نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

5. عصر نوزایى و مهم‌ترین مشخصه‌هاى آن

با پایان «قرون وسطا»، دوره جدیدى به وجود آمد كه بعدها از آن به «دوره رنسانس» یا زمان نوزایى یاد شد. آنان مى‌گفتند در این دوره جدید، بشر تولدى دیگر و زندگى جدیدى پیدا نموده است. این عصر هم‌چنین به «عصر روشنگرى»، «عصر خردورزى» و واژه‌هایى از این قبیل نامیده شده كه جزئیات آن در تاریخ فلسفه اروپا و مغرب زمین آمده است. این طرز تفكر كه، ما باید آموزرش‌هاى مرسوم كلیسا را كنار گذاشته و هر چه را خودمان درك مى‌كنیم، بدان عمل نماییم، از مشخصه‌هاى اصلى این عصر است. از این مشخصه با نام عقل‌گرایى (راسیونالیسم) یاد مى‌شود. البته آنها عقل را در مقابل وحى و امور غیر تجربى به كار مى‌بردند و منظور آنان از عقل، قوه‌اى بود كه امور حسى و تجربى را درك مى‌كرد. آنان مى‌گفتند ما باید تابع عقل خویش باشیم و آموخته‌هاى كلیسا را كه به نام دین مطرح شده است، كنار بگذاریم.
به تدریج این عقیده رواج پیدا كرد كه آنچه از طریق حس مثل بینایى و شنوایى درك نمى‌شود، قابل پذیرش نیست. عقل هم تنها امور ملموس و محسوس را درك كرده و درباره آن قضاوت مى‌نماید. بدین ترتیب بود كه گفته شد مباحثى مانند خدا، عالمِ غیرمادى و حیات پس از مرگ، چون قابل لمس و حس نمى‌باشند، پذیرفتنى نیستند. برخى از آنان صریحاً امور غیرمحسوس را رد كرده و آن را دروغ مى‌دانند و برخى دیگر قایل به كذب و بطلان امور غیر حسّى نیستند، ولى آن را مشكوك و غیرقابل پذیرش مى‌دانند مگر این‌كه از طریق حواس انسان به اثبات برسند.
مبناى عمل و رفتار فقط امورى دانسته شد كه قابل توجیه عقلانى و علمى باشد؛ و منظور آنان از عقل و علم، همان‌طور كه گفتیم، ادراكات حسى و تجربى بود. در این حالت، «عقلانیت» و «علمیت» معناى خاصى پیدا كرد و به تدریج «پوزیتیویسم علمى» پدیدار گشت، كه فقط آنچه با تجربه حسى قابل اثبات است، مورد قبول است. پیدایش این طرز تفكر در اروپا، در واقع عكس‌العمل مردم درمقابل آموزش‌هاى غلط كلیسا و ستم‌هایى بود كه بر آنان رفت. از نتایج آن، اعراض از دین و یا روى آوردن به تفسیرهاى ماده‌گرایانه از دین بود.
یكى دیگر از مشخصه‌هاى اصلى این عصر، اصالت دادن به انسان است. «اومانیسم» یا اصالت انسان، در واقع براى نفى خدا مطرح شد؛ نه این كه بخواهند علاوه بر اصالت خدا، اصالت انسان هم حاكم باشد. در زمان حاكمیت كلیسا، مى‌خواستند همه امور را به نحوى به
﴿ صفحه 157 ﴾
خدا و خداست او ربط دهند، اما از این پس تصمیم گرفتند كه انسان و خواسته‌هاى او محور همه چیز باشد. با این توضیح معلوم مى‌شود كه واقعیت و روح اومانیسم و اصالت انسان به كفر و الحاد بازمى‌گردد. البته انسان‌مدارى و شعب گوناگون آن، از تفكر فلسفى عصر نوزایى، یعنى عقل‌گرایى و راسیونالیسم ناشى مى‌شود.
در جریان این تحول مشكلى نیز پدیدار شد. انسان از یك طرف و طبق فطرت خویش، خواهان حقایق و ایده‌آل‌هایى است كه از زمان‌هاى بسیار قدیم آن را شناخته و به طور فطرى به دنبال آن ارزش‌ها مى‌باشد. او مى‌خواهد حقیقت را بفهمد و حقیقت‌طلبى در فطرت همه انسان‌ها نهفته است. همه انسان‌ها زیبایى‌ها و خوبى‌ها را دوست دارند و براى ارزش‌هاى اخلاقى مانند: عدالت، انصاف، فداكارى و كمك به هم نوعان، ارزش والایى قائل هستند. از طرف دیگر، این‌گونه امور محسوس و ملموس نیستند و از راه تجربه علمى اثبات نمى‌گردند. از این رو طرفداران مكتب پوزیتیویسم به فكر چاره افتادند تا راه حلى براى آشتى این دو بیابند. به دنبال همین مسأله بود كه مكاتب مختلف فلسفى در غرب به وجود آمد كه تلاش مى‌كردند بین این فطریات غیرقابل انكار و آن عكس‌العمل منفى در مقابل دین و متافیزیك، نوعى آشتى و سازگارى ایجاد نمایند.

6. تحلیل اثبات‌گرایان (پوزیتیویست‌ها) در مورد منشأ اعتقاد به خدا

پوزیتویست‌ها مى‌گویند اساساً این كه انسان به یك موجود كامل و بى‌نهایت به نام «خدا» معتقد شده است، به یك علت روانى بازمى‌گردد. انسان از یك طرف طالب خوبى‌ها و كمالات است و از طرف دیگر نمى‌تواند آن‌گونه كه آرزو دارد، این امور را در زندگى خویش تحقق بخشد. وقتى در پى شناخت حقیقت است، سرش به سنگ مى‌خورد. فرا روى او مجهولات زیادى وجود دارد كه راه حلى براى آن نمى‌یابد و حقیقت آنها ناگشوده مى‌ماند. او طالب ارزش‌هاى اخلاقى مانند عدالت است امّا حریف خود نمى‌شود كه عدالت را رعایت نماید و هر جا توان داشته، ظلم و ستم روا داشته است. از این روى، اصل این كه انسان به وجود خدا معتقد شده، وجود یك سرى ارزش‌هاى مطلوب فطرى است كه در زندگى اجتماعى انسان‌ها یافت نمى‌شود و از عهده او خارج است. همه از عدالت سخن مى‌گویند، ولى در عمل به ستم و ظلم روى آورده‌اند. همه از دست‌یابى به حقایق جهان و هستى دم مى‌زنند، اما پس از مدتى
﴿ صفحه 158 ﴾
بطلان نظریات آنان آشكار مى‌شود. از این رو، انسان موجودى را تخیّل كرد كه او علم نامتناهى دارد و همه حقایق را مى‌شناسد و نام آن را «خدا» گذاشت!! هر چند ما نمى‌توانیم به اوج قله كمالات، خوبى‌ها و ارزش‌هاى نیك دست پیدا كنیم، امّا موجودى به نام «خدا» وجود دارد كه خیر مطلق و داراى همه كمالات است. بنابر این، خدا موجودى است كه انسان آن را آفریده است و حقایق، خوبى‌ها و كمالات را به خدا یا عالَم لاهوت نسبت داده است. چون در وجود خود این امور خیر و نیك را نمى‌یابد، به موجودى خیالى به نام خدا پناه مى‌برد. به این ترتیب بوده كه انسان از خود بیگانه شد. تعبیر «از خود بیگانگى» كه كم و بیش در فرهنگ ما رواج پیدا كرده، ریشه آن به فرهنگ اروپایى در یكى، دو قرن اخیر، مخصوصاً به زمان هگل باز مى‌گردد. خاستگاه این تفكر از همین جا است كه گفتند كه از آن جایى كه انسان خوبى‌ها و خیرات را در خود نمى‌بیند و خود را فاقد علم، زیبایى و كمال مورد نظر مى‌یابد، از این رو، این امور را به موجودى دیگر یعنى «خدا» نسبت مى‌دهد و همین امر موجب از خودبیگانگى او مى‌گردد.
از نظر فرهنگ اروپایى، راه زایل كردن از خودبیگانگى این است كه انسان خیر، زیبایى، حقیقت و عدالت را در خود متحقق سازد. آن گاه دیگر اعتقاد به وجود خدا لزومى نخواهد داشت. اگر انسان تلاش كند كه حقیقت و عدالت را در خود محقَّق سازد، نوبت به این امر نمى‌رسد كه حقیقت و عدالت را به عالَم لاهوت یا خدا نسبت دهد. در این حالت، خودش آن خدایى خواهد شد كه پیوسته به دنبال آن بود! به این ترتیب، آیین جدیدى به نام «انسان پرستى» ایجاد شد.

7. آیین «انسان‌پرستى»

«آیین انسان پرستى»، گرایش افراطى مكتب اومانیسم است كه «انسان مدارى» را جایگزین «خدامدارى» كرد. از جمله طرفداران این نظریه فویر باخ و آگوست كنت، پدر جامعه‌شناسى جدید، هستند. آگوست كنت بعد از این كه دین، خدا و ماوراءالطبیعة را محكوم مى‌كند، دین جدیدى به نام «انسان پرستى» تأسیس مى‌كند و خود پیامبر این دین مى‌گردد! براى این دین معبدهایى ساخته شد كه در آن «انسان» مورد پرستش و ستایش واقع مى‌شد و از نظر آنان، انسان كه از خود بیگانه شده بود، به جوهر ذات خویش برگشت. خوبى‌ها، خیرات، زیبایى‌ها و حقایق را در خود متحقق ساخت و در واقع با خود آشتى نمود. آن خدایى كه خلق كرده بود، به
﴿ صفحه 159 ﴾
دست خود او را نابود ساخت؛ چون دیگر به آن خدا احتیاجى نداشت. نظیر این مطلب، در تعابیر و گفته‌هاى نیچه، فیلسوف آلمانى، یافت مى‌شود.
امروزه «اصالت انسان» گرایش غالب اروپا را تشكیل مى‌دهد. در این میان، برخى صریحاً و با قاطعیت تمام، ماوراى طبیعت را نفى مى‌كنند و عده‌اى دیگر تنها به اظهار شك و تردید بسنده مى‌نمایند. بر اساس اصالت بخشیدن به انسان ونفى خدا، معتقد شدند كه انسان باید به دنبال حقوق خود و طالب لذت‌هاى خویش باشد. و اگر خدایى هم وجود دارد باید حقوق خود را از او باز ستانْد و او هیچ حقى بر انسان ندارد. همان طور كه قبلا گفتیم منشأ این گرایش، همان تفكر الحادى در «دوران رنسانس» است كه به گونه‌هاى گوناگونى رشد پیدا كرده است.
در این زمان، در كشور ما نیز عده‌اى كه خود را مسلمان روشنفكر مذهبى مى‌نامند، به طور غیرمستقیم این فكر را به عموم مردم، به ویژه جوانان القا مى‌كنند كه دوران «تكلیف» و «بایدها و نبایدها» گذشته، و این امر مربوط به چند قرن پیش است و اقتضاى اصل مدرنیته آن است كه انسان به دنبال استیفاى حقوق خود باشد ونه در پى انجام تكالیف. البته این عده به طور صریح به مخاطبین نمى‌گویند كه در صدد انجام تكلیف نباشید، چه این كه مشت آنان باز شده و چهره منافقانه آن‌ها بر مردم مسلمان افشا مى‌گردد.