نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

4. اشكالى دیگر در مورد اثبات حق براى خداوند

اكنون این پرسش مطرح مى‌شود كه اگر این‌گونه تعبیر، فقط براى تفهیم و تفاهم است و مقصود از جعل حق براى خداوند، رساندن نفعى به خدا نیست، پس پشتوانه این اعتبار چیست؟ چون وقتى چیزى را اعتبار مى‌كنند دلیل و پشتوانه‌اى دارد؛ یعنى به خاطر یك حقیقتى، امر دیگرى را اعتبار مى‌كنند؛ براى مثال، مالكیت انسان‌ها یك امر اعتبارى است، امّا پشتوانه آن، مصالحى است كه در مالكیت وجود دارد. مالكیت یك شیىء وقتى میسّر است كه شخص در قبال آن از دست رنج خود ـ به طور مستقیم یا غیرمستقیم ـ هزینه نماید؛ مثلا با زحمت و تلاش، هیزمى را جمع‌آورى نماید، یا در مقابل كالایى، پولى را كه حاصل كار قبلى اوست بپردازد. پس براى حصول مالكیت باید كار كرد و تلاش نمود. ثمره این كار و تلاش، ارائه كالا یا خدمتى است كه جامعه از آن بهره‌مند مى‌شود. بنابراین اعتبار مالكیت باعث بهره‌مندى كل جامعه مى‌گردد و این همان انگیزه‌اى است كه پشتوانه این اعتبار بوده است.
حال وقتى مى‌گوییم: خدا براى خودش حق اعتبار مى‌كند، پشتوانه‌اش چیست؟ این یك
﴿ صفحه 114 ﴾
پرسش بسیار عمیق و فلسفى است كه باید در مجامع علمى با مقدمات زیادى جواب داده شود، اما ما در این جا سعى مى‌كنیم پاسخى ساده و در عین حال متقن ارائه كنیم.
به عنوان مقدمه باید گفت: وقتى ما انسان‌ها، به عنوان یك «موجود عاقل» كارى را انجام مى‌دهیم، آن كار را به خاطر نتیجه‌اش مورد توجه قرار مى‌دهیم؛ براى مثال، غذا خوردن را در نظربگیرید كه هدف ما سیر شدن و رفع نیاز بدن یا لذت بردن است. غذا مى‌خوریم تا آن نتیجه خاص حاصل شود. در جامعه كارهایى را انجام مى‌دهیم كه از این كارها هدفى داریم. كارگر كار مى‌كند تا مزد بگیرد. تا برسد به ارتباطات پیچیده اجتماعى، یا كارهایى كه دولت انجام مى‌دهد، همه براى نیل به هدفى است. ما چون آن امر مطلوب را نداریم تلاش مى‌كنیم تا به آن هدف برسیم. یعنى گرسنه هستیم، غذا مى‌خوریم تا سیر شویم. اگر هیچ گاه گرسنه نمى‌شدیم و همیشه سیر بودیم، انگیزه نداشتیم تا غذا بخوریم. اگر لذت غذا خوردن را بدون تأمین غذا درك مى‌كردیم، دنبال تهیه مواد اولیه، پختن و آماده ساختن غذا نمى‌رفتیم. در هر حال، در مورد ما انسان‌ها این‌گونه است كه چون چیزى را نداریم، كارى را انجام مى‌دهیم تا به آن برسیم، و آن امر، «هدف» ما مى‌شود.
اما كار خداى متعال، نه به خاطر این است كه چیزى را ندارد و مى‌خواهد در اثر انجام دادن آن كار، واجد آن چیز شود. پس چرا خدا كارى را انجام مى‌دهد؟ او كه در ذات خودش نقص و كمبودى ندارد و همه كمالات را در حد بى‌نهایت دارا مى‌باشد.

5. پاسخ اشكال دوم

این مطلب، یك بحث بسیار پیچیده در «علم الهیات» است كه آیا افعال الهى داراى هدف و غرض است یا نه؟ جواب ساده آن این است كه خداى متعال كمال مطلق است. از این رو، اصالتاً ذات خود و كمالات خویش را دوست دارد؛ چون كمالى بالاتر از آن نیست تا آن را دوست بدارد. وقتى ما موجود كاملى را دوست داریم، بالتبع آثار آن را نیز دوست داریم و این امر لازمه محبت است. علاقه شما به یك شخص موجب مى‌شود كه لباس، خانه، شكل، قیافه، عكس و كلا هر چه را به او تعلق داشته باشد دوست داشته باشید. ما كه اهل‌بیت(علیهم السلام) را دوست داریم، هر جایى كه به نام آنها باشد مانند: مرقد، ضریح و خاك قبرشان را دوست داریم. با این كه این خاك است و ربطى به خود آن شخص ندارد، امّا همین كه انتساب به او
﴿ صفحه 115 ﴾
دارد محبت به او سرایت مى‌كند. شما كه بچه خود را دوست دارید، لباس و وسایل مربوط به او را نیز دوست دارید. رابطه محبت بین محب و محبوب به آثار محبوب هم سرایت مى‌كند. لازمه محبت این است كه همان طور كه ذات محبوب مورد محبت است، آثارش نیز چنین باشد.
خداوند ذات خویش را چون كمال مطلق است از همه چیز بیشتر دوست دارد. آثار این كمال هم بالتبع مورد اراده و محبت قرار مى‌گیرد؛ یعنى هر جا كمالى باشد، از آن جهت كه كمال است، اثرى از كمال بى‌نهایت او و شعاعى از خورشید بى‌نهایت جمال اوست. او چون ذات خودش را كه كمال مطلق است دوست دارد، آثار این كمال را هم دوست دارد.

6. كمال انسان، پشتوانه اعتبار حقوق از ناحیه خداوند

كمال انسانى وقتى داراى ارزش است كه با اراده و اختیار حاصل شود. رباط‌ها را كه به صورت مصنوعى و به عنوان یك ابزار كار مى‌كنند در نظر بگیرید. اگر وقتى در خانه را باز مى‌كنید به شما سلام كند یا سرش را خم نماید، شما هیچ وقت احساس نمى‌كنید كه این رباط احترام مى‌گذارد و به شما علاقه‌مند است و شما را دوست دارد؛ بلكه یك ماشین است كه هیچ شعورى ندارد و تنها حركت مكانیكى خاصى را انجام مى‌دهد. شما بین سلام یك بچه و سلام این ماشین فرق مى‌گذارید، چرا؟ چون بچه در همان حد خودش مى‌فهمد كه این كار براى احترام به دیگران است؛ یعنى شعور دارد و با اراده و اختیار عمل مى‌كند. از این رو، كارش داراى ارزش و اعتبار است. شما هیچ وقت از آن ماشین به خاطر سلام و تعظیمش تشكر نمى‌كنید یا نمى‌گویید: من هم متقابلا سلام عرض مى‌كنم! كار او چون ناشى از اراده، شعور و درك نیست، جاى تشكر و اداى احترام ندارد. اگر یك ضبط صوت دایماً كلمه سلام را تكرار كند، آیا شما به ضبط صوت احترام مى‌گذارید؟! این كار وقتى ارزش دارد كه از روى شعور و اراده فاعل صادر شود؛ یعنى بتواند هم سلام كردن و هم سلام نكردن را اراده كند. در این صورت اگر سلام كردن را انتخاب كند، این امر نوعى احترام تلقى مى‌شود و داراى ارزش است.
چه وقت كارهاى انسان، كمال انسانى محسوب مى‌شود؟ براى مثال، در چه حالت، سخن گفتن انسان داراى ارزش است؟ وقتى كه سخنش از روى شعور باشد و بفهمد كه چه مى‌گوید؛ یعنى كار خوبِ انسان و كمالات انسانى، منوط به شعور، آگاهى، اراده و انتخاب است.
﴿ صفحه 116 ﴾
خدا كه انسان را دوست دارد، كمال انسان را نیز دوست دارد؛ اما كدام كمال‌هاى انسان را؟ آیا آن كمال‌هایى كه براى انسان بدون شعور حاصل مى‌شود؟ اینها كه كمال انسانى محسوب نمى‌شوند. خداوند آن كمالى را از انسان دوست دارد كه از روى شعور و اراده، كسب كرده باشد؛ براى مثال، عبادت را اگر آگاهانه و با اختیار خود انجام دهد، در این صورت كمال انسانى محسوب مى‌شود. خدا كه كمال مطلق است كمال هر چیزى را دوست دارد. كمال انسان را آن گاه دوست دارد كه در اثر انتخاب و اختیار خودش پیدا شده باشد. اگر جبرى باشد این كمال انسانى نیست. اگر با زور، كسى را به راهى ببرند، این حركت، یك «حركت انسانى» نیست، بلكه شبیه افسارى است كه به سر یك حیوان مى‌زنند و با زور به مسیرى مى‌كشند.
اگر انسان بخواهد كارهایش از سر شعور و آگاهى باشد تا ارزشمند و واجد كمال انسانى گردد، بایستى راه را از چاه بشناسد و بداند چه كارى خوب یا بد است. بهترین راهنما در این جهت، اوامر و نواهى الهى است. البته ممكن است خیلى از چیزها را هم با عقل خودش بفهمد، ولى عقل را هم خدا داده است. آنچه باعث مى‌شود كه انسان تقرب به خدا پیدا كند و كمال حقیقىِ انسانى را كسب نماید این است كه امر و نهى خدا را اطاعت نموده و درك كند كه خدا از او این كار را مى‌خواهد و به خاطر این كه خدا از او مى‌خواهد، كار را انجام دهد؛ براى مثال، وقتى خدا به انسان مى‌فرماید: نماز بخوان؛ براى این است كه انسان كامل شود. چرا خداوند از ابتدا انسان را جبراً، نماز خوان خلق نكرد؟ چون نمازى كه بدون شعور و فاقد اراده باشد، كمال انسانى نیست. به خاطر همین اراده و اختیار است كه انسان مى‌تواند «خلیفة الله» و «امانت‌دار الهى» شود و مورد تعظیم و تكریم فرشتگان قرار گیرد. عمل نیكى كه با اراده و اختیار انسان انجام گرفته است كمال انسانى و محبوب خدا خواهد بود. امر و نهى الهى نسبت به افعال نیز براى آن است كه انسان اراده و اختیارش را در جهت انجام امر و نهى‌هاى خداوند به كار گیرد تا به كمال انسانى، یعنى عبودیت الهى، نایل آید. از این طریق اراده خیر از انسان صادر شده و كار صحیحى كه كمال است انجام مى‌دهد.
با بیان مطلب فوق، این نتیجه حاصل مى‌شود كه: درست است كه واجب كردن، تكلیف نمودن و حق براى خدا قایل شدن یك «امر اعتبارى» است، امّا انگیزه این اعتبار این است كه زمینه شود براى این كه انسان به كمال اختیارى نایل آید. پشتوانه آن اعتبار، تحقق این كمال است. از آن جایى كه كمال انسان، كمال اختیارى است، خداوند به زور انسان را وادار به انجام
﴿ صفحه 117 ﴾
یا ترك كارى نمى‌كند؛ بلكه صرفاً تكلیف و امر و نهى مى‌كند. در مقابل، ما مى‌توانیم تكلیف خدا را انجام داده یا ترك نماییم و این همان اختیار است.
بنابراین، انگیزه براى اعتبار حق و تكلیف، یعنى قائل شدن «حق» براى خدا و «تكلیف» براى بندگان، این است كه زمینه حركت تكاملى اختیارى براى انسان فراهم شود. بعد از این كه خداى متعال این «رابطه حق و تكلیف» را بین «خود و بندگان» برقرار كرد، یعنى خودش «امر كننده» و ذى حق شد و مردم «اطاعت كننده» و «من علیه الحق»، او حق دارد كه اطاعت شود و مردم كسانى هستند كه باید این حق را ادا كنند تا به آن كمال مطلوب و ارزش نهایى خودشان برسند. خدا همه این كارها را از آن جهت انجام مى‌دهد كه اثرى از كمال خودش مى‌باشد.
از این رو، خدا مى‌تواند براى خودش حق قایل شود و مصلحت هم در همین است؛ چون در سایه این «رابطه حق و تكلیف» زمینه تكامل انسان فراهم شده و انسان به درجه‌اى از كمال مى‌رسد كه هیچ موجودى، در بین موجوداتى كه ما مى‌شناسیم، به آن كمال، یعنى «مقام خلیفة اللهى» نمى‌رسند. خلاصه آن كه، در پاسخ این پرسش كه چرا ما اصلا در مورد خدا مى‌گوییم: او حق دارد، با این كه نفعى نمى‌برد، باید گفت: خدا هیچ نفعى براى خودش نمى‌خواهد بلكه كمال را دوست دارد و این، زمینه تحقق كمال است.