نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

6. تحلیل اثبات‌گرایان (پوزیتیویست‌ها) در مورد منشأ اعتقاد به خدا

پوزیتویست‌ها مى‌گویند اساساً این كه انسان به یك موجود كامل و بى‌نهایت به نام «خدا» معتقد شده است، به یك علت روانى بازمى‌گردد. انسان از یك طرف طالب خوبى‌ها و كمالات است و از طرف دیگر نمى‌تواند آن‌گونه كه آرزو دارد، این امور را در زندگى خویش تحقق بخشد. وقتى در پى شناخت حقیقت است، سرش به سنگ مى‌خورد. فرا روى او مجهولات زیادى وجود دارد كه راه حلى براى آن نمى‌یابد و حقیقت آنها ناگشوده مى‌ماند. او طالب ارزش‌هاى اخلاقى مانند عدالت است امّا حریف خود نمى‌شود كه عدالت را رعایت نماید و هر جا توان داشته، ظلم و ستم روا داشته است. از این روى، اصل این كه انسان به وجود خدا معتقد شده، وجود یك سرى ارزش‌هاى مطلوب فطرى است كه در زندگى اجتماعى انسان‌ها یافت نمى‌شود و از عهده او خارج است. همه از عدالت سخن مى‌گویند، ولى در عمل به ستم و ظلم روى آورده‌اند. همه از دست‌یابى به حقایق جهان و هستى دم مى‌زنند، اما پس از مدتى
﴿ صفحه 158 ﴾
بطلان نظریات آنان آشكار مى‌شود. از این رو، انسان موجودى را تخیّل كرد كه او علم نامتناهى دارد و همه حقایق را مى‌شناسد و نام آن را «خدا» گذاشت!! هر چند ما نمى‌توانیم به اوج قله كمالات، خوبى‌ها و ارزش‌هاى نیك دست پیدا كنیم، امّا موجودى به نام «خدا» وجود دارد كه خیر مطلق و داراى همه كمالات است. بنابر این، خدا موجودى است كه انسان آن را آفریده است و حقایق، خوبى‌ها و كمالات را به خدا یا عالَم لاهوت نسبت داده است. چون در وجود خود این امور خیر و نیك را نمى‌یابد، به موجودى خیالى به نام خدا پناه مى‌برد. به این ترتیب بوده كه انسان از خود بیگانه شد. تعبیر «از خود بیگانگى» كه كم و بیش در فرهنگ ما رواج پیدا كرده، ریشه آن به فرهنگ اروپایى در یكى، دو قرن اخیر، مخصوصاً به زمان هگل باز مى‌گردد. خاستگاه این تفكر از همین جا است كه گفتند كه از آن جایى كه انسان خوبى‌ها و خیرات را در خود نمى‌بیند و خود را فاقد علم، زیبایى و كمال مورد نظر مى‌یابد، از این رو، این امور را به موجودى دیگر یعنى «خدا» نسبت مى‌دهد و همین امر موجب از خودبیگانگى او مى‌گردد.
از نظر فرهنگ اروپایى، راه زایل كردن از خودبیگانگى این است كه انسان خیر، زیبایى، حقیقت و عدالت را در خود متحقق سازد. آن گاه دیگر اعتقاد به وجود خدا لزومى نخواهد داشت. اگر انسان تلاش كند كه حقیقت و عدالت را در خود محقَّق سازد، نوبت به این امر نمى‌رسد كه حقیقت و عدالت را به عالَم لاهوت یا خدا نسبت دهد. در این حالت، خودش آن خدایى خواهد شد كه پیوسته به دنبال آن بود! به این ترتیب، آیین جدیدى به نام «انسان پرستى» ایجاد شد.

7. آیین «انسان‌پرستى»

«آیین انسان پرستى»، گرایش افراطى مكتب اومانیسم است كه «انسان مدارى» را جایگزین «خدامدارى» كرد. از جمله طرفداران این نظریه فویر باخ و آگوست كنت، پدر جامعه‌شناسى جدید، هستند. آگوست كنت بعد از این كه دین، خدا و ماوراءالطبیعة را محكوم مى‌كند، دین جدیدى به نام «انسان پرستى» تأسیس مى‌كند و خود پیامبر این دین مى‌گردد! براى این دین معبدهایى ساخته شد كه در آن «انسان» مورد پرستش و ستایش واقع مى‌شد و از نظر آنان، انسان كه از خود بیگانه شده بود، به جوهر ذات خویش برگشت. خوبى‌ها، خیرات، زیبایى‌ها و حقایق را در خود متحقق ساخت و در واقع با خود آشتى نمود. آن خدایى كه خلق كرده بود، به
﴿ صفحه 159 ﴾
دست خود او را نابود ساخت؛ چون دیگر به آن خدا احتیاجى نداشت. نظیر این مطلب، در تعابیر و گفته‌هاى نیچه، فیلسوف آلمانى، یافت مى‌شود.
امروزه «اصالت انسان» گرایش غالب اروپا را تشكیل مى‌دهد. در این میان، برخى صریحاً و با قاطعیت تمام، ماوراى طبیعت را نفى مى‌كنند و عده‌اى دیگر تنها به اظهار شك و تردید بسنده مى‌نمایند. بر اساس اصالت بخشیدن به انسان ونفى خدا، معتقد شدند كه انسان باید به دنبال حقوق خود و طالب لذت‌هاى خویش باشد. و اگر خدایى هم وجود دارد باید حقوق خود را از او باز ستانْد و او هیچ حقى بر انسان ندارد. همان طور كه قبلا گفتیم منشأ این گرایش، همان تفكر الحادى در «دوران رنسانس» است كه به گونه‌هاى گوناگونى رشد پیدا كرده است.
در این زمان، در كشور ما نیز عده‌اى كه خود را مسلمان روشنفكر مذهبى مى‌نامند، به طور غیرمستقیم این فكر را به عموم مردم، به ویژه جوانان القا مى‌كنند كه دوران «تكلیف» و «بایدها و نبایدها» گذشته، و این امر مربوط به چند قرن پیش است و اقتضاى اصل مدرنیته آن است كه انسان به دنبال استیفاى حقوق خود باشد ونه در پى انجام تكالیف. البته این عده به طور صریح به مخاطبین نمى‌گویند كه در صدد انجام تكلیف نباشید، چه این كه مشت آنان باز شده و چهره منافقانه آن‌ها بر مردم مسلمان افشا مى‌گردد.

8. نقد تفكر «مطالبه حقوق و نفى تكلیف»

آنچه گفته شد، تاریخچه مختصر پیدایش این تفكر و ریشه‌هاى فلسفى آن است و این كه چگونه این سخن به فرهنگ امروز ما سرایت كرده و عده‌اى منفعل از فرهنگ غرب، همان سخنان را برزبان جارى مى‌سازند. اكنون در برابر این سخن چه باید گفت؟ آیا انسان تنها باید حقوق خود را استیفا كند و در این میان هیچ تكلیف و وظیفه‌اى وجود ندارد؟ لازم است در این‌جا یك بحث منطقى و فلسفى صورت پذیرد.
همان طور كه قبلا اشاره كردیم، اصولا طرفدار حق بودن، بدون پذیرش اصل تكلیف، یك ادعاى متعارض و متناقض است. نمى‌توان حقى را ثابت نمود مگر این كه در مقابل آن تكلیفى ثابت مى‌شود. وقتى فردى صاحب حقى مى‌گردد، این بدان معنا است كه دیگران مكلفند حق او را رعایت كنند. اگر گفته شود ما دنبال استیفاى حق خویش هستیم، امّا هیچ تكلیفى را
﴿ صفحه 160 ﴾
عهده‌دار نمى‌شویم، پس اصلا حقى وجود ندارد؛ چون كسى «مكلّف» به احترام به آن حق نشده است. حقیقت یك حق با الزام دیگران به رعایت آن، داراى ارتباط تنگاتنگ است و نمى‌توان این دو را از یكدیگر منفك نمود.
روش دیگر در اثبات مطلب فوق، نگاه درون دینى است. یعنى ما به محتواى قرآن كریم وسخن پیشوایان اسلام نظر مى‌افكنیم. آیا با توجه به آیات و روایات، اسلام دیدگاه نفى تكلیف را مى‌پذیرد؟ از طرفداران این دیدگاه مى‌خواهیم صریح و شفاف به این پرسش پاسخ دهند كه آیا «خدا» را قبول دارند یا نه؟ این كه گفته شود: من هیچ گاه بى‌خدا زندگى نكرده‌ام؛ یك جواب فلسفى و پاسخ روشن به این پرسش نیست. اعتقاد شما به خدا از سه حالت خارج نیست: یا اصلا به خدا اعتقاد ندارید؛ یا در وجود خدا شك دارید و یا به خدا معتقد هستید. در دو حالت اول و دوم كه خدا را قبول نداشته باشید، یا در وجود او شك داشته باشید، ادّعاى «روشنفكر مذهبى» یا «ملى ـ مذهبى» یك ادعاى منافقانه است. شما نمى‌توانید بگویید: ما روشنفكر مذهبى هستیم. این چه اسلامى است كه خدا را قبول ندارد؟! ماسك نفاق را از چهره خود دور سازید و به طور صریح بگویید: ما ملحد و لامذهب هستیم. اگر مى‌گویید نه، معتقد به خدا هستیم (حالت سوّم)، از نظر شما خدا به چه معنایى است؟ آیا جز این است كه او ما را آفریده، و هستىِ ما از اوست؟ آیا از نظر شما معناى دیگرى دارد؟ اگر قبول دارید كه هستى ما از او و ما مِلك خدا هستیم. و او با اراده خویش انسان و عالَم را آفریده است، پس هستى ما وابسته به او، و ما در اختیار او هستیم. اگر او بخواهد هستیم و اگر نخواهد، وجود نداریم: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أرَادَ شَیْئَاً أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُون(121)؛ فرمان او چنین است كه هرگاه چیزى را اراده كند، تنها به آن مى‌گوید: «موجود باش!»، آن نیز بى‌درنگ موجود مى‌شود.
نیز قرآن كریم مى‌فرماید: قُلْ فَمَنْ یَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّهِ شَیْئًا إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعًا بَلْ كَانَ اللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیراً(122)؛ بگو: چه كسى مى‌تواند در برابر خداوند از شما دفاع كند هرگاه زیانى براى شما بخواهد، و یا اگر نفعى اراده كند (مانع گردد)؟! و خداوند به همه كارهایى كه انجام مى‌دهید آگاه است. خدا یعنى كسى كه هستى به امر و اراده او به وجود آمده، و دوام هستى ما به اراده او وابسته است و اگر اراده او نباشد نابود خواهیم شد.
﴿ صفحه 161 ﴾
به هر حال اگر وجود خدا را پذیرفتیم و به او معتقد شدیم، باید بپذیریم كه ما مِلك او هستیم. حال این پرسش مطرح مى‌شود كه معناى این سخن كه مى‌گوییم: «ما مِلك او هستیم» چیست؟
ما از این رابطه متقابل بین «خدا و انسان» به «ربوبیت» و «عبودیت» تعبیر مى‌كنیم؛ یعنى او ربّ و صاحب اختیار ما مى‌باشد. خدا «ربّ» ما، و ما «عبد» او هستیم. تمام دعوت انبیا در طول تاریخ بر محور «ربوبیّت خدا» و «عبودیت بندگان» استوار بوده است: وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِى كُلِّ اُمَّة رَسُولا أَنِ اعْبُدُواللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ...(123)؛ ما در هر امتى رسولى برانگیختیم كه: خداى یكتا را بپرستید؛ و از طاغوت اجتناب كنید.
محور تعالیم تمام پیامبران و دستورات همه شرایع و ادیان آسمانى، بر عبادت و اطاعت بى‌چون و چرا از خدا (اَنِ اعبُدُو اللّه)، رها شدن و دورى از تمام طغیان گران (واجتَنبِوُا الطاغوت) قرار داشته است و دین چیزى جز اعتقاد و عمل به این دو محور اساسى نمى‌باشد.
در این میان، عده‌اى «دین» را به گونه‌اى معنا كرده‌اند كه با «بى‌خدایى» هم سازگارى دارد! گفته‌اند: اعتقاد به وجود خدا از ذاتیات دین نیست! یعنى از نظر آنان، ممكن است انسان دین‌دار باشد، در عین حال خدا را هم قبول نداشته باشد! این تعریف از برخى جامعه‌شناسان ملحد گرفته شده و با تعالیم دینى سازگارى ندارد. به كسى كه به خدا معتقد نباشد، «دین‌دار» نمى‌گویند. از طرف دیگر نیز اگر كسى به خدا معتقد شد، این بدان معنا است كه خدا، ربّ و صاحب اختیار ما است. قرآن كریم بر «ربّ» بودن «اللّه» تاكید فراوان دارد: أَلْحَمْدُلِلَّهِ رَبِّ الْعَلَمِینَ(124)، ستایش مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانیان است.
ذَلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لَهُ الْمُلْكُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَأَنَّى تُصْرَفُون(125)؛ این است خداوند، پروردگار شما كه حكومت (عالَم هستى) از آنِ اوست؛ هیچ معبودى جز او نیست؛ پس چگونه از راه حق منحرف مى‌شوید؟! ذَلِكُمُ اللّهُ فَأَنَّى تُؤْفَكُون(126)؛ این است خداى شما! پس چگونه از حق منحرف مى‌شوید؟! كجا مى‌روید؟ مگر راهى جز این وجود دارد كه از خدایى كه آفریننده شما است، اطاعت كنید؟ آیا ممكن است شما بدون اراده و اذن او كارى انجام دهید؟ او خیر شما را مى‌خواهد و تمام
﴿ صفحه 162 ﴾
هستى شما در اختیار اوست. بنابراین، خدا، هم تكویناً «ربّ» شما است، یعنى هستى شما در اختیار اوست و هم تشریعاً داراى حق فرمان است و بندگان باید از او اطاعت كنند و این امر، روح و جوهره تمام ادیان الهى است. اگر امیرالمؤمنین(علیه السلام) یا امام سجاد(علیه السلام) فرمودند اولین حقى كه ثابت مى‌شود، حقى است كه خدا بر بندگان دارد، براى این است كه لازمه اعتقاد به وجود خدا، چیزى جز این نیست. اولین حق این است كه خدا اطاعت خویش را بر همه بندگانش واجب كرده است؛ پس مردم مكلفند او را پرستش كنند و از دستورات او اطاعت نمایند. «حق» و «تكلیف» متضایف، و با یكدیگر متلازم مى‌باشند. اگر او حق پرستش دارد، مردم هم تكلیف و وظیفه دارند كه او را پرستش و اطاعت كنند، وگرنه حق او رعایت نشده است. این مطلب، اساس و جوهره همه ادیان است.
كسانى كه خود را «روشنفكر مذهبى» مى‌دانند، اگر واقعاً و حقیقتاً خدا را قبول دارند و او را آفریدگار و ربّ خویش و خود را مخلوق و مملوك او مى‌دانند، چرا مى‌گویند: رابطه عبد و مولا مربوط به دوره برده‌دارى است و چون اكنون، زمان برده‌دارى نیست، پس رابطه عبد و مولا هم وجود ندارد؟ این سخن از كجا سرچشمه گرفته است؟ چنین سخنانى ریشه در تفكر اومانیستى دارد كه خدا را زاییده وهم و خیال بشر مى‌داند. این طرفداران اصالت انسان «بودند كه گفتند از آن‌جا كه انسان فطرتاً حقیقت‌جو و خیرخواه و طالب محبت است و از طرفى هم این امور را در خود نمى‌یابد، به موجودى خیالى به نام خدا متوسل مى‌شود. به زعم آنان، دلیل از خودبیگانگى انسان نیز همین مسأله است و براى بازگشت به خویشتن خویش، ضرورت دارد آن ارزش‌ها و كمالات گران‌مایه را در وجود خویش بازآفرینى نماید، تا از خدا بى‌نیاز گردد. هم اینان هستند كه رابطه عبودیت و بندگى بین انسان و خدا را زاییده فرهنگ مربوط به عصر برده‌دارى بشر مى‌دانند و مى‌گویند. اعتقاد به این كه خدا مولا و ربّ است، و ما عبد و بنده اوییم، بازتابى از نظام برده‌دارى است و اكنون كه نظام برده‌دارى از بین رفته است، رابطه انسان و خدا هم باید تغییر كند.
این مطلب، سخن تازه‌اى نیست، بلكه حدود پنجاه سال پیش نیز كسانى به نام «اسلام‌شناس» این مطالب را در همین دانشگاه، در قالب سخنرانى و كتاب منتشر ساختند.