دانند، در راه اسلام جهاد مى‌كنند یا در راه كفر تلاش مىورزند؟ كسى كه مى‌گوید: «تسلیم و اطاعت به هر اراده، خارج از حوزه خواست و اراده انسان جباریت و ستم‌گرى و زورگویى است» یك لحظه و به مقدار یك چشم بر هم زدن نیز از صمیم قلب به خدا ایمان نداشته است.
یك بار باید این مسأله را روشن سازیم كه آیا ما بنده‌ایم یا خدا؟ اگر بنده‌ایم، پس بندگى آن است كه سر تا پا در مقابل او آماده اداى «تكلیف» باشیم. همه چیز از اوست، بنابراین هر حقى براى اوست. ما از خود چه چیزى داریم تا بتوانیم ادعاى حق كنیم؟ تفكر توحیدى این است كه «بندگى» حقیقت و هویت واقعى انسان است.

دوركیم، فویر باخ و سایرین مى‌گویند انسانى كه به خدا معتقد شده، از خویش بیگانه گشته است. قرآن كریم، درست نقطه مقابل آن، مى‌گوید: هر وقت خدا را فراموش كردى از خود بیگانه شده‌اى. خودى تو، همان بندگى تو در مقابل خداست. اگر رابطه تو با خدا قطع گردد، نابود هستى؛ در آن صورت تو اصلا چیزى نیستى، تا بیگانه شوى یا نشوى. بر اساس بینش توحیدى، هویت واقعى انسان همان عین تعلق و ربط بودن به واجب الوجود است. اگر این مطلب به خوبى به وسیله انسان دریافت شود، آن‌گاه در زمره بهترین بندگان خدا خواهد شد: یَا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطمَئِنَّةُ. ارْجِعِى اِلَى رَبِّكِ رَاضِیَةً مَرضیَّةً. فَادْخُلِى فِى عِبَدِى، وَادْخُلِى جَنَّتِى(154)؛ اى نفس مطمئنّه، خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد، و در میان بندگان من درآى، و در بهشت من داخل شو.