نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

4. بیان امام سجاد(علیه السلام) درباره منشأ حقوق

امام سجاد(علیه السلام) در ادامه به نكته‌اى اشاره مى‌فرماید كه در فلسفه حقوق اسلامى براى ما بسیار كارگشا است: وَ هُوَ اَصْلُ الْحُقُوقِ وَ مِنْهُ تَتَفَرَّعُ سَایِرُ الْحُقُوق؛ اصل و اساس همه حقوق دیگر همین حق خداست و سایر حقوق، متفرع بر این حقند. اگر تمامى حقوق را به منزله درختى فرض كنیم، ریشه آن، حق خدا نسبت به بندگان است و بقیه حقوق، شاخ و برگ‌هاى این درخت را تشكیل مى‌دهند و از این ریشه منشأ مى‌گیرند. این نكته بسیار مهمى است كه در این مبحث تا حدى كه خداى متعال توفیق دهد به توضیح آن خواهیم پرداخت.
همان‌گونه كه قبلا نیز اشاره كردیم هنگامى كه صحبت از حقوق خداوند مى‌شود، باید توجه داشته باشیم كه این مفهوم فراتر از آن چیزى است كه در مباحث معمول حقوقى و مربوط به حوزه قانون‌گذارى و روابط بین انسان‌ها مطرح مى‌شود. در حالى كه واقعیت این است كه بالاترین حق‌ها حق خداوند است، اما در حقوق متداول امروزى این حق در هیچ قانون و ماده حقوقى ذكر نمى‌شود. حتى در اخلاق كلاسیك هم صحبت از حق خدا نمى‌شود. فقط براساس فرهنگ دینى است كه حقى فراتر از حق انسان‌ها بر یكدیگر و حق طبیعت بر انسان در نظر گرفته مى‌شود، كه همان حق خداوند است. مهم‌تر این كه این حق، ریشه و سرمنشأ تمامى حقوق دیگر است و اگر این حق نمى‌بود جایى براى سایر حقوق نیز وجود نمى‌داشت. باز هم تأكید مى‌كنیم كه این مسأله، مطلب بسیار مهمى است و ریشه حل مسأله‌اى است كه اگر به خاطر داشته باشید در بحث‌هاى گذشته، یكى دو مرتبه اشاره كردیم كه تا به حال فلاسفه حقوق نتوانسته‌اند هیچ برهانى براى اثبات حق و تعیین حقوق ارائه دهند. این
﴿ صفحه 103 ﴾
سؤال اساسى هم‌چنان فراروى فلاسفه حقوق وجود دارد كه چه برهانى اثبات مى‌كند كه باید حق و حقوقى براى انسان‌ها قایل شد؟ چه دلیل قطعى عقلى وجود دارد كه انسانى بر انسان دیگر حقى دارد؟
واقعیت این است كه هیچ مكتب حقوقى تا به حال نتوانسه پاسخى مقبول براى پرسش مذكور ارائه دهد و برهانى روشن بر این مسأله اقامه كند. تنها چیزى كه در حال حاضر بر آن تأكید مى‌شود این است كه چون مردم خودشان با هم توافق كرده‌اند، این حقوق معتبر است. حتى اعلامیه حقوق بشر را هم مى‌گویند اعتبارش به این است كه دولت‌ها به عنوان نماینده مردم و ملت‌ها آن را امضا كرده‌اند. این، نهایت چیزى است كه امروزه گفته مى‌شود و غیر از آن هیچ دلیل عقلى قانع‌كننده‌اى ارائه نشده كه ایجاب كند حتماً باید انسان‌ها حقوقى بر یكدیگر داشته باشند و هر كس موظف باشد حقوقى را براى دیگران بر علیه خود بپذیرد. این هم كه گفته مى‌شود اعتبار حقوق، ناشى از توافق مردم است، در واقع ابتناى یك مسأله بر مشهورات و مسلّمات و مقبولات بین مردم است كه اصطلاحاً جدل نامیده مى‌شود و در علم منطق بحث شده كه با تكیه بر جدلیات نمى‌توان برهان تشكیل داد. برهان وقتى تشكیل مى‌شود كه قیاسى مبتنى بر بدیهیات ارائه شود؛ در حالى كه استدلال فلاسفه حقوق در این زمینه صرفاً مبتنى بر مسلّمات و مقبولات است كه گفتیم یك استدلال جدلى است.

5. برهانى بر نشأت گرفتن همه حقوق از حق خداوند

اما تبیین دین در این زمینه این است كه همه حقوق از یك حق ناشى مى‌شود و ریشه تمامى حقوق یك حق است و آن حق خداست. حقوقى كه انسان‌ها بر یكدیگر دارند برگرفته شده از حقى است كه خداوند بر انسان‌ها دارد. بر این اساس، ترتیب بحث در این جا به این صورت خواهد بود كه ابتدا باید وجود خدا با برهان اثبات شود و سپس این مسأله كه خداوند بر انسان‌ها و مخلوقاتش حق دارد نیز با برهان به اثبات برسد. بحث اثبات وجود خدا مربوط به علم كلام و الهیات است و از بحث فعلى ما خارج است، اما این كه چگونه و چرا خداوند بر انسان‌ها و تمامى مخلوقاتش حق دارد، بحثى است كه در این جا به توضیح آن مى‌پردازیم.
هرجا بخواهد حقى براى كسى در مورد چیزى یا كسى ثابت شود مبتنى بر این است كه یك نحوه مالكیتى براى او نسبت به آن شىء یا شخص درست شود. آنچه كه مورد تصدیق و پذیرش عقل است این است كه مالك مى‌تواند و حق دارد در ملك خود تصرف كند؛ اما اگر
﴿ صفحه 104 ﴾
كسى نه خودْ مالك است و نه اجازه‌اى از طرف مالك به او داده شده، عقل هیچ گونه حق تصرفى براى او روا نمى‌دارد. این، یكى از احكام و ادراكات قطعى و بدیهى عقل است. از طرف دیگر مفروض این است كه در الهیات ثابت كرده‌ایم كه خداوند خالق تمام هستى است و همه موجودات، فیض وجود را از او دریافت مى‌كنند و او تنها موجودى است كه قائم به ذات است و فیض وجود را از هیچ موجودى دریافت نكرده، بلكه خودْ عین وجود و هستى است و به همین دلیل نیز بى‌نیاز از هرگونه علتى است. اكنون با توجه به این دو مقدمه (یكى حق تصرف مالك در ملك خویش و دیگرى خالقیت خداوند نسبت به تمام هستى و استغناى ذاتى او) مى‌گوییم:
بالاترین مالكیت‌ها از آن خداى متعال است؛ چون اوست كه به همه چیز هستى داده و طبیعتاً تمام هستى و وجود هر موجودى از آن خداست و او مالك حقیقى هر موجودى است و طبعاً حق هرگونه تصرفى در هر موجودى را خواهد داشت. از آن طرف، هیچ موجودى هیچ حقى بر خداوند و سایر موجودات ندارد؛ چون هیچ گونه مالكیت و خالقیتى نسبت به آنها ندارد. تنها در صورتى حقى ایجاد خواهد شد كه خالق هستى، یعنى خداوند، آن حق را به كسى یا چیزى عطا كند. همه هستى و از جمله انسان، با اراده او به وجود آمده و با اراده او هم باقى است: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ(82)؛ چون به چیزى اراده فرماید، كارش این بس كه مى‌گوید: «باش» پس موجود مى‌شود. هرگاه این اراده را بردارد، آن چیز، دیگر باقى نخواهد ماند و دوام و بقاى هر موجودى به اراده اوست: اگر نازى كند بارى، فرو ریزند قالب‌ها. اگر این چنین است، آن‌گاه چه جایى باقى مى‌ماند براى این كه كسى بدون اراده خداوند و جز از ناحیه او حقى بر خدا یا بر انسان دیگرى داشته باشد؟ همه هستى هر انسانى با تمام شئونش از آنِ خداست؛ چشم و گوش و عقل و اراده او هم از آن خداست. اگر حقى هم داشته باشد حقى است كه خدا به او داده و انسان از خودش مطلقاً هیچ چیز ندارد. این، حقیقتِ معناى مالكیت و ربوبیت تكوینى خداوند نسبت به انسان است.
بنابراین براساس بینش دینى، ما مى‌توانیم برهان اقامه كنیم كه ریشه حق از كجاست. بر طبق این مقدمه كه همه هستى از آن خداى متعال است، هیچ حقى براى كسى به خودى خود ثابت نمى‌شود و هركجا حقى باشد اصالتاً از آن خداست و این اوست كه آن حق را به آن
﴿ صفحه 105 ﴾
موجود عطا كرده است. اما براساس بینش غیر دینى و مكاتب حقوقى دیگر، ما نمى‌توانیم برهان عقلى بر این مطلب اقامه كنیم و نهایت چیزى كه مى‌توان گفت این است كه بگوییم چون همه مردم این حق را قبول دارند، پس این حق ثابت است؛ كه البته اشاره كردیم مقبولات و مشهورات در قیاس‌هاى جدلى مورد استفاده قرار مى‌گیرند و براى اقامه برهان مفید نیستند.

6. توضیح فلسفى اعتبار حقوق از جانب خداوند

در ابتداى بحث این جلسه اشاره كردیم كه اصطلاحى از «حق» كه ما در این جا از آن بحث مى‌كنیم یك مفهوم اعتبارى است؛ برخلاف سایر اصطلاحات این واژه كه طى جلسات گذشته آنها را برشمردیم و مفاهیمى حقیقى بودند. اصولا مفاهیمى كه در اخلاق یا حقوق به كار مى‌روند مفاهیمى اعتباریند و مفهوم حق نیز یكى از آنهاست. اكنون با توجه به این نكته سؤالى كه مطرح مى‌شود این است كه آیا وقتى مى‌گوییم همه حقوق از خداست و از ذات اقدس الهى سرچشمه مى‌گیرد، بدین معناست كه مجموعه‌اى از اعتبارات از وجود خداى متعال ناشى مى‌شود؟ اگر این‌گونه است، با توجه به این كه در مقام الوهیت جایى براى اعتبار وجود ندارد و هر چه هست حقیقى و تكوینى است، پس استناد امور اعتبارى به خداوند چه معنایى دارد؟
قبل از این كه به پاسخ این پرسش بپردازیم، باید توجه داشته باشیم كه این بحث یك بحث تخصصى و فنى است و در خطبه‌هاى نماز جمعه كه همه نوع مخاطبى دارد، نمى‌توانیم به تفصیل به آن بپردازیم، ولى به هر حال براى تكمیل بحث، اشاره‌اى به آن مى‌كنیم.
پاسخ پرسش مذكور این است كه اعتبار كردن، گاهى براى رعایت حال اعتبار كننده است و گاهى براى رعایت حال كسى است كه براى او آن اعتبار انجام گرفته است. خداوند كه در این جا اعتبار مى‌كند نه به لحاظ خودش، بلكه به خاطر رعایت حال ما انسان‌هاست؛ یعنى چون انسان سروكارش با مفاهیم است و براى تفهیم و تفاهم و انتقال آنچه در ذهن و قلب خود دارد از الفاظ و مفاهیم استفاده مى‌كند، خداوند هم هنگامى كه بخواهد با ما انسان‌ها سخن بگوید، باید از مفاهیم و الفاظ استفاده كند و در غیر این صورت ما نمى‌توانیم به مقصود و منظور خداى متعال دست پیدا كنیم. ممكن است تشبیهى بتواند در توضیح و فهم بهتر مطلب كمك كند:
ما معتقدیم كه خداوند مكان ندارد، با این حساب پس چرا به هنگام نماز به سمت خاصى (قبله) مى‌ایستیم و نماز مى‌خوانیم؟ یا چرا به هنگام دعا و یا قنوت نماز، دست‌هایمان را به
﴿ صفحه 106 ﴾
طرف آسمان بلند مى‌كنیم؟ مگر خدا در آسمان است؟ خداوند كه مكان ندارد و همه جا هست: فَأَیْنََما تُوَلُّو فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ(83)؛ پس به هر سو رو كنید، آن‌جا روى [به]خداست. چرا با این كه خدا در همه جا هست اگر ما به طرف جایى غیر از كعبه نماز بخوانیم نمازمان باطل است؟ پاسخ این است كه این مسأله از آن جهت است كه «ما» پشت و رو و چپ و راست داریم. اگر وجود ما هم به گونه‌اى بود كه پشت و رو و چپ و راست نداشتیم جهت خاصى براى قبله تعیین نمى‌شد، اما چون ما بالا و پایین و پشت و رو و چپ و راست داریم، لذا كعبه به عنوان یك نماد درنظر گرفته شده و دستور داده‌اند به هنگام نماز، همه به آن سو نماز بخوانند.
در مسایل حقوقى هم كه از سنخ اعتباریات هستند، وقتى مى‌گوییم خدا حق دارد، به جهت رعایت حال ماست كه سر و كارمان با مفاهیم است و هر موجودى هم كه بخواهد با ما ارتباط برقرار كند، باید با همین مفاهیم سخن بگوید:
چون كه با كودك سر و كارت فتاد *** رسم و راه كودكى باید نهاد
وقتى با كودك سخن مى‌گویى باید با همان زبان كودكانه مطلب را براى او بیان كنى تا بفهمد. خداوند هم وقتى مى‌خواهد با انسان‌ها سخن بگوید، چون آنان موجوداتى ضعیف هستند و براى برقرارى ارتباط، محدود به استفاده از الفاظ و مفاهیمند باید از همین قالب استفاده كند. به تعبیر فلسفى، این مسأله نه از ناحیه نقص فاعل بلكه مربوط به نقص قابل است. مقام الوهیت و خدایى نقصى ندارد و فراتر از اعتبار و اعتباریات است. در آن مقام هرچه هست تكوینى و حقیقى است؛ اما به لحاظ نقص و ضعفى كه در قابل (انسان) وجود دارد خداوند از مفاهیم و اعتباریات استفاده مى‌كند.
بنابراین بر حسب بینش اسلامى، همه حقوق، اعم از حقوق اصطلاحى و اجتماعى و قانونى و اخلاقى، تابع حق خداى متعال است. ریشه و اصل حقوق، حق خداوند است و تمامى حقوق از آن اوست. اگر فرموده: كَتَبَ عَلىَ نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ(84)، بدین معنا نیست كه خداوند یك كتاب قانون نوشته كه مثلا ماده اول آن چنین است كه: «بر خدا واجب است كه بر بندگان رحمت داشته باشد.» و این‌گونه باشد كه جعل و اعتبارى در این باره كرده باشد؛ بلكه حقیقت امر این است كه وجود خداوند به گونه‌اى است كه نسبت به بندگانش رحیم است؛ یعنى لازمه تكوینى و حقیقى چنین وجودى این است كه بر بندگانش رحمت داشته باشد. اگر سؤال كنیم
﴿ صفحه 107 ﴾
كه پس چرا چنین تعبیر كرده است، پاسخ همان است كه: چون كیفیت ارتباط با انسان باید در قالب مفاهیم و الفاظ و اعتباریات باشد تا انسان بتواند آن را درك كند.