نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

7. نمونه‌اى از اختلاط حق و باطل

اختلاط حق و باطل، در طول تاریخ، امثال و نظایر فراوان دارد. شما حتى اگر بت‌پرست‌ها را نگاه كنید، مى‌بینید در كار آنها یك عنصر حقى وجود دارد. عمق اعتقاد آنها این است كه خدایى هست: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَوَتِ وَالاَْرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّه(68)؛ و اگر از آنان بپرسى: «چه كسى آسمان‌ها و زمین را آفریده است؟ مسلماً خواهند گفت: «خدا.» اما اشتباهشان در این است كه بتى با دست خودشان ساخته‌اند و مى‌پندارند باید در مقابل آن خضوع و خشوع كنند و نیازشان را از آن بخواهند.
یكى از نمونه‌هاى بارز اختلاط حق و باطل در تاریخ اسلام را مى‌توان در مسأله امامت سراغ گرفت كه سبب اشتباه تعداد زیادى از مسلمانان در گذشته و حال گردیده است. مورّخان به نام و معتبر شیعه و سنّى این قضیه را نوشته‌اند كه در اوایل بعثت (ظاهراً سال سوم)، پس از آن كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) مدتى به طور مخفیانه اسلام را تبلیغ مى‌كردند و افراد را به توحید و پرستش خداى یگانه و ترك بت‌پرستى دعوت مى‌نمودند، از جانب خدا مأمور شدند رسالت خود را به طور رسمى و علنى به خویشان خود اعلام نمایند. وَ أَنْذِر عَشیرَتَكَ الاَْقْرَبیِن(69)، و پس از آن نیز آیه نازل شد كه دعوت علنى خویش را همگانى نمایند: فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكینَ(70)؛ پس آنچه را بدان مأمورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب. به دنبال این فرمان، حضرت گوسفندى ذبح كردند و مجلسى ترتیب دادند و همه خویشان نزدیك خود را دعوت كردند. پس از صرف غذا، حضرت رو به آنان كرده، فرمودند: آیا تا به حال دروغى از من شنیده‌اید؟ همگى به اتفاق گفتند: نه، ما جز راستى و درستى، از تو ندیده‌ایم. حضرت فرمود: اینك اگر خبرى به شما بدهم آیا آن را مى‌پذیرید؟ باز گفتند: ما جز راستى از تو ندیده‌ایم. آن‌گاه حضرت فرمود: من از جانب خداوند به رسالت مبعوث شده‌ام و مأمورم شما را به توحید و ترك بت‌پرستى دعوت كنم و هر كس اولین نفرى باشد كه دعوت مرا اجابت مى‌كند و به من ایمان مى‌آورد، او جانشین و وصى من خواهد بود. همه نوشته‌اند در آن مجلس هیچ كس جز على بن ابیطالب(علیه السلام) ایمان نیاورد. پیامبر تا سه بار دعوت خود را به همین صورت تكرار
﴿ صفحه 69 ﴾
كردند و در هر سه بار هم تنها كسى كه دعوت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را اجابت كرد، امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود. سپس حضرت رو به على(علیه السلام) كه در آن زمان نوجوانى ده یا سیزده ساله بود، كرده و فرمودند: تو جانشین من خواهى بود. عموهاى پیامبر رو كردند به ابوطالب و با خنده و تمسخر گفتند: فردا این بچه‌ات باید امیر شود و تو هم باید از او اطاعت كنى(71)!
این حدیث كه به «حدیث انذار» مشهور است و بسیارى از تاریخ‌نویسان معتبر سنّى و شیعه آن را نقل كرده‌اند، به روشنى دلالت مى‌كند كه جانشین و خلیفه پس از پیامبر، على بن ابیطالب است.
حدیث معروف دیگر در همین رابطه، حدیث منزلت است. این حدیث مربوط به تنها جنگى است كه حضرت على(علیه السلام) در آن شركت نداشت. زمانى كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى جنگ تبوك از مدینه خارج مى‌شدند به امیرالمؤمنین على(علیه السلام) فرمودند یا على تو در مدینه بمان و سرپرستى زن و بچه‌ها در مدینه بر عهده تو باشد. امیرالمؤمنین به گریه افتاد و عرض كرد یا رسول الله، من دلم مى‌خواهد در جهاد شركت كنم. پیامبر اكرم او را دلدارى دادند و فرمودند آیا نمى‌خواهى نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسى باشى؟ اَنْتَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هَرُونَ مِنْ مُوسَى اِلاَّ اَنَّهُ لاَ نَبِىَّ بَعْدِى(72)؛ تو نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسى هستى، جز این كه بعد از من پیامبرى نیست؛ یعنى همان طور كه حضرت هارون، جانشین حضرت موسى(علیه السلام) بود، تو نیز جانشین من هستى، با این تفاوت كه حضرت هارون پیامبر بود ولى تو پیامبر نیستى (چون پیامبرى به من ختم مى‌شود).
به هر حال، پیامبر اسلام در موارد متعدد و به مناسبت‌هاى مختلف، مسأله جانشینى حضرت على(علیه السلام) به جاى خود را براى مردم بیان كرده بود و بسیارى از موارد آن را شیعه و سنّى، هر دو، نقل كرده‌اند. علاوه بر همه آنها، باز هم براى آن كه جاى عذر و بهانه و تردیدى براى كسى باقى نماند، این مسأله را در یك مجمع عمومى بسیار بزرگ از مسلمان‌هایى كه از اطراف و اكناف جمع شده بودند نیز اعلام كردند. پیامبر در آخرین سال عمر شریفشان دستور دادند تا اعلام كنند كه امسال هر كس از هر كجا كه مى‌تواند خود را به مكه برساند و در مراسم حج شركت نماید. این همان حجى است كه به «حجة الوداع» معروف است؛ یعنى آخرین
﴿ صفحه 70 ﴾
سالى كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) حج به جا آوردند و پس از آن به عالم باقى شتافتند. جمعیت زیادى در آن سال براى حج گرد آمدند و در واقع، بزرگ‌ترین كنگره عمومى مسلمانان تا آن زمان برگزار شد. مراسم حج به پایان رسید و حاجیان عزم برگشت به موطن خود كردند. آن روزها مسیر راه به گونه‌اى بود كه تمام حاجى‌ها معمولا تا قسمتى از راه، با هم طىّ مسیر مى‌كردند و سپس از یكدیگر جدا مى‌شدند و هر كس به راه خود مى‌رفت. در حجة الوداع، هنگامى كه به نقطه افتراق كاروان‌ها رسیدند، پیامبر دستور دادند در محلى كه غدیر خم نامیده مى‌شود همه حجاج جمع شوند و هر كس كه جلو رفته نیز برگردد و صبر كند تا همه آنها كه عقب هستند نیز برسند. تمامى حاجیان در غدیر خم گرد آمدند و پیامبر دستور دادند از جهاز شتران منبرى ترتیب دادند. سپس بر فراز آن رفته و خطبه‌اى مفصّل ایراد فرمودند. مطالبى بیان كردند كه همگى حكایت از آن داشت كه پیامبر، آخرین سخنان و وصایاى خود را براى امت اسلام بیان مى‌كنند. در همین خطبه بود كه فرمودند: مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا عَلِىٌّ مَوْلاَهُ(73)؛ هر كس كه من مولاى او هستم این على مولاى اوست. این جمله را تمامى تاریخ‌نویسان نوشته‌اند و نقل آن در حد تواتر است؛ یعنى قطعى است كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) چنین سخنى فرموده‌اند. پس از آن، مسلمانان پراكنده شدند و به شهر و دیار خود بازگشتند. هفتاد روز پس از این واقعه، پیامبر(صلى الله علیه وآله) از دنیا رحلت فرمود.
هنوز جنازه پیامبر دفن نشده بود كه مسلمان‌ها جمع شدند تا براى پیامبر، جانشین تعیین كنند. بحث‌هاى داغ و شدیدى در این باره بین آنان درگرفت. برخى مى‌گفتند جانشین پیامبر باید از میان مهاجران باشد؛ چون آنها هستند كه سبقت در اسلام دارند و براى اولین بار به پیامبر ایمان آورده‌اند. گروه دیگرى مى‌گفتند جانشین پیامبر باید از انصار و اهل مدینه باشد؛ چون آنان بودند كه پیامبر را پناه دادند و او را یارى كردند و زمینه تشكیل حكومت آن حضرت و گسترش اسلام را فراهم كردند. برخى نیز مى‌گفتند دو جانشین، یكى از مهاجرین و یكى از انصار، انتخاب شوند. بحث‌هاى طولانى انجام گرفت و هر سخنى گفته شد غیر از این كه على باید جانشین پیامبر باشد! گویا همه فراموش كرده بودند كه خود پیامبر، هفتاد روز قبل چه گفت. در میان آنان كه در آن جا جمع شده بودند حتى یك نفر هم پیدا نشد كه بگوید همان كسى كه خود پیامبر تعیین كرده، باید جانشین او باشد. این در حالى بود كه بسیارى از كسانى
﴿ صفحه 71 ﴾
كه در آن جلسه حضور داشتند از اصحاب بدر و حنین و یاران نزدیك پیامبر بودند؛ كسانى كه بارها تا پاى جان در ركاب پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) جنگیده بودند و آثار زخم‌هاى جنگ هنوز بر بدن آنها باقى بود. به هر حال، آنچه عملا اتفاق افتاد و تاریخِ قطعى گواه آن است، این بود كه رهبرى امت اسلامى از مسیر اصلى خود منحرف شد و آنچه پیامبر از آغاز بعثت تا آخرین روزهاى عمرشان بارها در قضایاى مختلف تكرار كرده بودند جامه عمل نپوشید.
این درس عبرتى است كه ما باید از تاریخ بگیریم كه حق و باطل تا چه حد و از ناحیه چه كسانى ممكن است با هم اشتباه گرفته شوند. 25 سال على در خانه نشست و دیگران آمدند و امتحان خودشان را پس دادند تا آن كه سرانجام خود مردم پشت در خانه على جمع شدند و گفتند تو باید بر ما حكومت كنى و با آن حضرت بیعت كردند.
از جمله افرادى كه در تمامى این قضایا از صدر اسلام تا بیعت با على حضور داشت جناب زبیر است. زبیر، پسر عمه پیامبر و على است. كسى است كه بارها و بارها در ركاب پیامبر در راه خدا جهاد كرده و با شمشیر خود از اسلام و پیامبر دفاع كرده است و در غدیر خم نیز حضور داشت. اما همین جناب زبیر در جریان سقیفه كه بعد از رحلت پیامبر براى تعیین جانشین آن حضرت دور هم جمع شده بودند، حرفى از خلافت على به میان نیاورد. هم او بود كه با همراهى چند تن دیگر، مسأله خلافت حضرت على(علیه السلام) و بیعت مردم با آن حضرت را پس از 25 سال، مطرح و تبلیغ كرد و خودش از اولین كسانى بود كه با على(علیه السلام) بیعت نمود. اما همین جناب زبیر پس از چند روز از بیعت با على، درخواست حكومت بصره یا كوفه را داشت و چون حضرت امتناع ورزید به روى على شمشیر كشید و مقابل آن حضرت ایستاد و به همراهى طلحه و عایشه جنگ جمل را به راه انداخت.
اینها نمونه‌هایى است كه در تاریخ اتفاق افتاده و هشدارى جدى براى ماست كه بدانیم در معركه امتزاج حق و باطل چه ورطه‌هاى خطرناكى وجود دارد و چه ایمان‌هایى بر باد مى‌رود و چه بزرگان و پهلوانانى به خاك مى‌افتند و به خاك سیاه مى‌نشینند.
از خدا مى‌خواهیم تا ایمان ما را تا آخرین لحظه عمر حفظ فرماید، و در دنیا و آخرت دست ما را از دامان ولایت على(علیه السلام) كوتاه مفرماید، و در مسیر حمایت از على و خط راستین ولایت مستدام بدارد. ان شاء الله.
﴿ صفحه 72 ﴾

8. مفهوم «اعتبارى» حق و تلازم آن با «تكلیف»

مفاهیمى كه تاكنون براى «حق» ذكر كردیم سنخى از معانى و اصطلاحات حق هستند كه در رابطه با امور تكوینى به كار مى‌روند؛ اما یك سلسله معانى دیگرى نیز براى حق وجود دارد كه مربوط به امور اعتبارى و ارزشى است. در تعبیرهایى نظیر «حق حیات»، «حقوق بشر» و‌...، نه منظور این است كه سخنى مطابق با واقع است و نه مراد این است كه اعتقادى مطابق با واقع است و نه خودِ واقعِ ثابت منظور است. وقتى در معامله مى‌گوییم كسى حق فسخ یا حق خیار دارد و یا مى‌گوییم پدر بر فرزند یا فرزند بر پدر حق دارد یا مى‌گوییم خدا بر انسان حق دارد، در تمامى این تعبیرها نیز معنایى غیر از آن معانى مذكور گذشته مد نظر است. در این موارد، نظر به یك امر وضعى، جعلى و اعتبارى است كه طىّ آن، حقى را براى كسى ثابت مى‌كنیم و در مقابل هم شخص دیگرى است كه این حق بر علیه او اعتبار مى‌شود. به همین دلیل در تمامى مواردى كه حق را در مورد امور اجتماعى و روابط انسان‌ها با هم به كار مى‌بریم، حق ملازم با تكلیف است؛ یعنى به همراه جعل و اثبات حقى براى یك نفر، تكلیفى نیز براى فرد دیگرى اثبات مى‌شود. به عبارت دیگر، در امور اجتماعى هیچ گاه حق از تكلیف جدا نمى‌شود و این دو، دو روى یك سكه‌اند؛ یعنى حق همیشه دو طرف دارد: یكى كسى كه حق براى او و به نفع او وضع مى‌شود ـ كه اصطلاحاً «من له الحق» نامیده مى‌شود ـ و دیگرى كسى كه حق بر عهده او گذاشته شده و از او خواسته شده كه آن را رعایت كند ـ كه اصطلاحاً «من علیه الحق» نامیده مى‌شود.

9. دو نوع تلازم «حق» و «تكلیف»

تلازم حق و تكلیف نیز مى‌تواند به دو گونه تصویر شود. یك صورت این است كه جعل حق براى یك نفر وقتى معنا و مفهوم دارد كه دیگران ملزم و مكلف به رعایت این حق باشند، وگرنه جعل آن حق لغو و بیهوده است؛ مثلا اگر مى‌گوییم انسان حق حیات دارد، جعل این حق وقتى اثر دارد كه انسان‌هاى دیگر ملزم باشند این حق او را محترم بشمارند و در حیات او خللى ایجاد نكنند؛ اینها در واقع همان «من علیه الحق»ها هستند. البته من علیه الحق همیشه همه انسان‌ها نیستند، بلكه گاهى یك نفر است، گاهى یك گروه خاصى هستند و گاهى نیز همه جامعه هستند؛ مثلا در حقى كه زن بر شوهر یا شوهر بر زن دارد، من علیه الحق یك نفر بیشتر
﴿ صفحه 73 ﴾
نیست. قرار دادن حق نفقه و خرجى براى زن، وقتى فایده دارد كه شوهر هم مكلف باشد كه این حق را رعایت كند. در هر صورت، این یك سنخ از انواع تلازم حق و تكلیف است كه وقتى حقى براى یك نفر جعل مى‌شود، در مقابل، فرد یا افراد دیگرى هم ملزم و مكلف مى‌شوند كه این حق را محترم شمرده و به آن تجاوز نكنند.
نوع دوم تلازم حق و تكلیف این است كه در قبال اثبات هر حقى براى فرد در امور اجتماعى، تكلیفى هم براى همان فرد اثبات شود؛ یعنى شخص در مقابل انتفاعى كه از جامعه مى‌برد، باید وظیفه‌اى را هم بپذیرد؛ مثلا اگر حق دارد از بهداشت برخوردار باشد، در مقابل تكلیف دارد كه به جامعه خدمت كند. به عبارت دیگر، اثبات حقوق براى افراد در جامعه و روابط اجتماعى یك طرفه نیست، بلكه اگر امتیازات و حقوقى به افراد داده مى‌شود به ازاى آن، الزامات و تكالیفى نیز براى آنان جعل مى‌گردد. این، عرصه دوم تلازم حق و تكلیف است.