نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

4. دیدگاه اگوست كنت درباره اصالت انسان و نفى خدا

تفكر شوم كنار گذاشتن خدا از عرصه زندگى بشر كه از مغرب زمین آغاز گشت و بعدها به جوامع دیگر نیز سرایت كرد، ابتدا با جدا كردن «اخلاق» از «خدا» مطرح شد. آنان به دنبال
﴿ صفحه 182 ﴾
«اخلاق منهاى خدا» بودند. به تدریج تفكر تفكیك «خدا» از عرصه‌هاى مختلف زندگى انسان، حتى به حوزه «دین» نیز سرایت داده شد و در نهایت «دین منهاى خدا» پدیدار گشت. پایه‌گذار این دین، اگوست كنت است؛ كسى كه به عنوان پدر علم «جامعه‌شناسى» معرفى شده است. شاید به دلیل تأثر این علم از افكار امثال كنت و دوركیم است كه رگه‌هاى الحاد و نفى خدا و ماوراى طبیعت در جاى‌جاى این دانش به چشم مى‌خورد.
در هر حال، كنت پس از نفى خدا، «انسان» را به عنوان «خدا» معرفى كرد! بدین طریق، او دین جدیدى را به نام «دین انسان‌پرستى» پایه‌گذارى نمود و خود وى به عنوان «پیامبر» این دین معرفى گشت و حتى پیروان او، معابدى را براى «پرستش انسان» ایجاد نمودند كه افراد در آنها به شعرخوانى، مدح و پرستش انسان مشغول بودند!
بنابر این تفكر جدایى خدا از تمام عرصه‌هاى زندگى انسان، مولود اندیشه و عقاید افرادى همچون «اگوست كنت»، «دوركیم» و سایر جامعه‌شناسان است.

5. رواج تفسیرهاى جامعه‌شناختى از دین در دهه‌هاى اخیر

در دهه‌هاى اخیر، كسانى در كشور ما به این اندیشه روى آورده‌اند كه مسایل دینى را از دو دیدگاه مى‌توان بررسى و تحلیل نمود: 1. دیدگاه دینى 2. دیدگاه جامعه‌شناختى. این افراد مى‌خواهند مسایل الهى برخاسته از دین را، با تئورى‌هاى جامعه‌شناسى حل نمایند؛ و این معضل و مصیبتى است كه علاوه بر مغرب زمین، در سه چهار دهه اخیر دامن‌گیر كشور ما نیز شده است. از حدود چهل سال پیش تاكنون، با ظاهر و نام «اسلام‌شناسى»، و در واقع بر اساس تئورى‌هاى جامعه‌شناختى، تفسیرهاى الحادى و كفرآمیز از «دین» رواج پیدا كرد و در دانشگاه‌ها و برخى مؤسسه‌هاى مذهبى تهران، از طریق سخنرانى، و نشر جزوه و كتاب به طرح این مطالب كفرآمیز پرداختند.
مثلا این مسأله مطرح شد كه آیا بشر در ابتدا یگانه‌پرست بوده، و سپس به تدریج به سوى شرك گرایش پیدا نموده، یا به عكس، در ابتدا مردم مشرك بودند و به تدریج به آیین توحید و یگانه‌پرستى سوق پیدا كردند؟ گفتند از آن‌جا كه این پرسش، یك مسأله تاریخى است، روش بحث آن نیز باید بر اساس اسناد و مدارك تاریخى باشد و تحلیل و بررسى‌هایى كه خارج از این چارچوب باشد، فاقد ارزش است. بنابر این استناد به متون دینى، نظیر قرآن، در این مسأله جایى ندارد.
﴿ صفحه 183 ﴾
در هر حال، افراد مذكور در پاسخ به سؤال فوق مى‌گویند: انسان در ابتدا مشرك بوده و به تدریج به سوى توحید و یگانه‌پرستى سوق داده شده است. براى اثبات این مدعا نیز چنین اظهار مى‌دارند:
دین و عقاید دینى، بازتابى از تفكرات اجتماعى مردم است. در دوران‌هاى نخستین، نظام برده‌دارى بر جوامع بشرى حاكم بوده است. عدّه‌اى به عنوان ارباب، مولا و یا آقا شناخته مى‌شدند و عدّه بسیار بیشترى به نام نوكر، عبد، غلام و برده براى دسته اول خدمت مى‌كردند. نظام برده‌دارى از قدیمى‌ترین نظام حاكم بر روابط اجتماعى انسان، و مقدَّم بر نظام فئودالیته (ارباب ـ رعیتى) بود. چون در روابط اجتماعى انسان‌ها، چنین نظامى حكم‌فرما بود و مردم با آن خو گرفته بودند، به تدریج همین امر، از «نظام اجتماعى» به «تفكرات دینى» سرایت نمود و رابطه «مولا و عبد» به عنوان یك عقیده دینى و امر مقدس، مورد پذیرش مردم واقع شد. از نظر مردمى كه در چنین نظامِ برده‌دارى زندگى مى‌كردند، موجودى به نام «خدا» وجود دارد كه او ربّ الارباب، مولى الموالى و سرور سروران است و همه انسان‌ها، از ارباب و نوكر، «بنده» او هستند.
از نظر این جامعه‌شناسان، اصل این رابطه كه ما خود را عبد و بنده خدا مى‌دانیم، از وحى آسمانى سرچشمه نگرفته است، بلكه از آن نظام اجتماعى كه در دوران نخستین بر انسان‌ها حاكم بوده است، پدید آمده است. انسان‌ها به دلیل «الیناسیون» و از خودبیگانگى، و یا به تعبیر روانشناسى، به دلیل «فرافكنى»، رابطه «عبد ـ مولا» را به غیر روابط اجتماعى هم سرایت دادند. بدین طریق رابطه «عبد ـ مولا» در عالَم غیر محسوسات پدیدار گشت. بدین ترتیب این امر، حقیقتى نیست كه با عقل یا وحى آسمانى ثابت شود، بلكه صرفاً از روابط اجتماعى دوران باستان ناشى شده است.
هم‌چنین از آن جا كه در جوامع بشرى پیشین، اربابانِ متعددى وجود داشته و هر كدام صاحب غلامانِ متعدد بودند، این مسأله به عالَم غیر محسوسات نیز سرایت داده شد و انسان‌هاى پیشین معتقد شدند كه در ماوراى امور مادى هم مولاها و اربابان متعدد وجود دارد؛ مثل: ارباب سفیدها، ارباب سیاه‌ها، خداى باران، خداى طوفان، خداى جنگ و.... كم‌كم نظام برده‌دارى در جامعه انسانى، ضعیف و مضمحل گشت و روابط اجتماعى دیگرى جاى آن را گرفت. این تغییر، در عقاید و افكار دینى مردم نیز منعكس شد؛ بدین ترتیب كه افكار
﴿ صفحه 184 ﴾
شرك‌آمیز، جاى خود را به افكار یگانه‌پرستانه داد. در نهایت وقتى به‌طور كلى نظام‌برده‌دارى از میان رفت، اعتقادات شرك‌آلود به اعتقادات توحیدى تبدیل گشت، و یا كسانى كه در صدد مبارزه با نظام برده‌دارى و براندازى آن بودند، فكر توحیدى و یگانه‌پرستى را مطرح ساختند و با طرح خداى واحد توانستند در مبارزات خود پیروز گشته و با نابودسازى اربابان، نوكرها را آزاد سازند.
در نهایت جامعه‌شناسان معتقد شدند كه اعتقاد به خدا، كمال مطلق، زیبایى مطلق، قدرت مطلق، علم نامتناهى و...، همگى ناشى از «الیناسیون» و از خود بیگانگى انسان‌ها است. انسان‌ها «قدرت» را دوست دارند، ولى در میان انسان‌ها كسى كه داراى قدرتِ متمركز و فراوان باشد، وجود ندارد. انسان‌ها «عدالت» را دوست دارند، ولى در میان آنان انواع ظلم و ستم رواج دارد. همین‌طور «زیبایى مطلق» و «علم مطلق» را دوست دارند، ولى در عین حال، خود فاقد چنین كمالات والایى هستند. از این رو، این امور را به موجودى به نام «خدا» كه در وراى عالَم مادى است، نسبت دادند. بنابراین اعتقاد به خدا مولود از خودبیگانگى انسان است!
دوركیم این مطلب را به صورت مشخص‌ترى مطرح ساخت. او گفت آنچه تا به حال به خدا نسبت مى‌داده‌ایم، ناشى از یك تصور نادرست و به دلیل خودبیگانگى بوده است و كمال‌هاى مطلق، مانند: زیبایى، قدرت، علم و... به «جامعه» تعلق دارد. از زمان دوركیم بود كه «جامعه» قداست خداگونه پیدا نمود. على‌رغم این‌كه دین‌ستیزان همیشه با «قداست» مخالفند و دین‌ستیزى با تقدس‌زدایى توأم است، ولى قداستى كه قبلا براى «خدا» وجود داشت، آن را به «جامعه» منتقل ساختند و «جامعه» به عنوان یك «وجود مقدس» مورد تكریم و احترام واقع شد. از نظر دوركیم و پیروان او، جامعه خدا شد و همه كمالات و فضایل اخلاقى به جامعه نسبت داده شد.
بعد از دوركیم، دیگر جامعه‌شناسان نیز افكار او را دنبال كردند و رشد دادند. به تدریج این طرز تفكر، از فرهنگ اروپایى به فرهنگ‌هاى دیگر سرایت نمود. با مطالعه تحولاتِ فرهنگىِ كشورهاى مشرق زمین و از جمله ایران، این امر به خوبى ثابت مى‌شود. در اثر این تحولات، اندیشه «خداانگارى جامعه» به تدریج در فرهنگ و جامعه ایرانى نفوذ نمود؛ به یك باره واژه «جامعه» و اصطلاحات مشابه آن، در همه جاى تهران به چشم خورد. این امر، تنها یك قضیه تصادفى نبود، بلكه به دنبال اثرپذیرى فرهنگ ایران زمین از فرهنگ غربى ظهور كرد.
﴿ صفحه 185 ﴾

6. نفى دین و انكار خدا به نام اصلاحات!

كسانى كه تحت تأثیر فرهنگ الحادى غرب واقع شده‌اند، روز به روز به كفر و انكار ماوراى طبیعت نزدیك مى‌گردند و خواه ناخواه وجود مجردات، ملایك، قیامت و نظایر آنها مورد شك و تردید قرار مى‌گیرد؛ چون این‌گونه امور غیر قابل حس و تجربه است. از نظر این عده، «وحى» یك «احساس شخصى» است و «روح» نیز یك «امر درونى» است.
در این عصر، تعداد كسانى كه به خدا به عنوان كمال بى‌نهایت، قدرت بى‌نهایت و علم بى‌نهایت معتقد باشند، زیاد نیست. تعداد افرادى كه واقعاً به «غیب» ایمان داشته باشند و به «خدا» به عنوان موجودى مجرد و غیر قابل حس، كه در همه جا حضور دارد و همه به او وابسته‌اند، اعتقاد راسخ و حقیقى داشته باشند، نسبت به جمعیت شش میلیاردى كره زمین اندك است. اگر چه، بحمدالله در بین جامعه ما كسانى كه منكر غیب و ماوراى طبیعت باشند، زیاد نیست.
امروزه تفكر الحادى و نفى خدا، در تار و پود جوامع غربى ریشه دوانیده و شاخه‌هاى نامیمون آن بر دیگر كشورها نیز گسترده شده است. ریشه بسیارى از مفاسدى كه در جامعه ما وجود دارد، و اصلاح‌طلبان واقعى در پى اصلاح آن مفاسد هستند، به الحاد و انكار غیب بازمى‌گردد. این روزها مشاهده مى‌كنیم كه كسانى نام خود را «اصلاح‌طلب» گذاشته‌اند، در حالى كه هدفشان از اصلاحات، كم‌رنگ كردن دین و حذف خدا و معنویات و ارزش‌هاى دینى از جامعه است: وَ إِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسدُوا فِى الأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ. أَلاَ إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدونَ وَلَكِنْ لاَ یَشْعُرُونَ(139)؛ و چون به آنان گفته شود: «در زمین فساد مكنید»، مى‌گویند: «ما خود اصلاح‌گریم.» به هوش باشید كه آنان افسادگرانند، لیكن نمى‌فهمند. این عده حقیقتاً به خدا ایمان ندارند و از «دین» و «اسلام» به عنوان ابزار استفاده مى‌كنند تا به مقاصد شوم خویش نایل گردند: قالَ الحسین(علیه السلام): اَلنَّاسُ عَبیدُ الدُّنْیَا، وَالدِّینُ لَعِقٌ عَلىَ اَلْسِنَتِهِمْ، یَحُوطونَهُ مَا دَرَّت مَعَایِشُهُمْ، فَاِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلاَءِ قَلَّ الدَّیَّانُونَ(140)؛ امام حسین(علیه السلام) مى‌فرمایند: مردم بنده دنیا هستند، و دین لقلقه زبانشان است، مادامى كه زندگى ایشان تأمین گردد از دین حفظ و صیانت مى‌نمایند، پس هنگامى كه به وسیله بلا آزمایش گردند، دین‌داران كم خواهند بود.
﴿ صفحه 186 ﴾
نیز پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) فرمود: یَأْتِى عَلىَ النَّاسِ زَمَانٌ، بُطُونُهُمْ ءَالِهَتُهُمْ، وَ نِسَاؤُهُمْ قِبْلَتُهُمْ، وَ دَنَانِیرُهُم دینُهُمْ، وَشَرَفُهُمْ مَتَاعُهُمْ، لاَیبقى مِنَ الایمَانِ اِلاّ إِسْمُهُ، وَ لاَ مِنَ الاِْسْلامِ اِلاَّ رَسْمُهُ وَ لاَ مِنَ الْقُرآنِ اِلاّ دَرْسُهُ، مَسَاجِدُهُم مَعْمُورَةٌ مِنَ الْبِنَاءِ، وَ قُلُوبُهُمْ خَرَابٌ مِنَ الْهُدى(141)؛ زمانى بر مردم خواهد آمد كه شكم‌هایشان خداى آنان است، زنانشان قبله ایشان است، و دینارهایشان دین آنان است، و شرف آنها كالاهاى ایشان است، باقى نمى‌ماند از ایمان جز اسم آن، و باقى نمى‌ماند از اسلام مگر رسم آن، و باقى نمى‌ماند از قرآن مگر درس آن، مساجد ایشان از نظر بِنا و ساختمان آباد است، و قلب‌هاى آنان از نظر هدایت خراب است.
خداى متعال در مورد این انسان‌هاى منافق مى‌فرماید: وَ إِذَا جَاءُوكُم قَالُوا ءَامَنَّا وَ قَدْ دَخَلُوا بِالْكُفْرِ وَ هُمْ قَدْ خَرَجُوا بِهِ وَاللَّهُ أَعلَمُ بِمَا كَانُوا یَكْتُمُونَ(142)؛ و چون نزد شما مى‌آیند، مى‌گویند: «ایمان آوردیم.» در حالى كه با كفر وارد شده و قطعاً با همان (كفر) بیرون رفته‌اند. و خدا به آنچه پنهان مى‌داشتند داناتر است.
نیز خداى متعال در آیه دیگرى مى‌فرماید: قَالَتِ الاَْعْرَابُ ءَامَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الاِْیمَانُ فِى قُلُوبِكُمْ....(143)؛ (برخى از) بادیه‌نشینان گفتند: «ایمان آوردیم.» بگو: «ایمان نیاورده‌اید، لیكن بگویید: اسلام آوردیم. و هنوز در دل‌هاى شما ایمان داخل نشده است...‌.
در حركت‌هاى سیاسى الفاظ «خدا»، «دین» و «اسلام» را بر زبان جارى مى‌سازند تا دیگران را فریب داده و از این طریق براى خود پیروانى جمع نمایند، وگرنه این عده لحظه‌اى، و به اندازه یك چشم به هم‌زدن به «خدا» ایمان نیاورده‌اند: عَنْ ابى عَبْدِاللَّهِ، عَنْ أَبیِهِ، عَن جَدِّه(علیهم السلام) قَالَ: لِلنَّارِ سَبْعَةُ أَبْوَاب: بُابٌ یَدْخُلُ مِنْهُ فِرْعَوْنُ وَ هَامَانُ وَ قَارُونُ، وَ بَابٌ یَدْخُلُ مِنْهُ الْمُشْرِكُونَ وَالْكُفَّارُ مِمَّنْ لَمْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ طَرْفَةَ عَیْن...(144)؛ امام صادق از پدرش امام باقر و او از جدش(علیهم السلام) نقل كرد كه فرمود: براى آتش هفت باب وجود دارد: از یك باب آن، فرعون، هامان و قارون وارد مى‌شوند، و از یك باب دیگر مشركین و كفار داخل مى‌شوند كه به اندازه یك چشم به هم زدن به خدا ایمان نیاورده‌اند... .
آنان خدا را نمى‌شناسند تا به او ایمان آورند و هیچ گاه به احكام اسلام باور ندارند. این عده
﴿ صفحه 187 ﴾
همان ماركسیست‌هاى سابق هستند كه امروزه ماركسیست‌تر از «ماركس» شده‌اند! معروف است كه «ماركس» گفته است: «من ماركس هستم امّا ماركسیست نیستم»؛ این روزها ما در جامعه خودمان افرادى را مى‌بینیم كه ماركسیست‌تر از «ماركس» شده‌اند. «ماركس» مى‌گفت: «دین افیون ملت‌هاست» امّا افرادى كه خود را مسلمان معرفى مى‌كنند، مى‌گویند: «این جمله بخشى از حقیقت است؛ نه تنها دین افیون ملت‌هاست بلكه افیون حكومت‌ها نیز هست»!! این افراد در الحاد و نفى خدا گوى سبقت را از «ماركس» ربوده‌اند. در گوشه و كنار این جامعه، افرادى سست ایمان، ضعیف العقل، هوس‌ران و مقام پرست یافت مى‌شوند كه همه مقدسات عالَم را فداى چند روز پست و مقام خویش ساخته‌اند. ما باید در مقابل این هجومِ فرهنگ الحادى، مسلح و آماده پاسخ‌گویى باشیم و این اعتقاد و باور را براى خود ریشه‌دار و مستدل سازیم، كه خداى متعال داراى قدرت و علم بى‌نهایت است و او در همه جا و در تمام ساحت‌هاى هستى اعمّ از تكوین و تشریع حضور دارد. مردمى كه از آغاز تولد خویش با خدا زیسته‌اند و با ائمه دین(علیهم السلام) پیمان بسته‌اند و در تمام دوران، قلبشان مملو از عشق حسین(علیه السلام)بوده است، هرگز تحت تأثیر این سخنان یاوه قرار نمى‌گیرند.
در گذشته، اگر به ما مى‌گفتند: «روزگارى خواهد آمد كه مسلمانانى ادعا مى‌كنند رابطه ما با خدا، رابطه بنده و مالك نیست»، آن را باور نمى‌كردیم و این سخن را شبیه شوخى و لطیفه مى‌دانستیم؛ امّا امروزه شاهدیم كه برخى اساتید دانشگاه به عنوان «رهبران فكرى»، «روشنفكران مذهبى» یا «ملّى ـ مذهبى» چنین سخنان سخیفى را بر زبان جارى مى‌سازند و عده دیگرى نیز از آنان پیروى مى‌نمایند. به عقیده آنان ما انسان‌ها داراى حقوقى هستیم كه باید آن را از خدا باز ستانیم.
بدون تردید این تفكر كه انسان صرف نظر از آنچه خدا بدو بخشیده، خودش داراى حقوقى مستقل است، در باطن آن «ادّعاى الوهیت» براى خود شخص نهفته است. در واقع این بدان معنا است كه شخص مى‌گوید: «من خداى خویش هستم و نیازمند جعل حق از سوى خدا نیستم»! آیا به راستى چنین ادعایى ممكن است؟! قرآن كریم از وجود چنین افرادى خبر داده است: أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إلَهَهُ هَوَیهُ وَ اَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْم وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ(145)؛ پس آیا دیدى كسى را كه هوس خویش را معبود خود
﴿ صفحه 188 ﴾
قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانیده و بر گوش او و دلش مُهر زده و بر دیده‌اش پرده نهاده است؟ آیا پس از خدا چه كسى او را هدایت خواهد كرد؟ آیا پند نمى‌گیرید؟
گزاف نیست اگر تعبیر زیباىِ فوق را، از معجزات كلام اللّه بدانیم. آیا مشاهده كردى كسى را كه تمایلات و خواهش‌هاى نفسانى خویش را، خداى خود قرار داده است؟ چنین كسى، با وجودى كه عالِم است، خدا او را گمراه ساخته است: اَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلم؛ یعنى در دانشگاه تحصیل كرده و داراى مدرك و عنوان دكترا است، ولى خودش را خداى خویش مى‌داند. فردى كه خدا او را گمراه ساخته، چه كسى مى‌تواند او را هدایت سازد؟ چرا خدا او را گمراه ساخته است؟! چون كتاب، هدایت و بیّنه روشن آمده، و حجت الهى بر او تمام گشته است؛ با این حال از روى عناد و هوس آن را انكار مى‌نماید. كسى كه سال‌هاى پیش در ردّ ماركسیست‌ها و ماتریالیست‌ها كتاب نوشته و مطالب آنان را باطل ساخته است، چگونه در این زمان خودْ همان سخنان باطل را در قالب تئورى‌هاى جدید عرضه مى‌كند؟ آیا این همان «اَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْم» نیست؟! آیا مى‌توان باور كرد او متوجه این شبهه و سخن باطل نشده است در حالى كه 20 سال پیش، جواب همین شبهه را نوشته و در اختیار عموم قرار داده است؟! پس چگونه همان سخنان نادرست را به عنوان جزیى از تئورى‌هاى معرفتى خویش مطرح مى‌سازد؟!
كسى كه قدر نعمت خدا را نشناسد و عالمانه و عامدانه در پى انكار و تردید نسبت به آن باشد، سرنوشتى جز این نخواهد داشت كه خدا او را گمراه مى‌سازد و كسى نمى‌تواند او را به راه راست هدایت نماید. گاهى جهالتِ انسان، او را به جایى مى‌رساند كه خود را خداى تام الاختیارِ خویش مى‌خواند و در این حالت در مقابل آفریننده جهان هستى، ادعاى حق‌دارى مى‌كند، و به هیچ وجه خود را مكلف به انجام وظایف در مقابل آفریدگار نمى‌داند! از نظر او رابطه «عبد و مولا» مربوط به «قرون وسطا» است و انسان در این عصر، «انسان مدرن» است و در اندیشه «تكلیف» نمى‌باشد. او فقط حق دارد كه حقوق خویش را از خدا باز ستاند. بنابراین، حق خود مى‌داند كه اعتراض كند چرا خدا او را مرد یا زن آفریده است؛ چه این‌كه خود را طلبكار مى‌داند و در پى استیفاى حقوق خویش از خدا مى‌باشد!