نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

9. انسان مدرن، آزاد از بندگى خدا!

مى‌گویند: امروزه «ارباب» و «برده» وجود ندارد؛ پس خدا «مولا» نیست و ما هم «بنده» نیستیم،
﴿ صفحه 163 ﴾
بلكه كاملا آزاد و رها مى‌باشیم. مى‌پرسیم: آزادى از چه چیزى؟ مى‌گویند: آزادى از بندگى خدا! بندگى و عبودیت در قاموس پیشینیان و مردم چند قرن قبل معنا و جایگاه داشت. در این عصر همان طور كه برده‌ها از بردگى و نوكرى اربابان خویش رها گشتند، ما هم از بندگى خدا آزاد شده‌ایم و خدا هیچ حقى نسبت به ما ندارد. خدا آن هنگام ربّ ما بود و مى‌توانست به ما دستور دهد و ما ملزم به اطاعت او بودیم كه رابطه «ارباب ـ برده» وجود داشت، ولى این رابطه در زمان ما به طور كلى منتفى شده است. بنابراین، در این دوره، یعنى در عصر مدرنیته، استقلال و آزادى كامل خود را به دست آورده‌ایم. بدین صورت، همان خدایى كه در عالَم خیال و به دست خودمان آفریده بودیم، كُشتیم و ارزش‌ها را در خویشتن تحقق بخشیدیم و «خود» خداى خویشتن شده و حاكم بر سرنوشت خود گشتیم. خود قانون وضع مى‌كنیم و اجراى آن نیز به دست خودمان است و به طوركامل نیازى به خدا نداریم.
این گرایش افراطىِ انسان محورى ـ به جاى خدا محورى ـ است. در مقابل این گرایش، عقیده دیگرى هم وجود دارد. گرایش دوم، به طور كامل خدا را نفى نمى‌كند، بلكه او را به عنوان موجودى قبول دارد كه انسان در سختى‌ها و افسردگى‌ها به او پناه مى‌برد و در یك معبد یا مسجد در مقابل او خم مى‌شود و دعا و نماز مى‌خواند. انسان از این طریق، تسلى خاطر پیدا نموده و مقدارى از ناراحتى و غصه‌هاى او كم مى‌شود. نقش «دین» به همین اندازه محدود مى‌گردد و در مسایل اجتماعى جایى براى دین وجود ندارد؛ چه این كه از نظر آنان بشر در عصر جدید و دوره مدرنیته به بلوغ عقلانى رسیده و در چنین دوره‌اى یا اصلا نیازى به خدا ندارد و یا حداكثر براى راز و نیاز و كاهش آلام و فشارهاى روحى و عصبى به او نیازمندیم. دیگر به خدا به عنوان یك قانونگذار در مسایل اقتصادى، اجتماعى، سیاسى و بین‌المللى حاجتى نیست. بشر امروز، غیر از بشر دیروز است كه نیازمند خدا، پیامبر و وضع قانون بود.
كلام كسانى هم كه سوگمندانه مى‌گویند: «هنوز در ایران خدا نمرده است!» در همین راستا تفسیر مى‌شود. این افراد انتظار دارند روزى در ایران، خدا بمیرد و فاتحه او هم خوانده شود. از نظر آنان اگر خدا در ایران بمیرد، دیگر نیازى نداریم كه نظام خود را «نظام اسلامى» بدانیم. چه اسلامى؟! همان «حكومت جمهورى» كافى است و «جمهورى اسلامى» باید برداشته شود. بنابراین، از نظر این عده، هیچ نیازى نداریم بگوییم: مجلس شوراى اسلامى، شوراى اسلامى شهر، دانشگاه اسلامى و...‌. به چه علتى این‌گونه مراكز باید «اسلامى» باشند؟! خیر، تنها
﴿ صفحه 164 ﴾
«مردم» هستند كه باید در این امور تصمیم بگیرند و خواست آنان تعیین كننده است. اگر مردم خواستند، حكومت «اسلامى» باشد، و اگر نخواستند، باید قید اسلامى را حذف كنیم.
از این رو، وقتى عده‌اى پیشنهاد تأسیس «دانشگاه اسلامى هنر» را دادند، وزارت علوم با آن موافقت نكرد و گفت: نیازى به اسم «اسلامى» نیست. حتى مسؤول یك وزارتخانه مى‌گوید: ما اسم «اسلامى» را تیمّناً و تبرّكاً یدك مى‌كشیم، وگرنه وزارتخانه ما همان «وزارتخانه فرهنگ و هنر» است كه در رژیم شاه وجود داشت! از نظر آنان، ما اصلا كارى به دین نداریم و دلیلى ندارد كه بگوییم: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى یا انجمن اسلامى دانشجویان یا...‌. تنها به خاطر جوّ غالبى كه در اوایل انقلاب وجود داشت، این امور نام «اسلامى» به خود گرفت و باید به تدریج اسم «اسلام» از این‌گونه امور برداشته شود. مردم خودشان تصمیم مى‌گیرند و با اراده خویش قانون دلخواه را وضع مى‌نمایند؛ چون «انسان» بار دیگر «خداى خود» گشته، و با بازگشت به خویشتن خویش، از خدا بى‌نیاز شده است و فهم، عقل و اراده انسانى در مقابل اراده خدا داراى اصالت است.
طبیعى است كه این تفكر، صد در صد با اسلام ضدیت دارد. به اندازه یك در هزار، و بلكه یك در یك میلیون هم با اسلام سازگارى ندارد. اسلام، تسلیم محض است: اَلاِْسْلاَمُ هُوَ التَّسْلِیم(127)؛ اسلام عبارت از تسلیم در برابر خدا است. جوهر اسلام، بندگى خداست: أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ(128)؛ این كه خدا را پرستش نمایید و از طاغوت دورى گزینید.
در هر حال، جوهر اصلى تفكر غرب مدرن و غرب‌زدگان، آزاد شدن از خدا، كنار گذاشتن دین از سیاست و از سایر ساحت‌هاى اجتماعى، و در نهایت كنار گذاشتن دین و خدا از ساحت فكر و اعتقاد است. البته طبیعى است كه دگراندیشان داخلى، براى اجراى مقاصد شوم خود ابتدا صریحاً از نفى خدا و اسلام سخن نمى‌گویند. چگونه مى‌شود مردمى را كه صدها هزار شهید براى حاكمیت اسلام داده‌اند به حذف اسلام راضى نمود؟ ترفند جدید، طرح قرائت‌هاى جدید از اسلام است. مى‌گویند: توحید را قبول داریم، امّا توحید به معناى وجود آفریننده یكتا نیست؛ بلكه توحید یعنى آن ایده آل اخلاقى كه بشر به دنبال آن است. پیش از انقلاب كتابى به نام «توحید» و به عنوان متن «مبارزه بر اساس قرآن» منتشر شد كه فروش آن
﴿ صفحه 165 ﴾
قاچاق محسوب مى‌شد. به یاد دارم تعدادى از طلاب، از قم به تهران آمده و مخفیانه آن كتاب را خریده، و قربةً الى الله، در مدارس حوزه علمیه قم پخش مى‌نمودند. در این كتاب آمده است: لا اله اِلاّ الله، یعنى نفى هر آنچه كه غیر از ایده‌آل‌هاى اخلاقى باشد، نه این كه واقعاً موجودى به نام الله وجود دارد كه آفریننده آسمان و زمین است! متأسفانه نویسنده این كتاب، فردى روحانى بود. او مى‌گفت: من نمى‌گویم لا اله اِلا الله دروغ است، بلكه قرائت من از لا اله الا الله چیزى جز ایده‌آل اخلاقى بشر نیست.
در این زمان نیز همان تفكر به صورت حساب شده، تحت عناوین: سكولاریسم، تفكیك دین از سیاست و قرائت جدید از دین مطرح مى‌گردد. طرح «قرائت‌هاى جدید از دین» ابزارى براى نفى دین، نفى اسلام و ابطال همه دستاوردهاى انبیا و اولیا در طول تاریخ است و كسانى در صددند در پسِ این ابزار و در پشت نقاب نفاق، دست‌آوردهاى انقلاب اسلامى و خون بهاى صدها هزار شهید را پایمال نمایند.
﴿ صفحه 166 ﴾
﴿ صفحه 167 ﴾

جلسه دوازدهم: رابطه فاعلیت و ثبوت حق

1. مرورى بر مباحث پیشین

موضوع سخن، «حقوق از دیدگاه اسلام» بود. این مسأله اساسى در فلسفه حقوق را مطرح ساختیم كه حقوق چگونه شكل مى‌گیرد و از كجا ناشى مى‌شود؟ اشاره شد كه در این باره، دیدگاه‌هاى مختلفى وجود دارد كه هیچ كدام بر یك استدلال متین عقلانى مبتنى نیست. گفتیم دیدگاه اسلام در این موضوع این است كه ریشه و منشأ تمام حقوق معتبر، به «حق خدا بر مردم» باز مى‌گردد. براى تثبیت این دیدگاه لازم شد ابتدا این نكته را روشن سازیم كه چگونه براى خدا حق ثابت است، و آن گاه به این پرسش پاسخ دهیم كه چگونه حق خدا، منشأ پیدایش سایر حقوق مى‌گردد. براى این كار، از توضیح و تحلیل «مفهوم حق» شروع كردیم و گفتیم كه اصلا حق به عنوان یك مفهوم اعتبارى رایج در عرف عقلا، در كجا مطرح شده، و ملاك آن چیست. از طرف دیگر، لازم است موقعیت خدا نسبت به انسان را بسنجیم و ببینیم آیا در عَرض او مى‌توان حقى را براى كس دیگرى قایل شد یا نه؟
در بیان وجه ثبوتى و سلبى حق، به این نتیجه رسیدیم كه حق یك قدرت اعتبارى و قانونى است كه به فرد یا گروهى داده مى‌شود تا از چیزى یا كسى بهره‌مند گردد یا تصرفى در آن انجام دهد. بنابراین، اگر كسى قانوناً مجاز به تصرف یا بهره‌بردارى از چیزى باشد، مى‌گویند: او حق دارد، و اگر ممنوع از تصرف یا بهره‌بردارى باشد، مى‌گویند: او حق ندارد. پس حق یك امتیاز قانونى یا یك قدرت اعتبارى است كه عقلا آن را پذیرفته‌اند و در زندگى روزمره خویش آن را مورد استفاده قرار مى‌دهند. حق داراى یك وجه ثبوتى است و آن اثبات قدرت براى یك شخص یا گروه است، و نیز داراى یك وجه سلبى است و آن این است كه كسى مزاحم او نمى‌شود و او در انجام این‌كار ممنوعیتى ندارد. در محاورات روزمره گاهى به جنبه سلبى حق عنایت دارند و وقتى مى‌گویند: او حق دارد، یعنى: ممنوع نیست؛ و گاهى نیز بیشتر
﴿ صفحه 168 ﴾
به جنبه اثباتى آن عنایت دارند و وقتى مى‌گویند: او حق دارد، یعنى: او قانوناً مجاز و مأذون است كه این كار را انجام دهد.