نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

1. مرورى بر جلسه قبل

بحث ما درباره «حقوق از دیدگاه اسلام» بود. گفتیم از فرمایشات ائمه معصومین(علیهم السلام)استفاده مى‌شود كه تمام «حقوق انسان» فرع «حق خدا» است. اصلى‌ترین حق در عالَم، حقى است كه خدا بر بندگانش دارد و سایر حقوق، فروع و شاخه‌هایى از این اصل هستند. به عنوان نمونه به دو نمونه از بیانات ائمه(علیهم السلام)؛ یكى از امیرالمؤمنین(علیه السلام) و دیگرى از امام سجاد(علیه السلام)استناد كردیم. مفاد هر دو این بود كه حقوق انسان از «حق خدا» نشأت مى‌گیرد و اصیل‌ترین حق، حقى است كه خدا نسبت به بندگانش دارد و آن حق این است كه او را پرستش كنند و اوامرش را اطاعت نمایند. در مقابل، خدا هم براى بندگان حقى را قرار داده كه وقتى او را اطاعت و پرستش كنند، پاداشى در خور و شایسته به آن‌ها عطا كند. این مسأله با بعضى از مفاهیمى كه امروزه در ادبیات سیاسى و جامعه شناسى مطرح است، سازگار نیست.

2. دو دیدگاه متضاد در مورد «تكلیف‌گرایى»

احتمالا در برخى از مقالات، كتب و سخنرانى‌ها خوانده یا شنیده‌اید كه عده‌اى مى‌گویند در این عصر كه «عصر مدرنیته» است، انسان در صدد احقاق حقوق خویش است و نه در پى انجام تكالیف. براى روشن شدن این مسأله، مناسب است در این جا ورودى به این بحث داشته باشیم.
آنچه در فرهنگ اسلامى با آن انس داریم، این است كه انسان در مقابل خداى متعال داراى «وظایف» و «تكالیفى» است كه باید از عهده انجام آنها برآید و اصلا «علم فقه» به این منظور تأسیس و تدوین گشته كه تكالیف انسان را مشخص كند. بارها این فرمایش را از امام خمینى(رحمه الله) شنیده‌ایم كه، ما در پى انجام تكلیف هستیم. بنابراین، مفهوم تكلیف و وظیفه و
﴿ صفحه 152 ﴾
امورى از این قبیل، در فرهنگ اسلامى ما جایگاه ویژه‌اى دارد و هیچ مسلمانى نیست كه با این مفاهیم آشنا نباشد و اطاعت از اوامر و نواهى الهى را «وظیفه» خود نداند.
اخیراً كسانى به نام «روشنفكران مذهبى» یا «مذهبى‌هاى روشنفكر» به تبعیت از فرهنگ غربى و با تأثّر از افكار الحادى مغرب زمین، نغمه‌اى را ساز كرده‌اند كه، اصلا این عصر كه «عصر تجدد» یا «عصر مدرنیته» است، داراى ویژگى‌هایى است كه اگر كسانى این ویژگى را نداشته باشند، به این عصر تعلق ندارند؛ بلكه در حال و هواى پیش از «عصر مدرنیسم» زندگى مى‌كنند. از نظر آنان، بشر در این عصر در اندیشه تكلیف و وظیفه نیست تا در صدد انجام آن باشد؛ بلكه در پى آن است كه ببیند چه حقوقى دارد تا این حقوق را از دیگران مطالبه نماید. حتى عدّه‌اى از آنان تصریح مى‌كنند كه امروزه بشر در پى آن نیست كه ببیند خدا براى او چه وظایفى قرار داده، بلكه در این اندیشه است كه اگر خدایى هم وجود دارد، حقوق خود را از او باز ستاند و این امر را از ویژگى‌هاى جداناشدنى «عصر مدرنیته» مى‌دانند. از دیدگاه آنان اگر كسانى درباره تكلیف، اوامر الهى، نواهى الهى و امورى از این دست بیندیشند، از قافله تاریخ و تمدن بشرى به دور افتاده‌اند و به چند قرن قبل تعلق دارند. به عبارت دیگر، اینان تفكر تكلیف مدار را یك تفكر ارتجاعى و واپس‌گرایانه مى‌دانند.

3. نقد تفكر مدرنیته در مسأله حق و تكلیف

آیا چنین اندیشه‌اى با تفكر اسلامى سازگار است؟ با توضیحاتى كه پیش‌تر گذشت، و در آینده نیز بیشتر توضیح خواهیم داد، این مطلب به هیچ وجه با دیدگاه اسلام سازگارى ندارد. اما اكنون ببینیم صرف نظر از تطبیق این مباحث با مبانى اسلامى، آیا واقعاً در این عصر جدید (عصر مدرنیته) ما باید در اندیشه كسب حقوق خویش باشیم و در پى انجام تكلیف نباشیم؟
بارها گفته شد كه اصولا «حق و تكلیف» داراى «رابطه تضایف» هستند. نمى‌توان حقى را اثبات كرد كه در مقابل آن تكلیفى نباشد. اگر مى‌گوییم: انسان (الف) بر انسان (ب) حق دارد، این بدان معنا است كه انسان (ب) تكلیف دارد كه حق انسان (الف) را رعایت كند. اگر تنها انسان (الف) حق داشته باشد ولى در مقابل، هیچ كس مكلّف به رعایت حق او نباشد، وجود و عدم این حق مساوى خواهد بود. فرض كنید كارگر حق داشته باشد كه مزد خویش را از كارفرما مطالبه كند، ولى كارفرما تكلیفى در پرداخت مزد او نداشته باشد، این چگونه حقى
﴿ صفحه 153 ﴾
است؟! این امر جز هرج و مرج، چیز دیگرى به دنبال نخواهد داشت. اثبات حق براى كسى آن گاه معقول است كه در برابر آن «مَن علیه الحق» وجود داشته باشد؛ یعنى فردى كه مكلف به رعایت آن حق است. در هر اجتماع بشرى و از جمله جوامع امروزى، «حق» عده‌اى در برابر «تكلیف» عده‌اى دیگر است. اگر كسانى مى‌گویند تنها در اندیشه استیفاى حقوق خویش هستیم و ملزم به انجام هیچ گونه تكلیفى نمى‌باشیم؛ لازمه‌اش تناقض است.
از لوازم و تبعات این سخن همین بس كه هیچ كس را، به خصوص در مورد تكالیف شرعى، نمى‌توان ملزم نمود كه این كار را انجام بدهد و یا آن كار را ترك نماید. سخنِ این روشن‌فكران، درست نقطه مقابل آن سخن امام سجاد و امیرالمؤمنین(علیهما السلام) است كه، اصل همه حقوق انسان «حق الله» است و حق خدا این است كه بندگان او را اطاعت كنند. به اعتقاد اینان این كه بگوییم: «خدا این حق را بر انسان‌ها و مردم دارد كه از اوامر و نواهى او اطاعت كنند» مربوط به عصر برده‌دارى است و امروزه دیگر خریدارى ندارد! در عصر مدرنیته، انسان به دنبال آزادى و گسستن هرگونه قید و بندى از دست و پاى خویش است!
این عده یا در واقع اصلا اعتقادى به آفریننده جهان ندارند، یا اگر به خدا اعتقاد داشته باشند، مى‌گویند خدا همان است كه جهان را آفریده و دیگر به ما كارى ندارد و قبول نداریم كه او براى ما دستور و تكلیفى صادر نموده باشد. البته برخى از اینان راه حل سومى نیز یافته‌اند و مى‌گویند قبول داریم و یا در نهایت ممكن است این اعتقاد را بیان كنند كه اولا خدایى وجود دارد و ثانیاً دستورات و تكالیفى هم صادر نموده است، امّا انسان‌ها هیچ الزامى در انجام آن ندارند! انسان آزاد است و حق دارد كه با انتخاب خود به این تكالیف عمل كند و یا آن را ترك نماید. قرائت جدید آقایان از اسلام این است كه انسان حق دارد با اوامر و نواهى خدا مخالفت نماید و پرچم مخالفت بر ضد خدا برافرازد و رسماً هم بگوید من ضد خدا هستم. اینان همان مسلمانانى! هستند كه در سخنرانى‌ها و روزنامه‌هایشان مى‌گویند و مى‌نویسند: انسان حق دارد حتى بر علیه خدا هم تظاهرات كند!