نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

8. نقد تفكر «مطالبه حقوق و نفى تكلیف»

آنچه گفته شد، تاریخچه مختصر پیدایش این تفكر و ریشه‌هاى فلسفى آن است و این كه چگونه این سخن به فرهنگ امروز ما سرایت كرده و عده‌اى منفعل از فرهنگ غرب، همان سخنان را برزبان جارى مى‌سازند. اكنون در برابر این سخن چه باید گفت؟ آیا انسان تنها باید حقوق خود را استیفا كند و در این میان هیچ تكلیف و وظیفه‌اى وجود ندارد؟ لازم است در این‌جا یك بحث منطقى و فلسفى صورت پذیرد.
همان طور كه قبلا اشاره كردیم، اصولا طرفدار حق بودن، بدون پذیرش اصل تكلیف، یك ادعاى متعارض و متناقض است. نمى‌توان حقى را ثابت نمود مگر این كه در مقابل آن تكلیفى ثابت مى‌شود. وقتى فردى صاحب حقى مى‌گردد، این بدان معنا است كه دیگران مكلفند حق او را رعایت كنند. اگر گفته شود ما دنبال استیفاى حق خویش هستیم، امّا هیچ تكلیفى را
﴿ صفحه 160 ﴾
عهده‌دار نمى‌شویم، پس اصلا حقى وجود ندارد؛ چون كسى «مكلّف» به احترام به آن حق نشده است. حقیقت یك حق با الزام دیگران به رعایت آن، داراى ارتباط تنگاتنگ است و نمى‌توان این دو را از یكدیگر منفك نمود.
روش دیگر در اثبات مطلب فوق، نگاه درون دینى است. یعنى ما به محتواى قرآن كریم وسخن پیشوایان اسلام نظر مى‌افكنیم. آیا با توجه به آیات و روایات، اسلام دیدگاه نفى تكلیف را مى‌پذیرد؟ از طرفداران این دیدگاه مى‌خواهیم صریح و شفاف به این پرسش پاسخ دهند كه آیا «خدا» را قبول دارند یا نه؟ این كه گفته شود: من هیچ گاه بى‌خدا زندگى نكرده‌ام؛ یك جواب فلسفى و پاسخ روشن به این پرسش نیست. اعتقاد شما به خدا از سه حالت خارج نیست: یا اصلا به خدا اعتقاد ندارید؛ یا در وجود خدا شك دارید و یا به خدا معتقد هستید. در دو حالت اول و دوم كه خدا را قبول نداشته باشید، یا در وجود او شك داشته باشید، ادّعاى «روشنفكر مذهبى» یا «ملى ـ مذهبى» یك ادعاى منافقانه است. شما نمى‌توانید بگویید: ما روشنفكر مذهبى هستیم. این چه اسلامى است كه خدا را قبول ندارد؟! ماسك نفاق را از چهره خود دور سازید و به طور صریح بگویید: ما ملحد و لامذهب هستیم. اگر مى‌گویید نه، معتقد به خدا هستیم (حالت سوّم)، از نظر شما خدا به چه معنایى است؟ آیا جز این است كه او ما را آفریده، و هستىِ ما از اوست؟ آیا از نظر شما معناى دیگرى دارد؟ اگر قبول دارید كه هستى ما از او و ما مِلك خدا هستیم. و او با اراده خویش انسان و عالَم را آفریده است، پس هستى ما وابسته به او، و ما در اختیار او هستیم. اگر او بخواهد هستیم و اگر نخواهد، وجود نداریم: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أرَادَ شَیْئَاً أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُون(121)؛ فرمان او چنین است كه هرگاه چیزى را اراده كند، تنها به آن مى‌گوید: «موجود باش!»، آن نیز بى‌درنگ موجود مى‌شود.
نیز قرآن كریم مى‌فرماید: قُلْ فَمَنْ یَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّهِ شَیْئًا إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعًا بَلْ كَانَ اللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً(122)؛ بگو: چه كسى مى‌تواند در برابر خداوند از شما دفاع كند هرگاه زیانى براى شما بخواهد، و یا اگر نفعى اراده كند (مانع گردد)؟! و خداوند به همه كارهایى كه انجام مى‌دهید آگاه است. خدا یعنى كسى كه هستى به امر و اراده او به وجود آمده، و دوام هستى ما به اراده او وابسته است و اگر اراده او نباشد نابود خواهیم شد.
﴿ صفحه 161 ﴾
به هر حال اگر وجود خدا را پذیرفتیم و به او معتقد شدیم، باید بپذیریم كه ما مِلك او هستیم. حال این پرسش مطرح مى‌شود كه معناى این سخن كه مى‌گوییم: «ما مِلك او هستیم» چیست؟
ما از این رابطه متقابل بین «خدا و انسان» به «ربوبیت» و «عبودیت» تعبیر مى‌كنیم؛ یعنى او ربّ و صاحب اختیار ما مى‌باشد. خدا «ربّ» ما، و ما «عبد» او هستیم. تمام دعوت انبیا در طول تاریخ بر محور «ربوبیّت خدا» و «عبودیت بندگان» استوار بوده است: وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِى كُلِّ اُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُواللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ...(123)؛ ما در هر امتى رسولى برانگیختیم كه: خداى یكتا را بپرستید؛ و از طاغوت اجتناب كنید.
محور تعالیم تمام پیامبران و دستورات همه شرایع و ادیان آسمانى، بر عبادت و اطاعت بى‌چون و چرا از خدا (اَنِ اعبُدُو اللّه)، رها شدن و دورى از تمام طغیان گران (واجتَنبِوُا الطاغوت) قرار داشته است و دین چیزى جز اعتقاد و عمل به این دو محور اساسى نمى‌باشد.
در این میان، عده‌اى «دین» را به گونه‌اى معنا كرده‌اند كه با «بى‌خدایى» هم سازگارى دارد! گفته‌اند: اعتقاد به وجود خدا از ذاتیات دین نیست! یعنى از نظر آنان، ممكن است انسان دین‌دار باشد، در عین حال خدا را هم قبول نداشته باشد! این تعریف از برخى جامعه‌شناسان ملحد گرفته شده و با تعالیم دینى سازگارى ندارد. به كسى كه به خدا معتقد نباشد، «دین‌دار» نمى‌گویند. از طرف دیگر نیز اگر كسى به خدا معتقد شد، این بدان معنا است كه خدا، ربّ و صاحب اختیار ما است. قرآن كریم بر «ربّ» بودن «اللّه» تاكید فراوان دارد: أَلْحَمْدُلِلَّهِ رَبِّ الْعَلَمِینَ(124)، ستایش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانیان است.
ذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُون(125)؛ این است خداوند، پروردگار شما كه حكومت (عالَم هستى) از آنِ اوست؛ هیچ معبودى جز او نیست؛ پس چگونه از راه حق منحرف مى‌شوید؟! ذَلِكُمُ اللّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُون(126)؛ این است خداى شما! پس چگونه از حق منحرف مى‌شوید؟! كجا مى‌روید؟ مگر راهى جز این وجود دارد كه از خدایى كه آفریننده شما است، اطاعت كنید؟ آیا ممكن است شما بدون اراده و اذن او كارى انجام دهید؟ او خیر شما را مى‌خواهد و تمام
﴿ صفحه 162 ﴾
هستى شما در اختیار اوست. بنابراین، خدا، هم تكویناً «ربّ» شما است، یعنى هستى شما در اختیار اوست و هم تشریعاً داراى حق فرمان است و بندگان باید از او اطاعت كنند و این امر، روح و جوهره تمام ادیان الهى است. اگر امیرالمؤمنین(علیه السلام) یا امام سجاد(علیه السلام) فرمودند اولین حقى كه ثابت مى‌شود، حقى است كه خدا بر بندگان دارد، براى این است كه لازمه اعتقاد به وجود خدا، چیزى جز این نیست. اولین حق این است كه خدا اطاعت خویش را بر همه بندگانش واجب كرده است؛ پس مردم مكلفند او را پرستش كنند و از دستورات او اطاعت نمایند. «حق» و «تكلیف» متضایف، و با یكدیگر متلازم مى‌باشند. اگر او حق پرستش دارد، مردم هم تكلیف و وظیفه دارند كه او را پرستش و اطاعت كنند، وگرنه حق او رعایت نشده است. این مطلب، اساس و جوهره همه ادیان است.
كسانى كه خود را «روشنفكر مذهبى» مى‌دانند، اگر واقعاً و حقیقتاً خدا را قبول دارند و او را آفریدگار و ربّ خویش و خود را مخلوق و مملوك او مى‌دانند، چرا مى‌گویند: رابطه عبد و مولا مربوط به دوره برده‌دارى است و چون اكنون، زمان برده‌دارى نیست، پس رابطه عبد و مولا هم وجود ندارد؟ این سخن از كجا سرچشمه گرفته است؟ چنین سخنانى ریشه در تفكر اومانیستى دارد كه خدا را زاییده وهم و خیال بشر مى‌داند. این طرفداران اصالت انسان «بودند كه گفتند از آن‌جا كه انسان فطرتاً حقیقت‌جو و خیرخواه و طالب محبت است و از طرفى هم این امور را در خود نمى‌یابد، به موجودى خیالى به نام خدا متوسل مى‌شود. به زعم آنان، دلیل از خودبیگانگى انسان نیز همین مسأله است و براى بازگشت به خویشتن خویش، ضرورت دارد آن ارزش‌ها و كمالات گران‌مایه را در وجود خویش بازآفرینى نماید، تا از خدا بى‌نیاز گردد. هم اینان هستند كه رابطه عبودیت و بندگى بین انسان و خدا را زاییده فرهنگ مربوط به عصر برده‌دارى بشر مى‌دانند و مى‌گویند. اعتقاد به این كه خدا مولا و ربّ است، و ما عبد و بنده اوییم، بازتابى از نظام برده‌دارى است و اكنون كه نظام برده‌دارى از بین رفته است، رابطه انسان و خدا هم باید تغییر كند.
این مطلب، سخن تازه‌اى نیست، بلكه حدود پنجاه سال پیش نیز كسانى به نام «اسلام‌شناس» این مطالب را در همین دانشگاه، در قالب سخنرانى و كتاب منتشر ساختند.

9. انسان مدرن، آزاد از بندگى خدا!

مى‌گویند: امروزه «ارباب» و «برده» وجود ندارد؛ پس خدا «مولا» نیست و ما هم «بنده» نیستیم،
﴿ صفحه 163 ﴾
بلكه كاملا آزاد و رها مى‌باشیم. مى‌پرسیم: آزادى از چه چیزى؟ مى‌گویند: آزادى از بندگى خدا! بندگى و عبودیت در قاموس پیشینیان و مردم چند قرن قبل معنا و جایگاه داشت. در این عصر همان طور كه برده‌ها از بردگى و نوكرى اربابان خویش رها گشتند، ما هم از بندگى خدا آزاد شده‌ایم و خدا هیچ حقى نسبت به ما ندارد. خدا آن هنگام ربّ ما بود و مى‌توانست به ما دستور دهد و ما ملزم به اطاعت او بودیم كه رابطه «ارباب ـ برده» وجود داشت، ولى این رابطه در زمان ما به طور كلى منتفى شده است. بنابراین، در این دوره، یعنى در عصر مدرنیته، استقلال و آزادى كامل خود را به دست آورده‌ایم. بدین صورت، همان خدایى كه در عالَم خیال و به دست خودمان آفریده بودیم، كُشتیم و ارزش‌ها را در خویشتن تحقق بخشیدیم و «خود» خداى خویشتن شده و حاكم بر سرنوشت خود گشتیم. خود قانون وضع مى‌كنیم و اجراى آن نیز به دست خودمان است و به طوركامل نیازى به خدا نداریم.
این گرایش افراطىِ انسان محورى ـ به جاى خدا محورى ـ است. در مقابل این گرایش، عقیده دیگرى هم وجود دارد. گرایش دوم، به طور كامل خدا را نفى نمى‌كند، بلكه او را به عنوان موجودى قبول دارد كه انسان در سختى‌ها و افسردگى‌ها به او پناه مى‌برد و در یك معبد یا مسجد در مقابل او خم مى‌شود و دعا و نماز مى‌خواند. انسان از این طریق، تسلى خاطر پیدا نموده و مقدارى از ناراحتى و غصه‌هاى او كم مى‌شود. نقش «دین» به همین اندازه محدود مى‌گردد و در مسایل اجتماعى جایى براى دین وجود ندارد؛ چه این كه از نظر آنان بشر در عصر جدید و دوره مدرنیته به بلوغ عقلانى رسیده و در چنین دوره‌اى یا اصلا نیازى به خدا ندارد و یا حداكثر براى راز و نیاز و كاهش آلام و فشارهاى روحى و عصبى به او نیازمندیم. دیگر به خدا به عنوان یك قانونگذار در مسایل اقتصادى، اجتماعى، سیاسى و بین‌المللى حاجتى نیست. بشر امروز، غیر از بشر دیروز است كه نیازمند خدا، پیامبر و وضع قانون بود.
كلام كسانى هم كه سوگمندانه مى‌گویند: «هنوز در ایران خدا نمرده است!» در همین راستا تفسیر مى‌شود. این افراد انتظار دارند روزى در ایران، خدا بمیرد و فاتحه او هم خوانده شود. از نظر آنان اگر خدا در ایران بمیرد، دیگر نیازى نداریم كه نظام خود را «نظام اسلامى» بدانیم. چه اسلامى؟! همان «حكومت جمهورى» كافى است و «جمهورى اسلامى» باید برداشته شود. بنابراین، از نظر این عده، هیچ نیازى نداریم بگوییم: مجلس شوراى اسلامى، شوراى اسلامى شهر، دانشگاه اسلامى و...‌. به چه علتى این‌گونه مراكز باید «اسلامى» باشند؟! خیر، تنها
﴿ صفحه 164 ﴾
«مردم» هستند كه باید در این امور تصمیم بگیرند و خواست آنان تعیین كننده است. اگر مردم خواستند، حكومت «اسلامى» باشد، و اگر نخواستند، باید قید اسلامى را حذف كنیم.
از این رو، وقتى عده‌اى پیشنهاد تأسیس «دانشگاه اسلامى هنر» را دادند، وزارت علوم با آن موافقت نكرد و گفت: نیازى به اسم «اسلامى» نیست. حتى مسؤول یك وزارتخانه مى‌گوید: ما اسم «اسلامى» را تیمّناً و تبرّكاً یدك مى‌كشیم، وگرنه وزارتخانه ما همان «وزارتخانه فرهنگ و هنر» است كه در رژیم شاه وجود داشت! از نظر آنان، ما اصلا كارى به دین نداریم و دلیلى ندارد كه بگوییم: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى یا انجمن اسلامى دانشجویان یا...‌. تنها به خاطر جوّ غالبى كه در اوایل انقلاب وجود داشت، این امور نام «اسلامى» به خود گرفت و باید به تدریج اسم «اسلام» از این‌گونه امور برداشته شود. مردم خودشان تصمیم مى‌گیرند و با اراده خویش قانون دلخواه را وضع مى‌نمایند؛ چون «انسان» بار دیگر «خداى خود» گشته، و با بازگشت به خویشتن خویش، از خدا بى‌نیاز شده است و فهم، عقل و اراده انسانى در مقابل اراده خدا داراى اصالت است.
طبیعى است كه این تفكر، صد در صد با اسلام ضدیت دارد. به اندازه یك در هزار، و بلكه یك در یك میلیون هم با اسلام سازگارى ندارد. اسلام، تسلیم محض است: اَلاِْسْلاَمُ هُوَ التَّسْلِیم(127)؛ اسلام عبارت از تسلیم در برابر خدا است. جوهر اسلام، بندگى خداست: أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ(128)؛ این كه خدا را پرستش نمایید و از طاغوت دورى گزینید.
در هر حال، جوهر اصلى تفكر غرب مدرن و غرب‌زدگان، آزاد شدن از خدا، كنار گذاشتن دین از سیاست و از سایر ساحت‌هاى اجتماعى، و در نهایت كنار گذاشتن دین و خدا از ساحت فكر و اعتقاد است. البته طبیعى است كه دگراندیشان داخلى، براى اجراى مقاصد شوم خود ابتدا صریحاً از نفى خدا و اسلام سخن نمى‌گویند. چگونه مى‌شود مردمى را كه صدها هزار شهید براى حاكمیت اسلام داده‌اند به حذف اسلام راضى نمود؟ ترفند جدید، طرح قرائت‌هاى جدید از اسلام است. مى‌گویند: توحید را قبول داریم، امّا توحید به معناى وجود آفریننده یكتا نیست؛ بلكه توحید یعنى آن ایده آل اخلاقى كه بشر به دنبال آن است. پیش از انقلاب كتابى به نام «توحید» و به عنوان متن «مبارزه بر اساس قرآن» منتشر شد كه فروش آن
﴿ صفحه 165 ﴾
قاچاق محسوب مى‌شد. به یاد دارم تعدادى از طلاب، از قم به تهران آمده و مخفیانه آن كتاب را خریده، و قربةً الى الله، در مدارس حوزه علمیه قم پخش مى‌نمودند. در این كتاب آمده است: لا اله اِلاّ الله، یعنى نفى هر آنچه كه غیر از ایده‌آل‌هاى اخلاقى باشد، نه این كه واقعاً موجودى به نام الله وجود دارد كه آفریننده آسمان و زمین است! متأسفانه نویسنده این كتاب، فردى روحانى بود. او مى‌گفت: من نمى‌گویم لا اله اِلا الله دروغ است، بلكه قرائت من از لا اله الا الله چیزى جز ایده‌آل اخلاقى بشر نیست.
در این زمان نیز همان تفكر به صورت حساب شده، تحت عناوین: سكولاریسم، تفكیك دین از سیاست و قرائت جدید از دین مطرح مى‌گردد. طرح «قرائت‌هاى جدید از دین» ابزارى براى نفى دین، نفى اسلام و ابطال همه دستاوردهاى انبیا و اولیا در طول تاریخ است و كسانى در صددند در پسِ این ابزار و در پشت نقاب نفاق، دست‌آوردهاى انقلاب اسلامى و خون بهاى صدها هزار شهید را پایمال نمایند.
﴿ صفحه 166 ﴾
﴿ صفحه 167 ﴾

جلسه دوازدهم: رابطه فاعلیت و ثبوت حق