نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

6. یك ذبح، بهاى دو تكامل

در قوانین عرفى و ظاهرى، همه خون‌ها مساوى و همه در برابر قانون برابرند. از این رو، هر كس مرتكب قتل گردد، سزاوار قصاص است. در این میان فرقى از جهت علم، هنر، مال و سن
﴿ صفحه 146 ﴾
نیست. اگر دانشمند برجسته‌اى از روى عمد نوزاد شیرخوارى را بُكشد، مستحق قصاص است؛ چون همه در برابر قانون مساویند. برخى از ما خیال مى‌كنیم در ارزش‌گذارى واقعى و ملاحظه مصالح حقیقى نیز وضع بدین منوال است؛ به همین دلیل مى‌گوییم: جان من با وجود مقدس حضرت ولى‌عصر(علیه السلام) برابر است؛ چه این كه آن حضرت، همانند من، یك انسان است و فرقى وجود ندارد.
اگر مصالح واقعى و ملاك‌هاى حقیقى، كه فوق زندگى اجتماعى و بالاتر از حیات دنیایى انسان‌ها است، مورد توجه واقع شود، حساب دیگرى در كار مى‌آید كه از عقل ما فراتر است. در این حالت، كس دیگرى باید ارزش‌گذارى نماید و مصلحت‌ها را بسنجد. حال اگر حضرت ابراهیم(علیه السلام)بخواهد به آن ارزش عالى معنوى و مقام والاى روحانى برسد، شرطش این است كه باید از جان فرزندش هم بگذرد.در این حالت، این سخن مطرح نمى‌شود كه خون فرد بى‌گناهى روى زمین ریخته مى‌شود و جان او با جان دیگران برابر است. این سخن در محدوده روابط اجتماعى و زندگى دنیایى صادق است؛ اما آن گاه كه مسأله رسیدن حضرت ابراهیم(علیه السلام) به چنین مقامى بس ارزشمند در میان است، هیچ كس نمى‌داند كه شرط رسیدن به آن مقام چیست و چه مصلحتى باید فداى آن مصلحت بزرگ‌تر شود. از این رو، وقتى دستور داده مى‌شود كه فرزند خویش را ذبح كن، حضرت ابراهیم(علیه السلام) نمى‌داند كه واقعاً اطاعت امر خدا و آن شرف و كمالى كه در اطاعت امر خدا براى او حاصل مى‌شود، چه نسبتى با مصلحت بقاى فرزند دارد. احتمال مى‌دهد آن مقام معنوى، به گونه‌اى ارزشمند و با اهمیت است، و اراده تشریعى خدا به آن مقام به گونه‌اى تحقق گرفته كه فدا كردن اسماعیل یا صدها اسماعیل در راه آن صحیح باشد. فقط خدا مى‌تواند این امر را تشخیص دهد. بنابراین، وقتى خدا به حضرت ابراهیم(علیه السلام) مى‌گوید فرزندت را ذبح نما، او حقى براى خویش نمى‌بیند كه بخواهد اعتراض كند یا آن را قبیح وناپسند بشمارد؛ چون امر خدا فقط براى دست‌یابى به مصالح اجتماعى و دنیایى نیست. تحصیل آن كمالات براى انسان‌هاى وارسته آن قدر اهمیت دارد كه همه عالَم در نزد آنان همانند تلّ خاك است. آن مصالح را هم فقط خدا مى‌داند و این كه چه چیزى صحیح است فدا شود تا انسان برجسته‌اى مانند حضرت ابراهیم(علیه السلام) به مقام امامت برسد: وَ إِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِمَات فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ امَامًا(110)؛ هنگامى كه خداوند، ابراهیم را با وسایل گوناگونى
﴿ صفحه 147 ﴾
آزمود؛ و او به خوبى از عهده این آزمایش‌ها برآمد، خداوند به او فرمود: من تو را امام و پیشواى مردم قرار دادم.
ابراهیم باید امتحانى بسیار سخت و دشوار بدهد تا این استعداد را پیدا كند كه خدا مقام امامت را به او بدهد. آن مقام امامت به قدرى والا است كه اگر ده‌ها اسماعیل هم در راه آن ذبح شوند، سزاوار است. چه كسى مى‌تواند حسابرسى و ارزش گذارى نماید كه قتل نفس زكیّه‌اى مانند حضرت اسماعیل(علیه السلام) اگر مقدمه و زمینه براى رسیدن به آن كمال نفسانى واقع شود، آن مصلحت اقوا است؟ فقط خدا؛ پس ابراهیم چه باید انجام دهد؟ تسلیم محض در برابر فرمان الهى: فَلَمّا أَسْلَمَا وَ تَلَّهُ لِلْجَبِینِ وَ نَادَیْنَاهُ أَنْ یَا اِبْرَاهِیمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّءْیَا إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِى الْمـُحْسِنِینَ(111)؛ هنگامى كه هر دو تسلیم شدند و ابراهیم پیشانى اسماعیل را بر خاك نهاد، او را ندا دادیم كه: اى ابراهیم! آن رؤیا را تحقق بخشیدى (و به مأموریت خویش عمل كردى). ما این‌گونه نیكوكاران را جزا مى‌دهیم.
آنچه انسان را ترقى داده و به اوج مى‌رساند تسلیم محض در مقابل امر و نهى خدا مى‌باشد؛ هم‌چنان كه امیرالمؤمنین(علیه السلام) مى‌فرمایند: اَلاِسْلامُ هُوَ التَّسلیمُ(112)؛ اسلام عبارت از تسلیم است. نیز رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) فرمود: اَلاِْسْلامُ اَنْ تَسلِمَ وَجْهَكَ لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ وَ اَنْ تَشهَدَ اَنْ لا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ(113)؛ اسلام آن است كه روى خود را متوجه خداى عزّوجلّ نمایى و شهادت به یكتایى خدا دهى.
آن گاه كه حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل(علیهما السلام) به سرزمین مكه پا نهادند و مشغول ساختن خانه كعبه گشتند، دعا نمودند كه خداوندا ما و ذریه ما را تسلیم خود قرار ده: وَ إِذْ یِرَفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیْتِ وَ إِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَیْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا اُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَ تُبْ عَلَینَا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ(114)؛ هنگامى كه ابراهیم و اسماعیل پایه‌هاى خانه (كعبه) را بالا مى‌بردند؛ (مى‌گفتند:) پروردگارا! از ما بپذیر. كه تو شنوا و دانایى. پروردگارا! ما را تسلیم فرمان خود قرار ده؛ و از دودمان ما، امتى كه تسلیم فرمانت باشند، (به وجود آور؛) و طرز عبادتمان را به ما نشان ده و توبه ما را بپذیر، كه تو توبه‌پذیر و مهربانى. نه تنها ما را داراى مقام اسلام واقعى، یعنى تسلیم مطلق در مقابل خودت قرار ده، بلكه از فرزندان ما هم
﴿ صفحه 148 ﴾
امتى را به وجود آور كه داراى چنین مقامى باشند. حضرت ابراهیم و فرزندش چیزى برتر و فراتر از اسلام نمى‌بینند. آرزوهاى آنان این است كه به مقام اسلام و تسلیم محض نایل گردند و براى ذریه ونسل‌هاى آینده خویش نیز همین آرزو را دارند. این تسلیم مطلق در برابر خداى بزرگ آن قدر شرف و ارزش دارد كه در مقابل آن سزاوار است ـ هر چند به صورت دستور آزمایشى ـ هزاران انسان فدا گردند.
بنابراین، در جواب این پرسش كه چرا به حضرت ابراهیم دستور داده شد كه فرزندت را ذبح كن و چه مصلحتى در آن نهفته است و نیز چرا حضرت ابراهیم(علیه السلام) در انجام این تكلیف تردید و شكى به خود راه نداد و این عمل را غیرمشروع، قبیح و قتل نفس زكیه قلمداد ننمود؛ باید گفت: آن قبحى كه ما براى قتل نفس زكیّه یا سایر احكام اجتماعى تشخیص مى‌دهیم، تابع مصالح و مفاسدى است كه در چهارچوب زندگى دنیا لحاظ مى‌كنیم. اگر كسى درك، معرفت و احاطه علمیَش فراتر از زندگى مادى و حیات دنیوى شد، به گونه‌اى كه شامل حیات معنوى و زندگى بى‌نهایت آخرت هم گردید، بهتر مى‌تواند مصالح و مفاسد را بسنجد. در این حالت، دستور ذبح انسان بى‌گناه به پدر، صحیح است؛ چون در سایه اطاعت چنین امرى، پدر به مقام بلند و ارزشمندى دست یافت. نه تنها پدر، كه فرزندش نیز به مقام گران‌مایه‌اى نایل آمد.
آن حال و وضعیتى كه حضرت اسماعیل(علیه السلام) در مقابل اطاعت امر پدر داشت، از هزار سال عبادت من و شما بالاتر است. هر چند نوجوان است امّا این نوجوان بسیار با دیگران فرق دارد: قَالَ یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شَاءَ اللّهُ مِنَ الصَّابِرِینَ(115)؛ (اسماعیل) گفت: پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن. به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت.
اسماعیل از سخن پدر وحشت و اضطراب به خود راه نمى‌دهد؛ آن‌گاه كه گفت: «پسرم! من در خواب دیدم كه تو را ذبح مى‌كنم، نظر تو چیست؟»(116)؛ بلكه اسماعیل مى‌گوید هر چه خدا دستور داده، عمل كن. این تسلیم او نسبت به امر خدا از عبادت هزار ساله ما بالاتر و ارزشمندتر است. عبادت را بر اساس مقدار خلوص آن و پاكى نیتش مى‌سنجند، نه بر اساس كمیت و مقدار ظاهرى آن. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در مورد جهاد و فداكارى امیرالمؤمنین(علیه السلام) در
﴿ صفحه 149 ﴾
جنگ خندق فرمود: ضَرْبَةُ عَلىٍّ یَوْمُ الْخَنْدَقِ اَفْضَلُ مِنْ عَبادَةِ الثَّقَلَیْن(117)؛ شمشیرى كه على در جنگ خندق (بر عمروبن عبدود) وارد ساخت از عبادت جن و انس بالاتر است.
پس در امر خداوند، از نظر واقعى نه تنها هیچ مفسده‌اى نبود، بلكه در سایه این امر، زمینه‌اى فراهم شد كه ابراهیم و اسماعیل، هر دو در آنِ واحد و در زمان كوتاهى به عالى‌ترین مقامات انسانى برسند. حال كه این مصلحت تأمین گردید، دیگر ذبح خارجى لزومى ندارد، از این رو خداوند، گوسفندى را فرستاد تا ذبح شود. مصلحت و حكمت آن دستور این بود كه براى آن دو چنین آمادگى‌اى پیدا شود. البته حضرت ابراهیم(علیه السلام) هم فكر نمى‌كرد این تكلیف، یك تكلیف صورى و به عنوان امتحان او مى‌باشد، بلكه آن را دستور قطعى خدا مى‌دانست كه باید بدان عمل كند. اسماعیل نیز فكر نمى‌كرد یك تكلیف صورى و امتحانى در كار است؛ چون اگر تكلیف، تكلیف صورى و امتحانى باشد و طرف هم آن را بداند، چنین امرى، امتحان نخواهد بود و جایى براى ستایش كسى كه چنین امرى را اطاعت كرده وجود نخواهد داشت. آنها فكر مى‌كردند تكلیف واقعى و حقیقى دركار است و باید این ذبح صورت پذیرد. مصلحتى كه پشتوانه این دستور بود، همان مقام تسلیمى بود كه در ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام) پدیدار گردید و به آن اوج معنوى و قرب الهى كه براى ایشان در نظر گرفته شده بود، رسیدند. هنگامى كه این هدف حاصل شد در عوض اسماعیل، گوسفندى جهت ذبح فرستاده شد: وَ فَدَیْنَاهُ بِذِبْح عَظِیم(118)؛ ما ذبح عظیمى را فداى او كردیم.
نوع تكالیف الهى، تابع مصالحى است كه فوق درك و فكر من و شما مى‌باشد. آنچه را ما به عنوان قتل نفس زكیه و یك عمل ناپسند مى‌دانیم، از آن جهت است كه آن را فقط در چهارچوب مصالح زندگى مادى و اجتماعى این دنیا مى‌سنجیم. اگر مى‌دانستیم كه در سایه این دستور به قتل، چه كمالات و ارزش‌هایى براى قاتل و مقتول هر دو حاصل مى‌شود، آن را ناروا و ناپسند قلمداد نمى‌كردیم. احكام عقل عملى نوعاً داراى قیدها و تابع ملاك‌هایى است
﴿ صفحه 150 ﴾
كه معمولا مردم از آن بى‌اطلاع یا غافلند. به همین دلیل در حالى كه در بسیارى از موارد، حكم عقل در واقع مقید است، تصور مى‌شود كه عقل مطلقاً چنین حكمى دارد؛ مثل همین حكم كه ابتدا تصور مى‌شود كشتن یك انسان بى‌گناه و وارسته مطلقاً كارى نارواست، در حالى كه توضیح دادیم این‌چنین نیست. در این موارد اگر ملاك واقعى احكام عقل عملى بررسى و مورد ملاحظه قرار گیرد، عقل با برهان قطعى، حكم یقینى خواهد كرد.

7. خلاصه بحث

خلاصه بحث این شد كه حق باید از طرف كسى تشریع شود كه احاطه بر همه مصالح داشته باشد و نه تنها مصالح انسان‌ها، بلكه مصالح كل موجودات و نیز مصالح كل هستى اعم از مادى ومعنوى، دنیوى و اخروى را بداند؛ و این جز خداى متعال كس دیگرى نخواهد بود. بنابراین، همه حقوق باید از طرف خداى متعال تشریع شود.
از طرف دیگر نیز در پاسخ این سؤال كه او چه حق دارد كه این حقوق را جعل كند، باید گفت: چون او خدا است و همه هستى از آنِ اوست و در مقابل او كسى نیست كه از ناحیه خودش چیزى داشته باشد تا ادعاى حقى كند و پیش از این كه حق براى خدا ثابت شود، براى هیچ موجود دیگرى حقى ثابت نیست. به دنبال آن نیز حق اطاعت و پرستش او بر همه بندگانش ثابت مى‌شود و نیز این امر كه او حق دارد براى برخى بندگان نسبت به دیگران حقوقى را قرار دهد و دیگران مى‌باید این حقوق را رعایت نمایند. بنابر این كسانى كه نسبت به دیگران داراى حقوقى مى‌شوند، این حقوق آنان در پرتو حق خدا است؛ چون از ناحیه خود هستى و وجودى ندارند تا حقى داشته باشند.
﴿ صفحه 151 ﴾

جلسه یازدهم: انسان، آزاد از بندگى خدا!