نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

8. مفهوم «اعتبارى» حق و تلازم آن با «تكلیف»

مفاهیمى كه تاكنون براى «حق» ذكر كردیم سنخى از معانى و اصطلاحات حق هستند كه در رابطه با امور تكوینى به كار مى‌روند؛ اما یك سلسله معانى دیگرى نیز براى حق وجود دارد كه مربوط به امور اعتبارى و ارزشى است. در تعبیرهایى نظیر «حق حیات»، «حقوق بشر» و‌...، نه منظور این است كه سخنى مطابق با واقع است و نه مراد این است كه اعتقادى مطابق با واقع است و نه خودِ واقعِ ثابت منظور است. وقتى در معامله مى‌گوییم كسى حق فسخ یا حق خیار دارد و یا مى‌گوییم پدر بر فرزند یا فرزند بر پدر حق دارد یا مى‌گوییم خدا بر انسان حق دارد، در تمامى این تعبیرها نیز معنایى غیر از آن معانى مذكور گذشته مد نظر است. در این موارد، نظر به یك امر وضعى، جعلى و اعتبارى است كه طىّ آن، حقى را براى كسى ثابت مى‌كنیم و در مقابل هم شخص دیگرى است كه این حق بر علیه او اعتبار مى‌شود. به همین دلیل در تمامى مواردى كه حق را در مورد امور اجتماعى و روابط انسان‌ها با هم به كار مى‌بریم، حق ملازم با تكلیف است؛ یعنى به همراه جعل و اثبات حقى براى یك نفر، تكلیفى نیز براى فرد دیگرى اثبات مى‌شود. به عبارت دیگر، در امور اجتماعى هیچ گاه حق از تكلیف جدا نمى‌شود و این دو، دو روى یك سكه‌اند؛ یعنى حق همیشه دو طرف دارد: یكى كسى كه حق براى او و به نفع او وضع مى‌شود ـ كه اصطلاحاً «من له الحق» نامیده مى‌شود ـ و دیگرى كسى كه حق بر عهده او گذاشته شده و از او خواسته شده كه آن را رعایت كند ـ كه اصطلاحاً «من علیه الحق» نامیده مى‌شود.

9. دو نوع تلازم «حق» و «تكلیف»

تلازم حق و تكلیف نیز مى‌تواند به دو گونه تصویر شود. یك صورت این است كه جعل حق براى یك نفر وقتى معنا و مفهوم دارد كه دیگران ملزم و مكلف به رعایت این حق باشند، وگرنه جعل آن حق لغو و بیهوده است؛ مثلا اگر مى‌گوییم انسان حق حیات دارد، جعل این حق وقتى اثر دارد كه انسان‌هاى دیگر ملزم باشند این حق او را محترم بشمارند و در حیات او خللى ایجاد نكنند؛ اینها در واقع همان «من علیه الحق»ها هستند. البته من علیه الحق همیشه همه انسان‌ها نیستند، بلكه گاهى یك نفر است، گاهى یك گروه خاصى هستند و گاهى نیز همه جامعه هستند؛ مثلا در حقى كه زن بر شوهر یا شوهر بر زن دارد، من علیه الحق یك نفر بیشتر
﴿ صفحه 73 ﴾
نیست. قرار دادن حق نفقه و خرجى براى زن، وقتى فایده دارد كه شوهر هم مكلف باشد كه این حق را رعایت كند. در هر صورت، این یك سنخ از انواع تلازم حق و تكلیف است كه وقتى حقى براى یك نفر جعل مى‌شود، در مقابل، فرد یا افراد دیگرى هم ملزم و مكلف مى‌شوند كه این حق را محترم شمرده و به آن تجاوز نكنند.
نوع دوم تلازم حق و تكلیف این است كه در قبال اثبات هر حقى براى فرد در امور اجتماعى، تكلیفى هم براى همان فرد اثبات شود؛ یعنى شخص در مقابل انتفاعى كه از جامعه مى‌برد، باید وظیفه‌اى را هم بپذیرد؛ مثلا اگر حق دارد از بهداشت برخوردار باشد، در مقابل تكلیف دارد كه به جامعه خدمت كند. به عبارت دیگر، اثبات حقوق براى افراد در جامعه و روابط اجتماعى یك طرفه نیست، بلكه اگر امتیازات و حقوقى به افراد داده مى‌شود به ازاى آن، الزامات و تكالیفى نیز براى آنان جعل مى‌گردد. این، عرصه دوم تلازم حق و تكلیف است.

10. تفاوت «حقوق» با «اخلاق»

با توضیحى كه در مورد تلازم حق و تكلیف دادیم بایستى ضمناً این مسأله نیز روشن شده باشد كه جایگاه این اصطلاحِ حقوق، اجتماع و روابط اجتماعى است و جایى كه فرد با انسان‌هاى دیگر رابطه ندارد از حوزه حقوق خارج است. بنابراین، اگر باید و نباید و وضع قانون، در حوزه روابط اجتماعى باشد اصطلاحاً «حقوق» نامیده مى‌شود؛ اما باید توجه داشت كه جعل حق و انشاء باید و نبایدها، در عرصه رابطه انسان با خودش نیز وجود دارد كه این‌گونه حقوق در قلمرو «اخلاق» قرار مى‌گیرند. البته بین این دو نوع باید و نباید، تفاوت‌هایى وجود دارد كه آنها را از یكدیگر متمایز مى‌كند. یكى از تفاوت‌هاى اساسى بین حق حقوقى و حق اخلاقى مربوط به ضمانت اجراست. قوانین حقوقى ضمانت اجراى خارجى دارند، ولى قوانین اخلاقى ضمانت اجراى بیرونى ندارند. اگر كسى قوانین حقوقى را رعایت نكند دولت او را وادار مى‌كند كه به قانون احترام بگذارد و آن را رعایت كند و براى متخلفان، مجازات‌ها و جریمه‌هایى را در نظر مى‌گیرد. اما در قوانین اخلاقى، انسان در واقع به حكم عقل و وجدان خود آنها را رعایت مى‌كند و الزام بیرونى وجود ندارد.
آنچه كه به عنوان اخلاق در بالا به آن اشاره كردیم در واقع ناظر به اخلاق كلاسیك است كه بیش از بیست قرن است كه در میان اندیشمندان و متفكران دایر و رایج است. در اخلاق
﴿ صفحه 74 ﴾
كلاسیك، كه شخصیت‌هایى نظیر سقراط درباره آن سخن گفته‌اند، تنها صحبت از اصولى است كه بین خود انسان‌ها معتبر است و به تشخیص عقل و وجدانِ خود آنان مورد پذیرش است. در این نوع اخلاق، صحبت از خدا و وحى در میان نیست. در اخلاق و فلسفه اخلاقِ مورد بحث این گروه از اندیشمندان، از حق خدا بر انسان و تكلیفى كه انسان در برابر خداوند دارد و ارزش‌هایى كه نزد خداى متعال معتبر است، خبرى نیست.
اما در اخلاق دینى، مقصود از حق، تنها صحبت از حق ثابت براى انسان ـ اعم از این كه ضمانت اجراى بیرونى داشته باشد (حقوق) یا نداشته باشد (اخلاق) ـ نیست، بلكه حق خدا بر انسان نیز مطرح است و از آن بحث مى‌شود. این، چیزى است كه نه در حقوق مصطلح و نه در اخلاق كلاسیك، در هیچ یك وجود ندارد؛ در حالى كه اساس ارزش‌هاى دینى و مهم‌ترین مسأله‌اى كه در دین مطرح مى‌شود همین مسأله حق خدا بر انسان است. از نظر دین و تعالیم آن، مهم‌ترین حقى كه باید رعایت شود حق خدا بر انسان است و اصولا فقط در سایه این حق است كه حقوق دیگر ارزش پیدا مى‌كند و توجیه عقلانى و فلسفى قابل قبول مى‌یابد.