نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

3. نمونه‌اى از تكلیف‌گرایى در نظام حقوقى اسلام

حدیث مفصلى است مشهور به رساله حقوق كه از امام چهارم(علیه السلام) نقل شده و جامع‌ترین حدیثى است كه در باب حقوق از ائمه اطهار(علیهم السلام) به ما رسیده است. این حدیث در كتاب تحف العقول و بسیارى از كتب دیگر آمده است. از همان ابتداى حدیث، نحوه ورود حضرت جالب توجه است. ابتداى حدیث این‌گونه است: اِعْلَمْ رَحِمَكَ اللَّهُ اَنَّ لِلّهِ عَلَیْكَ حُقُوقاً مُحیِطَةً بِكَ فِى كُلِّ حَرَكَة تَحَرَّكْتَهَا اَوْ سَكَنَة سَكَنْتَهَا اَوْ مَنْزِلَة نَزَّلْتَهَا اَوْ جَارِحَة قَلَّبْتَهَا اَوْ آلَة تَصَرَّفْتَ بِهَا بَعْضاً اَكْبَرُ مِنْ بَعْض...‌(81). حضرت مى‌فرماید: خدا تو را رحمت كند؛ توجه داشته باش كه اطراف تو را حقوقى فرا گرفته و تو در محاصره مجموعه‌اى از حقوق قرار گرفته‌اى كه حتماً باید آنها را رعایت كنى و راه فرارى از آنها ندارى. هر حركتى انجام دهى مشمول حقى است. سكون هم داشته باشى باز آن هم مشمول حقى از حقوق است. هر اندامى از اندام‌هاى بدنت را به كار بگیرى، مورد حقى از این حقوق است. هر ابزارى را براى كارهاى خود مورد استفاده قرار دهى، باز حقوقى به آنها تعلق مى‌گیرد. اگر در جایى، در منزلى یا در یك موقعیت اجتماعى قرار بگیرى، آن مكان و جایگاه و موقعیت اجتماعى نیز حقوقى را بر گردن تو قرار مى‌دهد. تعبیر امام(علیه السلام)این است: اَنَّ لِلَّهِ عَلَیْكَ حُقُوقاً مُحِیطَةً بِك؛ خداوند بر تو حقوقى دارد و آن حقوق تو را احاطه كرده است. هیچ شأنى از شئون زندگى تو نیست كه مشمول حقى از حقوق الهى نباشد. گاهى یك حركت تو مشمول چند حق از حقوق الهى است.
غرض این است كه مى‌بینیم شكل بیان به این صورت است كه: خدا بر تو حقوقى دارد كه
﴿ صفحه 102 ﴾
تو باید از عهده آنها برآیى؛ یعنى مجموعه‌اى از تكالیف و مسؤولیت‌ها از جانب خداوند متعال متوجه توست. نمى‌فرماید تو بر دیگران حقوقى دارى كه آنها باید در مورد تو رعایت كنند، بلكه مى‌فرماید حقوقى تو را احاطه كرده؛ یعنى حقوقى كه دیگران بر گردن تو دارند و تو باید از عهده آنها برآیى؛ البته ارزش این حقوق یكسان نیست بلكه برخى بزرگ‌تر و برخى كوچك‌تر هستند. در این میان، بالاترین و بزرگ‌ترین حقى كه وجود دارد حق خدا بر گردن توست. بالاترین، مهم‌ترین، واجب‌ترین و ضرورى‌ترین حق و مسؤولیتى كه بر عهده دارى در مقابل خداوند است: وَ اَكْبَرُ حُقُوقِ اللَّهِ عَلَیْكَ مَا اَوْجَبَهُ لِنَفْسِهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى...‌.

4. بیان امام سجاد(علیه السلام) درباره منشأ حقوق

امام سجاد(علیه السلام) در ادامه به نكته‌اى اشاره مى‌فرماید كه در فلسفه حقوق اسلامى براى ما بسیار كارگشا است: وَ هُوَ اَصْلُ الْحُقُوقِ وَ مِنْهُ تَتَفَرَّعُ سَایِرُ الْحُقُوق؛ اصل و اساس همه حقوق دیگر همین حق خداست و سایر حقوق، متفرع بر این حقند. اگر تمامى حقوق را به منزله درختى فرض كنیم، ریشه آن، حق خدا نسبت به بندگان است و بقیه حقوق، شاخ و برگ‌هاى این درخت را تشكیل مى‌دهند و از این ریشه منشأ مى‌گیرند. این نكته بسیار مهمى است كه در این مبحث تا حدى كه خداى متعال توفیق دهد به توضیح آن خواهیم پرداخت.
همان‌گونه كه قبلا نیز اشاره كردیم هنگامى كه صحبت از حقوق خداوند مى‌شود، باید توجه داشته باشیم كه این مفهوم فراتر از آن چیزى است كه در مباحث معمول حقوقى و مربوط به حوزه قانون‌گذارى و روابط بین انسان‌ها مطرح مى‌شود. در حالى كه واقعیت این است كه بالاترین حق‌ها حق خداوند است، اما در حقوق متداول امروزى این حق در هیچ قانون و ماده حقوقى ذكر نمى‌شود. حتى در اخلاق كلاسیك هم صحبت از حق خدا نمى‌شود. فقط براساس فرهنگ دینى است كه حقى فراتر از حق انسان‌ها بر یكدیگر و حق طبیعت بر انسان در نظر گرفته مى‌شود، كه همان حق خداوند است. مهم‌تر این كه این حق، ریشه و سرمنشأ تمامى حقوق دیگر است و اگر این حق نمى‌بود جایى براى سایر حقوق نیز وجود نمى‌داشت. باز هم تأكید مى‌كنیم كه این مسأله، مطلب بسیار مهمى است و ریشه حل مسأله‌اى است كه اگر به خاطر داشته باشید در بحث‌هاى گذشته، یكى دو مرتبه اشاره كردیم كه تا به حال فلاسفه حقوق نتوانسته‌اند هیچ برهانى براى اثبات حق و تعیین حقوق ارائه دهند. این
﴿ صفحه 103 ﴾
سؤال اساسى هم‌چنان فراروى فلاسفه حقوق وجود دارد كه چه برهانى اثبات مى‌كند كه باید حق و حقوقى براى انسان‌ها قایل شد؟ چه دلیل قطعى عقلى وجود دارد كه انسانى بر انسان دیگر حقى دارد؟
واقعیت این است كه هیچ مكتب حقوقى تا به حال نتوانسه پاسخى مقبول براى پرسش مذكور ارائه دهد و برهانى روشن بر این مسأله اقامه كند. تنها چیزى كه در حال حاضر بر آن تأكید مى‌شود این است كه چون مردم خودشان با هم توافق كرده‌اند، این حقوق معتبر است. حتى اعلامیه حقوق بشر را هم مى‌گویند اعتبارش به این است كه دولت‌ها به عنوان نماینده مردم و ملت‌ها آن را امضا كرده‌اند. این، نهایت چیزى است كه امروزه گفته مى‌شود و غیر از آن هیچ دلیل عقلى قانع‌كننده‌اى ارائه نشده كه ایجاب كند حتماً باید انسان‌ها حقوقى بر یكدیگر داشته باشند و هر كس موظف باشد حقوقى را براى دیگران بر علیه خود بپذیرد. این هم كه گفته مى‌شود اعتبار حقوق، ناشى از توافق مردم است، در واقع ابتناى یك مسأله بر مشهورات و مسلّمات و مقبولات بین مردم است كه اصطلاحاً جدل نامیده مى‌شود و در علم منطق بحث شده كه با تكیه بر جدلیات نمى‌توان برهان تشكیل داد. برهان وقتى تشكیل مى‌شود كه قیاسى مبتنى بر بدیهیات ارائه شود؛ در حالى كه استدلال فلاسفه حقوق در این زمینه صرفاً مبتنى بر مسلّمات و مقبولات است كه گفتیم یك استدلال جدلى است.

5. برهانى بر نشأت گرفتن همه حقوق از حق خداوند

اما تبیین دین در این زمینه این است كه همه حقوق از یك حق ناشى مى‌شود و ریشه تمامى حقوق یك حق است و آن حق خداست. حقوقى كه انسان‌ها بر یكدیگر دارند برگرفته شده از حقى است كه خداوند بر انسان‌ها دارد. بر این اساس، ترتیب بحث در این جا به این صورت خواهد بود كه ابتدا باید وجود خدا با برهان اثبات شود و سپس این مسأله كه خداوند بر انسان‌ها و مخلوقاتش حق دارد نیز با برهان به اثبات برسد. بحث اثبات وجود خدا مربوط به علم كلام و الهیات است و از بحث فعلى ما خارج است، اما این كه چگونه و چرا خداوند بر انسان‌ها و تمامى مخلوقاتش حق دارد، بحثى است كه در این جا به توضیح آن مى‌پردازیم.
هرجا بخواهد حقى براى كسى در مورد چیزى یا كسى ثابت شود مبتنى بر این است كه یك نحوه مالكیتى براى او نسبت به آن شىء یا شخص درست شود. آنچه كه مورد تصدیق و پذیرش عقل است این است كه مالك مى‌تواند و حق دارد در ملك خود تصرف كند؛ اما اگر
﴿ صفحه 104 ﴾
كسى نه خودْ مالك است و نه اجازه‌اى از طرف مالك به او داده شده، عقل هیچ گونه حق تصرفى براى او روا نمى‌دارد. این، یكى از احكام و ادراكات قطعى و بدیهى عقل است. از طرف دیگر مفروض این است كه در الهیات ثابت كرده‌ایم كه خداوند خالق تمام هستى است و همه موجودات، فیض وجود را از او دریافت مى‌كنند و او تنها موجودى است كه قائم به ذات است و فیض وجود را از هیچ موجودى دریافت نكرده، بلكه خودْ عین وجود و هستى است و به همین دلیل نیز بى‌نیاز از هرگونه علتى است. اكنون با توجه به این دو مقدمه (یكى حق تصرف مالك در ملك خویش و دیگرى خالقیت خداوند نسبت به تمام هستى و استغناى ذاتى او) مى‌گوییم:
بالاترین مالكیت‌ها از آن خداى متعال است؛ چون اوست كه به همه چیز هستى داده و طبیعتاً تمام هستى و وجود هر موجودى از آن خداست و او مالك حقیقى هر موجودى است و طبعاً حق هرگونه تصرفى در هر موجودى را خواهد داشت. از آن طرف، هیچ موجودى هیچ حقى بر خداوند و سایر موجودات ندارد؛ چون هیچ گونه مالكیت و خالقیتى نسبت به آنها ندارد. تنها در صورتى حقى ایجاد خواهد شد كه خالق هستى، یعنى خداوند، آن حق را به كسى یا چیزى عطا كند. همه هستى و از جمله انسان، با اراده او به وجود آمده و با اراده او هم باقى است: إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ(82)؛ چون به چیزى اراده فرماید، كارش این بس كه مى‌گوید: «باش» پس موجود مى‌شود. هرگاه این اراده را بردارد، آن چیز، دیگر باقى نخواهد ماند و دوام و بقاى هر موجودى به اراده اوست: اگر نازى كند بارى، فرو ریزند قالب‌ها. اگر این چنین است، آن‌گاه چه جایى باقى مى‌ماند براى این كه كسى بدون اراده خداوند و جز از ناحیه او حقى بر خدا یا بر انسان دیگرى داشته باشد؟ همه هستى هر انسانى با تمام شئونش از آنِ خداست؛ چشم و گوش و عقل و اراده او هم از آن خداست. اگر حقى هم داشته باشد حقى است كه خدا به او داده و انسان از خودش مطلقاً هیچ چیز ندارد. این، حقیقتِ معناى مالكیت و ربوبیت تكوینى خداوند نسبت به انسان است.
بنابراین براساس بینش دینى، ما مى‌توانیم برهان اقامه كنیم كه ریشه حق از كجاست. بر طبق این مقدمه كه همه هستى از آن خداى متعال است، هیچ حقى براى كسى به خودى خود ثابت نمى‌شود و هركجا حقى باشد اصالتاً از آن خداست و این اوست كه آن حق را به آن
﴿ صفحه 105 ﴾
موجود عطا كرده است. اما براساس بینش غیر دینى و مكاتب حقوقى دیگر، ما نمى‌توانیم برهان عقلى بر این مطلب اقامه كنیم و نهایت چیزى كه مى‌توان گفت این است كه بگوییم چون همه مردم این حق را قبول دارند، پس این حق ثابت است؛ كه البته اشاره كردیم مقبولات و مشهورات در قیاس‌هاى جدلى مورد استفاده قرار مى‌گیرند و براى اقامه برهان مفید نیستند.