نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

4. چگونگى شكل‌گیرى فرهنگ الحادى در غرب

این طرز تفكر، درست نقطه مقابل تفكر ادیان الهى به خصوص اسلام و در واقع به معناى نفى كلّى اسلام است؛ چرا كه به تعبیر امیرالمؤمنین(علیه السلام) اسلام عبارت است از تسلیم در برابر خدا و
﴿ صفحه 154 ﴾
فرمان‌ها و تكالیف او(119)؛ و این همان چیزى است كه این تفكر آن را نفى مى‌كند. ریشه این تفكر به «دوره رنسانس» كه عصر شناخته شده‌اى در تاریخ اروپا است، باز مى‌گردد. این دوره كه حدود هزار سال به درازا كشید، خود تاریخ بسیار مفصلى دارد كه در این‌جا نمى‌توان به همه جزئیات و ویژگى‌هاى آن پرداخت، ولى اجمال آن از این قرار است:
از چند قرن پیش، مردم مغرب زمین به علل مختلف، از جمله زورگویى‌هاى بى‌حساب و تحمیل عقاید نادرست، به تدریج در صدد عصیان گرى علیه نظام ارزشى و فكرى حاكم برآمدند. نظامى كه در اروپا حاكم بود، نظامى تابع كلیسا بود. این در حالى بود كه بسیارى از آموزش‌هاى كلیسا داراى توجیهى عقلانى و منطقى نبود؛ به عنوان نمونه، كلیسا این عقیده را ترویج مى‌داد كه انسان موجودى گنه كار و پلید است و گناه در ذات او نهفته است. خداوند براى جبران این گناهان و پلیدى‌ها، از مقام لاهوتى خویش تنزل نمود و به صورت یك موجود جسمانى، یعنى حضرت مسیح(علیه السلام)، متجسّد شد كه از حضرت مریم(علیها السلام) متولد گشت. او چندى در این عالَم به صورت یك انسان زندگى كرد تا در نهایت بنى‌اسرائیل او را به دار كشیدند و دار كشیدن او، باعث آمرزش گناه انسان‌ها گردید. از نظر تعالیم و آموزش‌هاى كلیسا در دوره رنسانس، انسان ذاتاً و خود به خود از بدو تولد و بدون هیچ گونه اختیار وانتخابى گنه كار است و به هیچ صورت این گناه جبران یا رفع نمى‌شود. چاره خدا براى آمرزش گناه بندگان آن بود كه به صورت انسان ظاهر گشته و آن گاه به دار كشیده شود. مسأله معروف اب (پدر) و ابن (پسر) و روح القدس در همین رابطه مطرح مى‌شود.
طبیعى است كه این تعالیم بسیار نابخردانه است. اصلا تجسم خدا به صورت انسان به چه معنایى است؟ مگر ممكن است خدا، انسان (پسر) شود و هم پدر، و در عین حال خدا هم باشد؟! آن گاه مى‌گویند خدا به بالاى دار رفت تا باعث نجات انسان‌ها گردد! اصلا چه رابطه‌اى بین دار زدن خدا و نجات انسان‌ها و به بهشت رفتن آنان وجود دارد؟!
اصلى‌ترین تعلیم مسیحیت همین آموزه بى‌پایه و خرافى است. ما معتقدیم مسیحیت اصیل از این سخنانِ غیرمعقول به دور است. قرآن مى‌فرماید: وَ إِذْ قَالَ اللّهُ یَا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِى وَ اُمِّىَ اِلَهیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا یَكُونُ لِى أَنْ أَقُولَ مَا لَیْسَ لِى بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِى وَ لاَ أَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُیُوبِ. مَا قُلْتُ
﴿ صفحه 155 ﴾
لَهُمْ إِلاَّ مَا أَمَرْتَنِى بِهِ أَنِ اعْبُدُو اللّهَ رَبِّى وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتَ عَلَیْهِمْ شَهِیداً مَا دُمتُ فِیهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّیْتَنِى كُنْتَ أَنْتَ الرَّقیِبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلَى كُلِّ شَىْء شَهِید(120)؛ و آن گاه كه خداوند به عیسى بن مریم مى‌فرماید: آیا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را به عنوان دو معبود غیر از خدا انتخاب كنید؟! مى‌گوید: منزهى تو! من حق ندارم آن‌چه را كه شایسته من نیست، بگویم! اگر چنین سخنى را گفته باشم، تو مى‌دانى. تو از آنچه در روح و جان من است، آگاهى؛ و من از آنچه در ذاتِ (پاك) توست، آگاه نیستم. به یقین تو از تمام اسرار و پنهانى‌ها با خبرى. من، جز آنچه مرا به آن فرمان دادى، چیزى به آنها نگفتم؛ (به آن‌ها گفتم:) خداوندى را بپرستید كه پروردگار من و پروردگار شماست. و تا زمانى كه در میان آنها بودم، مراقب و گواهشان بودم؛ ولى هنگامى كه مرا از میانشان بر گرفتى تو خود مراقب آن‌ها بودى؛ و تو بر هر چیز، گواهى.
روز قیامت از حضرت مسیح(علیه السلام) سؤال مى‌شود كه آیا تو به مردم گفته بودى كه مراخداى خودتان قرار دهید؟! حضرت مسیح(علیه السلام) در جواب عرض مى‌كند: پروردگارا! به مردم چیزى جز این نگفتم كه خداى یگانه‌اى را كه پروردگار من و شماست، پرستش كنید و هیچ گاه از آنان نخواستم كه مرا به عنوان خدا پرستش نمایند.
از آن‌جا كه این اعتقاد میان مسیحیان رواج داشته است، قرآن كریم آن را به صورت گفت و گویى كه بین خدا و حضرت مسیح(علیه السلام) در قیامت تحقق خواهد یافت، بیان مى‌فرماید. به هر حال، چنین اعتقادى از دیرباز در بین مسیحیان وجود داشته و هنوز هم تقریباً بین كلیساهاى مختلفِ مسیحیت (ارتدوكس، كاتولیك، پروتستان) به عنوان یك اصل مشترك رواج دارد. از نظر همه آنان، به دار كشیدن حضرت عیسى(علیه السلام) كه تجسد یافته خداست، سبب نجات انسان‌ها گشت.
در هر حال، مسیحیان به تدریج در مواجهه با این‌گونه تعالیم، شروع به پرسش‌گرى كردند و آنها را مورد تردید و تأمل قرار دادند. علاوه بر این، رفتار ظالمانه و بى‌رحمانه‌اى كه كلیسا به كمك دولت‌ها انجام مى‌داد، در افزایش نارضایتى و اعتراض مردم مسیحى تأثیر فراوان داشت. كلیسا معمولا پشتیبان پادشاهان اروپا بود و در مواردى خود نیز ادعاى سلطنت داشت. سرانجام اروپاییان خواهان پایان سلطه كلیسا در مغرب زمین و آزادى مردم از تحمیل این عقاید ناروا شدند.
﴿ صفحه 156 ﴾

5. عصر نوزایى و مهم‌ترین مشخصه‌هاى آن

با پایان «قرون وسطا»، دوره جدیدى به وجود آمد كه بعدها از آن به «دوره رنسانس» یا زمان نوزایى یاد شد. آنان مى‌گفتند در این دوره جدید، بشر تولدى دیگر و زندگى جدیدى پیدا نموده است. این عصر هم‌چنین به «عصر روشنگرى»، «عصر خردورزى» و واژه‌هایى از این قبیل نامیده شده كه جزئیات آن در تاریخ فلسفه اروپا و مغرب زمین آمده است. این طرز تفكر كه، ما باید آموزرش‌هاى مرسوم كلیسا را كنار گذاشته و هر چه را خودمان درك مى‌كنیم، بدان عمل نماییم، از مشخصه‌هاى اصلى این عصر است. از این مشخصه با نام عقل‌گرایى (راسیونالیسم) یاد مى‌شود. البته آنها عقل را در مقابل وحى و امور غیر تجربى به كار مى‌بردند و منظور آنان از عقل، قوه‌اى بود كه امور حسى و تجربى را درك مى‌كرد. آنان مى‌گفتند ما باید تابع عقل خویش باشیم و آموخته‌هاى كلیسا را كه به نام دین مطرح شده است، كنار بگذاریم.
به تدریج این عقیده رواج پیدا كرد كه آنچه از طریق حس مثل بینایى و شنوایى درك نمى‌شود، قابل پذیرش نیست. عقل هم تنها امور ملموس و محسوس را درك كرده و درباره آن قضاوت مى‌نماید. بدین ترتیب بود كه گفته شد مباحثى مانند خدا، عالمِ غیرمادى و حیات پس از مرگ، چون قابل لمس و حس نمى‌باشند، پذیرفتنى نیستند. برخى از آنان صریحاً امور غیرمحسوس را رد كرده و آن را دروغ مى‌دانند و برخى دیگر قایل به كذب و بطلان امور غیر حسّى نیستند، ولى آن را مشكوك و غیرقابل پذیرش مى‌دانند مگر این‌كه از طریق حواس انسان به اثبات برسند.
مبناى عمل و رفتار فقط امورى دانسته شد كه قابل توجیه عقلانى و علمى باشد؛ و منظور آنان از عقل و علم، همان‌طور كه گفتیم، ادراكات حسى و تجربى بود. در این حالت، «عقلانیت» و «علمیت» معناى خاصى پیدا كرد و به تدریج «پوزیتیویسم علمى» پدیدار گشت، كه فقط آنچه با تجربه حسى قابل اثبات است، مورد قبول است. پیدایش این طرز تفكر در اروپا، در واقع عكس‌العمل مردم درمقابل آموزش‌هاى غلط كلیسا و ستم‌هایى بود كه بر آنان رفت. از نتایج آن، اعراض از دین و یا روى آوردن به تفسیرهاى ماده‌گرایانه از دین بود.
یكى دیگر از مشخصه‌هاى اصلى این عصر، اصالت دادن به انسان است. «اومانیسم» یا اصالت انسان، در واقع براى نفى خدا مطرح شد؛ نه این كه بخواهند علاوه بر اصالت خدا، اصالت انسان هم حاكم باشد. در زمان حاكمیت كلیسا، مى‌خواستند همه امور را به نحوى به
﴿ صفحه 157 ﴾
خدا و خداست او ربط دهند، اما از این پس تصمیم گرفتند كه انسان و خواسته‌هاى او محور همه چیز باشد. با این توضیح معلوم مى‌شود كه واقعیت و روح اومانیسم و اصالت انسان به كفر و الحاد بازمى‌گردد. البته انسان‌مدارى و شعب گوناگون آن، از تفكر فلسفى عصر نوزایى، یعنى عقل‌گرایى و راسیونالیسم ناشى مى‌شود.
در جریان این تحول مشكلى نیز پدیدار شد. انسان از یك طرف و طبق فطرت خویش، خواهان حقایق و ایده‌آل‌هایى است كه از زمان‌هاى بسیار قدیم آن را شناخته و به طور فطرى به دنبال آن ارزش‌ها مى‌باشد. او مى‌خواهد حقیقت را بفهمد و حقیقت‌طلبى در فطرت همه انسان‌ها نهفته است. همه انسان‌ها زیبایى‌ها و خوبى‌ها را دوست دارند و براى ارزش‌هاى اخلاقى مانند: عدالت، انصاف، فداكارى و كمك به هم نوعان، ارزش والایى قائل هستند. از طرف دیگر، این‌گونه امور محسوس و ملموس نیستند و از راه تجربه علمى اثبات نمى‌گردند. از این رو طرفداران مكتب پوزیتیویسم به فكر چاره افتادند تا راه حلى براى آشتى این دو بیابند. به دنبال همین مسأله بود كه مكاتب مختلف فلسفى در غرب به وجود آمد كه تلاش مى‌كردند بین این فطریات غیرقابل انكار و آن عكس‌العمل منفى در مقابل دین و متافیزیك، نوعى آشتى و سازگارى ایجاد نمایند.

6. تحلیل اثبات‌گرایان (پوزیتیویست‌ها) در مورد منشأ اعتقاد به خدا

پوزیتویست‌ها مى‌گویند اساساً این كه انسان به یك موجود كامل و بى‌نهایت به نام «خدا» معتقد شده است، به یك علت روانى بازمى‌گردد. انسان از یك طرف طالب خوبى‌ها و كمالات است و از طرف دیگر نمى‌تواند آن‌گونه كه آرزو دارد، این امور را در زندگى خویش تحقق بخشد. وقتى در پى شناخت حقیقت است، سرش به سنگ مى‌خورد. فرا روى او مجهولات زیادى وجود دارد كه راه حلى براى آن نمى‌یابد و حقیقت آنها ناگشوده مى‌ماند. او طالب ارزش‌هاى اخلاقى مانند عدالت است امّا حریف خود نمى‌شود كه عدالت را رعایت نماید و هر جا توان داشته، ظلم و ستم روا داشته است. از این روى، اصل این كه انسان به وجود خدا معتقد شده، وجود یك سرى ارزش‌هاى مطلوب فطرى است كه در زندگى اجتماعى انسان‌ها یافت نمى‌شود و از عهده او خارج است. همه از عدالت سخن مى‌گویند، ولى در عمل به ستم و ظلم روى آورده‌اند. همه از دست‌یابى به حقایق جهان و هستى دم مى‌زنند، اما پس از مدتى
﴿ صفحه 158 ﴾
بطلان نظریات آنان آشكار مى‌شود. از این رو، انسان موجودى را تخیّل كرد كه او علم نامتناهى دارد و همه حقایق را مى‌شناسد و نام آن را «خدا» گذاشت!! هر چند ما نمى‌توانیم به اوج قله كمالات، خوبى‌ها و ارزش‌هاى نیك دست پیدا كنیم، امّا موجودى به نام «خدا» وجود دارد كه خیر مطلق و داراى همه كمالات است. بنابر این، خدا موجودى است كه انسان آن را آفریده است و حقایق، خوبى‌ها و كمالات را به خدا یا عالَم لاهوت نسبت داده است. چون در وجود خود این امور خیر و نیك را نمى‌یابد، به موجودى خیالى به نام خدا پناه مى‌برد. به این ترتیب بوده كه انسان از خود بیگانه شد. تعبیر «از خود بیگانگى» كه كم و بیش در فرهنگ ما رواج پیدا كرده، ریشه آن به فرهنگ اروپایى در یكى، دو قرن اخیر، مخصوصاً به زمان هگل باز مى‌گردد. خاستگاه این تفكر از همین جا است كه گفتند كه از آن جایى كه انسان خوبى‌ها و خیرات را در خود نمى‌بیند و خود را فاقد علم، زیبایى و كمال مورد نظر مى‌یابد، از این رو، این امور را به موجودى دیگر یعنى «خدا» نسبت مى‌دهد و همین امر موجب از خودبیگانگى او مى‌گردد.
از نظر فرهنگ اروپایى، راه زایل كردن از خودبیگانگى این است كه انسان خیر، زیبایى، حقیقت و عدالت را در خود متحقق سازد. آن گاه دیگر اعتقاد به وجود خدا لزومى نخواهد داشت. اگر انسان تلاش كند كه حقیقت و عدالت را در خود محقَّق سازد، نوبت به این امر نمى‌رسد كه حقیقت و عدالت را به عالَم لاهوت یا خدا نسبت دهد. در این حالت، خودش آن خدایى خواهد شد كه پیوسته به دنبال آن بود! به این ترتیب، آیین جدیدى به نام «انسان پرستى» ایجاد شد.