نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

4. نتیجه

اكنون كه روشن شد كه ملاك اعتبار حق، مالكیت و سلطه است، در عالم هستى، چه سلطه‌اى قوى‌تر، اصیل‌تر و نافذتر از قدرت و قهاریت خداى متعال سراغ دارید؟ قبل از این كه در مورد خدا، اعتبار حق كنیم و نیاز داشته باشیم كه مفاهیم اعتبارى را در مورد او به كار بریم، او سلطه
﴿ صفحه 132 ﴾
تكوینى بر ماوراى خودش دارد. هیچ موجودى نیست كه تحت تسلط و قدرت الهى نباشد: قُلِ اللّهُ خَالِقُ كُلِّ شَىْء وَ هُوَ الْوَاحِدُ القَهَّار(97)؛ بگو خدا خالق همه چیز است؛ و اوست یگانه قهار؛ وَ مَا مِن إِله إِلاَّ اللّهُ الْوَاحِدُ القَهّارُ(98)؛ و هیچ معبودى جز خداوند یگانه قهار نیست. او یگانه‌اى است كه نهایت قدرت و تسلط را بر همه چیز را داراست.
پس اگر بنا باشد از سلطه، قدرت و قاهریت مفهومى اعتبار كنیم، عالى‌ترین و بارزترین مصداقِ این مفهوم، ذات مقدس حق تبارك و تعالى خواهد بود؛ چون قدرت و تسلط او بر همه چیز بیش از همه و پیش از همه است. هر كس در هر جا داراى قدرت است، ناشى از قدرت اوست و كسى از خود چیزى ندارد. این قدرت تكوینى كه ما بر اندام‌هاى خود داریم، چه كسى به ما داده است؟ هر چند این دست، پا و اعضاى دیگر براى من و جزیى از وجود من است، امّا چه كسى این توانایى را به من داده كه اعضا و جوارح را به كار گیرم؟ همان كسى كه هر وقت بخواهد مى‌تواند آن را بگیرد. گاهى انسان دست دارد امّا چون فلج شده ،نمى‌تواند دستش را تكان دهد. او علاوه براین كه به من دست مى‌دهد، هم او باید قدرت تصرف را بدهد. پس آن حقى كه مِلاكش قدرت، سلطه و قاهریت است، اصلش از آنِ اوست.
با برهان فلسفى فوق كه داراى چند مقدمه به عنوان صغرى و كبرى بود، این نتیجه حاصل شد كه اصل همه حق‌ها از خداى متعال است و قبل از این كه حقى براى او اعتبار شود، هیچ جا حق دیگرى وجود ندارد و حق او مبدأ و منشأ حقوق بندگان است: ثُمَّ جَعَلَ ـ سُبْحَانَهُ ـ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقاً افْتَرَضَهَا لِبَعْضِ النَّاسِ عَلى بَعْض... فَرِیضَةٌ فَرَضَهَا اللّهُ ـ سُبْحَانَهُ ـ لِكُلٍّ عَلى كُلٍّ(99)؛ پس خداى سبحان برخى از حقوق خود را براى بعضى از مردم و علیه بعضى دیگر واجب كرد... حق واجبى كه خداى سبحان، بر هر دو گروه لازم مى‌شمرد.
اگر او این حق را براى مردم قرار نداده بود، حق از وجود خود انسان نشأت نمى‌گرفت. از این رو، این همه سخن كه از حقوق بیان مى‌شود، مانند: حقوق بشر، حقوق طبیعى یا حقوق فطرى، همگى سخن‌هایى بى‌پایه و بى‌ریشه است: وَ مَثَلُ كَلِمَة خَبِیثَة كَشَجَرَة خَبِیثَة اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَْرْضِ مَا‌لَهَا مِنْ قَرَار(100)؛ و (خدا) كلمه خبیثه (سخن آلوده) را به درخت ناپاكى تشبیه كرده كه از
﴿ صفحه 133 ﴾
روى زمین بركنده شده، و قرار و ثباتى ندارد. حق حقیقى آن است كه خدا بدهد: فَریضَةٌ فَرَضَهَا اللّهُ سُبْحانَه(101)؛ حق واجبى كه خداى سبحان لازم شمرد.
تا خدا حقى را براى كسى قرار ندهد، هیچ كس از خودش هیچ حقى ندارد.

5. سخن برخى فیلسوف نمایان در مورد حق انسان مدرن

این سخن را كه با برهان عقلى و دلایل نقلى تأیید مى‌شود، با سخنان تار عنكبوتى برخى فیلسوف نمایان این عصر مقایسه كنید كه مى‌گویند: انسان مدرن به دنبال گرفتن حق خود از خدا است. متأسفانه كسانى كه خود را روشنفكر مذهبى مى‌نامند ـ و اى كاش صریحاً خود را روشنفكر لا مذهب مى‌نامیدند ـ معتقدند كه دوران تكلیف در مقابل خدا گذشته است و این امر مربوط به زمان برده‌دارى مى‌باشد. در این زمان انسان در پى كسب حق خویش از همه، حتى از خدا است. انسان مدرن باید ببیند چه حقى بر خدا دارد. باید از اینان پرسید كه آیا انسان این حقوق را از شكم مادر به همراه خویش آورده است؟! انسانى كه از قطره آبى آفریده شده، این حق را از كجا آورده و چه كسى این حق را به او داده است؟ مى‌گویند: فطرت این حق را بدو بخشیده است؛ در این حال، این پرسش مطرح مى‌شود كه «فطرت» یعنى چه؟ آیا فطرت، غیر از «فطرت اللّه» است: فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّینِ حَنیِفًا، فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِى فَطَرَ النّاسَ عَلَیْهَا، لاَ تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذَلِكَ الدِّینُ القَیِّمُ وَ لكِنَّ اَكْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ(102)؛ پس روى خود را متوجه آیین خالص پروردگار كن. این فطرتى است كه خداوند، انسان‌ها را بر آن آفریده، دگرگونى در آفرینش الهى نیست، این است آیین استوار؛ ولى اكثر مردم نمى‌دانند.
اگر فطرت همان چیزى است كه خدا قرار داده است، پس حق هم از ناحیه او عطا شده است و اگر فطرت به معناى «طبیعت منهاى خدا» باشد، این طبیعت از خود چیزى ندارد كه به كسى بدهد.
منظور از «حقوق طبیعى» چیست؟ مى‌گویند: حقوقى است كه طبیعت به انسان مى‌دهد؛ مانند: حق حیات، حق آزادى، حق مسكن و...؛ در حالى كه طبیعت از خود چیزى ندارد كه به كسى بدهد. فقط فطرت به معناى «فطرت الله» مى‌تواند معناى صحیحى باشد. «فطرت الله» هم
﴿ صفحه 134 ﴾
كه مخلوق خدا و ناشى از ذات اقدس اوست؛ بنابر این اگر از حقوق فطرى سخن بگوییم، در آن جایى كه جعل و تشریع وجود دارد، جاعل و واضع آن خدا است. تا او خلق نكند و امرى را جعل و تشریع ننماید، هیچ حقى براى كسى ایجاد نمى‌شود؛ تا چه رسد به این كه انسانى كه از آب بدبو ایجاد شده است، در مقابل خدا ادعاى حق نماید: اَوَلَمْ یَرَ الاِْنْسَانُ أَنَّا خَلَقْنَهُ مِنْ نُطْفَة فَأِذَا هُوَ خَصِیمٌ مُبِینٌ(103)؛آیا انسان نمى‌داند كه ما او را از نطفه بى‌ارزش آفریدیم؟! و او (چنان صاحب قدرت و شعور و نطق شد كه) به مخاصمه آشكار (با ما) برخاست.
اى انسان! خلقت تو چگونه و از كجا است، كه بر ما حق داشته باشى؟ چه كسى به تو وجود بخشیده و حق حیات داده است؟ چه كسى تو را ازعدم به وجود آورده و شعور بخشیده است كه علیه خدا ادعاى حق مى‌كنى؟! چگونه براى خودت حقوق مستقل و معارض با خدا قایل مى‌شوى و داشتن آزادى را، گر چه بر علیه خدا باشد، حق طبیعى خود مى‌دانى؟ كار به جایى رسیده كه فرد نادانى صریحاً گفته است: انسان‌ها حق دارند علیه خدا تظاهرات كنند!! و متأسفانه كسانى هم به او رأى داده و او را عضو شوراى اسلامى شهر نموده‌اند. باید گفت: اى انسان ناآگاه و ضعیف! تو از خودت چه دارى كه در مقابل خدا ادعاى حق مى‌كنى؟ تا خدا حقى را براى كسى قرار نداده باشد كسى از خودش چیزى ندارد: ثُمَّ جَعَلَ ـ سُبْحَانَهُ ـ مِنْ حُقُوقِهِ حُقُوقًا افتَرَضَهَا لِبَعْبضِ النّاسِ عَلى بَعْض... فَرِیضَةٌ فَرَضَهَا اللّهُ ـ سُبْحَانَهُ ـ لِكُل عَلى كُلٍّ(104). این افراد مى‌خواهند با حقوق طبیعى خویش در مقام معارضه با خدا برآیند. بریده و شكسته باد آن زبان و قلمى كه چنین مى‌گوید.
پس بر اساس فلسفه حقوق اسلام، حق فقط از خدا است. برهان آن هم این است كه: منشأ حق، نوعى سلطه است و سلطه اعتبارى برگرفته از سلطه تكوینى است. و چون اصل هر سلطه تكوینى از خدا است، پس اصل هر حقى از خدا است و او بر اساس مصالح و حكمت‌ها، حقوقى را براى دیگران قرار مى‌دهد.

6. وجود مصلحت و حكمت در جعل حق از ناحیه خداوند

در این‌جا پرسش دیگرى مطرح مى‌شود و آن این است كه وقتى گفتیم خدا است كه براى دیگران حقى را قرار مى‌دهد؛ آیا جعل این حقوق، بى‌حساب و كتاب و بدون ملاحظه مصالح
﴿ صفحه 135 ﴾
است؟ آیا خدا براى ظالم، حق زورگویى بر مظلوم قرار مى‌دهد؟ مطمئناً خدا چنین حقى را براى ظالم قرار نمى‌دهد؛ امّا سخن در این است كه خدا از كجا به مظلوم، حقِ ظلم‌ستیزى و دادخواهى داده و حق ظلم كردن را به ظالم نداده است؟ پاسخ ساده‌اى كه ممكن است داده شود این است كه، عقل به این مطلب حكم مى‌كند. در این جا سؤال مى‌شود مگر عقل ما حاكم بر خدا است؟ آیا خدا از عقل استفسار مى‌كند كه چنین حقى را قرار بدهم یا ندهم؟!
اگر عاملى خارج از ذات خدا، تكلیفى بر او معین سازد، در این حالت، خدا محكوم و مقهور یك قدرت برتر خواهد شد. خدایى كه از خارج به او امر و نهى شود، خدا نیست. نیز، خدایى كه تابع عقل ما باشد، خدا نیست؛ چون محكومِ مخلوق خویش گشته است.
پاسخ صحیح به این مسأله این است كه آنچه باعث مى‌شود خدا حقوق را در مجراى خاصى قرار دهد، حكمتى است كه در ذات خود خدا است. خدا ذاتاً حكیم است و مصلحت‌ها و حكمت‌ها را بهتر مى‌داند و نیز خیر همه انسان‌ها و همه موجودات را مى‌خواهد، نه شرّ آنان را. در ذات او عاملى براى شرّخواهى وجود ندارد و او خیر محض است. پس آنچه از ذات او بر مى‌آید خیر است و مطابق با حكمت‌ها و مصلحت‌ها مى‌باشد. آنچه باعث مى‌شود كه خدا حقى را براى كسى قرار دهد یا از دیگرى حقى را سلب نماید، حكمت ذاتى خود خداوند است نه یك عامل بیرون از ذات كه با امر و نهى او را محدود ساخته و اراده او را كانالیزه نماید و بگوید: اراده تو باید در این مسیر باشد نه آن مسیر! هیچ كس در او چنین تأثیرى را ندارد؛ در غیر این صورت، او خدا نخواهد بود. آنچه باعث مى‌شود اراده خدا فقط در مسیر خیر، صلاح و حكمت جریان پیدا كند خیر بودن ذات خدا است؛ چون او خیر محض است و جز خیر از او صادر نمى‌شود.
﴿ صفحه 136 ﴾
﴿ صفحه 137 ﴾