نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

7. ملاك جعل حقوق از ناحیه خداوند

وقتى مى‌گوییم: حق خداى متعال اصلِ همه حق‌هاست و همه حق‌هاى دیگر، شاخ و برگى است كه از این ریشه مى‌روید؛ یا به تعبیر دیگر، هر حقى را خدا قرار مى‌دهد، در این‌جا این پرسش مطرح مى‌شود كه آیا این بدان معناست كه خدا بى‌دلیل، بدون حكمت و از روى گزاف حقى را براى كسى قائل مى‌شود، یا كارهاى خداوند، از جمله حقوق و تكالیفى كه بر بندگانش قایل مى‌شود، گزاف نیست؟
این پرسش از آن جهت مهم است كه مغالطه‌ها یا سوء تفاهم‌هایى در این زمینه وجود دارد؛ مثلا برخى تصور مى‌كنند كه وقتى مى‌گوییم: حق حاكمیت و حكومت اصالتاً از آنِ خداست، معنایش آن است كه خدا هرگاه بخواهد، بدون علت به چیزى امر میكند؛ یعنى وقتى مى‌گوییم: حكومت حق خداست، خیال مى‌كنند لازم نیست مصلحتى رعایت شود. هم‌چنین، به دنبال آن وقتى مى‌گوییم: حق حاكمیت و حكومت الهى به پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) منتقل مى‌شود و
﴿ صفحه 118 ﴾
حكومت پیامبر مرتبه نازله‌اى از ولایت الهى است، خیال مى‌كنند معنایش این است كه پیامبر حق دارد به هر كسى هر چه مى‌خواهد دستور بدهد، بدون این كه هیچ ملاك ومصلحتى وجود داشته باشد؛ یعنى دیكتاتورى مطلق. آن گاه وقتى مى‌گوییم: همان حق حاكمیت و حكومت پیامبر به امام معصوم مى‌رسد و بعد از امام معصوم نیز به ولىّ فقیه منتقل مى‌شود، مى‌گویند، پس معنایش این است كه ولىّ فقیه مى‌تواند هر دستورى بدهد و دیكتاتورى چیزى غیر از این نیست.
غافل از این كه وقتى مى‌گوییم: خداى متعال داراى حق حاكمیت است ،این عین حكمت و مصلحت الهى است؛ و وقتى این ولایت را به پیامبر واگذار مى‌كند، به اوحق مى‌دهد كه آنچه مصلحت مردم است دستورداده، نه چیزى كه برخلاف مصالح آنان است. به او حق مى‌دهد كه ارزش‌هاى الهى را در جامعه پیاده كند و مردم موظفند در دستورات او را كه در جهت تحقق اهداف الهى، مصالح ،خیرات و كمالاتِ آنان است، اطاعت كنند؛ وگرنه خداوند اجازه نمى‌دهد كه كسى بر خلاف مصالح واقعى مردم حكمى صادر كند و مردم هم موظف باشند او را اطاعت نمایند.
ولىّ فقیه هم در چارچوب ارزش‌هاى الهى و مصالح حیاتى جامعه امر و نهى مى‌كند نه از روى هوس و دلخواه خود؛ چون اگر از روى هوس، بر خلاف مصالح مردم و بر خلاف احكام الهى قدم بردارد، مرتكب گناه شده و در این صورت، از ولایت ساقط مى‌شود. بنابراین، ولایت فقیه به معناى دیكتاتورى نیست، بلكه رعایت عالى‌ترین مصالح جامعه است كه خدا آن مصالح را تعیین كرده و ولىّ فقیه به دلیل فقاهتش این مصالح را درك مى‌كند و مى‌شناسد.
بنابر این همه حق‌ها از خداست و اوست كه به هر كسى هر حقى را كه صلاح بداند مى‌دهد؛ مثلا به پدر حق مى‌دهد كه فرزندش از او اطاعت كند. این حق براى پدر ثابت است، مادامى كه در معصیت نباشد؛ چرا كه لاَ طَاعَةَ لَِمخْلوق فى مَعْصِیَةِ الْخَالِق(89)؛ اطاعت و پیروى مخلوق سزاوار نیست، جایى كه نافرمانى خدا درآن باشد.
اگر پدر و مادر به تو دستور دادند كه بر خلاف امرالهى رفتار كنى، به خدا شرك بورزى یا معصیت خدا نمایى، اطاعت نكن. پس حقى كه خدا براى پدر و مادر قرار مى‌دهد در یك چهارچوب خاصى است كه مصالح جامعه انسانى درآن چهارچوب تحقق پیدا مى‌كند. البته این مصالح را گاهى ما خود به وسیله عقلمان درك مى‌كنیم و گاهى عقل از ادراك آنها عاجز است و شرع باید حدود آنها را تعیین نماید.
﴿ صفحه 119 ﴾

8. محدوده «حق حاكمیت» ولىّ فقیه

در مورد ولىّ فقیه هم وقتى به او حق مى‌دهد كه اوامر ولایى صادر نموده و دستور حكومتى بدهد و مردم را موظف به اطاعت از او مى‌كند، معنایش این نیست كه از روى میل و هوس خویش امر و نهى كند و براى منافع شخصى، خانوادگى و یا حزبى بخشنامه صادر نماید. اگر چنین كند اطاعت او جایز نیست. اطاعت ولىّ فقیه، تنها در جایى واجب است كه طبق احكام خدا ومصالح انسان‌ها و در چارچوب ارزش‌هاى الهى امر و نهى صادر كند. اگر امر او موجب معصیت خدا باشد، اطاعت چنین كسى نه تنها واجب نیست بلكه با همان امرى كه به معصیت دستور مى‌دهد از ولایت ساقط مى‌شود؛ چون مرتكب خلاف شرع و گناه شده است، كه در این حالت فاقد شرط تقوا بوده و ولایت نخواهد داشت.
عدّه‌اى از دشمنان اسلام در این باره مغالطه كرده، آن را در جامعه منتشر مى‌كنند. آنان این‌چنین القا مى‌كنند كه حكومت ولایى و ولایت فقیه، یك حكومت فاشیستى و دیكتاتورى است و مى‌تواند هر امرو نهیى صادر كند؛ در حالى كه توضیح دادیم كه نظام ولایى و حكومت ولایت فقیه باید عالى‌ترین مصالح جامعه را رعایت كند. از سوى دیگر نیز آیا در تاریخ سراغ دارید كه اگر حاكمى، حكم نادرستى صادر كند، خود به خود از حكومت ساقط شود؟ در هیچ سیستم حكومتى و در هیچ تئورى سیاسى چنین چیزى وجود ندارد كه شخص حاكم به محض تخلف از حدود وظایف خویش خود به خود ساقط شود. نهایت كارى كه در حكومت‌هاى دمكراتیك انجام مى‌گیرد این است كه اگر مقام مسؤولى مانند رییس جمهورى به رشوه‌خوارى، دزدى و یا سوء استفاده از اموال عمومى متهم شده باشد، بعد از مدت‌ها از او شكایت مى‌كنند. مثلا دادستان از او در دادگاه شكایت مى‌كند و یا پارلمان از او سلب مصونیت مى‌كند، آن گاه او را به دادگاه احضار مى‌كنند؛ تازه ممكن است دادگاهش هم سال‌ها طول بكشد و سرانجام بعد از مدّتى طولانى بگویند این آقا چون ده یا پانزده سال پیش دزدى كرده، به زندان محكوم مى‌شود، كه آن زندان هم خیلى از اوقات به جریمه نقدى تبدیل مى‌گردد. این بهترین شیوه حكومتى است كه امروز شخصیت‌هاى بزرگ دنیا بر اساس آن محاكمه مى‌شوند. امّا در هیچ نظام حكومتى این‌گونه نیامده كه به محض تخلّف، خود به خود از حكومت ساقط شود. در حالى كه نظام ولایت فقیه بر این اصل استوار است كه اگر ولىّ فقیه یك گناه انجام دهد، گر چه آن گناه مربوط به مردم هم نباشد و تنها به حوزه زندگى به زندگى
﴿ صفحه 120 ﴾
شخصى و خصوصى او ربط داشته باشد، فاسق مى‌شود. وقتى فاسق شد، شرط تقوا را از دست مى‌دهد، و با از دست دادن شرط تقوا، از ولایت ساقط مى‌شود. همان طور كه شاید یك بار دیگر هم در این جا اشاره كردم، امام خمینى(رحمه الله) در یكى از فرمایشات خود فرمودند: ولىّ فقیه حتى اگر یك نگاه حرام به نامحرم بكند از ولایت ساقط مى‌شود.
به هر حال، نظام ولایت فقیه، نظام دیكتاتورى نیست. این‌گونه نیست كه ولىّ فقیه از روى هوى و هوس به نفع خویش، گروه و حزبش دستور صادر كند، بلكه فقط در چهارچوب احكام اسلامى و ارزش‌هاى اسلامى حق امر و نهى دارد و چنان چه فراتر از آن عمل كند، هیچ كس مكلّف به اطاعت از او نمى‌باشد (لاَ طَاعَةَ لَِمخْلُوق فِى مَعْصِیَةِ الْخَالِقِ). البته منظور ما از «احكام الهى» اعمّ از احكام اولى و احكام ثانوى است.
وقتى گفته مى‌شود پیامبر و امامان معصوم(علیهم السلام) یا ولىّ فقیه حق دارند به مردم دستور دهند، یا بالاتر، این كه خود خداوند حق دارد كه به مردم تكلیف كند، كسانى مغالطه كرده و فكر مى‌كنند كه این اراده، اراده گزافى است و خداوند بى‌جهت و بدون رعایت مصلحت به كسى دستور به انجام یا ترك كارى مى‌دهد. البته بعضى از فِرَق نادرى در اسلام پیدا شده‌اند كه معتقد به اراده گزاف در مورد خداى متعال شده‌اند، ولى مكتب اهل‌بیت(علیهم السلام) و بزرگانى از سایر فِرَق، كه از علوم و معارف اهل‌بیت(علیهم السلام) استفاده كرده‌اند، اراده گزاف در مورد خدا را قبول ندارند و معتقدند اراده خدا همیشه موافق مصالح و حكمت‌هاست و احكامى را هم كه تشریع مى‌كند، همه آنها مطابق مصالح و حكمت‌هاست. گاهى ممكن است ما این حكمت‌ها را ندانیم، ولى در واقع، آن حكم و اراده الهى مطابق مصلحت است. در مورد حاكمیت هم وقتى خداوند به كسى حق حاكمیت مى‌دهد، در چهارچوب احكام اسلامى الهى و در جهت مصالح مردم است و اگر شخص حاكم بر ضدّ احكام الهى، ارزش‌هاى اسلامى و مصالح مردم امر و نهى كند، هیچ اعتبارى ندارد.

9. حكمت جعل برخى تكالیف شاق از ناحیه خداوند

گاهى خداى متعال اوامرى را براى اشخاص یا اقوامى صادر فرموده كه لااقل به طور موقت براى آنها ضررهایى داشته است. در قرآن كریم آمده است: فَبِظُلْم مِنَ الَّذِینَ هَادُوا حَرَّمْنَا عَلَیْهِمْ طَیِّبَات اُحِلَّت لَهُمْ وَ بِصَدِّهِمْ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ كَثیراً(90)؛ به خاطر ظلمى كه از یهود صادر شد، و به خاطر
﴿ صفحه 121 ﴾
جلوگیرى بسیار آنها از راه خدا، بخشى از چیزهاى پاكیزه را كه بر آنها حلال بود، حرام كردیم. بعضى چیزها براى بنى‌اسرائیل حلال، طیب و خوردنش هم مفید بود، امّا به مجازات كردارشان، خوردن آنها بر ایشان حرام گردید. این كه این امور خوب بود؛ یعنى در خوردنش مصلحت وجود داشت، خداوند بر قوم بنى‌اسرائیل تحریم نمود.
در این جا ممكن است این پرسش به ذهن بیاید كه آیا در این حالت نوعى دیكتاتورى وجود ندارد؟ چه این كه خدا بر خلاف مصلحت چیزى را حرام كرده، با این كه خودش مى‌گوید حلال و طیب بوده است.
از آن بالاتر، گاهى خداوند به بعضى از اولیایش دستوراتى داده كه طبق فهم ما، دستوراتى شاق، مضر و غیرقابل تحمل است. براى نمونه حضرت ابراهیم ـ على نبینا و آله و علیه السّلام ـ مأمور شد كه فرزندش اسماعیل(علیه السلام) را ذبخ كند. براى پى بردن بیشتر به اهمیت این مسأله، لازم است به شرایط حضرت ابراهیم و اسماعیل(علیهما السلام) توجه كنیم.
ابراهیم(علیه السلام) در حدود سن صد سالگى و در اواخر عمرش صاحب فرزند شده، آن هم فرزندى كه در میان پیامبران نمونه است و بناست پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) از نسل حضرت اسماعیل(علیه السلام) به وجود بیاید. این جوان داراى كمالات فوق‌العاده بود كه هر كس رفتار و اخلاق او را مى‌دید به او عشق مىورزید. در این حال، پدر در رؤیاى نبوت مى‌بیند كه فرزندش را سر مى‌بُرد. احساس مى‌كند كه وظیفه او ذبح فرزندش مى‌باشد. اگر ما با عقل خود بخواهیم این مسأله را بسنجیم، باید حضرت ابراهیم(علیه السلام) مى‌گفت: عجب! این حكم، حكیمانه نیست. خدا چرا به من مى‌گوید یگانه فرزندم را ذبح نمایم، آن هم جوانى به این پاكى و داراى كمالات فراوان؛ این قتل نفس زكیّه است!!
امّا این توهم در ذهن حضرت ابراهیم(علیه السلام) نیامد، بلكه این مسأله را با فرزندش در میان گذاشت: قَالَ یَا بُنَىَّ إِنِّى اَرَى فِى الْمَنَامِ أَنِّى اَذْبَحُكَ فَانْظُرْ مَاذَا تَرَى قَالَ یَا أبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شَاءَ اللّهُ مِنَ الصَّابِریِنَ(91)؛ گفت: پسرم! من در خواب دیدم كه تو را ذبح مى‌كنم، نظر تو چیست؟ گفت: پدرم! هر چه دستور دارى اجرا كن، به خواست خدا مرا از صابران خواهى یافت. شاید اسماعیل(علیه السلام) در سن شانزده ـ هفده سالگى بوده است. وقتى پدر به او مى‌گوید: من در خواب چنین مأموریتى پیدا كرده‌ام، نظر تو چیست؟ بدون هیچ توقف و تأملى مى‌گوید: دستور خدا را
﴿ صفحه 122 ﴾
عمل كن، نگران نباش كه من چگونه عكس‌العملى نشان مى‌دهم، از خدا مى‌خواهم كه به من صبر بدهد.
اكنون سؤالى كه مطرح است این است كه اگر اراده الهى گزاف نیست و تابع مصالح و مفاسد است، پس چرا به ذبح یك جوان بى‌گناه و داراى كمالات فراوان دستور مى‌دهد؟
این‌گونه پرسش‌ها، جواب خاصى دارد. گاهى خدا براى اقوامى چیزى را حرام مى‌كند در حالى كه خودش قبلا آن را از طیبات قرار داده بود. این مسأله از آن جهت است كه یكى از جمله مصلحت‌هاى انسان این است كه در مقابل تخلفى كه مرتكب مى‌شود، تنبیه مناسبى شود تا این تنبیه وسیله‌اى براى اصلاحش گردد. قوم بنى‌اسرائیل به عنوان یك امتِ نقض كننده عهد خدا مستوجب تنبیه شدند. این تنبیه به جهت اصلاح آنان بود و البته مى‌بایست مدتى این تنبیه را تحمل كنند تا زمینه تكامل بعدى را پیدا كنند. اگر چه در ابتدا ضررها، محدودیت‌ها و مشكلاتى بر بنى‌اسرائیل تحمیل گشت و امور طیب و حلال بر ایشان حرام شد، امّا با این تحریم طیبات، در نظر است كه جامعه بنى‌اسرائیل اصلاح گردند. بنابراین، در تحریم طیبات مصلحت نهفته است و تنبیه، امر گزافى نیست؛ همان گونه كه تنبیه هر متخلفى اگر به قصد اصلاح وى باشد، مى‌تواند مصلحت او یامصلحت جامعه را به دنبال داشته باشد. آیا مجازات متخلف به وسیله زندان، جریمه یا هر مجازات دیگر خلاف مصلحت است؟ خیر، بلكه عین مصلحت وعاملى براى جلوگیرى از مفاسد بعدى است. گاهى ممكن است اوامر خداى متعال به طور موقت براى كسانى محدودیت‌ها، مشكلات و حتى ضررهایى داشته باشد، این بدان معنا نیست كه این اوامر، خلاف مصلحت، و اراده خدا گزاف است؛ خیر، این اراده هم عین حكمت و مصلحت است، ولى مصلحت، متوقف بر این تنبیه موقت است. شما گاهى فرزندتان را تنبیه مى‌كنید و محرومیت‌ها و ضررهایى را برایش مى‌پذیرید؛ مثلا او را از بعضى خواسته‌هایش منع مى‌كنید، او را تفریح نمى‌برید و یا برایش شیرینى نمى‌خرید. چرا این‌گونه رفتار مى‌كنید؟ به خاطر این كه با این تنبیه اصلاح شود.