نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

5. بیانى تمثیلى از قرآن در مورد «حكیمانه» بودن خلقت

قرآن كریم در همین زمینه آیه‌اى دارد كه با بیانى بسیار زیبا و شیوا به این مسأله اشاره كرده و به فرمایش مرحوم علامه طباطبایى از غرر آیات قرآنى است. در سوره رعد مى‌فرماید: أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ اَوْدِیةً بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَة أَوْ مَتَاع زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذَلِكَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقّ وَ الْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسُ فَیَمْكُثُ فِى الاَْرْضِ كَذَلِكَ یَضْرِبُ اللَّهُ الاَْمْثَال(64)؛ از آسمان، آبى فرو فرستاد. پس رودخانه‌هایى به اندازه گنجایش خودشان روان شدند، و سیل، كفى بلند روى خود برداشت، و از آنچه براى به دست آوردن زینتى یا كالایى، در آتش مى‌گذارند نیز نظیر آن كفى برمى‌آید. خداوند، حق و باطل را چنین مثَل مى‌زند. اما كف، بیرون افتاده از بین مى‌رود، ولى آنچه به مردم سود مى‌رساند در زمین [باقى]مى‌ماند. خداوند مثَل‌ها را چنین مى‌زند. خداوند در این آیه، براى اختلاط حق و باطل در این عالم و جایگاه تكوینى حق و باطل در درون این نظام احسن، مَثَلى مى‌زند. مى‌فرماید خداوند آب پاك و زلالى را از آسمان نازل مى‌كند، كه منظور همان باران است؛ بارانى كه در لطافت طبعش خلاف نیست. خداوند عالم، این آب را با آن زلالى و شفافیت نازل مى‌كند، اما وقتى این باران نازل مى‌شود و به روى زمین مى‌رسد، این قطره‌هاى باران به هم متصل و در كنار هم انباشته مى‌شوند و سیلاب به راه مى‌افتد. ابتدا از كوه‌ها و كوهپایه‌ها سرازیر مى‌شود و بعد به صورت نهرهایى جارى مى‌گردد و در گودى‌ها و پستى و بلندى‌هاى زمین به راه مى‌افتد و امواج خروشانى ایجاد مى‌كند. بر روى این سیلاب خروشان و امواجى كه در تلاطم هستند كف‌هایى ظاهر مى‌شود: فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً. شبیه همین مسأله به هنگام ذوب طلا و سایر فلزات كه از آنها زیورآلات یا وسایل و ابزارهاى مختلف مى‌سازند، به وجود مى‌آید و وقتى كه فلزى را ذوب مى‌كنند بر روى آن كفى ظاهر مى‌شود: وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَة اَوْ مَتَاع. این كف روى آب یا روى آن فلزات ذوب شده، هیچ نسبتى با آن آب و فلز ندارد. تمام خواص و آثار، مربوط به آن آب و فلز است و این كف‌ها هیچ خاصیتى ندارند. مَثَل این كف‌ها مَثَل باطل در جهان خلقت است. خود آن سیل كه نتیجه ریزش باران است حق است و آبى است كه منشأ حیات است و مردم و موجودات از آن استفاده مى‌كنند. این آب وقتى از آسمان نازل مى‌شود، آلودگى‌ها و خار و خاشاك و كف‌هایى روى آن ظاهر مى‌شود، اما این كف‌ها دوامى
﴿ صفحه 65 ﴾
ندارند و چند ساعتى و حداكثر چند روزى بیشتر باقى نمى‌مانند: أَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً؛ این كف خشك مى‌شود و از بین مى‌رود، اما آن آب باقى مى‌ماند: وَ أَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْكُثُ فِى الاَْرْضِ؛ آن آبى كه موجب نفع مردم است یا آن فلزى كه ذوب شده تا زیورآلات یا سایر وسایل زندگى را از آن بسازند، جایى نمى‌رود و ثابت و برقرار مى‌ماند. در این مَثلِ خداوند لطیفه‌اى وجود دارد كه مفسّرین هم كمتر به آن توجه كرده‌اند و آن این است كه: ماهیت این كف‌ها و حباب‌هایى كه روى آب ظاهر مى‌شود چیست؟ این حباب، مقدارى هواست كه لایه‌اى از آب روى آن را گرفته و تا مادامى كه آن لایه آب هست آن حباب هم وجود دارد. اما اگر آب جدا شود دیگر حبابى نخواهد ماند و تبدیل به هوا مى‌شود و از بین مى‌رود. خداوند متعال با تشبیه باطل به این كف‌ها و حباب‌هاى روى سیلاب، در عین حال كه مى‌خواهد به گذرا و موقتى بودن باطل اشاره كند ضمناً این مطلب را نیز افاده مى‌كند كه همان‌طور كه ظهور این حباب‌هاى هوا بر روى آب، به طفیل وجود آن پوشش و لایه نازك آب بر روى آن است، هر باطلى در عالم نیز چنین است؛ یعنى ظهور و بروز هر باطلى در این عالم به خاطر آن است كه پوششى از حق دارد و به طفیل وجود این پوشش است كه باطل مى‌تواند نمودى داشته باشد. حقى با باطلى آمیخته مى‌گردد و باعث مى‌شود مردم فریب بخورند. آنچه مردم ظاهربین مى‌بینند آن پوشش ظاهرىِ حقى است كه با آن باطل تركیب شده، و از عمق و لایه زیرین آن كه باطل است غافل مى‌شوند و آن را نمى‌بینند و فكر مى‌كنند هر چه هست و نیست همین كف است. اما حقیقت این است كه اگر آب حق نبود، این حباب باطل اصلا به وجود نمى‌آمد و ظهور و بروزى نداشت و همین چند صباحى هم كه وجود و دوامى دارد به بركت و طفیل امتزاج با آن آب حق است و اگر آن آب حق جدا شود، دیگر باطلى نمى‌ماند. آنچه نیز سرانجام اتفاق خواهد افتاد و اراده الهى بر آن تعلق گرفته، همین است كه این آب حق از آن حباب باطل جدا شود و باطل از میان رفته و حق باقى بماند: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ فَیَدْمَغُهُ(65)؛ درست است كه ما آب را نازل كردیم و اراده ما این است كه این آب با آن آلودگى‌هاى زمین آمیخته شود، اما روزگارى خواهد آمد كه یك تلنگرى مى‌زنیم، نَقْذِفُ بِالْحَقِّ، و به مغز آن باطل مى‌كوبیم و آن را له مى‌كنیم، به طورى كه هیچ چیز از آن باقى نخواهد ماند: فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ. حتماً آن آیه معروف را شنیده‌اید كه مى‌فرماید: جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً(66)؛ یعنى حق آمد و باطل نابود شد و باطل اصلا
﴿ صفحه 66 ﴾
ماهیتش طورى است كه نابودشدنى و از بین رفتنى است: إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً. در این آیه هم مى‌فرماید: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَیَدمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِق؛ حق را بر مغز باطل مى‌كوبیم و به یك باره باطل، نیست و نابود مى‌شود. ذات باطل به گونه‌اى است كه قابل بقا و دوام نیست. چند روزى ممكن است در سایه حق، دوام و حیاتى بیابد، زرق و برقى پیدا كند و جلوه‌اى داشته باشد، اما پایدار نیست.

6. «حكمت» آمیخته شدن حق و باطل

حكمت این آمیخته شدن حق و باطل نیز این است كه خداوند مى‌خواهد انسان‌ها را آزمایش كند. این در واقع امتحان الهى است كه با آمیزش حق و باطل و جولان ظاهرى و چند روزه باطل، معلوم دارد آن افرادى كه ظرفیتشان كم و اراده و ایمانشان سست است و فریب باطل را مى‌خورند چه كسانى هستند. در مقابل، كسانى كه ایمانشان قوى است و در راه حق استوارند و فریب این زرق و برق‌ها را نمى‌خورند و آن پوشش ظاهرى حق، باطلى را كه خود را در وراى آن پنهان كرده از چشم آنان پنهان نمى‌دارد نیز معلوم خواهد شد.
به هر حال، این اختلاط حق و باطل یكى از سنّت‌هاى قطعى و همیشگى الهى است. دلیل این مطلب را هم امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نهج‌البلاغه بیان فرموده است. حضرت مى‌فرمایند دلیل این امر آن است كه اگر باطل كاملا از حق جدا شود و فریب‌كاران و دغل‌بازان بخواهند یك چیز صددرصد باطلى را درست كنند و مردم را با آن بفریبند كسى فریب آنها را نمى‌خورد؛ چون همه مى‌فهمند كه این امر باطل و گزافى است. بنابراین ناچارند در ظاهر، پوششى مطبوع و مطلوب درست كنند تا مردم فكر كنند چیز خوبى است و به آن اقبال كنند. در ظاهر، شعار دفاع از حقوق بشر و آزادى مى‌دهند تا مردم فكر كنند نیت خیر دارند و در نتیجه طرفدار آنها شوند، ولى پس از آن كه جاى خودشان را باز كردند، در پشت پرده، اهداف و مقاصد شوم خود را دنبال مى‌كنند. در مملكتى مثل مملكت ما اگر صاف و صریح بگویند اسلام را قبول نداریم و مى‌خواهیم كه اسلام نباشد، طبیعى است كه چندان كسى دنبالشان راه نمى‌افتد و فریبشان را نمى‌خورد. بنابراین از راه اسلام وارد مى‌شوند و با ادعاى مسلمانى ریشه اسلام را مى‌كنند؛ كارى كه امثال معاویه و عمروعاص‌ها پیوسته در طول تاریخ انجام داده‌اند. اگر لیوانى كاملا پر و لبریز باشد نمى‌توانند مغالطه كنند و بگویند خالى است. اما اگر نود و نه درصدش پر و فقط
﴿ صفحه 67 ﴾
یك صدم آن خالى باشد آن‌گاه راه مغالطه و فریب‌كارى باز مى‌شود. نظام اسلامى ما هزاران حسن و خوبى دارد، اما در عین حال خالى از عیب و نقص هم نیست. كسانى كه دنبال گمراه كردن مردم هستند همان چند صدم خالى لیوان را بزرگ مى‌كنند و با مستمسك قرار دادن آن، هزاران عیب و ایراد غیر واقعى و دروغ را نیز به نظام ما نسبت مى‌دهند. شعار حقى را مطرح مى‌كنند، اما در لابلاى آن ده‌ها شعار انحرافى و باطل را نیز ترویج مى‌كنند و در اثر این امتزاج، عده‌اى به اشتباه افتاده و فریب مى‌خورند. عین عبارت حضرت در نهج‌البلاغه این‌چنین است: فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ یَخَفْ عَلَى الْمُرْتَادِینَ، وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدینَ، وَلَكِنْ یُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَیُمْزَجَانِ، فَهُنَالِكَ یَسْتَوْلِى الشَّیْطَانُ عَلَى أَوْلِیَائِهِ(67)؛ پس اگر باطل با حق درهم آمیخته نمى‌شد راه حق بر خواهان آن پوشیده نمى‌گردید. و اگر حق در بیان باطل پنهان نمى‌بود دشمنان هرگز نمى‌توانستند از آن بدگویى كنند؛ ولیكن چون قسمتى از حق و قسمتى از باطل گرفته شده و در هم مخلوط گردیده، این جاست كه شیطان بر دوستان خود تسلط پیدا مى‌كند.
نظیر دسته گلى كه از گل‌هاى رنگارنگ و زیبایى تركیب یافته و انسان فكر مى‌كند همه این گل‌ها مطلوب و قابل بوییدن است، غافل از این كه در میان آنها گل‌هاى سمّى و خطرناك نیز وجود دارد.
مسأله امتزاج حق و باطل دقیقاً نظیر آن داستان و تمثیلى است كه مى‌گویند پدرى سه پسر داشت و مى‌گفت با دو تاى آنها مشكلى ندارم و خیالم از جانب آنها راحت و آسوده است، اما آن پسر سوم روزگار مرا سیاه كرده است. وقتى از او توضیح خواستند، گفت: چون پسر اولم همیشه راست مى‌گوید؛ بنابراین مى‌دانم كه حتماً باید سخن او را باور كنم. پسر دومم نیز همیشه دروغ مى‌گوید، پس همیشه مى‌دانم كه به گفته‌هاى او اعتنایى نیست. اما پسر سومم گاهى راست و گاهى دروغ مى‌گوید و چون این‌گونه است من همیشه در مورد گفته‌هاى او متحیرم؛ از طرفى اگر ترتیب اثر ندهم، مى‌ترسم راست گفته باشد و در نتیجه موجب پشیمانى شود، از طرف دیگر هم اگر حرف او را بپذیرم، بیم آن دارم كه دروغ گفته باشد و ترتیب اثر دادن به سخن او باز هم موجب پشیمانى گردد.
مردم نیز تكلیفشان را با حق یا باطل محض مى‌دانند و آنچه موجب حیرت و ضلالت آنها مى‌شود، امتزاج حق و باطل است.
﴿ صفحه 68 ﴾

7. نمونه‌اى از اختلاط حق و باطل

اختلاط حق و باطل، در طول تاریخ، امثال و نظایر فراوان دارد. شما حتى اگر بت‌پرست‌ها را نگاه كنید، مى‌بینید در كار آنها یك عنصر حقى وجود دارد. عمق اعتقاد آنها این است كه خدایى هست: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَوَتِ وَالاَْرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّه(68)؛ و اگر از آنان بپرسى: «چه كسى آسمان‌ها و زمین را آفریده است؟ مسلماً خواهند گفت: «خدا.» اما اشتباهشان در این است كه بتى با دست خودشان ساخته‌اند و مى‌پندارند باید در مقابل آن خضوع و خشوع كنند و نیازشان را از آن بخواهند.
یكى از نمونه‌هاى بارز اختلاط حق و باطل در تاریخ اسلام را مى‌توان در مسأله امامت سراغ گرفت كه سبب اشتباه تعداد زیادى از مسلمانان در گذشته و حال گردیده است. مورّخان به نام و معتبر شیعه و سنّى این قضیه را نوشته‌اند كه در اوایل بعثت (ظاهراً سال سوم)، پس از آن كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) مدتى به طور مخفیانه اسلام را تبلیغ مى‌كردند و افراد را به توحید و پرستش خداى یگانه و ترك بت‌پرستى دعوت مى‌نمودند، از جانب خدا مأمور شدند رسالت خود را به طور رسمى و علنى به خویشان خود اعلام نمایند. وَ أَنْذِر عَشیرَتَكَ الاَْقْرَبیِن(69)، و پس از آن نیز آیه نازل شد كه دعوت علنى خویش را همگانى نمایند: فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكینَ(70)؛ پس آنچه را بدان مأمورى آشكار كن و از مشركان روى برتاب. به دنبال این فرمان، حضرت گوسفندى ذبح كردند و مجلسى ترتیب دادند و همه خویشان نزدیك خود را دعوت كردند. پس از صرف غذا، حضرت رو به آنان كرده، فرمودند: آیا تا به حال دروغى از من شنیده‌اید؟ همگى به اتفاق گفتند: نه، ما جز راستى و درستى، از تو ندیده‌ایم. حضرت فرمود: اینك اگر خبرى به شما بدهم آیا آن را مى‌پذیرید؟ باز گفتند: ما جز راستى از تو ندیده‌ایم. آن‌گاه حضرت فرمود: من از جانب خداوند به رسالت مبعوث شده‌ام و مأمورم شما را به توحید و ترك بت‌پرستى دعوت كنم و هر كس اولین نفرى باشد كه دعوت مرا اجابت مى‌كند و به من ایمان مى‌آورد، او جانشین و وصى من خواهد بود. همه نوشته‌اند در آن مجلس هیچ كس جز على بن ابیطالب(علیه السلام) ایمان نیاورد. پیامبر تا سه بار دعوت خود را به همین صورت تكرار
﴿ صفحه 69 ﴾
كردند و در هر سه بار هم تنها كسى كه دعوت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را اجابت كرد، امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود. سپس حضرت رو به على(علیه السلام) كه در آن زمان نوجوانى ده یا سیزده ساله بود، كرده و فرمودند: تو جانشین من خواهى بود. عموهاى پیامبر رو كردند به ابوطالب و با خنده و تمسخر گفتند: فردا این بچه‌ات باید امیر شود و تو هم باید از او اطاعت كنى(71)!
این حدیث كه به «حدیث انذار» مشهور است و بسیارى از تاریخ‌نویسان معتبر سنّى و شیعه آن را نقل كرده‌اند، به روشنى دلالت مى‌كند كه جانشین و خلیفه پس از پیامبر، على بن ابیطالب است.
حدیث معروف دیگر در همین رابطه، حدیث منزلت است. این حدیث مربوط به تنها جنگى است كه حضرت على(علیه السلام) در آن شركت نداشت. زمانى كه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى جنگ تبوك از مدینه خارج مى‌شدند به امیرالمؤمنین على(علیه السلام) فرمودند یا على تو در مدینه بمان و سرپرستى زن و بچه‌ها در مدینه بر عهده تو باشد. امیرالمؤمنین به گریه افتاد و عرض كرد یا رسول الله، من دلم مى‌خواهد در جهاد شركت كنم. پیامبر اكرم او را دلدارى دادند و فرمودند آیا نمى‌خواهى نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسى باشى؟ اَنْتَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هَرُونَ مِنْ مُوسَى اِلاَّ اَنَّهُ لاَ نَبِىَّ بَعْدِى(72)؛ تو نسبت به من، مانند هارون نسبت به موسى هستى، جز این كه بعد از من پیامبرى نیست؛ یعنى همان طور كه حضرت هارون، جانشین حضرت موسى(علیه السلام) بود، تو نیز جانشین من هستى، با این تفاوت كه حضرت هارون پیامبر بود ولى تو پیامبر نیستى (چون پیامبرى به من ختم مى‌شود).
به هر حال، پیامبر اسلام در موارد متعدد و به مناسبت‌هاى مختلف، مسأله جانشینى حضرت على(علیه السلام) به جاى خود را براى مردم بیان كرده بود و بسیارى از موارد آن را شیعه و سنّى، هر دو، نقل كرده‌اند. علاوه بر همه آنها، باز هم براى آن كه جاى عذر و بهانه و تردیدى براى كسى باقى نماند، این مسأله را در یك مجمع عمومى بسیار بزرگ از مسلمان‌هایى كه از اطراف و اكناف جمع شده بودند نیز اعلام كردند. پیامبر در آخرین سال عمر شریفشان دستور دادند تا اعلام كنند كه امسال هر كس از هر كجا كه مى‌تواند خود را به مكه برساند و در مراسم حج شركت نماید. این همان حجى است كه به «حجة الوداع» معروف است؛ یعنى آخرین
﴿ صفحه 70 ﴾
سالى كه پیامبر(صلى الله علیه وآله) حج به جا آوردند و پس از آن به عالم باقى شتافتند. جمعیت زیادى در آن سال براى حج گرد آمدند و در واقع، بزرگ‌ترین كنگره عمومى مسلمانان تا آن زمان برگزار شد. مراسم حج به پایان رسید و حاجیان عزم برگشت به موطن خود كردند. آن روزها مسیر راه به گونه‌اى بود كه تمام حاجى‌ها معمولا تا قسمتى از راه، با هم طىّ مسیر مى‌كردند و سپس از یكدیگر جدا مى‌شدند و هر كس به راه خود مى‌رفت. در حجة الوداع، هنگامى كه به نقطه افتراق كاروان‌ها رسیدند، پیامبر دستور دادند در محلى كه غدیر خم نامیده مى‌شود همه حجاج جمع شوند و هر كس كه جلو رفته نیز برگردد و صبر كند تا همه آنها كه عقب هستند نیز برسند. تمامى حاجیان در غدیر خم گرد آمدند و پیامبر دستور دادند از جهاز شتران منبرى ترتیب دادند. سپس بر فراز آن رفته و خطبه‌اى مفصّل ایراد فرمودند. مطالبى بیان كردند كه همگى حكایت از آن داشت كه پیامبر، آخرین سخنان و وصایاى خود را براى امت اسلام بیان مى‌كنند. در همین خطبه بود كه فرمودند: مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَهَذَا عَلِىٌّ مَوْلاَهُ(73)؛ هر كس كه من مولاى او هستم این على مولاى اوست. این جمله را تمامى تاریخ‌نویسان نوشته‌اند و نقل آن در حد تواتر است؛ یعنى قطعى است كه پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) چنین سخنى فرموده‌اند. پس از آن، مسلمانان پراكنده شدند و به شهر و دیار خود بازگشتند. هفتاد روز پس از این واقعه، پیامبر(صلى الله علیه وآله) از دنیا رحلت فرمود.
هنوز جنازه پیامبر دفن نشده بود كه مسلمان‌ها جمع شدند تا براى پیامبر، جانشین تعیین كنند. بحث‌هاى داغ و شدیدى در این باره بین آنان درگرفت. برخى مى‌گفتند جانشین پیامبر باید از میان مهاجران باشد؛ چون آنها هستند كه سبقت در اسلام دارند و براى اولین بار به پیامبر ایمان آورده‌اند. گروه دیگرى مى‌گفتند جانشین پیامبر باید از انصار و اهل مدینه باشد؛ چون آنان بودند كه پیامبر را پناه دادند و او را یارى كردند و زمینه تشكیل حكومت آن حضرت و گسترش اسلام را فراهم كردند. برخى نیز مى‌گفتند دو جانشین، یكى از مهاجرین و یكى از انصار، انتخاب شوند. بحث‌هاى طولانى انجام گرفت و هر سخنى گفته شد غیر از این كه على باید جانشین پیامبر باشد! گویا همه فراموش كرده بودند كه خود پیامبر، هفتاد روز قبل چه گفت. در میان آنان كه در آن جا جمع شده بودند حتى یك نفر هم پیدا نشد كه بگوید همان كسى كه خود پیامبر تعیین كرده، باید جانشین او باشد. این در حالى بود كه بسیارى از كسانى
﴿ صفحه 71 ﴾
كه در آن جلسه حضور داشتند از اصحاب بدر و حنین و یاران نزدیك پیامبر بودند؛ كسانى كه بارها تا پاى جان در ركاب پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) جنگیده بودند و آثار زخم‌هاى جنگ هنوز بر بدن آنها باقى بود. به هر حال، آنچه عملا اتفاق افتاد و تاریخِ قطعى گواه آن است، این بود كه رهبرى امت اسلامى از مسیر اصلى خود منحرف شد و آنچه پیامبر از آغاز بعثت تا آخرین روزهاى عمرشان بارها در قضایاى مختلف تكرار كرده بودند جامه عمل نپوشید.
این درس عبرتى است كه ما باید از تاریخ بگیریم كه حق و باطل تا چه حد و از ناحیه چه كسانى ممكن است با هم اشتباه گرفته شوند. 25 سال على در خانه نشست و دیگران آمدند و امتحان خودشان را پس دادند تا آن كه سرانجام خود مردم پشت در خانه على جمع شدند و گفتند تو باید بر ما حكومت كنى و با آن حضرت بیعت كردند.
از جمله افرادى كه در تمامى این قضایا از صدر اسلام تا بیعت با على حضور داشت جناب زبیر است. زبیر، پسر عمه پیامبر و على است. كسى است كه بارها و بارها در ركاب پیامبر در راه خدا جهاد كرده و با شمشیر خود از اسلام و پیامبر دفاع كرده است و در غدیر خم نیز حضور داشت. اما همین جناب زبیر در جریان سقیفه كه بعد از رحلت پیامبر براى تعیین جانشین آن حضرت دور هم جمع شده بودند، حرفى از خلافت على به میان نیاورد. هم او بود كه با همراهى چند تن دیگر، مسأله خلافت حضرت على(علیه السلام) و بیعت مردم با آن حضرت را پس از 25 سال، مطرح و تبلیغ كرد و خودش از اولین كسانى بود كه با على(علیه السلام) بیعت نمود. اما همین جناب زبیر پس از چند روز از بیعت با على، درخواست حكومت بصره یا كوفه را داشت و چون حضرت امتناع ورزید به روى على شمشیر كشید و مقابل آن حضرت ایستاد و به همراهى طلحه و عایشه جنگ جمل را به راه انداخت.
اینها نمونه‌هایى است كه در تاریخ اتفاق افتاده و هشدارى جدى براى ماست كه بدانیم در معركه امتزاج حق و باطل چه ورطه‌هاى خطرناكى وجود دارد و چه ایمان‌هایى بر باد مى‌رود و چه بزرگان و پهلوانانى به خاك مى‌افتند و به خاك سیاه مى‌نشینند.
از خدا مى‌خواهیم تا ایمان ما را تا آخرین لحظه عمر حفظ فرماید، و در دنیا و آخرت دست ما را از دامان ولایت على(علیه السلام) كوتاه مفرماید، و در مسیر حمایت از على و خط راستین ولایت مستدام بدارد. ان شاء الله.
﴿ صفحه 72 ﴾