نظریه حقوقی اسلام جلد اول

نویسنده : آیت الله محمدتقی مصباح یزدی مترجم : تحقیق و نگارش: محمدمهدی نادری قمی، محمدمهدی کریمی‌نیا

4. «حق» به معناى «فعل حكیمانه»

اصطلاح چهارمى را هم در جلسه قبل بررسى كردیم كه با آن سه معناى قبلى متفاوت است و واقعیت و مطابقت با واقع در آن مطرح نیست. بر اساس این اصطلاح، به كارى كه از شخص حكیمى صادر شود كه داراى هدفى شایسته باشد، حق اطلاق مى‌گردد. در مقابل، به كارى كه داراى چنین هدفى نباشد، لهو، عبث، لغو یا باطل گفته مى‌شود. قرآن كریم مى‌فرماید آفرینش جهان خلقت كه فعل خداوند است حق است؛ یعنى هدفى شایسته دارد و بازى و سرگرمى نیست و این‌گونه نیست كه مردم رها شده باشند و هر كارى كه بخواهند انجام دهند و هیچ حساب و كتاب و پاداش و كیفرى در كار نباشد. بر همین اساس (حق بودن خلقت عالم) گفتیم معاد نیز اثبات مى‌شود كه بحث آن گذشت.
نكته‌اى كه در مورد این معناى چهارم وجود دارد و قابل دقت است این است كه وقتى مى‌گوییم كار خدا در خلقت جهان حق است، گاهى نگاهى كلى به مجموعه دستگاه خلقت مى‌كنیم و این حكم را به این كل نسبت مى‌دهیم و گاهى به تك‌تك اجزاى این مجموعه نگاه مى‌كنیم و هر یك را جداگانه مورد بررسى قرار مى‌دهیم. در این نگاه دوم كه هر جزء را جداگانه مد نظر قرار مى‌دهیم، مى‌بینیم كه گاهى باطل نیز پیدا مى‌شود. بنابراین، حكم به حق بودن خلقت عالم، به این معنا كه هدفى شایسته را محقق مى‌كند، نسبت به كل دستگاه مجموعه خلقت و به هنگامى است كه ما همه این مجموعه را به عنوان یك كل واحد در نظر بگیریم. در فلسفه هم اگر فلاسفه و حكما مى‌گویند عالم داراى نظام اصلح و احسن است معنایش آن نیست كه هیچ باطلى در درون این نظام وجود ندارد، بلكه اگر با نگاه جزءنگرانه به عالم نگاه كنیم، هم حق و هم باطل در آن پیدا مى‌كنیم. مراد فلاسفه هم این است كه وقتى به كل خلقت به عنوان یك پیكر واحد نگاه كنیم زیباترین و كارآمدترین نظام ممكن را در آن مشاهده خواهیم كرد.
﴿ صفحه 64 ﴾

5. بیانى تمثیلى از قرآن در مورد «حكیمانه» بودن خلقت

قرآن كریم در همین زمینه آیه‌اى دارد كه با بیانى بسیار زیبا و شیوا به این مسأله اشاره كرده و به فرمایش مرحوم علامه طباطبایى از غرر آیات قرآنى است. در سوره رعد مى‌فرماید: أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ اَوْدِیةً بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَة أَوْ مَتَاع زَبَدٌ مِثْلُهُ كَذَلِكَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقّ وَ الْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسُ فَیَمْكُثُ فِى الاَْرْضِ كَذَلِكَ یَضْرِبُ اللَّهُ الاَْمْثَال(64)؛ از آسمان، آبى فرو فرستاد. پس رودخانه‌هایى به اندازه گنجایش خودشان روان شدند، و سیل، كفى بلند روى خود برداشت، و از آنچه براى به دست آوردن زینتى یا كالایى، در آتش مى‌گذارند نیز نظیر آن كفى برمى‌آید. خداوند، حق و باطل را چنین مثَل مى‌زند. اما كف، بیرون افتاده از بین مى‌رود، ولى آنچه به مردم سود مى‌رساند در زمین [باقى]مى‌ماند. خداوند مثَل‌ها را چنین مى‌زند. خداوند در این آیه، براى اختلاط حق و باطل در این عالم و جایگاه تكوینى حق و باطل در درون این نظام احسن، مَثَلى مى‌زند. مى‌فرماید خداوند آب پاك و زلالى را از آسمان نازل مى‌كند، كه منظور همان باران است؛ بارانى كه در لطافت طبعش خلاف نیست. خداوند عالم، این آب را با آن زلالى و شفافیت نازل مى‌كند، اما وقتى این باران نازل مى‌شود و به روى زمین مى‌رسد، این قطره‌هاى باران به هم متصل و در كنار هم انباشته مى‌شوند و سیلاب به راه مى‌افتد. ابتدا از كوه‌ها و كوهپایه‌ها سرازیر مى‌شود و بعد به صورت نهرهایى جارى مى‌گردد و در گودى‌ها و پستى و بلندى‌هاى زمین به راه مى‌افتد و امواج خروشانى ایجاد مى‌كند. بر روى این سیلاب خروشان و امواجى كه در تلاطم هستند كف‌هایى ظاهر مى‌شود: فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاً. شبیه همین مسأله به هنگام ذوب طلا و سایر فلزات كه از آنها زیورآلات یا وسایل و ابزارهاى مختلف مى‌سازند، به وجود مى‌آید و وقتى كه فلزى را ذوب مى‌كنند بر روى آن كفى ظاهر مى‌شود: وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَة اَوْ مَتَاع. این كف روى آب یا روى آن فلزات ذوب شده، هیچ نسبتى با آن آب و فلز ندارد. تمام خواص و آثار، مربوط به آن آب و فلز است و این كف‌ها هیچ خاصیتى ندارند. مَثَل این كف‌ها مَثَل باطل در جهان خلقت است. خود آن سیل كه نتیجه ریزش باران است حق است و آبى است كه منشأ حیات است و مردم و موجودات از آن استفاده مى‌كنند. این آب وقتى از آسمان نازل مى‌شود، آلودگى‌ها و خار و خاشاك و كف‌هایى روى آن ظاهر مى‌شود، اما این كف‌ها دوامى
﴿ صفحه 65 ﴾
ندارند و چند ساعتى و حداكثر چند روزى بیشتر باقى نمى‌مانند: أَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً؛ این كف خشك مى‌شود و از بین مى‌رود، اما آن آب باقى مى‌ماند: وَ أَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْكُثُ فِى الاَْرْضِ؛ آن آبى كه موجب نفع مردم است یا آن فلزى كه ذوب شده تا زیورآلات یا سایر وسایل زندگى را از آن بسازند، جایى نمى‌رود و ثابت و برقرار مى‌ماند. در این مَثلِ خداوند لطیفه‌اى وجود دارد كه مفسّرین هم كمتر به آن توجه كرده‌اند و آن این است كه: ماهیت این كف‌ها و حباب‌هایى كه روى آب ظاهر مى‌شود چیست؟ این حباب، مقدارى هواست كه لایه‌اى از آب روى آن را گرفته و تا مادامى كه آن لایه آب هست آن حباب هم وجود دارد. اما اگر آب جدا شود دیگر حبابى نخواهد ماند و تبدیل به هوا مى‌شود و از بین مى‌رود. خداوند متعال با تشبیه باطل به این كف‌ها و حباب‌هاى روى سیلاب، در عین حال كه مى‌خواهد به گذرا و موقتى بودن باطل اشاره كند ضمناً این مطلب را نیز افاده مى‌كند كه همان‌طور كه ظهور این حباب‌هاى هوا بر روى آب، به طفیل وجود آن پوشش و لایه نازك آب بر روى آن است، هر باطلى در عالم نیز چنین است؛ یعنى ظهور و بروز هر باطلى در این عالم به خاطر آن است كه پوششى از حق دارد و به طفیل وجود این پوشش است كه باطل مى‌تواند نمودى داشته باشد. حقى با باطلى آمیخته مى‌گردد و باعث مى‌شود مردم فریب بخورند. آنچه مردم ظاهربین مى‌بینند آن پوشش ظاهرىِ حقى است كه با آن باطل تركیب شده، و از عمق و لایه زیرین آن كه باطل است غافل مى‌شوند و آن را نمى‌بینند و فكر مى‌كنند هر چه هست و نیست همین كف است. اما حقیقت این است كه اگر آب حق نبود، این حباب باطل اصلا به وجود نمى‌آمد و ظهور و بروزى نداشت و همین چند صباحى هم كه وجود و دوامى دارد به بركت و طفیل امتزاج با آن آب حق است و اگر آن آب حق جدا شود، دیگر باطلى نمى‌ماند. آنچه نیز سرانجام اتفاق خواهد افتاد و اراده الهى بر آن تعلق گرفته، همین است كه این آب حق از آن حباب باطل جدا شود و باطل از میان رفته و حق باقى بماند: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ فَیَدْمَغُهُ(65)؛ درست است كه ما آب را نازل كردیم و اراده ما این است كه این آب با آن آلودگى‌هاى زمین آمیخته شود، اما روزگارى خواهد آمد كه یك تلنگرى مى‌زنیم، نَقْذِفُ بِالْحَقِّ، و به مغز آن باطل مى‌كوبیم و آن را له مى‌كنیم، به طورى كه هیچ چیز از آن باقى نخواهد ماند: فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ. حتماً آن آیه معروف را شنیده‌اید كه مى‌فرماید: جَاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً(66)؛ یعنى حق آمد و باطل نابود شد و باطل اصلا
﴿ صفحه 66 ﴾
ماهیتش طورى است كه نابودشدنى و از بین رفتنى است: إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً. در این آیه هم مى‌فرماید: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَیَدمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِق؛ حق را بر مغز باطل مى‌كوبیم و به یك باره باطل، نیست و نابود مى‌شود. ذات باطل به گونه‌اى است كه قابل بقا و دوام نیست. چند روزى ممكن است در سایه حق، دوام و حیاتى بیابد، زرق و برقى پیدا كند و جلوه‌اى داشته باشد، اما پایدار نیست.

6. «حكمت» آمیخته شدن حق و باطل

حكمت این آمیخته شدن حق و باطل نیز این است كه خداوند مى‌خواهد انسان‌ها را آزمایش كند. این در واقع امتحان الهى است كه با آمیزش حق و باطل و جولان ظاهرى و چند روزه باطل، معلوم دارد آن افرادى كه ظرفیتشان كم و اراده و ایمانشان سست است و فریب باطل را مى‌خورند چه كسانى هستند. در مقابل، كسانى كه ایمانشان قوى است و در راه حق استوارند و فریب این زرق و برق‌ها را نمى‌خورند و آن پوشش ظاهرى حق، باطلى را كه خود را در وراى آن پنهان كرده از چشم آنان پنهان نمى‌دارد نیز معلوم خواهد شد.
به هر حال، این اختلاط حق و باطل یكى از سنّت‌هاى قطعى و همیشگى الهى است. دلیل این مطلب را هم امیرالمؤمنین(علیه السلام) در نهج‌البلاغه بیان فرموده است. حضرت مى‌فرمایند دلیل این امر آن است كه اگر باطل كاملا از حق جدا شود و فریب‌كاران و دغل‌بازان بخواهند یك چیز صددرصد باطلى را درست كنند و مردم را با آن بفریبند كسى فریب آنها را نمى‌خورد؛ چون همه مى‌فهمند كه این امر باطل و گزافى است. بنابراین ناچارند در ظاهر، پوششى مطبوع و مطلوب درست كنند تا مردم فكر كنند چیز خوبى است و به آن اقبال كنند. در ظاهر، شعار دفاع از حقوق بشر و آزادى مى‌دهند تا مردم فكر كنند نیت خیر دارند و در نتیجه طرفدار آنها شوند، ولى پس از آن كه جاى خودشان را باز كردند، در پشت پرده، اهداف و مقاصد شوم خود را دنبال مى‌كنند. در مملكتى مثل مملكت ما اگر صاف و صریح بگویند اسلام را قبول نداریم و مى‌خواهیم كه اسلام نباشد، طبیعى است كه چندان كسى دنبالشان راه نمى‌افتد و فریبشان را نمى‌خورد. بنابراین از راه اسلام وارد مى‌شوند و با ادعاى مسلمانى ریشه اسلام را مى‌كنند؛ كارى كه امثال معاویه و عمروعاص‌ها پیوسته در طول تاریخ انجام داده‌اند. اگر لیوانى كاملا پر و لبریز باشد نمى‌توانند مغالطه كنند و بگویند خالى است. اما اگر نود و نه درصدش پر و فقط
﴿ صفحه 67 ﴾
یك صدم آن خالى باشد آن‌گاه راه مغالطه و فریب‌كارى باز مى‌شود. نظام اسلامى ما هزاران حسن و خوبى دارد، اما در عین حال خالى از عیب و نقص هم نیست. كسانى كه دنبال گمراه كردن مردم هستند همان چند صدم خالى لیوان را بزرگ مى‌كنند و با مستمسك قرار دادن آن، هزاران عیب و ایراد غیر واقعى و دروغ را نیز به نظام ما نسبت مى‌دهند. شعار حقى را مطرح مى‌كنند، اما در لابلاى آن ده‌ها شعار انحرافى و باطل را نیز ترویج مى‌كنند و در اثر این امتزاج، عده‌اى به اشتباه افتاده و فریب مى‌خورند. عین عبارت حضرت در نهج‌البلاغه این‌چنین است: فَلَوْ أَنَّ الْبَاطِلَ خَلَصَ مِنْ مِزَاجِ الْحَقِّ لَمْ یَخَفْ عَلَى الْمُرْتَادِینَ، وَ لَوْ أَنَّ الْحَقَّ خَلَصَ مِنْ لَبْسِ الْبَاطِلِ انْقَطَعَتْ عَنْهُ أَلْسُنُ الْمُعَانِدینَ، وَلَكِنْ یُؤْخَذُ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ وَ مِنْ هَذَا ضِغْثٌ فَیُمْزَجَانِ، فَهُنَالِكَ یَسْتَوْلِى الشَّیْطَانُ عَلَى أَوْلِیَائِهِ(67)؛ پس اگر باطل با حق درهم آمیخته نمى‌شد راه حق بر خواهان آن پوشیده نمى‌گردید. و اگر حق در بیان باطل پنهان نمى‌بود دشمنان هرگز نمى‌توانستند از آن بدگویى كنند؛ ولیكن چون قسمتى از حق و قسمتى از باطل گرفته شده و در هم مخلوط گردیده، این جاست كه شیطان بر دوستان خود تسلط پیدا مى‌كند.
نظیر دسته گلى كه از گل‌هاى رنگارنگ و زیبایى تركیب یافته و انسان فكر مى‌كند همه این گل‌ها مطلوب و قابل بوییدن است، غافل از این كه در میان آنها گل‌هاى سمّى و خطرناك نیز وجود دارد.
مسأله امتزاج حق و باطل دقیقاً نظیر آن داستان و تمثیلى است كه مى‌گویند پدرى سه پسر داشت و مى‌گفت با دو تاى آنها مشكلى ندارم و خیالم از جانب آنها راحت و آسوده است، اما آن پسر سوم روزگار مرا سیاه كرده است. وقتى از او توضیح خواستند، گفت: چون پسر اولم همیشه راست مى‌گوید؛ بنابراین مى‌دانم كه حتماً باید سخن او را باور كنم. پسر دومم نیز همیشه دروغ مى‌گوید، پس همیشه مى‌دانم كه به گفته‌هاى او اعتنایى نیست. اما پسر سومم گاهى راست و گاهى دروغ مى‌گوید و چون این‌گونه است من همیشه در مورد گفته‌هاى او متحیرم؛ از طرفى اگر ترتیب اثر ندهم، مى‌ترسم راست گفته باشد و در نتیجه موجب پشیمانى شود، از طرف دیگر هم اگر حرف او را بپذیرم، بیم آن دارم كه دروغ گفته باشد و ترتیب اثر دادن به سخن او باز هم موجب پشیمانى گردد.
مردم نیز تكلیفشان را با حق یا باطل محض مى‌دانند و آنچه موجب حیرت و ضلالت آنها مى‌شود، امتزاج حق و باطل است.
﴿ صفحه 68 ﴾