نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

2. دو دیدگاه متضاد در مورد «تكلیف‌گرایى»

احتمالا در برخى از مقالات، كتب و سخنرانى‌ها خوانده یا شنیده‌اید كه عده‌اى مى‌گویند در این عصر كه «عصر مدرنیته» است، انسان در صدد احقاق حقوق خویش است و نه در پى انجام تكالیف. براى روشن شدن این مسأله، مناسب است در این جا ورودى به این بحث داشته باشیم.
آنچه در فرهنگ اسلامى با آن انس داریم، این است كه انسان در مقابل خداى متعال داراى «وظایف» و «تكالیفى» است كه باید از عهده انجام آنها برآید و اصلا «علم فقه» به این منظور تأسیس و تدوین گشته كه تكالیف انسان را مشخص كند. بارها این فرمایش را از امام خمینى(رحمه الله) شنیده‌ایم كه، ما در پى انجام تكلیف هستیم. بنابراین، مفهوم تكلیف و وظیفه و
﴿ صفحه 152 ﴾
امورى از این قبیل، در فرهنگ اسلامى ما جایگاه ویژه‌اى دارد و هیچ مسلمانى نیست كه با این مفاهیم آشنا نباشد و اطاعت از اوامر و نواهى الهى را «وظیفه» خود نداند.
اخیراً كسانى به نام «روشنفكران مذهبى» یا «مذهبى‌هاى روشنفكر» به تبعیت از فرهنگ غربى و با تأثّر از افكار الحادى مغرب زمین، نغمه‌اى را ساز كرده‌اند كه، اصلا این عصر كه «عصر تجدد» یا «عصر مدرنیته» است، داراى ویژگى‌هایى است كه اگر كسانى این ویژگى را نداشته باشند، به این عصر تعلق ندارند؛ بلكه در حال و هواى پیش از «عصر مدرنیسم» زندگى مى‌كنند. از نظر آنان، بشر در این عصر در اندیشه تكلیف و وظیفه نیست تا در صدد انجام آن باشد؛ بلكه در پى آن است كه ببیند چه حقوقى دارد تا این حقوق را از دیگران مطالبه نماید. حتى عدّه‌اى از آنان تصریح مى‌كنند كه امروزه بشر در پى آن نیست كه ببیند خدا براى او چه وظایفى قرار داده، بلكه در این اندیشه است كه اگر خدایى هم وجود دارد، حقوق خود را از او باز ستاند و این امر را از ویژگى‌هاى جداناشدنى «عصر مدرنیته» مى‌دانند. از دیدگاه آنان اگر كسانى درباره تكلیف، اوامر الهى، نواهى الهى و امورى از این دست بیندیشند، از قافله تاریخ و تمدن بشرى به دور افتاده‌اند و به چند قرن قبل تعلق دارند. به عبارت دیگر، اینان تفكر تكلیف مدار را یك تفكر ارتجاعى و واپس‌گرایانه مى‌دانند.

3. نقد تفكر مدرنیته در مسأله حق و تكلیف

آیا چنین اندیشه‌اى با تفكر اسلامى سازگار است؟ با توضیحاتى كه پیش‌تر گذشت، و در آینده نیز بیشتر توضیح خواهیم داد، این مطلب به هیچ وجه با دیدگاه اسلام سازگارى ندارد. اما اكنون ببینیم صرف نظر از تطبیق این مباحث با مبانى اسلامى، آیا واقعاً در این عصر جدید (عصر مدرنیته) ما باید در اندیشه كسب حقوق خویش باشیم و در پى انجام تكلیف نباشیم؟
بارها گفته شد كه اصولا «حق و تكلیف» داراى «رابطه تضایف» هستند. نمى‌توان حقى را اثبات كرد كه در مقابل آن تكلیفى نباشد. اگر مى‌گوییم: انسان (الف) بر انسان (ب) حق دارد، این بدان معنا است كه انسان (ب) تكلیف دارد كه حق انسان (الف) را رعایت كند. اگر تنها انسان (الف) حق داشته باشد ولى در مقابل، هیچ كس مكلّف به رعایت حق او نباشد، وجود و عدم این حق مساوى خواهد بود. فرض كنید كارگر حق داشته باشد كه مزد خویش را از كارفرما مطالبه كند، ولى كارفرما تكلیفى در پرداخت مزد او نداشته باشد، این چگونه حقى
﴿ صفحه 153 ﴾
است؟! این امر جز هرج و مرج، چیز دیگرى به دنبال نخواهد داشت. اثبات حق براى كسى آن گاه معقول است كه در برابر آن «مَن علیه الحق» وجود داشته باشد؛ یعنى فردى كه مكلف به رعایت آن حق است. در هر اجتماع بشرى و از جمله جوامع امروزى، «حق» عده‌اى در برابر «تكلیف» عده‌اى دیگر است. اگر كسانى مى‌گویند تنها در اندیشه استیفاى حقوق خویش هستیم و ملزم به انجام هیچ گونه تكلیفى نمى‌باشیم؛ لازمه‌اش تناقض است.
از لوازم و تبعات این سخن همین بس كه هیچ كس را، به خصوص در مورد تكالیف شرعى، نمى‌توان ملزم نمود كه این كار را انجام بدهد و یا آن كار را ترك نماید. سخنِ این روشن‌فكران، درست نقطه مقابل آن سخن امام سجاد و امیرالمؤمنین(علیهما السلام) است كه، اصل همه حقوق انسان «حق الله» است و حق خدا این است كه بندگان او را اطاعت كنند. به اعتقاد اینان این كه بگوییم: «خدا این حق را بر انسان‌ها و مردم دارد كه از اوامر و نواهى او اطاعت كنند» مربوط به عصر برده‌دارى است و امروزه دیگر خریدارى ندارد! در عصر مدرنیته، انسان به دنبال آزادى و گسستن هرگونه قید و بندى از دست و پاى خویش است!
این عده یا در واقع اصلا اعتقادى به آفریننده جهان ندارند، یا اگر به خدا اعتقاد داشته باشند، مى‌گویند خدا همان است كه جهان را آفریده و دیگر به ما كارى ندارد و قبول نداریم كه او براى ما دستور و تكلیفى صادر نموده باشد. البته برخى از اینان راه حل سومى نیز یافته‌اند و مى‌گویند قبول داریم و یا در نهایت ممكن است این اعتقاد را بیان كنند كه اولا خدایى وجود دارد و ثانیاً دستورات و تكالیفى هم صادر نموده است، امّا انسان‌ها هیچ الزامى در انجام آن ندارند! انسان آزاد است و حق دارد كه با انتخاب خود به این تكالیف عمل كند و یا آن را ترك نماید. قرائت جدید آقایان از اسلام این است كه انسان حق دارد با اوامر و نواهى خدا مخالفت نماید و پرچم مخالفت بر ضد خدا برافرازد و رسماً هم بگوید من ضد خدا هستم. اینان همان مسلمانانى! هستند كه در سخنرانى‌ها و روزنامه‌هایشان مى‌گویند و مى‌نویسند: انسان حق دارد حتى بر علیه خدا هم تظاهرات كند!

4. چگونگى شكل‌گیرى فرهنگ الحادى در غرب

این طرز تفكر، درست نقطه مقابل تفكر ادیان الهى به خصوص اسلام و در واقع به معناى نفى كلّى اسلام است؛ چرا كه به تعبیر امیرالمؤمنین(علیه السلام) اسلام عبارت است از تسلیم در برابر خدا و
﴿ صفحه 154 ﴾
فرمان‌ها و تكالیف او(119)؛ و این همان چیزى است كه این تفكر آن را نفى مى‌كند. ریشه این تفكر به «دوره رنسانس» كه عصر شناخته شده‌اى در تاریخ اروپا است، باز مى‌گردد. این دوره كه حدود هزار سال به درازا كشید، خود تاریخ بسیار مفصلى دارد كه در این‌جا نمى‌توان به همه جزئیات و ویژگى‌هاى آن پرداخت، ولى اجمال آن از این قرار است:
از چند قرن پیش، مردم مغرب زمین به علل مختلف، از جمله زورگویى‌هاى بى‌حساب و تحمیل عقاید نادرست، به تدریج در صدد عصیان گرى علیه نظام ارزشى و فكرى حاكم برآمدند. نظامى كه در اروپا حاكم بود، نظامى تابع كلیسا بود. این در حالى بود كه بسیارى از آموزش‌هاى كلیسا داراى توجیهى عقلانى و منطقى نبود؛ به عنوان نمونه، كلیسا این عقیده را ترویج مى‌داد كه انسان موجودى گنه كار و پلید است و گناه در ذات او نهفته است. خداوند براى جبران این گناهان و پلیدى‌ها، از مقام لاهوتى خویش تنزل نمود و به صورت یك موجود جسمانى، یعنى حضرت مسیح(علیه السلام)، متجسّد شد كه از حضرت مریم(علیها السلام) متولد گشت. او چندى در این عالَم به صورت یك انسان زندگى كرد تا در نهایت بنى‌اسرائیل او را به دار كشیدند و دار كشیدن او، باعث آمرزش گناه انسان‌ها گردید. از نظر تعالیم و آموزش‌هاى كلیسا در دوره رنسانس، انسان ذاتاً و خود به خود از بدو تولد و بدون هیچ گونه اختیار وانتخابى گنه كار است و به هیچ صورت این گناه جبران یا رفع نمى‌شود. چاره خدا براى آمرزش گناه بندگان آن بود كه به صورت انسان ظاهر گشته و آن گاه به دار كشیده شود. مسأله معروف اب (پدر) و ابن (پسر) و روح القدس در همین رابطه مطرح مى‌شود.
طبیعى است كه این تعالیم بسیار نابخردانه است. اصلا تجسم خدا به صورت انسان به چه معنایى است؟ مگر ممكن است خدا، انسان (پسر) شود و هم پدر، و در عین حال خدا هم باشد؟! آن گاه مى‌گویند خدا به بالاى دار رفت تا باعث نجات انسان‌ها گردد! اصلا چه رابطه‌اى بین دار زدن خدا و نجات انسان‌ها و به بهشت رفتن آنان وجود دارد؟!
اصلى‌ترین تعلیم مسیحیت همین آموزه بى‌پایه و خرافى است. ما معتقدیم مسیحیت اصیل از این سخنانِ غیرمعقول به دور است. قرآن مى‌فرماید: وَ إِذْ قَالَ اللّهُ یَا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ ءَأَنتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِى وَ اُمِّىَ اِلَهیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ قَالَ سُبْحَانَكَ مَا یَكُونُ لِى أَنْ أَقُولَ مَا لَیْسَ لِى بِحَقٍّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِى وَ لاَ أَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُیُوبِ. مَا قُلْتُ
﴿ صفحه 155 ﴾
لَهُمْ إِلاَّ مَا أَمَرْتَنِى بِهِ أَنِ اعْبُدُو اللّهَ رَبِّى وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتَ عَلَیْهِمْ شَهِیداً مَا دُمتُ فِیهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّیْتَنِى كُنْتَ أَنْتَ الرَّقیِبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلَى كُلِّ شَىْء شَهِید(120)؛ و آن گاه كه خداوند به عیسى بن مریم مى‌فرماید: آیا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را به عنوان دو معبود غیر از خدا انتخاب كنید؟! مى‌گوید: منزهى تو! من حق ندارم آن‌چه را كه شایسته من نیست، بگویم! اگر چنین سخنى را گفته باشم، تو مى‌دانى. تو از آنچه در روح و جان من است، آگاهى؛ و من از آنچه در ذاتِ (پاك) توست، آگاه نیستم. به یقین تو از تمام اسرار و پنهانى‌ها با خبرى. من، جز آنچه مرا به آن فرمان دادى، چیزى به آنها نگفتم؛ (به آن‌ها گفتم:) خداوندى را بپرستید كه پروردگار من و پروردگار شماست. و تا زمانى كه در میان آنها بودم، مراقب و گواهشان بودم؛ ولى هنگامى كه مرا از میانشان بر گرفتى تو خود مراقب آن‌ها بودى؛ و تو بر هر چیز، گواهى.
روز قیامت از حضرت مسیح(علیه السلام) سؤال مى‌شود كه آیا تو به مردم گفته بودى كه مراخداى خودتان قرار دهید؟! حضرت مسیح(علیه السلام) در جواب عرض مى‌كند: پروردگارا! به مردم چیزى جز این نگفتم كه خداى یگانه‌اى را كه پروردگار من و شماست، پرستش كنید و هیچ گاه از آنان نخواستم كه مرا به عنوان خدا پرستش نمایند.
از آن‌جا كه این اعتقاد میان مسیحیان رواج داشته است، قرآن كریم آن را به صورت گفت و گویى كه بین خدا و حضرت مسیح(علیه السلام) در قیامت تحقق خواهد یافت، بیان مى‌فرماید. به هر حال، چنین اعتقادى از دیرباز در بین مسیحیان وجود داشته و هنوز هم تقریباً بین كلیساهاى مختلفِ مسیحیت (ارتدوكس، كاتولیك، پروتستان) به عنوان یك اصل مشترك رواج دارد. از نظر همه آنان، به دار كشیدن حضرت عیسى(علیه السلام) كه تجسد یافته خداست، سبب نجات انسان‌ها گشت.
در هر حال، مسیحیان به تدریج در مواجهه با این‌گونه تعالیم، شروع به پرسش‌گرى كردند و آنها را مورد تردید و تأمل قرار دادند. علاوه بر این، رفتار ظالمانه و بى‌رحمانه‌اى كه كلیسا به كمك دولت‌ها انجام مى‌داد، در افزایش نارضایتى و اعتراض مردم مسیحى تأثیر فراوان داشت. كلیسا معمولا پشتیبان پادشاهان اروپا بود و در مواردى خود نیز ادعاى سلطنت داشت. سرانجام اروپاییان خواهان پایان سلطه كلیسا در مغرب زمین و آزادى مردم از تحمیل این عقاید ناروا شدند.
﴿ صفحه 156 ﴾